tgindex
궁작
@Mithridates_The_Wiseперсидский

궁작 (گونجاگ) به معنای طاووس 🦚 هیچ ناشناسی در کار نیست ولی آیدیم: @Merogien ادیت: ناشناس هم در کار اومد http://t.me/HidenChat_Bot?start=99045238

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
9
Всего постов
65
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
47
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
37
40 постов
Вовлечённость
78,7%
к подписчикам
Постов в день
1,3
всего 65
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
29
1/48двое суток
33
1/72трое суток
35

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • یکی از مریض‌هام یه آقایی بود که صبح از بیمارستان روان اوورده بودنش. شیراز دو تا بیمارستان روان داره و یکیش مال یه مریضای خیلی خیلی داغون و آخر خطی هست که سازنده‌ش شاگرد فروید بوده. یا دخترش، نمیدونم. خلاصه اینو برداشته بودن اوورده بودن و ما قرص های اعصاب رو دادیم بهش و خورد یهو داشت میمرد و دیگه جواب نمیداد و نبضش آروم میزد و من ریدم تو خودم که طرف رو کشتم دیگه تموم شد و رفت. ولی خب زنده بود و جواب میداد و فقط عمیییییق میخوابید. امیدوارم همچنان بخوابه ولی نمیره. #رکتالیسم

  • صبح سر تقسیم همراه بیمار‌های قدیمیمون هی بهم میگفتن مریض ما رو تو بردار حد اقل یه پرستار خوش اخلاق داشته باشه و ذوق می‌کردم. یکی از بیمارام یه خانم جوان بیست و چند ساله بود که دیشب بهش گفته بودن وا مشکلی نداره که. بعد حالا سر ظهر متخصص اومد دیدش و گفته بود خدنریزی مغزی کرده و خواهرش اومده بود داشت بخش رو روی سر ما خراب می‌کرد انقدر جیغ و داد کرد که آره بلد نیستید و فلان‌. انگار ما مریضیشو تشخیص ندادیم و بهش نگفتیم مثلا. کلا عجیب بود برام که شما که انقدر حساسی که به مریض برسید و فلان چرا میای یه ربع داد و بیداد میکنی توی بخش و میرینی به زندگی سی تا مریضی که خوابیدن اونجا؟ واه.

  • امروز چند تا بیمار عجیب غریب داشتن و یک ساعت بیشتر موندم تا به کارام برسم. پاره شدم. یکی از مریضام یه پیرزن هشتاد ساله بود که هپاتیتش مثبت بود و هی میگفت بیا بهم سر بزن و فلان، عامو بیا برو مادر. آخرم دو تا از داروهاش رو وقت نکردم بدم ولی خیلی سالم به نظر می‌رسید.

  • همه فکر می‌کنن من تخم‌های بزرگی دارم ولی این فقط سر بچه‌مه که از لای پاهام زده بیرون.

  • دانشجوها ریخته بودن تو بخش و خیلی گناه داشتن و یادم به خودمون افتاد وقتی هشت نفره می‌رفتیم بالا سر یه مریضی تا یه خون بگیریم و‌ کلی خاطره برام زنده شد آخی.

  • یکی از همراه مریض‌ها هم گفت من خودم nurse هستم و گفتم بسلامتی و هرچی میگفت تا خرخره با اصطلاحات جوابشو می‌دادم و تهش هیچی نفهمید.

  • مریض‌ها و همراهاشون داشتن می‌گفتن که من بهترین پرستار بخش هستم و خیلی اهمیت می‌دم و کاش پرستار اونا هم بودم و به مریض‌های من حسودی می‌کردن و بهشون می‌گفتن خوشبحالتون 😔😔😔

  • امروز کون سه تا پیرزن رو دیدم و مال یکیشون رو دو‌بار دیدم چون میخواستم آمپولم بزنم بهش. واقعا هیچوقت فکر نمی‌کردم در اوج جوانی در یک صبح کون سه تا پیرزن ببینم. #رکتالیسم

  • اینترن طب دیگه نمیاد و نمیخوام هیچکسی رو تو بیمارستان ببینم.

  • مریضم رفت بخش و من نمیدونستم و همراش یه داروی پر خطری رو فرستادم و رفت. بعد بچه ها گفتن برو زنده‌ش کن و ساعت سه شب رفتم توی اون بخشه و دیدم ده تا مریضن تو یه سالنی که چراغاشو کامل خاموش کردن و خوابیدن همشون و دو تا از پرستارا هم رفتن خوابیدن و یکیشونم رو صندلی تو بخش خوابیده بود. حسودی کردم مقداری ولی خب‌ حالا هیچی. به خانمه گفتم کلسیم ها رو بده و اینا، کصشو جمع کرد تو هم گفت واه من زدمش به مریض (مطمئن بودم نزده به مریض) گفتم حالا اینا رو بده به من و رزرو میکنم دوباره میارمشون برات، گفت وا من زدمشون به مریض و فلان و اینا‌. منم برگشتم گفتم اینا رو باید تو سه ساعت بگیره تو چطوری تو یه ساعت زدی بهشون و مریض رو میکشی و البته هشتای دیگه داره باید پاشی اونا رو هم بزنی و من به سوپروایزر اطلاع میدم که پیگیری کنه ببینم شما داروها رو چیکار کردید و انقدر با داد گفتم که همه‌ی مریضاش بیدار شدن و آخ و اوخ کردن و ریدم تو بخششون و اومدم پایین. #رکتالیسم

  • دیشبم مریضم یه آقای هشتاد ساله بود که هی می‌شاشید به خودش و هی عوضش میکردن و نیم ساعت بعد دوباره میشاشید به خودش. همراهاش اومدن التماس و بعدم دعوا که بیایید براش لوله ادراری بذارید، چون سنش بالای شصت سال هست پرستار لوله رو نمیذاره و وظیفه‌ی پزشکه. حالا ما زنگ زدیم به این و اون که یه اکسترن آقا پیدا کنیم که بیاد این وحشت رو انجام بده و آقایی یه پسره‌ی سوییت سامرچایلد بود و اومد و هیچیییییی بلد نبود. اون یکی اکسترن خانمه و رزیدنتشون اومدن به من گفتن تروخدا برو همراش این بلد نیست مریضو نابود میکنه. دیگه من همراه دکتر رفتم و کمکش کردم و بهش یاد دادم و انقدر استرسی شده بود داشت سکته میکرد. پیرمرده هم یهویی دستشو اوورد و داد و بیداد کرد و میگفت چیکار میکنی و فلان منم متقابلا داد و بیداد کردم سرش و اکسترن بدبخت قبض روح شد. جالب بود کلا #رکتالیسم

  • از شیش و نیم صبح بیمارستان بودم و شیفت صبحم که به اشک گذشت و عصر هم کونم پاره شد و ته ته تهش یعنی ساعتای هفت و نیم عصر اینجاها، اومدم از یه مریضی که زونا داشت خون بگیرم و سر سرنگ در رفت و کل زندگیمون رو کرد زیر خون و عذاب کشیدم جدی جدی جدی. واقعا یه پایان تخمی برای یه روز گوه.

  • امروز در مجموع چهل و پنج دقیقه کف بخش و تو اتاق سرپرستار و تو رختکن گریه کردم. شرفم رو پودر کردم و ریختم تو جوب.

  • زندگیم واقعا انگار سریاله ولی هیچ عشق و عاشقی ای داخلش نیست فقط کار و سختی و گرما و وحشت.

  • امروز صبح ساعت شیش و نیم یکی از حفاظت فیزیکی اومد و گفت چطوری‌ مهرداد جان و من یه لحظه ریدم تو خودم چون وقتی اسم حفاظت میاد یادم به وحشت توی پادگان می‌افته که هر بار می‌ریدیم تو خودمون که الان دیگه میکننمون تو گونی و تمام. ولی یهویی آقای حفاظت فیزیکیه شروع کرد و شعرهای عاشقونه می‌خوند و هی میگفت مهرداد توجه کن و همه‌ی بخش پاره بودیم از خنده و ریده بودیم تو خودمون و آقایی هم ول نمیکرد و کلی از سعدی و حافظ میخوند و هی اشتباه میخوند و من درستش میکردم و بچه ها گفتن اینا خطاب به تو بودا. اسمت رو هم بلد بود یکم شل میگرفتی میبردت 😭 همش آدمای اشتباهی امروز نصیبم می‌شد عجب گرفتاری شدیم

  • حس میکنم اتصالاتم با کائنات ضعیف شده چون امروز من یکی دیگه رو میخواستم اما یه آقای بلوچ عجیبی افتاد توی دامنم که ادارش خون خالی بود و حالا من به عنوان تک پرستار آقای بخش باید می‌رفتم و از توی لوله‌ی ادراریش مثانه‌ش رو شست و شو میدادم تا بشوره و برگرده و سوزش شدید داشت و نیم ساعت بنده کیر ایشون رو گرفته بودم تو دستم ‌تا وقتی این همه سرم میریزم تو مثانه‌ش مسدود نشه و زودی برگرده بیرون تا منفجر نشه طرف. و من تمام مدت اینطوری بودم که وای کمک. کیر اشتباهی، کیر اشتباهی. #رکتالیسم

  • کابوس بود ولی خب.

  • خواب اینترن طب رو دیدم گریه میکنم.

  • حالا امروز یه اینترن دیگه یهو تو راهرو منو گرفته بود میگفت خیااااط چطوری، من اینطوری بودم که تو دیگه کی ای. 😭 همکلاسی عشقم بود و کاملا سر صحبت رو باهام باز کرد و برام صندلی گرفته بود و کلی هی ارتباط میگرفت و نزدیک می‌شد بهم و هی میگفت کاری داری بکنم یا نکنم…

  • حالا امروز یه اینترن دیگه یهو تو راهرو منو گرفته بود میگفت خیااااط چطوری، من اینطوری بودم که تو دیگه کی ای. 😭 همکلاسی عشقم بود و کاملا سر صحبت رو باهام باز کرد و برام صندلی گرفته بود و کلی هی ارتباط میگرفت و نزدیک می‌شد بهم و هی میگفت کاری داری بکنم یا نکنم و فلان. خدایا وقتی داشتم میگفتم اینترن طب رو میخوام منظورم اون یکیش بود 😭😭😭😭