حکایت و داستان
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 71
- Всего постов
- 79
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 3 408
- 1/48двое суток
- 3 905
- 1/72трое суток
- 4 211
Медиана по постам, которые мы застали свежими и померили через сутки.
Посты
🔴هنگام سکته قلبی چه کارهایی را نباید کرد؟
سکته مغزی و بی حسی سمت راست بدن به هم مربوطند
آیا انجام ماساژ قفسه سینه در هنگام سکته قلبی کمک کننده است؟
چجوری از مرگ حتمی ناشی از سکته ی قلبی جلوگیری کنیم ؟🫀👇 @Bimaariha ➕ @Bimaariha ➕
سرطان آلت تناسلی چیست و چه علائمی دارد👻
😠 طول عمر بیماران سرطان روده بزرگ بعد از عمل چقدر است ؟ ـ جواب حکیم
هنگام دفع درد بسیار شدیدی در ناحیه شکم دارم آیا نشانه سرطان روده ؟ …😖 ـ مشاهده جواب حکیم
🟣 درد اطراف ناف نشانه …
آشنایی با شیمی درمانی سرطان روده…
5 نشانه سرطان رکتال یا مقعد … ـ مشاهده
آیا سرطان روده کشنده است؟ بررسی تمام عوامل خطر..
😠 طول عمر بیماران سرطان روده بزرگ بعد از عمل چقدر است ؟ ـ جواب حکیم
اگه باد معده زیاد داری و مرتب میگوزی 💨 دلیلش اینه که..
هنگام دفع درد بسیار شدیدی در ناحیه شکم دارم آیا نشانه سرطان روده ؟ …😖 ـ مشاهده جواب حکیم
سرطان روده چیست؟ علائم و نشانه ها و درمان سرطان روده ـ مشاهده و درمان
🚨 داستان دنباله دار … #ماه بیگم #قسمت بیستم و هشتم سلطنت گفت آره منم نمیگرفت ،حتما میخواست هی دورو بر این و اون بگرده و مثل چی کتکش بزنن ،من این حرفا رو نمیفهمم ،بچمو بیارین بهم بدین ،من فقط بچمو میخوام..... همون لحظه خدیجه خانم که برای مردها غذا برده بود از بیرون اومد و با دیدن پیرزن اخم هاش توی هم رفت..... پیرزن که معلوم بود نمیخواد با خدیجه خانم دهن به دهن بشه نگاه تهدیدآمیزی به سلطنت کرد و رفت.... پس اینها قرار نیست حالا حالا ها بیان دنبالش و ببرنش....وای نکنه موقع زایمان من اینجا باشه، خدایا من حوصله ی اینو ندارم، کاش بره از اینجا.... روزها انقد برام کند و سخت میگذشت که گاهی به سرم میزد بی خیال همه چی بشم و کمی توی حیاط بشینم، حتی دلم برای امرو نهی کردن های خدیجه خانم هم تنگ شده بود....خیلی سخت بود از صبح گوشه ای نشستن و به درو دیوار زل زدن ،کاش این ماه های آخر هم هرچه زودتر میگذشت و بچم به دنیا میومد تا حداقل سرگرم بشم...... سلطنت ، به گفته ی قباد مثل مار زخمی به خودش میپیچید، چندین شب هم تب کرده بود و خلاصه حالش تعریفی نداشت....بلاخره قباددلش براش سوخت و یه شب رفت تا با علی مراد صحبت کنه ،من اصلا راضی نبودم و همینکه پاشو از در بیرون گذاشت حالم بد شد.....همش حس میکردم با علی مراد دعواش میشه و اتفاق بدی میفته......هم علی مراد آدم نادونی بود و هم قباد به اندازه ی کافی ازش متنفر بود....انقد چشم به در دوختم و منتطر قباد نشستم که چشم هام خشک شد و نمیدونم چطور خوابم برد......روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم قباد نبود، ترسیده بودم و نمیتونستم از اتاق بیرون برم ،چون شکمم حسابی بزرگ شده بود و بخاطر اینکه تحرکی نداشتم چاق شده بودم و مطمئن بودم مرضی با یک لحظه دیدنم متوجه حاملگیم میشه.....مثل مرغ سر کنده توی اتاق راه میرفتم و از پنجره حیاط رو نگاه میکردم حالا چطور بفهمم دیشب چی شده و قباد الان کجاست.... توی حیاط پرنده پر نمیزد و حتی از سلطنت هم که هر روز توی آفتاب مینشست و مرضی و علی مراد رونفرین میکرد خبری نبود..... اونروز انگار هیچکس خونه نبود حالم انقد بد شده بود که از شدت استرس میخواستم بالا بیارم....عجیب بود که حتی خبری از خدیجه خانم هم نبود....بعدازظهر بود که بلاخره خدیجه خانم و مرضی از بیرون اومدن....پس سلطنت کوش...دلم میخواست جلو برم و ازش سراغ قبادرو بگیرم اما از مرضی میترسیدم.....به هر سختی بود تا غروب تحمل کردم و منتظر موندم....وقتی در اتاق باز شد و قباد داخل اومد نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه.....قباد اول با تعجب نگاهم کرد و بعد با ترس نزدیک اومد و گفت چی شده ماه بیگم نکنه واسه بچه اتفاقی افتاده؟لا هق هق گفتم کجا بودی؟از صب کردم و زنده شدم دیشب خوابم برد و فکر کردم اتفاقی واست افتاده نیومدی خونه.....کسی هم خونه نبود تا ازش بپرسم.....قباد که انگار خیالش راحت شده بود کنارم نشست و گفت من دیشب اومدم خونه اما خب نخواستم تورو بیدار کنم صبحم مثل همیشه بلند شدم و بیرون رفتم.......خیالم راحت شده بود اما نمیدونم چرا گریم بند نمیومد.....از میون حرف های قباد فهمیدم که شب قبل سراغ علی مراد رفته و براش خط و نشون کشیده که اگر یک بار دیگه پاشو کج بذاره یا دست روی سلطنت بلند کنه اونم همون کارو با مرضی میکنه....واینجوری بود که سلطنت هم رفت سر خونه و زندگیش.....چند روزی بود مدام درد داشتم و موقع بلند شدن و نشستن انگار استخون هام خورد میشد....دیگه داشتم کلافه میشدم انقد توی اون اتاق لعنتی نشسته بودم که دیگه از بیرون رفتن بدم میومد فقط وقت هایی که قباد مکتب سرکار میومد کمی باهاش حرف میزدم و روحیم عوض میشد.....مرضی که مشخص بود دیگه کاملا به بیرون نرفتن من شک کرده هرروز تا نزدیکی های اتاق میومد و سر و گوشی آب میداد اما وقتی چیزی دستگیرش نمیشد آروم توی اتاق خودش برمیگشت....خدیجه خانم هم طبق معمول به صورت کاملا مخفیانه برام غذا میاورد و الحق همیشه هم غذاهای خوشمزه وپر پیمون درست میکرد.....بچه لگد میزد و من هرروز به شوق ضربه هایی که به شکمم میزد از خواب بیدار میشدم درسته بچه بودم و سنی نداشتم اما از بس برای به دنیا اومدنش لحظه شماری میکردم کم کم به همه چیز وارد شده بودم......خدیجه خانم کم و بیش راجب زایمان باهام حرف زده بود و میگفت هروقت دردم شدید شد یا کیسه ابم پاره شد نترسم و فقط اونو در جریان بذارم......وای که هرشب از عکس العمل مرضی وقتی بفهمه تمام این مدت من حامله بودم و این قضیه رو ازش پنهان کردیم چکار میکنه خوابم نمیبرد و ترس وجودم رو میگرفت از وقتی مطمئن شده بودم که کشتن بچم کار خودش بوده بیشتر ازش میترسیدم. ادامه دارد…فردا شب 🦋..📚 @My_Hekayat 📖 🪶
🚨 داستان دنباله دار … #ماه بیگم #قسمت بیستم و هفتم توی یک لحظه سلطنت موهای مرضی رو توی چنگ گرفت و مرضی هم موهای اونو....من مات و مبهوت مونده بودم و بهشون نگاه میکردم.....خدیجه خانم هرکاری میکرد نمیتونست از هم جدا شون کنه و هر لحظه دعواشون شدیدتر میشد.....ته قلبم از کتک هایی که میخوردن لذت میبردم....کاش بیشتر همدیگه رو بزنن....یاد روزی افتادم که سلطنت به جرم از راه به در کردن شوهرش سراغم اومده بود و حسابی ازش کتک خورده بودم..... بلاخره به هر سختی بود خدیجه خانم ازهم جداشون کرد.....هرکدوم گوشه ای نشسته بود و به دیگری ناسزا میگفتند..... سلطنت که متوجه من شده بود،در حالی که نفس نفس میزد گفت ماه بیگم میخوای بدونی بچتو کی کشت؟کار همین آدم بود ،در اتاقتو لیز کرد تا بخوری زمین، تازه قبلش میخواست سم بریزه تو غذات تا خودتو بچه باهم بمیرین....بذار داداش قباد بیاد خونه، وقتی بهش گفتم بچشو کی کشته خودش به حسابش میرسه...... مرضی از اون اونطرف غرید ،من جلوی در اتاقشو لیز کردم یا تو؟یادت رفته ها؟سلطنت گفت آره من کردم ،ولی تو گولم زدی ،گفتی یه کاری میکنی منو علی مراد به هم برسیم.... اشک هام جاری شده بود و نمیتونستم چیزی بگم، یا کاری کنم، چقد راحت به از بین بردن یه بچه اعتراف میکردن.....الحق که هر دو این زندگی حقشون بود..... خدیجه خانم مرضی رو توی اتاقش فرستاد و سلطنت رو هم با خودش داخل برد.... من موندم هزار فکر و خیال که از سرم بیرون نمیرفت....مگه من چه بدی به این آدم ها کرده بودم.....اگر دیگه هیچوقت حامله نمیشدم ،چطور باید این موضوع رو قبول میکردم و سلطنت و مرضی چطور شب ها راحت سر روی بالش میذاشتن؟ غروب که قباد اومد قبل ازین که توی اتاق بیاد خدیجه خانم صداش کرد و رفت....دل توی دلم نبود تا بیاد و قضیه ی مرگ بچه رو براش تعریف کنم.....همیشه فکر میکرد من بهش دروغ گفتم و میخواستم کم کاری خودمو پای اونا بذارم..... خدا کنه قباد خودشو قاطی این قضیه نکنه قطعا اگر سراغ علی مراد میرفت بخاطر تنفری که بهش داشت خون به راه میفتاد...... ساعتی که گذاشت قباد با عصبانیت درو باز کرد و داخل شد....زود از سرجام بلند شدم و سلام کردم....ترس و استرسم کاملا از رفتارهام مشخص بود.....قباد نگاهی بهم انداخت و گفت چرا بلند شدی بشین..... آروم نشستم و گفتم سلطنت قضیه رو برات تعریف کرد؟ قباد نفس عمیقی از سر خشم کشید و گفت آره گفت انتظار داره بلند شم برم و باهاش دعوا کنم ،مگه بیکارم، اونموقع که خودمو کشتم و گفتم زن این مرد نشو، من یه چیزی میدونم به حرفم گوش داد که حالا من به حرف اون گوش بدم؟دو روز دیگه نیومد دنبالش میبرم پرتش میکنم خونش و میام..... با لبخند گفتم خوب کاری کردی از ظهر ناراحت بودم که نکنه بری دعوا و خدایی نکرده اتفاقی واست بیفته...... قباد پوزخندی زد و گفت مگه بچه ام اصلا بذار همدیگه رو بکشن به من چه....ببین ماه بیگم تو حق نداری پاتو از در بیرون بذاری ها....اینا دعوا میکنن میزنن پرتت میکنن حواست به خودت باشه..... نمیدونم چرا هرکاری کردم نتونستم راجب کشتن بچه چیزی بهش بگم ،باشه ای گفتم و سر خودمو گرم کردم..... به جای دو روز یک هفته گذشت و هنوز کسی دنبال سلطنت نیومده بود.....سلطنت هرروز توی حیاط مینشست و مرضی رو نفرین میکرد و میگفت اون باعث بدبختیش شده....سر ظهر بود و توی اتاق در حال چرت بودم از شدت تنهایی کاری به جز خوابیدن نداشتم....خوابم زیاد سنگین نبود و با کوچکترین صدایی بیدار میشدم.....صدای در انقد بلند بود که زود بیدار شدم و پشت پنجره رفتم.....مادر علی مراد در حالیکه چادرش رو دور کمرش بسته بود جلوی در ایستاده بود و بلند بلند سلطنت رو صدا میزد.....یک لحظه با خودم فکر کردم شاید اومده دنبالشو میخواد با خودش ببرتش اما لحن صحبت کردنش به صلح و سازش نمیخورد.......سلطنت با سرو وضع نامرتبط از خونه بیرون اومدو گفت چته پیرزن ،واسه چی خونه رو سرت گذاشتی ؟مرضی که با شنیدن صدای مادربزرگش بیرون اومده بود به در اتاقش تکیه داد و به سلطنت چشم دوخت....انگار منتظر بود سلطنت کوچکترین بی احترامی به مادربزرگش بکنه و بهش حمله کنه..... پیرزن دستشو توی هوا تکون داد و گفت مگه پسر من چکار کرده که رفتی توی ده جار زدی با زن همسایه مچشونو گرفتی ها؟پسر من از برگ گل پاکتره، بخاطر دروغای تو شوهر و برادرای اون زنه اومدن و علی مرادو تا سرحد مرگ کتک زدن....فقط خدا خدا کن دست علی مراد بهت نرسه قسم خورده دندوناتو تو دهنت خورد کنه.... سلطنت خنده ی بلندی کرد و گفت پسر تو از گل پاکتره؟خداروشکر نمردیم و یه آدم پاک دورو برمون دیدیم...... پیرزن هرهری کرد و گفت نه تو پاکی که هرروز با پسرم قرار میذاشتی، تقصیر خودم بود باید همون موقع نمیذاشتم علی مراد عقدت کنه..... ادامه دارد… @My_Hekayat 📖 🪶
🚨 داستان دنباله دار … #ماه بیگم #قسمت بیستم و پنجم توی راه مدام برام خط و نشون میکشید و میگفت تا وقتی بارتو زمین نذاشتی ،حق نداری جلوی چشم های مرضی ظاهر بشی ببین ماه بیگم اگر این بار هم مواظب نباشی و بچه ی پسرم رو سقط کنی به خداوندی خدا میفرستمت خونه…
چگونه زنان سرد مزاج رو شهوتی کنیم ..
⚠️💊 هشدار به آقایون 😱🤦♀️ چه داروهایی باعث از بین رفتن میل جنسی میشه؟ ❌ 5قرصی که نیروی جنسی اقایون رو نابود میکنه😳😱➡️