حرفهایی که نزدیم 💌
Статистикаبه امید آنکه هیچکس، هیچجا، هیچوقت نفسش نگیرد. @Yourletterrbot
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 9
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 118
- 1/48двое суток
- 135
- 1/72трое суток
- 145
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
من اگر عاشق بشم، تمام وجودم رو بهت میبخشم ولی اگر دوباره وجودم رو گم کنم، چی؟
کاش میتونستم مراقبت باشم و قلبتو از همه دور کنم که کسی نتونه بهش اسیب بزنه..
چرا نمیتونم با اینکه میدونم ممکنه هیچ وقت اتفاقی نیوفته ازت بگذرم و بیخیال بشم؟
🌤| نامه شماره 3924 از اینکه آدما مراقبم باشن بدم میاد ولی چرا وقتی تو ازم مراقبت میکنی، انقدر حس خوبی داره؟ چرا انقدر چیزی که بینمونه، عجیبه؟ چرا نمیتونم با اینکه میدونم ممکنه هیچ وقت اتفاقی نیوفته ازت بگذرم و بیخیال بشم؟ هر کس دیگه ای بود، بیخیال میشدم و ازش دور میشدم ولی از تو؟ نمیشه نمیدونم چرا تو دیگه منو به چشم کسی که ممکنه عاشقش بشی نمیبینی و چرا این موضوع ناراحتم میکنه؟ چرا انقد دلم میخواد که همیشه مراقب هم باشیم؟ چرا دلم میخواد به خاطر هم بجنگیم؟ کاش میتونستم اینارو بهت بگم ولی برای گفتنش دیر شده کاش میتونستم مراقبت باشم و قلبتو از همه دور کنم که کسی نتونه بهش اسیب بزنه ولی چطوری باید اینکارو بکنم وقتی خودم باعث یه زخم توی قلبت شدم؟ راستشو بخوای، من اون شب ترسیدم و تمام این احساسات رو توی وجودم پنهان کردم ترسیدم از دوباره اسیب دیدن ترسیدم از دوباره عاشق شدن ترسیدم عشق برام ترسناک شده از حس خوبی که نسبت بهت دارم میترسم و از طرفی میدونم که دیگه نمیتونم اون شب رو از خاطراتت پاک کنم. من اگر عاشق بشم، تمام وجودم رو بهت میبخشم ولی اگر دوباره وجودم رو گم کنم، چی؟
🥃| نامه شماره 3923 حس عجیبیه نمیدونم بعد چند وقت قراره برات بنویسم آخرین بارشو یادم نمیاد میدونی تو همیشه منتظر مووآن من بودی. همیشه در تلاش بودی کمکم کنی وابستگیمو کم کنم عشقمو کم کنم... اما من خودم نمیخواستم دلم میخواست همیشه عاشقت باشم تو لیاقتشو داشتی خیلی خیلی زیاد از همون لحظه که اومدم جلو تا همین چند ماه پیش پرش خاطرس که از هیچ کدومشون پشیمون نیستم نمیدونم برای تو خوب محسوب میشه یا نه ولی برای من همش طعم زندگی بود گریه، خنده، غم، حسودی، غیرت، خودخواهی، دعواها همشون به من حس زندگی میبخشید حس میکردم که زندم الانم حس میکنم اما خب اونموقع بیشتر بود تو من و درک میکنی مگه نه؟ تو خودتم عاشقی اخه:))) عاشق اونی عاشق اونی که من هروقت چشمم به عکسش میخورد با خودم میگفتم مگه چی داشت که من نداشتم من حتی اضافه هم داشتم من دوست داشتم برای همیشه اما اون نه اون آخراش جا زد برات نموندش نمیدونم تو تصمیم گرفتی به جای فرصت دادن به من عزاداری اونو بکنی البته نه من تایپت نبودم چون تو همه این سال ها شبیه کسایی که همسرشونو از دست دادن نبودی یه نگاه ریز میکردی دیشب فهمیدم از یکیم خوشت میومد عب نداره خب تقصیر من و تو چیه من دوست داشتنی نبودم لابد این آخرین چیزیه که خطاب به تو مینویسم برای تک تک مهربونیات، نگرانیات، دلگرمیات، بودنات، خنده هات برای همشون ممنون. برای شبایی که حالم بد بود و باهام بیدار موندی موقع هایی که هر دو سه روز یه بار جوابتو میدادم و صبوری کردی برای آغوشای طولانیت وقتی کنارت بودم برای همشون ممنون اما خب گذشت دیگه تو هیچ دینی گردن من نداری منم هیچ دینی کردن تو ندارم چیزی برای بخشیدن وجود نداره تو وجودت سرشار از خوبی و محبت بود برای من اما من هیچ کدومو به دل نگرفتم همرم بخشیدم هیچ وقتم نفرینت نکردم همیشه خواستم که با هرکسی که دوستش خواهی داشت یه زندگی قشنگ و بسازی ولی من اعتقاد دارم دو نفر از وقتی که به دنیا بیان یه خط قرمز بینشون وصله کلا برای همن تنها چیزی که هیچ وقت نمیبخشمت اینه که نکنه اون نخ قرمز بین ما بود و تو دل به یکی دیگه دادی نکنه ما آدم هم بودیم اما تو زودتر از من دلت برای یه دختر دیگه رفت اونموقع پیش خدا گلگیتو میکنم پیش کسی که از همه بیشتر دوستش داری برای من که تموم شدی یه جای خالی تو قلبمی امیدوارم خنده از رو لبات یک لحظه محو نشه رفیقم💖
ما حسرت هایِ هم هستیم، همیشه هم میمونیم.
🍓| نامه شماره3922 یک روز خیلی رندوم یک روز بدون فکر کردن، بدون حرف زدن راجب اون داری توی اینستا میچرخی و به یه پست برخورد میکنی وقتی که بیلی میگه i think i'll always love him و من با شنیدنش به تو فکر میکنم. انگار تو برای من این معنی رو میدی انگار تو همون ادمی هستی که اگر قبل عروسیم پاشی بیای و بگی من دوستت دارم لطفا با اون ازدواج نکن و با من باش من مردد شم انگار این حسیه که من به تو دارم و تو برای من قرار نیست تموم بشی انگار هنوز نهایت زخم خوردن من به اون حدی نرسیده که بتونم ببوسم بزارمت کنار. شاید چون هیچ وقت نبوسیدمت. شاید چون ما حسرت های هم هستیم همیشه هم میمونیم. شاید دوستی ما برامون خیلی با ارزش بود چون تنها چیزی بود که میتونستیم بهش بچسبیم. ما وقتی فهمیدم که انگار نمیتونیم همو داشته باشیم گفتیم به شیوه دیگه هم رو نگه داریم. فکر کنم این قضیه به خاطر این انقدر به هر دومون اسیب زد چون که اخرین نخ رو ما پاره کردیم و اون وقتی بود که ما همدیگه رو حتی به عنوان "دوست" هم نداشتیم. دیگه ما هیچی برای هم نبودیم جز یه غریبه جز یه آشنا توی گذشته. شاید من انقدر برای از دست رفتن دوستیمون ناراحت و پشیمون بودم چون دیگه ارتباطی با تو نداشتم و شاید تو انقدر از این ضربه خوردی چون دیگه من رو نداشتی. نمیدونم اما این جمله ها انگار یک چیزی که من دوست ندارم درمورد حس خودم بفهمم رو بهم گفت و من حتی از اینکه اون رو توی ذهنم بیارم هم میترسم. من چیزی رو یک لحظه متوجه شدم که سال ها اونقدر از فهمیدنش امتناع کردم که دیگه کم کم خودم یادم رفته بود و باورم شده بود. شاید به خاطر همینه که با شنیدن این جمله ناخداگاه جلوی دهنم رو گرفتم و برای چند لحظه نفسم حبس شد. اشک توی چشم هام جمع شد. چون من چیزی رو دوباره فهمیدم چیزی توی قلبم تکون خورد. شاید به خاطر تو و شاید به خاطر خودم. نمیدونم شاید تو کانرد زندگی منی. -honeymoon
🐳| نامه شماره 3921 فکر کنم خوشحالم انقدر عوض شدی ، چون دیگه دلتنگ تو نشدم، دلتنگ اون لحظه و روزای خوبی که داشتیم شدم ، دلتنگ ردیف اخر کلاس مدرسمون و دعواهامون شدم ، دلتنگ اون نگاه های دزدکی وقتی که مثلا کات کرده بودیم شدم ، دلتنگ اون پیشی نارنجی خودم شدم نه چیزی که الان شدی.. نمیدونم خوشحالم یا ناراحت فقط میخوام یک بار دیگه تموم اون لحظه هامونو زندگی کنم ولی.... ولی میدونم نه من دیگه ادم قبلیم نه تو.
💌| نامه شماره 3920 دوستت دارم؟اره دوستت دارم عین احمقا هنوزم دوستت دارم نمیگم عاشقتم چون خیلی خیلی بیشتر از عشقه، خودم همراهیت میکنم خودم به کسی که دوستش داری میرسونمت خودم میرسونمت به عشقت، ولی تروخدا اینقدر قلبمو بازی نده ماه من، اینقدر امیدوارم نکن چرا که من میدونم تو راه رسیدن به تو امیدم واسه همیشه مرده، نکن بذار به چیزی که نصیبم شده بسازم و بمیرم، ولی دروغ نگم هربار که به خاطر "اون" میای و گریه میکنی پیشم قلبم صد تیکه میشه و هیچی نمیتونم بهت بگم هیچی، فقط میگم درست میشه و قربون صدقت میرم، ولی میخوام بدونی این قلب دیگه به نامت شده، کاری از دستمبر نمیاد، ولی لطف کنو دیگه بهم حرفای قشنگ نزن، دیگه نگو فقط منو میخوای چون بهتر از هرکسی میدونم اینطوری نیست. اینم خوب میدونم که هیچ وقت نمیتونم شعله ی خاموش نشدنی دوست داشتنم رو بهت نشون بدم، هیچ وقت نمیتونم بگم چقدر دوستت داشتم و چقدر دوستت دارم، هیچ وقت نمیتونم بگم سر چه چیزایی عصبی و ناراحت شدم، هیچ وقت نمیتونم بگم چقدر دلم تورو میخواد، هیچ وقت نمیتونم داشته باشمت، هیچ وقت نمیتونم نوشته هایی که همه مال خودت هستن رو بهت تقدیم کنم، هیچ وقت.
💭| نامه شماره 3919 میدونی چیه ؟ الان یهو چنلت رو چک کردم مثل اینکه واقعا عاشق شدی دیدی تونستی؟ دیدی گفتم منو یادت میره ؟ خوشحالم برات چون عادلانه نبود بعد از رابطمون فقط من عاشق شم و دیگه حسی بهت نداشته باشم امیدوارم کنارش حالت خوب باشه منم حالم خوبه کنارش راستش تنها کسی که بهم این حس رو میداد اون بود در واقع قبل از توهم من عاشقش بودم ولی وقتی با تو بودم کلا فراموشش کرده بودم دوباره برگشت و من دوباره شروع کردم به از ذوق بیدار موندن و از ذوق نخوابیدن حسی ک خیلی وقت بود تجربه نکرده بودن امیدوارم این یکی واقعا آدم من باشه اهممم برات ارزو میکنم زود تر جاسوییچیت رو ببینی بهترینها رو برات ارزو میکنم امیدوارم زندگی شادی داشته باشی -blue
🐳| نامه شماره 3918 خیلی حرفا برای گفتن دارم، خیلی خیلی زیاد ولی حتی نمیدونم چطور بیانشون کنم درد تو درد منم هست، برام ارزشمنده، برام مهم بوده و هست و همینطور کارایی که این چند سال برای رابطمون کردی، قدردان همشونم. ولی تو هیچوقت توی این چند سال نخواستی بدونی که چقدر همه اون اتفاقا سخت بود، در غیر اینصورت میدونستی که غرور، مضحک ترین و خنده دار ترین چیزیه که من حاضر بودم بخاطرت ازش بگذرم و درسته، میدونم که یکسری رفتار متناقض داشتم حق با توعه، میدونی راستش اون ورژنم نمیخواد قبول کنه که همهچیز تموم شده و همه این اتفاقا افتاده و خب همونطور که گفتی بس میکنم، به هرحال باید یکجوری کنترلش میکردم، قبل از اینکه همه چیز سخت تر بشه. و دوباره از ته دلم میگم، دردت برای من خیلی ارزشمنده، خیلی خیلی ارزشمنده، ولی یه بار برات سوال نشد که من چه شبی مردم؟ من اونشبی مردم که بعد چندروز وارد رابطه شدی، اون وقتی که هرشب تا صبح به عکسش نگاه میکردم و خودمو باهاش مقایسه میکردم در حدی که متنفر بشم از خودم. و راستش امیدوارم درک کنی اینکه کسی که کل زندگیتو چندین سال باهاش گذروندی، وقتی بعد چندروز میره سراغ یکی دیگه (حتی اگه حسی بهش نداشته باشه) و بعد چندوقت وقتی براش مهم نبوده چیارو از سرگذروندی، دوباره میاد سراغت درحالی که آدم قبلی هنوزم تو زندگیشه، چقدر میتونه سخت باشه. میدونی، همه اینا باعث میشه حس کنم یه تیکه آشغالم که هرموقع خواستی با یکی دیگه جایگزینم کردی، پس امیدوارم بدونی که اینجا بحث غرور نیست. و در آخر هرفکری بخوای درمورد من بکنی، درموردم پیش بقیه هرجوری صحبت کنی و هرچیز دیگه ای، مونده به خودت و وجدانت و چیزی که قلبت واقعا حس میکنه درسته و خب نمیخوام این نامهم مثل توضیح دادن یا اینکه بخوام ثابت کنم که بهم اسیب زدی و این حرفا بنظر برسه، واقعا دیگه خیلی خسته تر از این حرفام. سر نوشتنش چندین روزه دارم کلنجار میرم با خودم و خب در آخر تصمیم گرفتم هرچی به دلم اومد رو بنویسم برات. متاسفم اگه طولانی شد امیدوارم که موفق باشی، هرجای دنیا با هرکسی که بودی خوشحال باشی.
🪔| نامه شماره 3917 این نامه هم برای تو.. برای دختر رویاهای من. نمیدونم اصلاً اینجا رو داری یا نه، و اگر داری باید چی بگم که متوجه بشی که باید به خودت بگیریش.. بزار به یه جملهی ساده بسنده کنیم : "اون دختر میدونست توی چشماش خورشید داره؟" قبل اینکه بیام و حرفامو بزنم، همه چیز توی ذهنم بود، فکر کنم دیگه حرف زدن داره یادم میره. من هیچی نگفتم. از فکرهایی که راجبت توی سرمه، فقط من میدونم و من. انقد فکر کردم که دیگه حرف زدن فراموشم شده. ولی خب، عیب نداره. من به جای کلماتی که نتونستم بگم، داستان نوشتم برات دخترم. داستانی که پاره شد و توی سطل زباله انداخته شد، چون کی اهمیت میده. صبحا پا میشم، به اجبار میرم سرکار، به اجبار غذا میخورم، به اجبار لبخند میزنم، به اجبار جلوی خودمو میگیرم که سیگار نکشم (چون جای سیگار روی لبای لعنتی دخترت نبود..)، به اجبار ورزش میکنم، به اجبار درس میخونم، به اجبار زندگی میکنم. هوراکی موراکامی یه جملهی بسیار زیبا داره : و هنگامی که طوفان به پایان برسد، به یاد نخواهی آورد که چگونه از آن گذشتی، یا چگونه توانستی زنده بمانی. حتی مطمئن نخواهی بود که آیا طوفان واقعاً تمام شده است، یا نه؟ اما یک چیز قطعی است: وقتی از طوفان بیرون بیایی، همان شخصی نخواهی بود که وارد آن شده بودی. تمام هدف این طوفان همین است. و شاید، من به این بلوغ برخورد با تو نیاز داشتم. شاید، باز نیاز به یک درس عبرت داشتم. که بچسبم به خودم و زندگی خودم و اهداف خودم. که وقتی کسی نمیخواد، قدمی براش برندارم. دیشب خوابتو دیدم، خواب تو. و من تو روطوری نگاه میکردم.. انگار آخرین گلی بود که در جهان باقی مانده بود. وقتی بیدار شدم و فهمیدم یه خواب بوده، انگار کسی تیکه ای از قلبم رو با خودش برداشته بود. یکدیگر رو در رویاها شناختیم و در واقعیت از دست دادیم.. من رو به جهان رویاها بازگردان. میبینی عزیز؟ اونقد از هم دور شدیم که دیگه حتی یادمون نمیاد چطور باهم صحبت کنیم، مایی که حرفامون با هم هیچوقت ته نمیکشید. ولی ایا این سکوت که گهگاهی شکسته میشه، فقط برای من دردناکه؟ ما بهم نخواهیم رسید؛ اما من بهترین غریبه ای میمونم، که تو را از راه دور؛ و برای همیشه دوست خواهم داشت. یک مصرع امروز خوندم که بسیار به دلم نشست.. "راستی، کنار همیشگی هایت شب های تنهایی، دلتنگ من هم میشوی؟" باز توی مترو به تو فکر کردم.. کار من هربار توی این مسیر های دور و دراز، شده فکر کردن به تو. البته امروز یه اتفاق جالب افتاد، یه پسر کوچولو اومد بهم فال بفروشه، گفت خاله بردار، برای یه کتاب شعر میخوام. خندم گرفته بود.. گفتم میخوای برات شعر بگم؟ با ذوق بچگانش گفت بگو. و در اخر، اولین شعری که به ذهنم اومد، باز دربارهی تو بود : "همهی فالهایت چند؟ میدانی کدامشان نوشته برمیگردد؟" -your sam (even tho im more like neo, actually ☝️but whatever leads the way to your heart ig)
🍥| نامه شماره 3916 قند روز های تلخ من دلم خیلی برات تنگ شده پنج ماهه که ندیدمت ،این منو خیلی ازار میده ،شبا برای بودنتو خوشحال بودنت دعا میکنم بعد به رخت خاب میرم ، الان که همه منو ترک کردن تو منو ترک نکن ،کنار من بمون ،تو دلخوشیه منی.خیلی دوست دارم اونقدر که رلو و رابطه بی معنیه ،فقط میخام تویه قبلم بزارمت همین نه بیشتر. Parisa
💌| نامه شماره 3915 امیدوارم اینو نخونی، چون واقعا به همین دوستیمون هم راضیام. مگان، من هیچوقت نتونستم احساساتم رو کنار بذارم. چجوری میتونم... عشق به یه نفر هیچوقت از بین نمیره، فقط میتونی سرکوبش کنی، ولی فقط یه لبخند کوچیک لازمه که اون احساسات دوباره برگرده و روح و ذهنتو تسخیر کنه. من به عنوان کسی که واقعا اینو تجربه کرده دارم میگم. بله، این احساس من به تو هرگز عوض نمیشه، حداقل تا الان که اینطور بوده. حتی با اینکه ردم کردی، اونم با یه دروغ شاخدار! ولی من هنوزم حاضرم بخاطرت قید همهچیزو بزنم. باهات دوست موندم چون میخوام مراقبت باشم، میخوام کنارت باشم، هرجوری که شده. میخوام کسی باشم که بهش تکیه میکنی، حتی اگه به این معنی باشه که تا آخر عمرم این احساسم رو توی خودم بریزم و تظاهر کنم که همه چی خوبه. نمیدونم چرا نشد که بشه، ولی دیگه مهم نیست، میخوام ازت مراقبت کنم، حتی اگه خودم آسیب ببینم. تصمیممو گرفتم، تا آخر عمر، هرجوری که شده پیشت میمونم. فقط کافیه تو حالت خوب باشه و لبخند رو لبت باشه. امیدوارم زودی ببینمت و همونجوری که قولشو داده بودم مث خرس بقلت کنم😂 دوستت دارم، برای همیشه... شاید موقع سومین سالگرد آشناییمون اینا رو به خودت گفتم... آرزو میکنم همیشه سالم و خوشحال باشی.
شاید باید خیلی وقت پیشا قبول میکردم که عشق برای من وجود نداره..
🍁| نامه شماره 3914 لیان،نکنه تو واقعا کسی بودی که عاشقش شدم و نتونستم بدستش بیارم؟ نکنه تو همونی هستی که تمام عمرم قراره بهش فکرکنم؟ کاش حداقل میدونستم که توام مثل من عاشق شده بودی اصلا ذره ای به من فکرمیکنی؟ هیچوقت فکرنمیکردم انقدر درگیر یه ادم بشم نمیدونم شاید باید خیلی وقت پیشا قبول میکردم که عشق برای من وجود نداره.. -blue
🪷| نامه شماره 3913 عزیزم من ک میدونستم نمیشه ولی باز کل تلاشمو کردم نه یه بار ، چند بار ولی تو یک بار حاضر نشدی حرفای منو بشنوی الان هم طبق حرف خودت تمومش کردم و گذشتم ازت ، ولت کردم ک خوب شی و تو زندگی جدیدت موفق باشی وقتی اونقدر غرورت واست مهم بود ک نتونستی یا نخواستی به یک کلمه از حرفای من گوش کنی پس واسم تموم شدی خودتم میدونی ک منو نمیخوای پس دست از این کارات وردار و بس. من هیچوقت سر هیچکدوم از اتفاق های زندگیم انقدر بد نبودم ، علنا فرقی با مرده نداشتم و باز منتظرت بودم اره قبلا هم گفتم اخرین حرفت این بود ک زندگی کنم ولی من مرده بودم ، تو اونشب من رو کشتی همونطور ک گفتی نمیتونی دوباره اونهمه شرایط خیلی بد رو تحمل کنی ، راست گفتی منم نمیتونم من دیگه ازت گذشتم ، دیگه هر روز واست گریه نمیکنم ، دیگه واست اهنگ نمینویسم ، دیگه کل دفترم واست پر متن و اشک نمیشه ، دیگه چنلتو چک نمیکنم، دیگه قرار نیست کل روز دم خونت باشم، تا آخر موفق باشی
شاید تقصیر از تو نبود؛ شاید من بودم که با چشم باز، آغوشم را به روی تیغهایت گشودم.
🐳| نامه شماره 3912 در عجبم از این همه زمانی که در اندیشهٔ دلیل دوست داشتنت گذراندم. اکنون میدانم از همان روزی عاشقت شدم که نور آفتاب بر چهرهات نشسته بود و خندههایت قلبم را فتح کرده بودند. آن روز، روحم را به چشمانت سپردم. اما نمیدانم چه زمان تغییر کردی؛ چه وقت مهربانیات رنگ باخت و قلبت از من روی گرداند. من همیشه خوبیهایت را میدیدم و زخمهایی را که خودت بر جانم مینشاندی، با همان اندک مهربانیهایت فراموش میکردم. شاید تقصیر از تو نبود؛ شاید من بودم که با چشم باز، آغوشم را به روی تیغهایت گشودم. زندگیام پر از «شاید» شد؛ شاید هرگز دوستم نداشتی، شاید من بیش از اندازه دوستت داشتم، شاید هر دو یکدیگر را آنگونه که بودیم ندیدیم. اکنون تو در عشق دیگری خوشی و من تکه ای کوچک از قلب تورا هم ندارم...بعد از تمام این سختی ها تنها و تنها گوش شنوای تو هستم و در نهایت باز هم رنج هایی را به من هدیه میکنی تنها یک سوال دارم دلیل ان محبت و ان رفتار های متفاوتت چه بود؟ دلیل آن تنفری که به دلم انداختی چه بود؟ دلیل نزدیک آمدنت و دور شدن ناگهانیت چه بود؟ دلیل آنها چه بود ماه من؟ چه بود. کاش میتوانستم تورا فراموش کنم اما، تو دیگر بیشتر از یک اسم حکاکی شده بر روی دیوار قلبم هستی. و باز هم با تمام این سختی ها کنارت خواهم ماند چراکه رفتنم زخمی بزرگ به جان و وجودت هدیه خواهد کرد، اما همیشه همه چیز را به خاطر خواهم داشت.
🫀| نامه شماره 3911 این یه نامه برای خودمه سلام میدونم کلافه و سر درگمی میدونم میترسی میدونم از همیشه تنها تری میدونم داری کم میاری و از همه مهم تر میدونم از پس این یکیم به خوبی برمیای فقط سعی کن این یه ماه رو هم بگذرونی و تمومش کنی همین تو همیشه به اون چیزی که آرزو شو داری میرسی شک ندارم