tgindex
091 Meme & Comic

091 Meme & Comic

Статистика
@Me_me091персидский
Последний пост
2 июн.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
12
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
77
20 постов
Вовлечённость
641,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • اینقافلهعمر 🎙 @Me_me091 • Cherik

  • فاکه دنسر ورسز ریاله دنسر 🎙 @Me_me091 • Cherik

  • قوی 🎙 @Me_me091 • Cherik

  • واقعی ترین بیف تاریخ ۰۹۱ 🎙 @Me_me091 • Cherik

  • سلطان مرام 🎙 @Me_me091 • Cherik

  • اللهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات 🎙 @Me_me091 • Cherik

  • یادی شه 🖤 🎙 @Me_me091 • Cherik

  • نقطه ضعفای پارسا 🎙 @Me_me091 • Cherik

  • میم پخت و پز کرد🔥 🎙 @Me_me091 • Cherik

  • جوانی‌ام بهاری بود و بگذشت 🎙 @Me_me091 • Cherik

  • ما نه به پدرمان رفته ایم نه به مادرمان ما به گا رفته ایم 🎙 @Me_me091 • Cherik

  • 🔹 قسمت 4 _ فصل 1 🔹 #خاک_و_آتش وقتی موازی و‌ لیبرا بعد از کلی طی کردن مسافت و گشتن به جایی که پسراشون بودن رسیدن با یه صحنه بد مواجه شدن🥀 یه اسب و یه جسد رو دیدن که افتاده....🩸 موازی نزدیک جسد شد و جسد صورتش معلوم نبود و وقتی تکونش داد تا صورتشو ببینه ضیحاست...💔 لیبرا که نزدیک میشه و چهره ضیحا رو شناسایی می‌کنه با آخرین سرعت نزدیک میشه و موازی رو با قدرت زیادی هل‌ میده کنار و با تعجب بالای جنازه پسرش وایمیسته و پس از چندی شروع میکنه به گریه کردن و داد زدن...🌡 پس از کمی ناراحتی موازی نگران ثابر پسرش میشه و میگه خودتو جمع و جور کن باید بریم و‌ جنازه ضیحا رو با خودشون میارن و پس از مدت زیادی به شهر میرسن🛣 لیبرا: من‌ میرم قبرکن رو صدا کنم🪦 موازی: باشه... لیبرا: تا اونموقع اگه کاری داری انجام بده...🚬 موازی که وارد شهر میشه میبینه همه ترسیدن و یجوری نگاهش میکنن و این روند ادامه پیدا میکنه تا میرسه دم در خونش و اونجا جنازه‌ی گندیده پسرشو میبینه که اعدام شده و روی دیوار خونش حلق اویز وصل شده...🩹 موازی که اینو میبینه از حال میره و لیبرا متوجه میشه و میبرتش خونه خودش تا اینکه فردا به هوش میاد و اولین نفری که میبینه لیبراس دست به دامان لیبرا میشه و میگه که بگو همش خواب بوده و لیبرا میگه نه و موازی بشدت گریه میکنه و داد میزنه🔗 که یهو صدای شکستن در خونه لیبرا میاد و راشکی (سپهر) وارد خونه میشه با سربازاش🩸 راشکی: چطوری دوست قدیمی...از پسرت چخبر؟😉 موازی: ت...تو... تو کشتیش جاکش می‌کشمت بیناموس🤬 راشکی: نه بابا؟ تنهایی؟😂 خدمتکارای لیبرا جلوی موازی رو میگیرن موازی: چرا کشتیش ها؟ چرا؟🤬 راشکی: خودت بهتر میدونی😉 موازی: تیکه تیکه‌ت میکنم🫁 راشکی: میخوای گذشته‌رو برات یاد آوری کنم؟👁 راشکی میره‌ به پایتخت و شهر رو ترک میکنه و موازی رو آروم میکنن اما موازی اروم نمیگیره و بعد نیم ساعت استراحت دیگه صبرش لبریز میشه و یه تصمیمی میگیره☝️

  • 🗞 کمیک بوک تلگرامی خاک و آتش 🗃 اپیزود 4 از فصل 1 📝 نویسنده: چریک 💬 دیالوگ نویس: چریک 📑 خطایاب: چریک 🖥 جلد: چریک 💡 ایده پرداز: چریک 🎨 جزئیات و زینتگر: چریک 🔍 ویراستار: چریک 📋 منتشر شده از آکادمی 091 🌐 @rap091

  • یه میم پارتی کوتاه درمورده ترندای امروزی

  • البته اگه ناموسیارو حساب نکنیم🗣

  • موازیه برنامه.

  • رفاقت این زه‌مانه دی حه‌رامه👺

  • نه داش پرهام منو نزد بخدا خودم افتادم😭

  • King work🏆🔥

  • نه آخه ببین🗣