سیاست ملّی
Статистикаنمانیم کین بوم ویران کنند ☀️دربارۀ دولت، تاریخ و سیاست 🦉 | Insights on State, History, and Politics | برگه اینستاگرام: https://www.instagram.com/nationalpoliticspersia/
- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Политика
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 67
- 1/48двое суток
- 76
- 1/72трое суток
- 82
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
پاسخ به چند نکته اصلیِ طرفداران پیوستن ایران به کنوانسیون کاسپین |بخش دوم خط حسینقلی-آستارا؟ سهم ۱۳ درصـدی! هیچ مبنای حقوقی یا عرفی برای ملاک قرار گرفتن یک خط مستقیم از بندر حسینقلی به آستارا وجود ندارد! اینکه شوروی اجازه نمیداد شناورهای ایرانی از این خط عبور کنند صرفاً روایت است که جناب آقای ظریف هم آن را تکرار میکند! حتی اگر صحت داشته باشد نشانگر ستمی غیرحقوقی و برخلاف معاهدات دو جانبه بین ایران و شوروی بود. باید تذکر داد که استناد به این رویه-در صورت صحت- باید از سوی رقبای ایران مطرح شود و پاسخ بگیرد نه از سوی نمایندگان ایران. پاسخ آن نیز این است که اولا این یک شایعه است و تا کنون سند یا یادداشتی از سوی شوروی خطاب به ایران ندیده نشده که چنین تعیین ترتیباتی برای ما معین کند. اگر هم درست باشد، نشان میدهد که ایران اگرچه در ورای این خطوط فرضی اجازه اعمال حاکمیت نداشت اما مالکیت همچنان برقرار بود که مشمول مرور زمان نمیشود. یعنی عمل شوروی در اینجا نوعاً «ممانعت از حق» بود که ایجاد حق نمیکند. پس فقدان کنترل موثر ایران در دوره ای کوتاه به معنای فقدان حق نبود. ممانعت شوروی در تمام این سالها میتواند رفتاری برخلاف اصل حسننیت تلقی شود نه بیشتر. اگر با ادبیات حقوقی بخواهیم بگوییم عدم امکان حق، به معنی عدم وجود حق نیست. اما اقای ظریف در سخنرانی چند سال پیش خود استدلالش را بر مبنای ادعای طرف مقابل قرار داده، رفتاری که یک دولتمرد نباید صورت بدهد، زیرا این نوع گفتار بعدها میتواند مورد استناد رقبا قرار بگیرد. ایران باید همواره بر عدم شناسایی خط آستارا-حسینقلی (سهم سیزده درصدی) تأکید کند. البته این ادبیات نتیجه عقب نشینی از سهم حداکثری است. حراست ایران از میدان البرز در ۲٠٠۱: در ۲۰۰۱، کنسرسیومی به رهبری BP شرکت سابق نفت ایران و انگلیس (که در نهضت ملیشدن نفت خلع ید شده بود) برای اکتشاف بلوک نفت و گاز میدان البرز وارد عمل شد. در این سال نیروهای هوایی ایران به یک شناور اکتشافی مرتبط با این پروژه هشدار داد و فعالیت اکتشافی متوقف شد. همچنین سفیر باکو و نماینده BP نیز به وزارتخارجه احضار شدند. از آن زمان، این میدان عملاً توسعه نیافته و تولید تجاری از آن صورت نگرفته است. اختلاف بر سر البرز یکی از مهمترین نمونههای مناقشه ایران بر سر تحدید حدود و منابع هیدروکربنی کاسپین است (در کتاب ژئوپلیتیک آذربایجان با جزییات بیشتری توضیح دادهام). پیشنهاد: اگر بخواهیم قبول کنیم که سهم ۵٠ درصدی واقعگرایانه نیست اما باید این را هم پذیرفت که انفعال و پذیرش تحمیل حدود ۱۳ درصد سهم، از سوی دولتهای ساحلی هم اشتباه است و باید حداکثر منافع را دنبال کرد. یکی از توصیهها این است که ایران حقوق ویژه در ازای چشمپوشی از سهم ۵٠ درصدی برای خود در کنوانسیون بگنجاند که شامل پذیرش مالکیت و حاکمیت مشترک ایران بر برخی میدانهای انرژی ترکمنستان و باکو، درصدی از سهم برخی از دولتهای ساحلی و حق عبور خط لوله از دریا برای ایران به عنوان درصد ترانزیت است. این حقوق ویژه باید به تناسب بین وارثان شوروی تقسیم شود. مبنای مشروعیت این ادعا نیز معاهده آلماتی و پذیرش معاهدات شوروی توسط دولتهای جانشین است. اگر قرار است ایران به دلیل دگرگونی بنیادین در اوضاع و احوال( انحلال شوروی) از بخشی از حقوق خود فداکاری کند (در حالیکه نقشی در آن نداشته) سایر کشورهای تازهتأسیس ساحلی هم باید از منافع خود فداکاری کنند و حقوق ویژهای برای ایران قائل شوند. بنابراین حقوق حاکمه ایران بر منافع بستر و روی آب تا حدی حفظ شود. در رأس آنها نیز میدانهای انرژی ترکمنستان و بندر باکـو قرار دارد که میتوانند سهمی از سود به ایران بدهند یا شرکتهای انرژی ایران را سهامدار کنند. ایران نباید از ادعاهای تاریخی خود بدون گرفتن امتیاز موثر عقبنشینی کند در غیراینصورت چنین عقبنشینی، ایران را در تنگنای ژئوپلیتیکی قرار خواهد داد و در حکم تجزیه بخشی از سرزمینهای آبی است. نباید فراموش کرد که معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴٠ مبنای تاریخی حقوق ایران هستند. @Salar_Seyf
پاسخ به چند نکته اصلیِ طرفداران پیوستن ایران به کنوانسیون کاسپین بخش یک: در اینجا به چند نکته کلیدی که طرفداران پیوستن ایران به کنوانسیون دریای کاسپین مطرح کرده اند پاسخ خواهیم داد: اشاره به اصل انصاف در کنوانسیون: گفته شده است که: تیم حقوقی ایران با ریاست دکتر ممتاز، موفق شده اصل انصاف را در متن سند اکتائو بگنجاند. طبق این بند، از آنجا که شکل ساحل ایران، کشور را در وضعیت «نامساعد ویژه» قرار میدهد، این موضوع باید در تعیین خطوط مبدأ مستقیم به صورت استثنایی جبران شود تا سهم عادلانهای به ایران برسد. لذا اگر طبق کنوانسیون حقوق دریاها و حتی عرف، میخواستن خط مبدا رو ترسیم کنند، سهم ایران حداکثر 11 تا 13 درصد میشد. اما طبق اصل انصاف ایران سهم میتواند بالاتر هم باشد. و اما پاسخ: اصل انصاف که اصولا در حقوق بینالملل هم هست و میشود همواره به آن استناد کرد، پس وارد کردنش در کنوانسیون نکته خاصی نیست. بماند که در این بند اصل انصاف یک بند کلی است و معلوم نیست طرفین الزاما دلالت آن به نفع ایران را بپذیرند. به عنوان یک تجربه مشابه، در تقسیم مرزهای دریایی ترکیه و یونان در اژه (مدیترانه شرقی) چون ترکیه از حقوق خودش را در لوزان و معاهده پاریس نسبت به جزایره اژه و هر نوع خشکی در سه مایلی از خط ساحلی اعراض کرده، اکنون به مشکل جدی برخورده است. یونان خودش را کشور مجمع الجزایری دانسته و حدود دریای سرزمینی اش رو ۱۲ مایل طبق کنوانسیون ۱۹۸۸ اعلام کرده، که در صورت اعمالش ترکها حتی برای تردد بین دو شهر ساحلی هم باید از آبهای یونان عبور کنند. در همین رابطه همین حالا ترکیه در برابر اعلام ۱۲ مایل ازسوی یونان به «اصل انصاف» استناد میکند ولی گوش آتن به این حرفها بدهکار نیست (به طور مفصل در کتاب چشمانداز ژئوپلیتیک ترکیه توضیح دادهام). حالا چطور میخواهیم در برابر حکومتی مثل باکو که حتی حاکمیت مسلم ایران بر استانهای شمالغرب را به صورت دفاکتو قبول نداره و کتب درسی و رسانههایش مدعی است که طبق قراراداد ترکمانچای (که نسخه اصلی آن هم موجوده) آذربایجان جنوبی از کشوری به نام اذربایجان جدا شده (که تا ۱۹۹۱ وجود خارجی نداشته) را به قاعده انصاف دعوت کنیم؟ منطقی را که از یک طرف قاجاریه را نشانهای بر حاکمیت عنصر ترک در ایران میداند و ازسوی دیگر معتقد است در ترکمانچای روسها و فارسها سرزمین آذربایجان را دوپاره کردند، چگونه میتوان به اصل انصاف دعوت کرد؟ نباید نقد را دو دستی تقدیم کرد و سپس امید انصاف داشت. علیاف بارها نشان داده که حقوق بینالملل را قبول ندارد و اصل زور را می پذیرد. در مورد حق ۵٠ درصدی: معاهدات سابق به حق مشاع و استفاده مشترک اشاره میکنند، گیریم که این عبارتها دلالت بر سهم ۵٠ درصدی ایران ندارد، آیا بر سهم ۱۳ یا هفت درصدی دلالت دارد؟ طرفداران کنوانسیون میگویند در این سند اشاره به سهم یا درصد خاصی نشده است! پس دستاورد کنوانسیون چیست؟ اصولا این کنوانسیون چه مسالهای از مسائل ما را حل میکند؟ غیر این است که باعث نارضایتی افکار عمومی شده و صرفاً بر انتقال خط لوله از بستر دریا از مقصد ترکمنستان به بندر باکو صحه گذاشته در حالی که پیش از آن، این انتقال از مسیر ایران تأمین میشد؟ پس کنوانسیون مساله خاصی را حل نمیکند. ممانعت از ورود کشتی نظامی کشور غیرساحلی: طرفداران کنوانسیون میگویند تصویب آن مانع ورود ناوها و کشتیهای نظامی بیگانه به دریای مازندران میشود! باید پرسید مگر پیش از این ناو نظامی بیگانه وارد این پهنه آبی شده بود که اکنون مساله باشد؟ آیا عمق آب و یخ زدگی ولگا در زمستان اجازه ورود ناوهای سنگین نظامی به دریای خزر را میدهد؟ کشتی نظامی سنگین برای ورود به کاسپین باید از دریای آزوف وارد کانال ولگا-دن شود. این محدوده دارای عمق حداکثر ۵ متر است و طول مجاز شناور حداکثر ۱۴٠ متر و عرض آن ۱۷ متر است. آبخور مجاز کشتی نیز ۳.۵ متر است درحالیکه متوسط آبخور ناوها ۹ متر است. حتی زیردریایی سنگنین و نیمه سنگین نیز نمیتواند از ولگا عبور کند. پس حتی اگر هیچ ممنوعیت حقوقی هم در کار نباشد، ناوگان دولت غیرساحلی نمیتواند وارد این محدوده شود. از این رو نمایش گنجاندن این بند به عنوان یک دستاورد، فاقد مبنا و تحصیل حاصل است. ادامه در بخش دوم👇
شکوه مشروطیت؛ ابداع نوآیین در انطباق با منطق وجودی کشور مجلس دارالشورای ملّی بهعنوان مجلس مؤسسانِ نهادهای نوآیین دولت-کشور ایران، در شرایطی که بحران عمیق در حوزههای مختلف حیات ایرانیان فراگیر شده بود، دست به ابداعی استراتژیک در تأسیس نهادی زد؛ انتخابی برخاسته از آگاهی مؤسسان و در عین حال، مقید به مقدورات و الزامات ناشی از روح زمانه، مناسبات نیرو و امکانات موجود. آگاهی مؤسسان، خود متأثر از آگاهی ملّی و ایدۀ تاریخی کشور نزد جامعۀ ایرانی بود که در دهههای منتهی به مشروطیت، با وجوهی از تجدد درآمیخته بود. میراث نهادی دولت کهن ایرانی نیز، بهلحاظ نظری و عملی، واقعیت موجودی بود که آگاهی آنان را جهت میداد. از سوی دیگر، آگاهی ملّی ایرانیان، در اثر ژرفاگرفتنِ بحران فراگیر و تهدیدی که بر اساسِ دولت ایران وارد بود، به جنبش درآمد و بخت آن را یافت که با برپایی مشروطیت و در درون دارالشورای ملّی، دولت یکپارچة ایران را در هیأتی نو بازسازی کند. هنگامی که به سدة بیستم تاریخ ایران میرسیم، شبح بحرانی را میبینیم که بهتدریج، طی یکسده، بر کل حیات جمعی ایرانیان سایه افکند و موجودیت کشور را در معرض تهدید قرار داد. ایرانیان در مواجهۀ با تجدد و الزامات جهان جدید، «بخت» آن را یافتند که «فضیلت» خود را برای نجات کشور بهکار بندند و بدینصورت عمل کردند که با تشکیل مجلس دارالشورای ملّی و در این مجلس مؤسس، با اتکای به ایدۀ تاریخی ایران و وجه نظری میراث نهادی دولت کهن ایرانی، در عین درک الزامات دوران جدید، صورتی نو به مضمون ایدة ایران ببخشند و برخی از مهمترین نهادهای نوآیین دولت ایران را تأسیس کنند. بدینترتیب، این تأسیس نه تقلیدی صرف از الگوهای اروپایی بود و نه صرف بازتولید ساختار فرسوده و اضمحلالیافتة پیشین؛ بلکه «ابداعی در انطباق» با منطق وجودی کشور بود: «تأسیس جدید در قدیم». برخلاف آنچه گفته میشود، مشروطیت شکست نخورد. هدف مشروطیت تأسیس نهادی برای نجات کشور در وضعیتی بحرانی و از فروافتادن در مغاک نابودی بود. نهادهایی که توسط مجلس دارالشورا تأسیس گردیدند و ایدهای که نمایندگان مجلس، بهعنوان مؤسسان نظم جدید، در سر داشتند ــ پس از دورهای فترت ناشی از مداخلات خارجی و اشغال بخشهایی کشور در جنگ بینالملل اول ــ استقرار یافته و پیگرفته شد. ایران، در بزنگاهی تاریخی، در رویارویی با بحرانی وجودی، بهواسطة مشروطیت بر پا ایستاد و ساختار نهادی دولت یکپارچة خود را در هیأتی نو، صورتبندی و مستقر گرداند. ما، امروز و هنوز، میراثدار مشروطیت هستیم، همچنانکه مشروطیت میراثدار وفادار منطق وجودی ایران بود. و هرگاه که از آن منطق وجودی عدول کنیم، گام در راه پرمخاطرهای نهادهایم که هر منزل آن تهدیدی وجودی برای ایران است. @NPPERSIA
به یاد استاد علیرضا شاپور شهبازی #استادان_و_نااستادان (۴۸) #ابراهیم_موسی_پور_بشلی دانشجوی استاد بزرگ، زندهیاد شهبازی نبودم اما ایشان به معنای کامل کلمه استادم بود و چیزهای بسیار از او آموختم. وصف دانش و بزرگی او در نوشتههای بسیار آمده و ازجمله من نیز در ادای دینی به پیشگاه ایشان از زندهیاد #ابوالفضل_خطیبی درخواستم که زندگینامه و فهرستی از آثار ارجمند او برای دانشنامهی جهان اسلام و کتابی که از چند مقالهی شهبازی با عنوان جستارهای ایرانشناسی گردآوردهبودم بنویسد و این مقالهی خطیبی مرجع مفیدیست برای شناخت استاد شهبازی. بیستوششساله بودم که با ایشان آشنا شدم. برای تالیف مدخل جشن تیرگانِ دانشنامه باید با استاد مشورت میکردم. جواد نیستانی، همکار و دوست دانشمندم، قبل از اولین دیدارم با شهبازی (که سالی یک بار از امریکا به دانشنامه میآمد)، سخت هشدارم داد که او استادی بسیار مغرور است و وقتی آمد، بلبلزبانی نکن و مراقب حرفهات باش. گفتم چشم ولی نه که باید با ایشان که خدایگان ایرانباستانشناسیست، مشورت کنم؟ استاد با مدیرعامل و معاون علمی به اتاق ما آمد و بیتکبری روی صندلی نزدیک ورودی اتاق نشست. مرا شناساندند که جوانکیست چنین و چنان و حالا شما راهنمایی بفرمایید. وقت را تلف نکردم و آنچه باید پرسیدم و استاد با حضور ذهنی شگفت پاسخهای دقیق داد و اتفاقاً هردوسه انقلت مرا تایید کرد که از شادی داشتم پر در میآوردم؛ و گفت که شمارهی تلفنم را به ایشان بدهم. وقتی که قرار شد ایشان مدخلهای جشن و جنگ در ایران باستان را هم بنویسد، اقبال به من روی کرد و همیار و ویراستار مقالات ایشان شدم و شاگردی من نزد او آغاز شد. از جزئیات کار مشترکمان که بگذریم سه خاطره در این میان شایستهی گفتن است. اول اینکه استادی چنان صاحبمقام و شناختهشده در جهان، فروتنیای شگفتانگیز داشت که در مقدمهی کتاب جستارهای... دربارهاش نوشتهام و یکیش اینکه، یک نسخه از مقالهی جنگ را که فرستاد، من برحسب وظیفه، جسارت کردم و درخواستم که مقاله را مجدداً با طرح مورد نظر ما بنویسد. معاون علمی با دیدن طرحی که نوشتم، لب گزید که آقا خیلی خطرناک است که به شاپورخان شهبازی طرح مقاله بدهیم. اما بعد که اصرار کردم تلفنی زد و در کمال شگفتی، شهبازی گفت که به شتاب همین الان طرح را بفرستید. فرستادیم و شب نشده، زنگ زد. اعتراف میکنم که ترسیده بودم از واکنش او اما استاد با مهربانی طرح را پذیرفت و تشویقها کرد که جان گرفتم و هنوز به آن شاگردنوازیاش دلگرمم. این را گفتم که رفتار شاپور بزرگ را مقایسه کنید با مشتی ریدَکانِ خوابنادیده و غورَکانِ مویزناشده که اگر یک واو را در مقالهشان جابهجا کنید، چه مقتلنامهها که منتشر نمیکنند! دوم؛ همایشان حتی وقتی از درد سرطان سخت زار و نژند شده بود و باید از شیراز به امریکا بازمیگشت، یک بار زنگ زد و از من خواست که عبارتی را در چاپهای مختلف مقدسی بجویم و فورا باخبرش کنم. در آن حال سخت، دلمشغول نکتهای بود که در تصحیف نام دیهی در فارس، در متون جغرافیایی سدههای نخست هجری روی داده بود. این هم درسی بود بزرگ که یک پژوهشگر تا دم مرگ نیز وسواسهای عالمانهاش را فرونمینهد. ارزش کار ما به همین چیزهاست پس در هر حالتی که هستیم، باید تحقیقمان را دقیق و درست و کامل به انجام برسانیم. این را هم مقایسه کنید با استادان یا دانشجویانی که برای توجیه کاستیهای مقالاتشان هزار بهانه میآورند که فلانطور بودم و فلان چیز نبود و .... سوم؛ مهمترین درسی که از شاپور شهبازی آموختم از لونی دیگر بود؛ درسی در مقولهی انسانبودن: یک بار، در سالهایی که هنوز استاد بیمار نشده بود، در دفترم نشسته بودم که تلفن زنگ زد و دیدم استاد پشت خط است. احترام کردم و پرسیدم که امرشان چیست و چه دستوری دارند. گفت: "هیچ. امروز طبق معمول هر سفرم به ایران، به تخت جمشید آمدهام، و حال بسیار خوشی دارم از اینکه اینجا هستم و گفتم حالا که داریم با هم کار میکنیم، تو را هم در این حال خوبم شریک کنم". این را که شنیدم هوش از سرم پرید. تا آن روز هرگز چنین سخنی نشنیده بودم و چنین رفتاری ندیده. کسی، آنهم، شهبازی، زنگ بزند بیآنکه کاری با من داشته باشد و فقط بخواهد محبت کند و مرا در حال خوشش سهیم کند؟ این رفتار او قطعاً مهمترین درسی بود که به من آموخت و از آن روز کوشیدهام من هم هرگاه که حال خوبی یافتم، دوستانم را در آن حال خوش شریک کنم؛ وقتی قطعهای آواز از شجریان جانم را نواخت یا بوی گلی چنانم مست کرد که دامنم ازدست بشد یا... فوراً به تلفنی یا پیامی دوستانم را در آن لحظهی ناب سهیم کنم و هربار هم بگویم که چنین کردم چنانکه شاپور شهبازیام آموخت و یادش را بزرگ و معطر بدارم.
تصنیف «گریه را به مستی» آهنگ و شعر: عارف قزوینی (۱۳۲۸ ه.ق.) با صدای عبدالوهاب شهیدی دلا خموشی چرا؟ چو خم نجوشی چرا؟ برون شد از پرده راز تو پردهپوشی چرا؟ @NPPERSIA
سیاست عقلیِ ایرانیان «باید دانست که سیاست عقلی… بر دو گونه است: یکی آنکه در آن، مصالح، بهطور عموم و مصالح پادشاه، در تداوم مُلک او، بهخصوص، مراعات شود. این سیاست به ایرانیان اختصاص داشت و مُتکی به روش حکمت بود. ... گونۀ دومْ این است که در آنْ مصلحت سلطان…
ایشان مسعود الفک مسئول بخش فارسیِ العربیه عربستان است و یکی از کارشناسان تجزیه طلب تلویزیون ایران اینترنشنال. در این ویدئو ادعاهایی را مطرح می کند که سالهاست تجزیه طلبها و تروریستهای پانعربیست و الاحوازی آنها را پیگیری می کنند. جعل و دروغ سازی هویتی و تاریخی برای خوزستان. ادعاهایی که بارها مستند پاسخ داده شده است اما این جماعت به رغم اطلاع از دروغ پردازی های خود، تنها راه گریز این سرزمین از ایران را در پیگیری همین رویه دیده اند. @iran_khouzestan اصرار بر روایتهای ساختگی و جعلی برای مردم شریف عرب خوزستان دستاوردی جز تحقیر برای آنها نخواهد داشت. 1. نام خوزستان بی ربط به این منطقه است پس اسم این استان باید ع ر ب س ت ا ن یا اهواز یا ا ح و ا ز باشد. این ادعا و منطق فاقد توجیه است. چون پرسش پیش می آید اگر نام طبق خواست و منطق پانعربیستها باشد پس تکلیف اکثریت غیرعرب استان چه می شود؟ پس اصولا نام مکان ربطی به ساکنین آن ندارد اگر چنین است هر چند ده سال باید نام مناطق تغییر کند. نام مناطق در ایران براساس واقعیتهای تاریخی و هویتی و تمدنی است. 2. اینکه از دوره صفوی تا پهلوی اول، نام آن استان، عربستان بوده چیزی جز یک دروغ نیست. تا همان پهلوی اول ده ها سند وجود دارد که نام آن استان، خوزستان بوده است. مدعیان پاسخ دهند پس قبل از صفوی چه نام داشته است؟ پس با نام خوزستان(هوژستان) در دوره ساسانی و پیش از اسلام چه می خواهید بکنید؟ 3. خوزستان به مناطق شمالی استان گفته می شود و به نواحی جنوب استان عربستان می گفتند نیز باز هم یک دروغ است. طبق ده ها سند تمام استان را تا دوره پهلوی اول خوزستان می نامیدند. 4. اهواز یک اسم عربی است. این نیز یک جعل و دروغ است. اهواز از هوز گرفته شده. یک نام فارسی است. خود مفرد است پس حتی جمع مکسر عربی نیز نیست. 5. در هیچ سندی نشانی از املای ا ح و ا ز وجود ندارد و همیشه با املای اهواز نوشته می شده است. اتفاقا جعل اهواز به ا ح و ا ز اثبات کننده فارسی بود اهواز است که "ه" را به "ح" تبدیل کردن در راستای عربیزه کردن این نام است. 6. در کتاب تاریخ طبری نام خوزستان نیست اما اهواز هست پس خوزستان متاخر و جدید است! این ادعا هم دروغ است. در کتاب تاریخ طبری حداقل پنج بار نام خوزستان آمده است. جنگ نامها در خوزستان فقط یک خواست و یا پیگیری معمولی نیست. این یک جنگ هویتی در راستای تغییر هویت ایرانی این استان به هویت عربی است و این اولین گام برای توجیه تجزیه آن از ایران است. @iran_khouzestan @iran_khouzestan @iran_khouzestan ویدئو زیر را ببینید:👇👇👇
سیاست عقلیِ ایرانیان «باید دانست که سیاست عقلی… بر دو گونه است: یکی آنکه در آن، مصالح، بهطور عموم و مصالح پادشاه، در تداوم مُلک او، بهخصوص، مراعات شود. این سیاست به ایرانیان اختصاص داشت و مُتکی به روش حکمت بود. ... گونۀ دومْ این است که در آنْ مصلحت سلطان و کیفیت استوار شدن پادشاهی از راه قهر و غلبه و دستدرازی مراعات میشود و مصالح عمومی، در این روش، فرع بر مصالح سلطان است. این سیاست از آنِ دیگر پادشاهان جهان است، خواه مسلمان باشد خواه کافر، جز اینکه پادشاهان مسلمان، برحسب طاقتشان، بهگونهای از آن سیاست پیروی میکنند که بر مقتضای شریعت اسلامی باشد و، بنابراین، قوانین آن از یک رشته احکام شرعی و آداب اخلاقی تشکیل مییابد و نیز قوانینی را که در آن اجتماع طبیعی است و اصولی را که از لحاظ مراعات شوکت و عصبیت ضرورت دارد، در نظر میگیرد و در اصول و قوانین مزبور، نخست به شرع و آنگاه به نظریات حکما دربارۀ آداب و رسوم و سیرت پادشاهان، اقتدا میکنند.» ــ ابن خلدون، مقدمه، ج ۱، صص ۵۸۹-۵۹۱ @NPPERSIA
در باب ایدهٔ ایران و مفهوم وحدت در کثرت ایرانی هویت ایرانی، برخلاف اکثر کشورهای جهان که فراوردههای متأخر جهان مدرن هستند، شالودهای کهن دارد؛ شالودهای ملّی که کثرتها و تنوعات اجتماعی و فرهنگی را ــ همچون اجزائی نسبت به یک کل ــ بر بنیاد خود حفظ و همزمان به آنها صورت و هویتی واحد بخشیده و میبخشد. در این معنا، ایران بهمثابه کشور، فرهنگ و تمدن، نه نفیکنندۀ تفاوتهای درونی خود، بلکه ملّتی بوده است که زیرمجموعههای متنوع زبانی، فرهنگی، مذهبی و جغرافیایی را با حفظ جزئیتِ آنها، در کلیتی ملّی «حل و رفع»[۱] کرده و آنها را در مرتبه بالاتری هویت بخشیده است. بدینسان، ایران ایدهای معنابخش و سازندهٔ وحدتِ کثرتها است: وحدتی پیچیده که در دل خود، کثرتهای اجتماعی درهمبافتهای (ترکیبهایی از علايق فردی، هویتهای مدنی-شهری، تفاوتهای ناحیهای، تنوع مذهبی، آداب و رسوم فرهنگی محلی، زبانها و گویشهای محلی و دیگر اجزاء غیرسیاسی) را حفظ کرده و در عینحال، در درون یک هویت سیاسی-فرهنگی واحد (هویت ملّی) آنها را ادغام کرده است. در مقام قیاس، میتوانیم به ترکیب دو عنصر طبیعی کُلُر و سدیم اشاره کنیم که هر یک بهتنهایی مادهای مضر برای بدن انسان هستند. اما از ترکیب آن دو عنصر مادهای پدید میآید که آدمی بدون آن زنده نمیماند؛ یعنی نمک خوراکی. با این حال، نمک طعام را نمیتوان از اجزاءِ منفرد آن ــ یا با تجزیه اجزاء آن ــ شناخت. هویت ملّی ایرانی نیز چنین است. وحدتی که کثرتها و تنوعاتی درون خود دارد، ولی همزمان، روحی استعلایی است که نمیتوان با تفکیک اجزاء درهمتنیده آن، شناختی از آن حاصل کرد. بهعنوان مثالی از چنین تفکیکهای گمراهکننده و کاذبی میتوان به روایتی اشاره کرد که در دهههای اخیر مطرح میشود و ایران را نه ملّتی از شهروندان، بلکه «جامعهای متشکل از اقوام» یا کشوری «کثیرالقوم» (کذا) میداند و جلوه میدهد؛ یعنی تجمعی از چند واحد قومیِ مستقل که مضمون آن چیزی نیست جز بیان دیگری از اصطلاحِ «کثیرالمله» در گفتار احزاب مارکسیستیِ سده گذشته. چنین روایتی، درواقع، خواسته یا ناخواسته، میخواهد کلیّت واحدی را که اجزای درونیاش، طی قرنها ــدر عین حفظ پارهای ویژگیهای محلیــ در یکدیگر و در کلیّت ملّی ــیعنی در مدنیت، فرهنگ و هویت ایرانیــ ادغام شدهاند و در مقامِ ملّت واحد ایران استعلا یافتهاند، به اجزایی تجزیه کند که جز ویژگی زبان یا گویش محلی، در اغلب ویژگیهای جمعی و ارزشها و نگرشهای اجتماعی و فرهنگی، دارای مشترکات نیرومندی با یکدیگر هستند (کافی است نزدیکی و اشتراک فرهنگیِ کرمانشاهی و سنندجی با اصفهانی، خراسانی، اهوازی، و اردبیلی را مقایسه کنید با تفاوت فرهنگی آنها با یک کُرد سوری). ـــــــــــــــــــــ [۱] مقصود از «حل و رفع» در اینجا، نه استحاله یا حذف تکثرهای اجتماعی–فرهنگی، بلکه بنای چارچوبی فراگیر برای همزیستی پایدار آنها در درون یک کلیت ملی است؛ چارچوبی که در آن، اجزای متنوع با حفظ تمایزهای غیرسیاسی خود، در نسبت با نظم سیاسی و نمادین مشترک معنا مییابند و بازتولید میشوند. مفهوم «حل و رفع» (Aufhebung) را هگل، فیلسوف آلمانی، به این معنا بهکار برد که عناصر جزئی در یک کلیت بالاتر ارتقا و ساماندهی میشوند بهگونهای که تفاوتهای «اجزاء» از میان نمیروند، بلکه در چارچوبی فراتر، معنا و نقش خود را در نسبت با «کلّ» بازیافته و استعلا مییابند. [۲] استعاره «نمک طعام» در توصیف فرهنگ ایرانی از جمشید قراجهداغی وامگرفته شده است. @NPPERSIA
در مقام قیاس، میتوانیم به ترکیب دو عنصر طبیعی کُلُر و سدیم اشاره کنیم که هر یک بهتنهایی مادهای مضر برای بدن انسان هستند. اما از ترکیب آن دو عنصر مادهای پدید میآید که آدمی بدون آن زنده نمیماند؛ یعنی نمک خوراکی. با این حال، نمک طعام را نمیتوان از اجزاءِ منفرد آن ــ یا با تجزیه اجزاء آن ــ شناخت. هویت و وحدت ملّی ایرانی نیز چنین است. وحدتی که کثرتها و تنوعاتی درون خود دارد، ولی همزمان، روحی استعلایی است که نمیتوان با تفکیک اجزاء درهمتنیده آن، شناختی از آن حاصل کرد. ـــــــــــ متن کامل در فرستهٔ زیر👇 @NPPERSIA
نسبت جدید و قدیم و شرایط امکان تأمل درباره «سنت» [جغد مینروا شبهنگام بال میگشاید] اگرچه تأسیس اندیشۀ تجدد با آغاز دورۀ جدید تاریخ مغربزمین امکانپذیر شد، اما شالودههای آن در درون تأملات سدههای میانه فراهم آمده بود و به دنبال دریافتهایی نو، در قلمرو بحثهای کلامی-دینی، که در برابر اصطلاح via antiqua یا روشِ متقدِّمان، از آن به via moderna تعبیر کردهاند و ابنخلدون، به مناسبت بحث از علمِ کلامِ متأخران، از آن به «طریقةالمتأخرون» تعبیر کرده است، راه تجدید تفکر دربارۀ سنت مأثور هموار شد. بدینسان، تجدد ــ یا تأمل نظری دربارۀ نظام سنت قدمایی بهعنوان موضوع [یا ابژهٔ اندیشه] ــ را میتوان در معنای دقیق آن چونان تعبیر دیگری از پایان سنت و خروج از آن فهمید. ازاینرو، بحث دربارۀ سنت زمانی میتواند امکانپذیر شود که سنت یگانه افقِ اندیشیدن نباشد، یا دستکم دورهای از آن به پایان رسیده باشد. در بیان دیگری، میتوان گفت که امکان بحث دربارۀ سنت، از بیرون سنت، نشان از این واقعیت دارد که دورۀ حضورِ زنده و زایندۀ سنت سپری شده است. بنابراین، با پایان سنت، یا دورهای از آن، کوشش برای تجدید آن، در شرایطی که با تغییر موضع آگاهی نسبت جدیدی با آن ایجاد شده باشد، همچون امری عبث پدیدار خواهد شد [و چنین کوششی جز در قالب ایدئولوژی سنتمدار که خود شورشی مدرن علیه تجدّد است و لاجرم عملی ضدسنتی و ضدتاریخی برای احیای «نعش این شهید عزیز که روی دست ما مانده است»، امکانپذیر نبوده است]. بدیهی است که آگاهی از پایان سنت با تغییر موضعی در آگاهی در دورههایی برای برخی از اقوام حاصل شده است، که مهمترین مورد تاریخی آن اروپای غربی است. جواد طباطبایی، ابنخلدون و علوم اجتماعی؛ گفتار در شرایط امتناع، تهران: مینوی خرد، ۱۳۹۳. @NPPERSIA
نظریه انحطاط؛ بهعنوان مقدمهای بهسوی آگاهی ملّی و گذر از «روشنفکریهای خیالاندیش» آنچه میان پژوهشگری جدّی مانند ادوارد سعید، که به زبانی که مینوشت تسلط داشت و منابع عمدۀ تحقیق خود در حوزۀ ادبیات را میشناخت، و نویسندگان تُنُکمایهای مانند احسان نراقی و آرامش دوستدار، که حتی زبان مادری خود را نیز بهدرستی نمیدانند، مشترک است، بیاعتنایی به پیچیدگیهای واقعیتهایی است که به نظریهپردازی دربارۀ آنها خطر میکنند. کوشش برای صِرف تبیین عامل بیرونی در نظریۀ «شرقشناسی» و «غربزدگی» آلاحمد، تأکید بر «مای» بومی و فراتاریخی در نظریۀ «آنچه خود داشت…»، و فراخوان به خودکشی جمعی در «تِز» آرامش دوستدار وجوهی از رویکردی یگانه به تاریخ اندیشه هستند که با بیاعتنایی به پیچیدگیهای واقعیتهایی که توضیح میدهند، از کنار آنها میگذرند. همۀ قرینههای تاریخ و تاریخ اندیشه حکایت از آن دارند که «فرهنگ ما از آغاز ایرانیاش»، در دورههایی، دستکم در قلمرو اندیشه در معنای عامِّ آن، جایگاهی مهم در تاریخ جهانی داشته است. منفیبافی دربارۀ این «درخششها» به بهانۀ اینکه جز «درخششهایی تیره» از آنها نمیتراویده است، و بزرگداشت بیرویۀ «آنچه خود داشت…»، که بیخبری از آنچه خود نداشت را نیز شامل میشود، همچون کورهراههایی به سوی دخمههای فراموشی هستند. برعکس، همچنانکه هدف و غایت نظریۀ انحطاط تاریخی هموار کردن راهی به سوی آگاهی ملّی است، تبیین زوال اندیشه نیز کوششی برای شناخت ناهمواریهایی است که تاریخ اندیشه طی کرده است تا از طریق بحث در «شرایط امتناع» بتوان نیروهایی را که همچون مانعی معرفتی عمل کردهاند، بازشناخت و توضیح داد. جواد طباطبایی، ابنخلدون و علوم اجتماعی؛ گفتار در شرایط امتناع، تهران: مینوی خرد، ۱۳۹۳. @NPPERSIA
آنچه باقی ماند، آنچه او ــتا جاودانــ جاویدِ کیهان بود، سر فراز و سرورِ تاریخ دوران بود، ایران بود... ایران بود. @NPPERSIA
فوکو در مستعمرات جای شگفتی نیست که، در میان روشنفکران کشورهای عقبمانده، حتی در میان سنتیترین آنها، چنانکه در ایران میتوان دید، بخشهای ایدئولوژیکی نوشتههای میشل فوکو طرفداران بسیاری یافته است. میگوییم: «بخشهای ایدئولوژیکی نوشتههای میشل فوکو»، زیرا آنچه کمتر شناخته شده فوکوی تاریخنویس اندیشه است، اما همان فوکو، ایدئولوگ ترقیخواه و چپ، در نظر، و میراثخوار مسمومترین فراوردههای استعمار فرانسه، در مغربِ عربی(۱)، نتایجی نیز از برخی مقدمات خود، و در مواردی خلاف مقدمات خود، میگرفت که نسبتی با تاریخ اندیشۀ او نداشت. وانگهی، فوکو، مانند هر اندیشمند دیگر غربی، نه «معصوم» است و نه «ناب»: عمدۀ بخشهای ایدئولوژیکی نوشتههای او، اگر از «حکمت نظری» محفل هواداران «چپِ» نیویورکی و «حکمت عملی» خوشباشیهای سان فرانسیسکو و... او بگذریم، جز برای مُقلِّدان جهان سومی او اعتبار ندارد؛ اما نوشتههای علمی و تحقیقی او را نیز باید با اجتهاد به محک تاریخ اندیشه زد. نیازی به گفتن نیست که نظریۀ او دربارۀ «نظام گفتار» یا l’ordre du discours ــ که گویا عوام آن را «گفتمان» میخوانند ــ و نظریۀ «شرایط امکان» او مبتنی بر موادِّ تاریخ و تاریخ اندیشۀ غربی است. اگر اجتهادی در این مباحث نکرده و مواد تاریخ و تاریخ اندیشه در جهان اسلام را به محک نظریههای برآمده از آن مواد نزده باشیم، با تکرار سخنان او دربارۀ «گفتمانها » ــ که در فارسی به معنایی جز معنای discours فوکویی آن آمده است ــ این توهّم را پیدا میکنیم که گویا تاریخ اندیشه نوشتهایم. (۱) نمونۀ جالب توجه رفتار میشل فوکو با نوجوانان تونسی در سالهای دهۀ هفتاد میلادی است که بهتازگی یکی از نویسندگان فرانسوی نقل کرده است. در سالهایی که میشل فوکو در تونس به سر میبرد با انداختن پول سیاهی جلوی نوجوانانی که از تمایل او به نوجوانان اطلاع داشتند و دنبال او میدویدند، از آنان میخواست شب در گورستان سیدی بن سعید به دیدار او بروند و او، روی گورها، به تعبیر نویسندۀ تاریخ بلعمی، با آن «غلامان گرد آمدی، چنانکه با زنان گرد آیند» [Guy Sorman, Mon dictionnaire du bullshit, Paris, Grasset 2021, s.v. pédophilie.] جواد طباطبایی، ابنخلدون و علوم اجتماعی؛ گفتار در شرایط امتناع، تهران: مینوی خرد، ۱۳۹۳. صص ۳۷-۳۸ @NPPERSIA
⭕️ درگذشت جمشید قراجهداغی از بنیانگذاران سازمان مدیریت صنعتی ✍️قاسم خرمی مهندس جمشید قراجهداغی مثل دهها نخبه و نابغه ایرانی که در انظار و افکار عمومی، ناشناخته باقی مانده است، روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ در غربت درگذشت. قراجهداغی هم، همانطور که از نام خانوادگی اش پیداست، از خانوادههای قدیمی آذربایجانی است؛ از وارثان و حاملان دفتر و دیوان ایرانی. او، خود، همچون پدرش، از شمار وطنپرستان تبریزی و حافظان و پاسداران زبان پارسی بود. همین عشق به فرهنگ و تاریخ ایران، جمشید را در آغاز جوانی، وقتی مشغول تحصیل در سال سوم رشته مهندسی سیستمهای دانشگاه برکلی در کالیفرنیا بود، به مقام دستیاری آموزشی والتر هنینگ، ایرانشناس نامدار، برکشاند و عاقبت نیز، همین عشق به ایران، او را از خانه و کاشانهاش آواره کرد. ماجرای خانهنشینی و سپس مهاجرتِ بیبازگشتِ قراجهداغی از کشور، در یک نیمروز سرد زمستانی رقم خورد؛ صادق قطبزاده که میگفت «من هیچ کاری جز انقلابکردن بلد نیستم»، در فردای پیروزی انقلاب، روی دست انقلابیون ماند تا اینکه بالاخره او را جانشین رضا قطبی در تلویزیون ملی ایران و یا صداوسیمای فعلی کردند. ساختار سازمانی تلویزیون ملّی پیشتر و توسط سازمان مدیریت صنعتی و در دوره مديريت قراجه داغي، طراحی شده بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، مهدي بازرگان از او خواست تا با قطب زاده همكاري كند و به تشكيلات اين رسانه كه محل طمع گروههاي چپ بود، ساماني ببخشد. ماجرا اختلاف قراجه داغي و قطب زاده، هم خوفناک است و هم از منظری بامزه. به روایت قراجهداغی، وی مشغول تعلیم رئیس جدید تلویزیون ملّی درباره امور کارشناسی این سازمان بود که بانگ اذان ظهر پخش شد؛ قطبزاده با همان جملات و حرکاتی که خاص خودش بود، سخن قراجهداغی را قطع و جلسه را تعطیل کرده و به او میگوید «وقت اقامه نماز است و باید تو را تنها بگذارم»! قراجهداغی به شوحي يا جدي مي گويد: «مرد حسابی! من و تو که خوب همدیگر را میشناسیم، تو از کی نمازخوان شدهای؟» همین طعنه کافی بود که قطبزاده چون اسپند روی آتش برافروخته شود. کار به جرّ و بحث کشید و قراجهداغی از ساختمان خارج شد. قطبزاده به یک جمله چنان کینهای به دل گرفته بود که به ساعتی نکشیده، تیغ انتقام از نیام بیرون کشید. قراجهداغی در مسیر بازگشت بود که از طریق رادیوی خودرویش شنید «جمشید قراجهداغی به اتهام محاربه دستگیر شده است!». رادیوی قطبزاده، حکم قتل تکنوکرات ناکام را صادر کرد و به این ترتیب، کارنامه فعالیتهای حرفهای قراجهداغی در ایران برای همیشه به پایان رسید! زندگی جمشید قراجهداغی سرشار از اتفاقات پیشبینینشدهای است که مسیر زندگی و آینده او را پیش برده است. بابت شکواییهای بر سر واردات خودرو با علینقی عالیخانی، وزیر اقتصاد دهه ۴۰، آشنا شد و در پی اخذ مجوزی برای راهاندازی یک شرکت خصوصی بود که از طریق یکی از اقوام، به رضا نیازمند، مدیرعامل سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران، معرفی شد. صحبتهای قراجهداغی درباره نظریه سیستمها چنان شوقی در دل نیازمند انداخت که قرارهای بعدی را لغو کرد تا از پی سه ساعت گفتگوی ممتد، او را جانشین خودش در سازمان مدیریت صنعتی کند و با خیال راحت به کار معاونت عالیخانی مشغول شود. دیدگاههای قراجهداغی همچنین به مذاق مهندس مهدی بازرگان خوش آمد که میکوشید تا از طریق فیزیک و ترمودینامیک، به خداشناسی برسد. قراجهداغی بیش از آنکه یک مدیر یا تکنوکرات دولتی باشد، یک محقق وطنخواه در عرصه تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران است؛ نیکومردی فرهنگمدار و صاحب تفکري که میتوان با برخی از حرفها و دیدگاههای او مخالف بود، اما نمیتوان او، اندیشه و کارنامهاش را نادیده گرفت. ( ادامه مطلب)
انتشار شماره تازهٔ نشریه کارخانهدار، با پروندهای خواندنی دربارهٔ حماسهٔ ۲۱ آذر، سالروز نجات آذربایجان از چنگ فتنهٔ سرخ و یادکردی از تکنوکراتی برجسته، اما کمترشناختهشده: جمشید قراجهداغی بخشی از معرفی این شماره: عکس روی جلد شماره جدید نشریه «کارخانهدار»…
خلاصهٔ مشاهدات پس از بازگشایی اینترنت: من قطاری دیدم که سیاست میبرد؛ و چه خالی میرفت ــ خالی در تمامی خطوط. @NPPERSIA
مروری بر برنامه و اساسنامه حزب دموکرات کردستان ایران (حدکا) مصوب کنگره شانزدهم - ۲۰۱۸ اساسنامه حدکا با ترسیم روایتی خاص و ایدئولوژیک از تاریخ، حاکمیت ملّت ایران را به عنوان «نیروی نظامی اشغالگر» یا «تحمیلشده» بر کردستان معرفی میکند. در این روایت، فرآیند نوسازی اجتماعی و نهادی در اوایل قرن بیستم، نه به عنوان تلاشی برای انسجام ملّی پس از دوران هرجومرج اواخر قاجاریه، بلکه به عنوان سیاستی برای ایجاد یک «هویت ساختگی» تحت عنوان «ملت ایران» توصیف شده که هدف آن امحا و آسیمیلاسیون فرهنگی سایر به اصطلاح «ملیتها» بوده است (روایت رایج در میان گروههای تجزیهطلب و جریانهای منسوخ چپگرا). اساسنامه حدکا، آشکارا موجودیت «ملّت ایران» را نفی میکند. با ادبیات کاملا تجزیهطلبانه، از ملّتهای مختلف در ایران سخن میگوید و آرمان نهایی آن تشکیل کشور مستقل کردستان است. حدکا، در مقدمه اساسنامه خود مینویسند «ملّت کرد یکی از بزرگترین ملل فاقد دولت در جهان است» و سپس، با سوار کردن مشتی جعلیات تاریخی، نتیجه میگیرد که این بهاصطلاح «ملّت» باید دولت مستقل خود را تشکیل دهد. متن سند، اساسا تلاشی تئوریک-ایدئولوژیک برای ملتسازیهای قومی و مشروعیتبخشی به تجزیهطلبی است. اساسنامه حدکا، فارغ از اینکه چه رژیم سیاسی در ایران حاکم باشد، حاکمیت ملّت ایران بر تمامیت ارضی کشور را «سلطه و سرکوب» مینامد و مفاهیم بنیادین حقوق بینالملل نظیر «امنیت ملی» را «تحریف» و «افسانهای» میخواند که توسط «اپوزیسیون فارس» (اصطلاحی تفرقهافکن برای دوقطبیسازی قومی) استفاده میشود. در ادامه این متن، مهمترین رئوس و مواد اساسنامه حدکا را برمیشمریم و ملاحظاتی انتقادی دربارهٔ آنها میآوریم. ادامه متن را اینجا بخوانید @NPPERSIA
ائتلاف چند گروه تروریستی برای تجزیه ایران ده ماه بعد از اینکه عبدالله اوجالان در بیانیۀ خود با صراحتی بی سابقه پایان «ناسیونالیسم قومی» را اعلام کرده بود و بلکه حتی الگوهای تقلیلیافتهتری چون فدرالیسم، خودمختاری اداری و فرهنگی را به عنوان بخشی از برنامه چپ مارکسیستی نیز شکست خورده اعلام کرد، چند گروه تروریستی کوچک مثل پژاک و خبات و بقیهالسیف کومله زحمتکشان و حدکا یعنی آنهایی که از تهاجم و تجاوز دو سال پیش نیروهای کومله مهتدی جان سالم به در برده اند، ائتلاف کردهاند. برای چه؟ برای تکرار همان تجربه شکست خوردهی اوجالان و به اصطلاح کانتونهای سوریه که ناتو به ثمن مفت فروختش. البته این پنج گروه به قدری تباه بودند که مارکسیست کهنهکاری مثل مهتدی و کوملهاو حاضر به همکاری با آنها نشدند. به جز حساس کردن ترکیه این جماعت پریشانفکر کاری نکردند و به جز ویرانی برای کردستان هم برنامه دیگری ندارند. اکنون که شبحِ کمونیسم در آسمان هیچ سرزمینی به پرواز در نمیآید و شبح سوسیالیسم نیز به منطقه امن خود در کتابهای تاریخ اندیشه بازگشته، این گروهها نمود سه تباهی در یک کالبداند: مارکسیسم، قومگرایی و تروریسم. مزدوری برای صدام و کارگزاری برای هر دولتی دیگری که سفارشکار بدهد تبدیل به وظیفه ذاتی اینها شده. حدکا همان حزبی بود که غنی بلوریان (نفر دوم حزب)، دبیرکلش (قاسملو را) به همکاری با صدام برای سرکوب کردها متهم میکرد و درست هم بود. حالا این چند گروهِ از گور برخاسته، به دنبال تکرار همه آن تجربههای شکست خوردهاند. بیایید کمکشان کنیم تا به همانجایی بازگردند که آمده بودند. https://t.me/salar_seyf/421
«چپ یک امکان است!» ـــ برای بازگشت به تاریکی چپ ایرونی ـــنسخهٔ بدل و درجه چندم چپ فرنگی، از آن «کپی»ها که در بساط دستفروشهای راستهٔ منیریه هم پیدا نمیشودـــ بوی کباب شنیده و چند سالیست دوره افتاده، میگوید: «چپ یک امکان است»! تدلیسِ بنجلی چندبار فروختهشده…