◥꯭࿆✿꯭ ماه🌙من ꯭ ✿꯭ ◤
Статистика•┈•✦✿ 💠 💠 مََََِِاََََِِهََََِِ ََََِِمََََِِنََََِِ 💠 💠 ✿✦•┈• 🫴🌙 ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ 💫Top Profiles 👑✨✨ ✨ ✨✨ 💫Top Musics 🎻✨✨✨ ✨ ✨ ✨ 💫Top Texts 💬✨ ✨ ✨ ✨ ✨ 💫Top Videos 🎥✨ ✨ ✨ ✨ ✨ 💫Top Books 📚✨ ✨ ✨ ✨ ✨ 💫✨✨✨✨✨✨✨✨✨
- Последний пост
- 9 февр.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 43
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
#Top_Story ╭┈─ 「🥀」🤍⃟⃤ [@azimio7] ✦ • ╰➤ ❥𝗝𝗢𝗜N[@MyM_o_o_N] ❥✿✦ •
#TOP_STORY *ستا په هر نفس کی زه یم🙈❤️🔥 ╭┈─•✦✿🤍⃟⃤ [#ΉΣᄂΣП] ❥✿✦ • ╰➤ ❥𝗝𝗢𝗜𝗡ᬼ[@MyM_o_o_N] ❥✿✦ •
#وطنم_افغانستان 📍مزار جان ╭┈─ 「🥀」🤍⃟⃤ [@azimio7] ✦ • ╰➤ ❥𝗝𝗢𝗜N[@MyM_o_o_N] ❥✿✦ •
Likes? Comments? 🥲💔
Fanaatv, Shabnam Surayo, omid – Gole Royaei FanaaTV Edition
#عاشقانه مورد علاقهام...🥀 با تاخیر🙈❤️ * * * ممنون بابت همراهی و بزرگواری تان😇 ╭┈─•✦✿🤍⃟⃤ [#ΉΣᄂΣП] ❥✿✦ • ╰➤ ❥𝗝𝗢𝗜𝗡ᬼ[@MyM_o_o_N] ❥✿✦ •
داستان دختر بی سر و پناه
#از_باغ_وحشت_تا_خانهای_که_تسخیر_شد #نویسنده_فاطمه_سون_ارا #ناشر_اسرا_سلطانی #قسمت_هشتاد_و_هفت_آخر خدیجه گفت ببین یما خیال یکجا شدن من و خودت را از سرت بیرون کن چون اصلاً امکان پذیر نیست ولی همانطور که قبلاً گفتم اگر عثمان و اسما بخواهند با تو در ارتباط باشید من هیچ اعتراضی ندارم لطفاً دیگر مزاحم زندگی من هم نشو تو در گذشته ای من باقی ماندی و من کسی هستم که هیچگاه حسرت گذشته را نمیخورم این را تو بهتر از همه میفهمی خداحافظ بعد بدون اینکه اجازه بدهد یما حرفی بزند سوار موترش شد موتر را حرکت داد همه خاطرات شیرین و تلخ اش با یما مقابل چشمانش همچون فلمی گذشت از شیشه ی عقب به یما نگاه کرد که روی زمین نشسته بود و سرش را روی زانو هایش گذاشته بود قطره ای اشک از گوشه ای چشم خدیجه پایین چکید صدای موسیقی را بلندتر کرد که احمد ولی از سوز دل میخواند… دیگر بر نمیگردم دیگر بر نمیگردم گیرم از فراق مُردم دیگر بر نمیگردم. پایان نظریات تان را در کامنت بنویسید...! میخواهین رومان های دگه برای تان نشر کنم ؟؟
#از_باغ_وحشت_تا_خانهای_که_تسخیر_شد #نویسنده_فاطمه_سون_ارا #ناشر_اسرا_سلطانی #قسمت_هشتاد_و_شش خدیجه چند بار اسم او را صدا زد بعد آهسته گفت انالله و انا الیه راجعون اسما و عثمان هم در سوگ از دست دادن بی بی مهربان شان اشک میریختند خدیجه بعد از نیم ساعت گریستن از جایش بلند شد و از اطاق بیرون رفت شماره ای زینب و یاسمین را گرفت و خبر مرگ خاله سمیه را به آنها داد بعد به مادرش تماس گرفت و از او خواست با پدرش به خانه ی خاله سمیه بیایند. به اطاق برگشت که ناگهان صدای رعد و برق و پشت سر آن صدا باریدن باران به گوش خدیجه رسید به سوی پنجره ای اطاق رفت و از آنجا به حویلی نگاه کرد با دیدن قطرات باران که به زمین برخورد میکرد دوباره به گریه افتاد به خاله سمیه دید و گفت در سوگ رفتن تو نه تنها ما بلکه آسمان هم می گیرید خاله جان آنروز جنازه ای خاله سمیه به خاک سپرده شد و طبق وصیت او بعد از دفن جنازه ای او هیچ مراسم چون فاتحه و ختم برایش گرفته نشد به جای این مراسم خدیجه از پول که خاله سمیه قبل از مرگش به او امانت داده بود مواد خوراکه خریداری کرد و به فقرا کمک کرد. دو هفته از فوت خاله سمیه میگذشت آنروز خدیجه از خانه بیرون شد تا به سوی وظیفه اش برود همینکه خواست سوار موترش شود که کسی اسمش را صدا زد به عقب چرخید یما را پشت سر خودش دید یما با ندامت و پشیمانی گفت اگر امکان دارد چند لحظه با هم حرف بزنیم خدیجه با آرامش گفت بفرما میشنوم یما کمی من من کرد و گفت لطفاً مرا ببخش خدیجه من بسیار پشیمان هستم لطفاً برای زندگی ما چانس دوباره بده وعده میدهم هر کاری میکنم تا گذشته را جبران کنم میدانم کاری که من در حق تو کردم اصلاً درست نبود ولی باور کن من هم کم سختی نکشیدم بعد از رفتن تو و فرزندانم فهمیدم چه اشتباهی کرده ام خدیجه لبخندی زد و پرسید حرفهایت تمام شد؟ یما سرش را به نشانه ای بلی تکان داد.
#از_باغ_وحشت_تا_خانهای_که_تسخیر_شد #نویسنده_فاطمه_سون_ارا #ناشر_اسرا_سلطانی #قسمت_هشتاد_و_پنج بعد به خدیجه دید و گفت پدر و مادر من تو هستی من این مرد را نمی شناسم اسما هم نگاهش را از یما گرفت و گفت مادر جان من و عثمان تنها ترا میخواهیم خدیجه آنها را در آغوش گرفته بدون اینکه به یما ببیند گفت جواب اولادهایت را شنیدی جواب مرا هم میدانی پس از اینجا برو و دیگر مزاحم زندگی ما نشو بعد دست فرزندانش را گرفته داخل خانه رفت یما نیم ساعت دیگر هم کوشش کرد با پدر خدیجه حرف بزند ولی بالاخره ناامید شد و از آنجا رفت بعد از رفتن او خدیجه با عثمان و اسما سوار موتر خود شد و موتر را به سوی خانه ای خاله سمیه حرکت داد وقتی آنجا رسید از موتر پیاده شدند عثمان زنگ دروازه را زد بعد از چند دقیقه دروازه باز شد و خدیجه با دیدن چهره ای رنگ پریده ای خاله سمیه با نگرانی او را در آغوش گرفت و پرسید خاله جان خوب هستی؟ چرا رنگ به صورت نداری؟ خاله سمیه سرفه ای کرد و جواب داد بالاخره هر آمدنی رفتنی دارد دخترم عمر من هم همینقدر بود بعد به عثمان و اسما سلام داد و آنها را به داخل خانه دعوت کرد داخل اطاق رفتند خاله سمیه گفت از خود تان پذیرایی کنید فرزندانم امروز نمیتوانم خودم از شما پذیرایی کنم خدیجه او را در جای خوابش نشاند و گفت خاله جان بنشین ما به دیدن خودت آمدیم خاله سمیه در جایش دراز کشید و گفت چشم به راهت بودم دخترم دعا میکردم قبل از دیدن تو چشمانم بسته نشود قطره ای اشک از چشم خدیجه پایین چکید و غمگین لب زد اینگونه حرف نزنید خاله جان شما همدم و همراز من هستید شما نباشید من خیلی تنها میشوم خاله سمیه به سختی لبخندی زد و گفت تا وقتی محبت الله را در قلب داری تنها نیستی دخترم چشمانش را بست و ادامه داد من هم دیگر به استراحت نیاز دارم خیلی خسته شده ام دخترم خدیجه دست خاله سمیه را در دستش گرفت بوسه ای بر آن زد و گفت خیلی دوستت دارم خاله جان حق ات را ببخش خاله سمیه بدون اینکه چشمانش را باز کند گفت من حقم را بخشیدم تو هم ببخش دخترم خدیجه به گریه افتاد و گفت هر چند حقی بالای شما ندارم ولی بخشیدم خاله سمیه کلمه شهادت را خواند گریه های خدیجه با شنیدن کلمه شهادت شدت گرفت بدن خاله سمیه سرد و دیگر نفس نکشید...
#از_باغ_وحشت_تا_خانهای_که_تسخیر_شد #نویسنده_فاطمه_سون_ارا #ناشر_اسرا_سلطانی #قسمت_هشتاد_و_چهار چهار سال بعد: عثمان بلند شو پسرم صبحانه ات را خورده به مکتب برو من هم باید به دیدن خاله سمیه بروم نمیدانم چرا امروز خیلی خاله سمیه یادم می آمد عثمان از جایش بلند شد و گفت مادر جان من هم میخواهم با تو به دیدن بی بی جان بروم خدیجه گفت تو باید مکتب بروی پسرم اسما نزدیک مادرش آمد و با شیرین زبانی گفت امروز مکتب نمی رویم مادر جان با تو به خانه بی بی سمیه میرویم خدیجه خواست اعتراض کند که مادرش گفت دل عثمان و اسما هم به سمیه خواهر تنگ شده یکروز مکتب نروند قیامت نمیشود باز تو هم امروز وظیفه نمیروی خدیجه گفت مادر جان من از وظیفه رخصت گرفته ام ولی درست است اسما و عثمان را هم با خودم میبرم پدر خدیجه داخل آشپزخانه شد و پرسید کجا میروید دخترم؟ خدیجه جواب داد نمیدانم چرا پدر جان از صبح که بیدار شده ام دلم برای خاله سمیه شور میزند سه روز میشود که به دیدنش نرفته ام امروز میخواهم نزدش بروم پدرش با مهربانی گفت درست است دخترم برو از طرف من و مادرت هم برایش سلام برسان خدیجه علیکم سلام گفت در همین هنگام صدای زنگ دروازه بلند شد عثمان با عجله به حویلی رفت تا دروازه را باز کند پدر خدیجه هم پشت سر او حرکت کرد چند دقیقه بعد صدای عصبانی پدر خدیجه بلند شد همه به حویلی رفتند خدیجه با دیدن یما که پشت دروازه ایستاده بود تعجب کرد یما چند دقیقه به خدیجه خیره شد پدر خدیجه با عصبانیت گفت تو به کدام روی اینجا آمدی؟ یما سرش را با شرم پایین انداخت و گفت لطفاً مرا ببخشید من بسیار پشیمان هستم بعد به عثمان دید و گفت چقدر بزرگ شدی پسرم عثمان با بی تفاوتی از او دور شد و نزدیک مادرش آمد اسما هم خودش را در آغوش خدیجه انداخت یما خواست داخل حویلی شود که پدر خدیجه گفت هوش کنی داخل خانه ای ما نیایی از هر راهی که آمدی برو یما با التماس گفت لطفاً فقط چند دقیقه اجازه بدهید با خدیجه و اولادهایم حرف بزنم مادر خدیجه پوزخندی زد و گفت اولادهایت حالا به یادت آمدند این همه سال کجا بودی؟ یما خجالت زده گفت میدانم در حق شما بد کرده ام ولی من پشیمان هستم خدیجه به اسما و عثمان دید و گفت این پدر شما است اگر میخواهید همرایش حرف بزنید من مانع شما نمیشوم درست است پیوند من همرای او تمام شده است ولی او همیشه پدر شما باقی میماند عثمان نیم نگاهی به یما انداخت.
#از_باغ_وحشت_تا_خانهای_که_تسخیر_شد #نویسنده_فاطمه_سون_ارا #ناشر_اسرا_سلطانی #قسمت_هشتاد_و_سه با هم به حویلی رفتند بعد از نیم ساعت دو زن از خانه بیرون شدند زینب به خدیجه گفت بیا فکر کنم خاله سمیه تنها شد خدیجه خواست با زینب داخل خانه بروند که کسی اسمش را صدا زد به عقب دید زنی که او را صدا زده بود نزدیکش آمد و پرسید مرا شناختی دخترم؟ خدیجه جواب داد بلی شما خاله یما هستید خاله یما خجالت زده گفت بلی من خاله یما هستم خدیجه به دختری که پهلوی او بود دید چهره اش آشنا بود خاله یما به دختر اشاره کرد و گفت یلدا را نشناختی؟ حق داری خیلی تغیر کرده است خدیجه با تعجب به یلدا دید واقعاً او خیلی تغیر کرده بود مادر یلدا غمگین لب زد ما را ببخش دخترم در حق تو خیلی بدی کردیم لطفاً ما را ببخش تا دخترم آرامش پیدا کند خدیجه به سوی یلدا دید و با ترحم گفت من از شما کینه ای به دل ندارم نه هم به اینکه عذاب بکشید راضی هستم من هر کاری کردید را به الله واگذار کردم خداحافظ تان بعد داخل خانه شد داخل اطاق نزد خاله سمیه رفت بعد از احوال پرسی مقابل خاله سمیه نشستند زینب به خاله سمیه دید و گفت میدانید این دو زن که نزد شما آمده بودند کسی جز یلدا و مادرش نبودند خاله سمیه لبخند تلخی زد و گفت وقتی برایم قصه دخترش را کرد احساس کردیم این همان یلدا است زینب پرسید یلدا را چی شده؟ خاله سمیه با آرامش جواب داد بزرگان گفتند چاه کن در چاه است یلدا فکر میکند با سحر و جادو میتواند خوشی های دیگری را برای خودش بگیرد او موفق شد یما را از خود بسازد ولی نتوانست او را کنار خودش نگهدارد خدیجه پرسید منظور تان چیست؟ خاله سمیه جواب داد وقتی تو و یما جدا شدید هنوز یک ماه نگذشته بود که یما با یلدا نکاح کرد ولی بعد از ازدواج اتفاقات عجیبی به یلدا و یما رخ میداد و از طرفی هنوز دو ماه از عروسی شان نگذشته بود که یلدا از رابطه یما با همکارش خبر میشود وقتی در این مورد به مادر یما میگوید مادر یما به جای اینکه پسرش را نصیحت کند به یلدا اخطار میدهد که اگر دهنش را باز کند و چیزی بگوید او به یما میگوید که یلدا بالای تو جادو کرده بود ولی یلدا بدون توجه به حرف مادر یما در مورد خیانت یما به همه میگوید و او را نزد همه رسوا می سازد اینگونه یما او را هم طلاق میدهد بعد از طلاق هر روز حال یلدا خراب تر شده و کسی در مورد من به مادرش گفته و مادرش امروز یلدا را اینجا آورد ولی جالب اینجاست که من اصلاً مشکل را نفهمیدم که او چرا اینگونه شده است خدیجه گفت الله برایش شفا نصیب کند ولی راست گفته اند کسی که دست به جادو میزند آرامش زندگی خودش هم از بین میرود....
#از_باغ_وحشت_تا_خانهای_که_تسخیر_شد #نویسنده_فاطمه_سون_ارا #ناشر_اسرا_سلطانی #قسمت_هشتاد_و_دو خاله سمیه گفت آنها به تو آسیبی نرسانیده اند فقط چند بار کوشش کردند ترا بترسانند ولی اینکه تو به این حالت رسیدی بخاطر جادو سیاه بود که سه تن از افرادی نزدیک به یما روی تو انجام داده اند خدیجه ناخودآگاه اسم مادر یما با خاله و دختر خاله اش را به زبان آورد و گفت جز اینها کسی در خانواده ای یما با من مشکل نداشت مطمین هستم کار اینها است خاله سمیه با مهربانی گفت دیگر جادوی شان باطل شده است پس ناراحت نباش خدیجه با گریه گفت چطور ناراحت نباشم خاله جان آنها باعث شدند من از یما جدا شوم خاله سمیه با آرامش گفت یما نمیخواست هیچکس شما را جدا ساخته نمیتوانست در اصل جادو بالای تو شده بود پس چرا تو اصلاً در فکر جدایی از یما نبودی ولی یما خیلی زود از تو گذشت و با یلدا در ارتباط شد؟ زینب نزدیک خدیجه آمد و گفت خاله سمیه درست میگوید یما اگر نمیخواست هیچگاه زندگی زناشویی شما از بین نمیرفت ولی او محبت او در مقابل تو واقعی نبود برای همین خیلی به راحتی ترا طلاق داد او نه تنها از تو بلکه از فرزندانش هم گذشت پس بدان او فقط یک مرد بالهوس و عیاش است خدیجه به زینب دید و گفت شما درست میگویید یاسمین با عصبانیت گفت دلم میخواهد رفته یما و یلدا را یک جزای بدهم که تا عمر دارند دیگر با زندگی کسی بازی نکنند خاله سمیه او را به آرامش دعوت کرده گفت اینطور حرف نزن دخترم ما کی هستیم که به کسی جزا بدهیم همه چیز را به الله واگذار کنید الله میدانید چی وقت کی را به سزای اعمالش برساند همینکه خدیجه جان حالا صحتمند کنار ما است برای ما کفایت میکند خدیجه چند لحظه به فکر فرو رفت بعد گفت اگر اجازه بدهید من میخواهیم وضو کنم و نماز شکرانه بخوانم خاله سمیه با خوشحالی گفت البته که بخوان بعد از این همه نماز هایت را سر وقت ادا کن خدیجه از جایش به سختی بلند شد و به کمک زینب از اطاق بیرون شد بعد از رفتن او خاله سمیه به مادر خدیجه تماس گرفت و همه اتفاقات را برایش تعریف کرد هفت ماه بعد خدیجه با شنیدن صدای شخص که از اطاق خاله سمیه می آمد متعجب شد به زینب دید و گفت این صدا بسیار برایم آشنا است ناگهان صدای چیغی دختری به گوش شان رسید زینب دست خدیجه را گرفت و گفت بیا به حویلی برویم خاله سمیه دوست ندارد وقتی مهمان دارد کسی دیگر حرفهای شان را بشنود.
#از_باغ_وحشت_تا_خانهای_که_تسخیر_شد #نویسنده_فاطمه_سون_ارا #ناشر_اسرا_سلطانی #قسمت_هشتاد_و_یک خاله سمیه پهلوی آنها نشست و گفت سه تن از افرادی نزدیک به یما بالای خدیجه جادو کرده بودند تا او از شوهرش جدا شود ولی قبل از اینکه آنها دست به این کار بزنند جنیات مسلمان داخل بدن خدیجه وجود داشته ولی آنها نمیخواستند خدیجه اینقدر اذیت شود آنها با من حرف زدند و گفتند ما فقط میخواستیم جزای کاری که خدیجه با فرزند آنها کرده است را بدهند یاسمین و زینب با تعجب به همدیگر دیدند خاله سمیه ادامه داد میدانم در ذهن تان سوال خلق شده است که خدیجه چی ضرری به آنها رسانیده است ولی جواب این سوال را فقط خدیجه داده میتواند آنها دیگر با خدیجه کاری ندارند و اگر جادوی که بالای خدیجه شده بود باطل شده باشد دیگر خدیجه اذیت نمیشود ولی تا مدتی مثل روز اول هم نمیشود من کاری که از دستم ساخته بود را انجام دادم بعد از این دیگر از دست من چیزی ساخته نیست خدیجه باید نماز بخواند و به الله توکل کند حالا باید او به هوش بیاید از جایش بلند شد گیلاس را پر از آب زمزم کرد و پهلوی خدیجه رفت با مهربانی اسم او را صدا زد خدیجه چشمانش را باز کرد خواست در جایش بنشیند که بخاطر بدن درد شدید ناله کرد خاله سمیه به او کمک کرد در جایش بنشیند بعد برایش آب داد خدیجه بعد از نوشیدن آب گفت همه ای بدنم درد میکند احساس میکنم کسی مرا لت و کوب کرده است نگاهش به زینب و یاسمین افتاد و با تعجب گفت شما اینجا چی کار میکنید؟ یاسمین و زینب هر دو چشمانی شان پر از اشک شد خاله سمیه پرسید چی احساس داری هنوز هم خودت را سنگین احساس میکنی؟ خدیجه جواب داد نخیر خیلی احساس سبکی میکنم احساس میکنم از خواب بدی بیدار شده ام خاله سمیه لبخندی زد و گفت الله را شکر همه چیز تمام شد تو بعد از این میتوانی مثل سابق زندگی کنی خدیجه با خوشحالی پرسید شما جدی هستید؟ یعنی دیگر کسی مرا اذیت نمیکند؟ خاله سمیه با محبت دستی به موهای خدیجه کشید و جواب داد ان شالله که دیگر کسی ترا اذیت نمیکند ولی یک سوالم را جواب بده تو گاهی با کدام موجود عجیب مقابل شدی که به آنها آزار رسانیده باشی؟ خدیجه سرش را به نشانه ای نخیر تکان داد ولی ناگهان شبی که در باغ موجودات عجیب را دیده بود به یادش آمد همه ای اتفاقات آنشب را برای خاله سمیه تعریف کرد خاله سمیه با ناراحتی گفت پس بخاطر این میخواستند از تو انتقام بگیرند خدیجه حیرت با ناراحتی گفت ولی من قصد آسیب زدن به آنها را نداشتم من فقط از آنها ترسیده بودم بخاطر یک کاری ناخواسته اینقدر مرا اذیت کردند اشک از گوشه ای چشمش پایین چکید....
#از_باغ_وحشت_تا_خانهای_که_تسخیر_شد #نویسنده_فاطمه_سون_ارا #ناشر_اسرا_سلطانی #قسمت_هشتاد از داخل الماری کاسه ای بزرگی را با گوگرد و قیچی بیرون کرد بعد دورتر از خدیجه روی زمین نشست و پلاستیک را باز کرد و شروع به خواندن دعا ها کرد بعد از هر دعایی که میخواند به سوی خدیجه میدید و یک بند تاری که دور گنجشک پیچیده شده بود را قیچی میکرد با هر تاری که قیچی میشد خدیجه چیغی میکشید و کوشش میکرد دستانش را از میان دستانی زینب و یاسمین بیرون کند ولی زینب و یاسمین با تمام قوت او را محکم نگهداشته بود بعد از اینکه تارها از دور گنجشک دور شد خاله سمیه با صدای بلند سوره ناس و فلق را تلاوت کرده سوزن ها را از بدن گنجشک بیرون ساخته داخل کاسه فلزی انداخت خدیجه از درد ناله میکرد و حرفهای عجیب و غریبی میگفت خاله سمیه گنجشک را داخل کاسه انداخت بعد از جایش بلند شد و نزدیک خدیجه آمد دستش را روی پیشانی او گذاشت و دعایی خواند بعد با صدای بلند پرسید شما کی هستید؟ چی از جای این دختر میخواهید؟ خدیجه جوابی نداد و فقط تلاش میکرد به خاله سمیه حمله کند خاله سمیه دوباره سوالش را پرسید خدیجه دندان هایش را به هم سایید و شروع به حرف زدن کرد زینب و یاسمین که از حرفهای خدیجه چیزی متوجه نمیشدند به خاله سمیه دیدند وقتی حرفهای خدیجه تمام شد خاله سمیه دوباره به جایش رفت و بوتل تیل را از الماری بیرون آورد همه مواد پلاستیک را داخل ظرف فلزی انداخت رویش تیل ریخت بعد گوگرد را روشن کرد و مواد را آتش زد با سوختن مواد داخل کاسه خدیجه نعره ای وحشتناکی کشید و زینب و یاسمین را به هر سو پرتاب کرد بعد از جایش بلند شد و موهایش را محکم کشید زینب و یاسمین با چشمانی پر از اشک به او نگاه میکردند ولی خاله سمیه چشمانش را بسته بود و زیر لب دعا میخواند بعد از چند دقیقه خدیجه ساکت شد و محکم روی زمین افتاد زینب و یاسمین خواستند نزدیک او بروند ولی خاله سمیه مانع شد و گفت نیم ساعت او را به حال خودش بگذارید کاسه فلزی را از روی زمین برداشت و از اطاق بیرون شد روی حویلی رفت داخل کاسه آب ریخت و آب را گوشه ای حویلی ریخت بعد کمی خاک روی مواد سوخته شده ریخت و داخل خانه برگشت یاسمین پرسید همه چیز تمام شد؟ زینب هم پرسید خاله جان خدیجه به تو چی گفت؟.
#از_باغ_وحشت_تا_خانهای_که_تسخیر_شد #نویسنده_فاطمه_سون_ارا #ناشر_اسرا_سلطانی #قسمت_هفتاد_و_نه همه ای مواد را مقابلش روی زمین خالی کرد با دیدن گنجشک گندیده حالت تهوع برایش دست داد بعد با چوبی که در دست داشت مواد را تکان داد چشمش به سوزن های خورد که داخل بدن گنجشک فرو برده شده بود تارهای دور گنجشک بود مواد غایطه که خشک شده بود حالت تهوع اش را بیشتر کرد از جایش بلند شد و به گوشه ای رفت و همه محتویات معده اش را بالا آورد وقتی کمی حالش خوب شد دوباره به سمت مواد رفت و گفت پس بخاطر اینها است که حال این دختر خوب نمیشود همه مواد را داخل پلاستیک گذاشت به زینب تماس گرفت و از او خواست با یاسمین به خانه ای او بیایند وقتی تماس قطع شد داخل خانه رفت همه ای اطاق را منظم و پاک کرد بعد خدیجه را بیدار کرد و از او خواست وضو بگیرد وقتی وضو گرفت او را گوشه ای اطاق نشاند و منتظر زینب و یاسمین نشست بعد از یکساعت آنها هم آمدند زینب پرسید خاله جان چی شده چرا اینقدر با عجله ما را اینجا خواستید؟ خاله سمیه به پلاستیک دستش اشاره کرده گفت فکر کنم چیزی که باعث این حالت خدیجه شده است داخل این است من برای باطل ساختن این جادو دعا میخوانم این مدت باید خدیجه بیدار و هوشیار باشد مطمین هستم موجوداتی که کوشش دارند او را کامل تسخیر کنند کوشش کن مانع دعای من شوند ولی شما باید مانع خدیجه شوید که به من ضرر برسانند اگر خدا ناخواسته در این کار موفق نشویم فکر نکنم دیگر به خدیجه کاری کرده بتوانیم یاسمین به پلاستیک دید و پرسید داخل این پلاستیک چی است؟ و شما این را از کجا پیدا کردید؟ خاله سمیه با ناراحتی جواب داد کسی که بالای خدیجه جادوی سیاه کرده است بخاطر عملی کردن این هدف شیطانی اش از گنجشک بیچاره استفاده کرده است بعد گنجشک را با مواد غایطه حیوانات داخل این پلاستیک انداخته و در خانه ای خدیجه پنهان کرده بود نمیدانم چگونه اسما به این پلاستیک دست یافته است ولی به جایی اینکه این پلاستیک را به مادرش بدهد آنرا نزد خودش نگهداشته شاید بخاطر همین کارش او را هم اذیت میکردند صبح این را مادر خدیجه داخل بکس او دیده است و با دیدنش بدون درنگی این پلاستیک را نزد من آورد زینب غمگین لب زد بعضی اوقات انسان چقدر ظالم میشود که دست به اینگونه کار شیطانی میزند یاسمین به سوی خدیجه رفت خاله سمیه زینب را هم به سمت او فرستاد.
#از_باغ_وحشت_تا_خانهای_که_تسخیر_شد #نویسنده_فاطمه_سون_ارا #ناشر_اسرا_سلطانی #قسمت_هفتاد_و_هشت خاله سمیه صدایش را بلندتر ساخت خدیجه محکم به دیوار خورد و روی زمین افتاد خاله سمیه همانطور که قرآن میخواند نزدیک او رفت پهلویش نشست سرش را روی زانویش گذاشت و دستش را روی سر او گذاشت دو ساعت میگذشت و خدیجه هنوز بی هوش بود در همین هنگام صدای زنگ دروازه بلند شد خاله سمیه به حویلی رفت و دروازه را باز کرد با دیدن مادر خدیجه به او سلام داد و او را داخل خانه دعوت کرد مادر خدیجه به اطراف دید و پرسید دخترم خوب است؟ خاله سمیه جواب داد اگر بگویم خوب است دروغ گفته ام ولی دعا کنید خوب شود مادر خدیجه گفت من همیشه برایش دعا میکنم ان شالله دوباره صحتمند شود راستی من یک چیزی را به شما آورده ام خاله سمیه پرسید چی است؟ مادر خدیجه از دستکولش پلاستیک سیاه را بیرون کرد و به خاله سمیه داد و گفت این را از بکس کتاب های اسما دختر خدیجه پیدا کردم وقتی از او پرسیدم این چیست او گفت این پلاستیک را چند ماه قبل از آشپزخانه ای خانه خود شان پیدا کرده بود و از همان زمان این پلاستیک را نزد خودش نگهداشته بود وقتی پلاستیک را باز کردم چیزهای عجیبی داخلش بود فکر کنم این به درد شما بخورد خاله سمیه با تعجب به پلاستیک دید بعد به مادر خدیجه دیده گفت من بعداً وضو گرفته این پلاستیک را باز میکنم ان شاالله بتواند چیزهای که داخلش است برای ما کمک کند مادر خدیجه گفت دیگر مزاحم شما نمیشوم فعلاً من میروم خاله سمیه پرسید نمیخواهید دختر تان را ببینید؟ مادر خدیجه غمگین جواب داد دیگر او را در این وضعیت دیده نمیتوانم اما مطمین هستم او بزودی خوب میشود میخواهم بار دیگر وقتی او را دیدم او کاملاً سر حال باشد خاله سمیه ان شالله گفت و مادر خدیجه بعد از خداحافظی کردن با او از آنجا رفت بعد از رفتن او خاله سمیه داخل خانه رفت نگاهی به خدیجه انداخت وقتی دید هنوز بیدار نشده است داخل دستشویی رفت وضو گرفت بعد به حویلی رفت گوشه ای نشست و پلاستیک را باز کرد با دیدن موادی که داخل پلاستیک بود با تعجب گفت یا الله این ها چی هستند؟
#از_باغ_وحشت_تا_خانهای_که_تسخیر_شد #نویسنده_فاطمه_سون_ارا #ناشر_اسرا_سلطانی #قسمت_هفتاد_و_هفت فردا صبح برای ادای نماز از خواب بیدار شد بعد از اینکه نمازش را خواند به آشپزخانه رفت گیلاس را پر از آب کرد و چند دعا را زیر لب خواند و به اطاق برگشت گیلاس را روی طاقچه گذاشت بعد پهلوی خدیجه که هنوز خواب بود نشست و آهسته اسمش را صدا زد بعد از چند بار صدا زدن خدیجه چشمانش را باز کرد خاله سمیه با مهربانی گفت صبح بخیر دخترم بلند شو برو دست و صورتت را شسته بیا خدیجه کش و قوسی به بدنش داد و گفت همه ای بدنم درد میکند میخواهم بیشتر بخوابم خاله سمیه دست او را گرفت و گفت تنبلی را کنار بگذار دخترم امروز خیلی کار داریم بلند شو خدیجه را از جایش بلند کرد و او را به سوی دستشویی برد وقتی خدیجه داخل دستشویی شد خودش به اطاق برگشت و رخت خواب خدیجه را جمع کرده به حویلی رفت روجایی و دوشک خدیجه را روی زمین گذاشت تا آفتاب بخورند دوباره به اطاق برگشت چند دقیقه بعد خدیجه هم دست و رویش را شسته نزد او آمد خاله سمیه گیلاس آب دم شده را به سوی او دراز کرد و گفت صبحانه در معده ای خالی آب بنوش خیلی فایده دارد خدیجه گیلاس را از دست خاله سمیه گرفت و آب را با جرعه نوشید و گیلاس را دوباره به خاله سمیه داد خاله سمیه گفت بیا با هم صبحانه آماده کنیم هر دو داخل آشپزخانه رفتند بعد از اینکه صبحانه خوردند خاله سمیه لباس های سفیدی را از الماری اش بیرون کرده به دست خدیجه داد و گفت این لباس را به تن ات کن خدیجه بدون هیچ حرف اطاعت کرد بعد از پوشیدن لباس مقابل خاله سمیه ایستاده شد خاله سمیه لبخند رضایت بخشی روی لبانش جاری شد و گفت حالا اینجا بنشین و چشمانش را ببند و زیر لب سوره ناس و فلق را تلاوت کن تا وقتی من اجازه نداده ام چشمانت را باز نکن خدیجه با ناراحتی گفت من نمیتوانم این کار را کنم خاله سمیه دستش را روی شانه ای او گذاشت و گفت تو میتوانی به الله توکل کن خدیجه روی زمین نشست و همانطور که خاله سمیه گفته بود چشمانش را بست خاله سمیه هم مقابل او نشست و شروع به تلاوت سوره بقره کرد هنوز چند دقیقه نگذشته بود که خدیجه از درد چیغی کشید خاله سمیه به او دید با دیدن خدیجه که بین زمین و سقف اطاق در هوا معلق شده بود ترسید ولی به تلاوتش ادامه داد خدیجه دوباره چیغی کشید و محکم به زمین خورد خاله سمیه خواست کنار او برود که خدیجه از او دور شد دستش را روی گوش هایش گذاشت و داد زد ساکت شو...
#از_باغ_وحشت_تا_خانهای_که_تسخیر_شد #نویسنده_فاطمه_سون_ارا #ناشر_اسرا_سلطانی #قسمت_هفتاد_و_شش وقتی خانواده ای رستم خبر شدند با اینکه رستم راضی نبود او را مجبور ساختند از من بگذرد بعد از جدا شدن از رستم حالا من برای خانواده ام همچون بار اضافه شده بودم دیگر برای خوب شدن من تلاش نمیکردند و مرا در اطاقی که وسایل کهنه را گذاشته بودند زندانی کردند یکروز خواهر بزرگم شریفه به خانه ای ما آمد او تنها کسی بود که خیلی به من مهربان بود و همیشه کنارم بود نزد من آمد و خبر ازدواج رستم را به من داد هنوز هم به یاد دارم آنروز چقدر در آغوش شریفه اشک ریختم بعد شریفه از مادرم اجازه گرفت تا مرا به خانه ای خودش ببرد مادرم هم با خوشحالی اجازه داد و شریفه مرا به خانه ای خودش که در شهر بود آورد شریفه و شوهرش خیلی برای خوب شدن حال من تلاش کردند تا اینکه یک عالمی به اسم ابراهیم را که در بخش جن گیری تجربه داشت پیدا کردند استاد ابراهیم با اجنه های که داخل بدن من بودند حرف زد و آنها را قناعت داد تا دست از اذیت من بردارند آنها برایم شرط گذاشتند که اگر آن شرط را قبول کنم دیگر آزاری به من نمی رسانند و شرط شان این بود که من هرگز ازدواج نکنم من هم که بعد از رستم دیگر نمیخواستم کسی در زندگی ام بیایید شرط شان را قبول کردم و من بعد از آن شاگرد استاد ابراهیم شدم به کمک او توانستم قرآنکریم را با ترجمه و تفسیر حفظ کنم بعد هم برایم فنون جن گیری را آموخت بعد از فوت استاد ابراهیم من همانند او به مردم که مشکل داشتند کمک میکردم دو سال بعد پدر بزرگم برایم این حویلی را خرید تا تنهایی اینجا زندگی کنیم چون از خانواده ام هیچ کس حاضر نبود من کنار آنها باشم من هم زندگی ام را در اینجا شروع کردم و حالا سالها میگذرد اوایل از تنهایی میترسیدم ولی کم کم عادت کردم و فهمیدم تنهایی هم آنقدر بد نیست ولی… نگاه خاله سمیه به خدیجه افتاد که چشمانش بسته است و خوابش برده است لبخندی زد و گفت این دختر خوابیده و من متوجه نشده ام پیاله ای چای را از مقابلش گرفت بعد او را در جایش خواباند و روجایی را رویش کشید بعد خودش با گرفتن ظروف از اطاق بیرون شد.
#از_باغ_وحشت_تا_خانهای_که_تسخیر_شد #نویسنده_فاطمه_سون_ارا #ناشر_اسرا_سلطانی #قسمت_هفتاد_و_پنج خاله سمیه به خدیجه دید و گفت من وقتی به دنیا آمدم چهار برادر و چهار خواهر بزرگتر از خودم داشتم وقتی سه ساله بودم پدرم را از دست دادیم پدر بزرگم ما را به خانه ای خودش برد تا با او زندگی کنیم چون چهره ای خوب داشتم در ده سالگی ام پای خواستگار ها به خانه ای ما باز شد اما در قوم ما رسم بود تا دختر بزرگ در خانه است دختر کوچک را نامزد نمی ساختند برای همین مادرم مجبور بود به خواستگارهایم جواب رد بدهد چهارده سال داشتم که هر سه خواهرم ازدواج کردند و نوبت من رسید به خواست پدر بزرگم شیرینی مرا به پسر خان قریه ای ما داد همه خیلی از رستم نامزدم تعریف میکردند میگفتند پسر جذاب و چهار شانه است ولی من او را ندیده بودم و تعریف های که از دهان دیگران می شنیدن خیلی مرا مشتاق ساخته بود تا او را از نزدیک ببینم تا اینکه یکروز به کمک نسرین توانستم رستم را ببینم و در اولین نگاه یک دل نه صد دل عاشق او شدم بعد از آن روز برای ازدواج ما لحظه شماری میکردم و دوست داشتم هر چی زودتر عروس او شوم و با هم زیر یک سقف زندگی ما را شروع کنیم یکروز خانواده ای رستم به خانه ای ما آمدند تا روز عروسی ما را تعین کنند قرار شد دو هفته بعد من و رستم ازدواج کنیم ولی فردای آنروز خبر فوت کاکایم به گوش ما رسید و همه به خانه ای کاکایم که در شهر بود رفتیم یک هفته از مرگ کاکایم گذشت آنروز همه با هم به قبرستان رفته بودیم من دور از دیگران با دو دختر کاکایم گوشه ای نشسته بودیم و گرم قصه بودیم که حس عجیبی برایم دست داد از آنها دور شدم و به سوی درخت بزرگی که بیرون قبرستان بود رفتم دستم را روی درخت گذاشتم و به آن خیره شدم نمیدانم چقدر گذشته بود که با تکان های که به من دادند به خود آمدم مادرم با نگرانی پرسید ترا چی شده چرا هر چی صدایت میزنیم جواب نمیدهی؟ یکساعت است که نزدیک این درخت بی حرکت ایستاده هستی برایم عجیب بود چون من فقط چند لحظه میشد که نزدیک آن درخت آمده بودم آنروز گذشت ولی بعد از آن زندگی من تغیر کرد و اتفاقات عجیبی برایم رخ داد خانواده ام اوایل کوشش میکردند خانواده ای رستم از این موضوع بو نبرند و مرا نزد چند ملا و حکیم بردند ولی حال من روز به روز بدتر میشد تا اینکه این موضوع همچون بمی انفجار کرد و همه ای قریه باخبر شدند یکی میگفت سمیه شیشک شده یکی میگفت جنی شده و یکی میگفت دیوانه شده است.