- Последний пост
- 2 июл.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
از منظر کارل اشمیت، امر سیاسی زمانی آغاز میشود که یک جامعه بتواند میان دوست و دشمن تمایز قائل شود. از نگاه او، سیاست نه امتداد اخلاق است و نه شاخهای از اقتصاد و حقوق، بلکه حوزهای مستقل است که در لحظههای بحران، خود را در تشخیص دشمن سیاسی آشکار میکند. ژولین فروند نیز با بسط همین ایده، استدلال میکرد که سیاست بدون امکان تعارض و بدون پذیرش واقعیت دشمنی به اخلاقگرایی انتزاعی و خیالپردازی آرمانشهری فرو میغلتد. دشمن، در این تلقی، الزاما موجودی شرور یا اهریمنی نیست بلکه یک دیگری سیاسی است که امکان رویارویی و تعارض با او وجود دارد و نادیده گرفتن این واقعیت، نه صلح میآفریند و نه امنیت، بلکه جامعه را برای مواجهه با بحرانها ناآماده میکند. در این میان اگر این چارچوب نظری را بر بخشی از روشنفکران و تحلیلگران سیاسی همیشه در صحنه این روزهای ایران منطبق کنیم، میتوان نوعی ناتوانی یا امتناع در شناسایی دشمن را مشاهده کرد. به گونه ای که این جریان، علیرغم تجربههای مکرر منازعه و جنگ، همچنان جهان را بر اساس مفروضات هالیوودی تفسیر میکند؛ جهانی که در آن تجارت جای ژئوپلیتیک را گرفته، نهادهای بینالمللی منازعات را حل می کنند و لیبرالدموکراسی به افق نهایی تاریخ تبدیل شده است. در چنین تصویری، دشمن خارجی نه یک واقعیت سیاسی، بلکه برآمده از دعواهای داخلی یا سوتفاهمی قابل رفع از طریق گفتوگو تلقی میشود. اما از منظر اشمیت، مشکل دقیقا از همین نقطه آغاز میشود. زیرا جامعهای که تصور میکند از سیاست عبور کرده و وارد قلمرو پسا سیاسی شده است، در واقع سیاست را حذف نکرده، بلکه آن را به دیگران واگذار کرده است؛ وضعیتی که در آن یک طرف دشمن خود را میشناسد و طرف دیگر حتی از به رسمیت شناختن وجود دشمن امتناع میکند. در این میان تجربه جنگهای دوازده روزه و چهل روزه، در ظاهر باید این توهم را از میان میبرد اما با این حال، به نظر میرسد این جریان این تجارب را نه بمثابه بازگشت به امر سیاسی، بلکه به عنوان استثنایی تاریخی تفسیر کردند گویی که هر جنگ جدید صرفا به عنوان انحرافی موقتی از مسیر اجتنابناپذیر نظم جهانی فهمیده میشود تا نشانهای از بازگشت دائمی منطق قدرت. اما برخلاف این توهمات، ژولین فروند معتقد بود کسی که از وجود دشمن سخن نمیگوید، دشمن را حذف نکرده است بلکه تنها حق تعریف دشمن را به طرف مقابل واگذار کرده است. از این منظر، مشکل اصلی نه دشمنی، بلکه ناتوانی در فهم آن است. در مجموع جامعهای که از ترس متهم شدن به جنگطلبی، درباره امکان تعارض سخن نمیگوید، در لحظه بحران, ناگهان خود را در برابر واقعیتی مییابد که فاقد زبان مفهومی برای توضیح آن است. در چنین وضعی، هر جنگ غافلگیرکننده توصیف می شود هر خصومت غیرمنتظره جلوه میکند و هر تعارضی به سوتفاهمی تقلیل مییابد که گویا میتوانست با مذاکرات بیشتر از میان برود. @katechon6
> Apple’s The Illusion of Thinking questions whether modern reasoning models truly reason. Instead of standard math and coding benchmarks, Apple tested models on controlled puzzles such as Tower of Hanoi, where complexity can be increased systematically. The study found a “complexity cliff”: models perform well up to a certain difficulty level, then their accuracy drops sharply. As tasks become harder, models initially spend more tokens on reasoning, but beyond a threshold they often reduce effort despite having remaining token budget. Apple argues that current reasoning models excel on moderately difficult tasks but struggle with highly complex ones, suggesting they rely heavily on pattern matching rather than robust algorithmic reasoning. While critics note that tools and agentic workflows may alleviate some limitations, the paper raises a fundamental question: are AI systems genuinely reasoning, or merely simulating it?
«بیترس» ۱/۱ آدم، اگر آدم باشد هنوز، باید بترسد؛ ترس از دست دادن، ترس از کف رفتن، ترس خالی و تهی شدن. باید هم نه، قاعده و تناسب آدم بودن همین ترس است. آدم باید هول برش دارد که نکند دستش را که باز کرد، کولهاش را که روی میز ریخت، برگشت و پشت سرش را که دوباره نگاه کرد، چیزی نباشد، چیزی که بوده و حالا گذاشته و رفته. آدم، اگر آدم است هنوز، باید در و دیوار را چهارچشمی پاس بدهد، باید خودش را از سر استیصال و استسقاء، به خاک و خون بکشد که نکند «عشق در دل ماند و یار از دست رفت/ دوستان، دستی که کار از دست رفت» ورد زبانش شود. آدم شب که پرده کشید، کابوس از دست دادن باید دمار از روزگار خواب آرامش درآورد. آدم، روز که کرکره بالا کشید، باید مدام چرتکه کرده و نکرده بیندازد که از دست ندهد. آدم، آدم بودنش را باید گره بزند به داشتههای نرفته، به هراسی که رو برگرداندن و حرف رفتن شنیدن به عمق جان مینشاند، به سرگیجهای که لبه پرتگاه توی چشمهایش تلو تلو میخورد، به بهت و حیرتی که در را پشت سر بستن روی سر آدم آوار میکند، به تفاوتی که بودن و نبودنش، ماندن و رفتنش، حضور و خاطرهاش، لمس و خیالش، قرار و فراقش، فرق میگذارد بین کانتکست روزگار با و بی او. آدم، وقتی نترسید، چیزی کم دارد، از آدم بودن و از خود بودن. علیالسویه بودن به رفتن و ماندن، آدمیت نیست. آدمی که از دست دادن نمیترساندش، از رفتن شنیدن، لرزه به دستش نمیاندازد، آسمان را به زمین نمیآورد که سد رفتن شود، قبل هر حرف و قدم، به صلابهشان نمیکشد که اسب تروآی بذر و بهانه رفتن نباشند، دیدار و کنارِ امروز به سر نیامده، برای فردا و بعدش، بهانه و تدارک نمیچیند، بزنگاه و نقطه عطف ماندن و رفتن را درک نمیکند، یا درک هم کند، خیالش را مشغول و آشفته نمیسازد، خود این آدم، که از آدم بودن افتاده، ترس دارد. آدمی که حتی فکر و خیال و وهم رفتن و نبودن را تاب میآورد، آب نمیشود از سَهم و درد این خطور پریشان، این آدم، آدم بودنش را قبلا جایی، سر رفتن و نماندنی، سر قفل شدن زبان و فکری، جا گذاشته و نسخه بیوجودش، نترس بار آمده. نترس هم نه، که بیترس، بیچیزی که بهخاطر از دست رفتنش، ترس سراغ دلش را بگیرد و پشت پریدن پلکش جا خوش کند. آدم بیترس، نمایش رقتانگیز تهور است. بی هیچ رنج و ارادهای، زیر هر میزی میزند. پشتش گرم که نه، داغ است، داغ بیچیزی و بیترسیِ نتیجهاش، داغ بیفکری و بیوهمی، داغ بیتفاوتی مطلق به یکسان نبودن حال دوران. آدم بیترس، بیباکیاش، از سر شجاعت و جسارت نیست، هزینه فرصتی نکرده که بعد مسئولیتش را بردارد چیزی کف دست و پر شال و ته انبانش نمانده که مسئولیت نگه داشتنشان را به شانه بکشد و ارادهای خرجشان کند. بندبازیست که به آنور دره رسیدن و سقوط در نظرش یکیست، و هر دو هیچ. فرناندو آلونسوییست که سر پیچ ۱۳ سوزوکای ژاپن، یقین دارد شوماخر میترسد و پا پس میکشد و ترمز میزند، اما پیچ که نازش ته کشید، سکوی قهرمانی آخر فصل که عشوه و لَوَندیاش به محاق رفت، باز بیچیز است و بیوجود، و همین اسباب بیترسی گاز دادن متهورانهاش روی بند آن پیچ. پنالتیزنیست که دقیقه ۱۲۰ و بدون گرم کردن، وارد زمین میشود و صاف میرود سمت هجده حریف و رو به تماشاگرهای پرهیاهوی طرف مقابل، و انگار نه انگاری، کارش را میکند، و حتی قبل تعیین تکلیف توپ، برمیگردد و راهش را میگیرد و میرود. و همه برای جرئت و اراده گمشدهاش کف میزنند. آدم ذره ذره نترس نمیشود، پرتگاه به پرتگاه دل و جرئتش قد نمیکشد، تهورش پیوستگی نمیشناسد. یکجایی چیزی و وجودی را جا میگذارد، یکجایی که خیال میکرد بعدش تاب نمیآورد و توانش کمال زوال را میبیند، یکجایی که بهت رفتنی را سر کشیده و منگ شده، یکجایی که هرقدر پا تند کرده که برسد و سد راه شود، سنگ نشدن جلوی پایش آمده و زمینش زده، یکجایی که باورش نشده آن هول و هراس روزی یقهاش را بگیرد و سینهاش را تنگ کند، اما شال و کلاه کردنش را که جلوی در دیده، نفسش امان آب ریختن و بدرقه را هم نداده و همان پشت در، به همان حال بهت و نزاری و رنجوری، تنهایش گذاشته؛ بیوجود و بیچیز و بیترس. @tohafaat
https://www.linkedin.com/posts/eric-vyacheslav-156273169_chatgpt-just-outperformed-the-sp-500-by-activity-7413836901486387200-WTwD?utm_source=share&utm_medium=member_android&rcm=ACoAAEYPbP8BIXqI4ljwgVZKB8aBQvvrT286Uts https://github.com/LuckyOne7777/ChatGPT-Micro-Cap-Experiment
Telegram engineering and design https://youtu.be/qjPH9njnaVU?t=7884&si=o1Ea9OKJ1qLj-cd5
https://www.linkedin.com/posts/activity-7412867519398612992-2ob1?utm_source=share&utm_medium=member_android&rcm=ACoAAEYPbP8BIXqI4ljwgVZKB8aBQvvrT286Uts
https://utotimes.com/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%86%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%da%a9%d9%84%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c-%db%8c%da%a9-%d8%ad%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%aa%d8%b1%db%8c/
If language is not correct, then what is said is not what is meant. Confucius
Exploring the Limits of Large Language Models as Quant Traders We gave six leading LLMs $10k each to trade in real markets autonomously, using only numerical market data inputs and the same prompt/harness. Early results show real behavioral differences (risk, sizing, holding time) and a sensitivity to small prompt changes. https://nof1.ai/
https://youtu.be/IkdziSLYzHw?si=j7i_s4ZAZ4NU33VI
Advanced version of Gemini with Deep Think officially achieves gold-medal standard at the International Mathematical Olympiad https://deepmind.google/discover/blog/advanced-version-of-gemini-with-deep-think-officially-achieves-gold-medal-standard-at-the-international-mathematical-olympiad/
چگونه یک گروه کوچک و نسبتاً ناشناخته از اپوزیسیون تبعیدی عراقی توانست سیاست خارجی آمریکا علیه صدام حسین را شکل دهد؟ اصلا چطور شد که آمریکا تصمیم گرفت برای تغییر رژیم و براندازی صدام به عراق حمله کند؟ روایتهای معمول رسانهای و دانشگاهی تحلیل سادهای ارائه میکنند که طبق آن، امیال امپریالیستی دولت جورج بوش و تیم نئوکانهایی که سیاست خارجی را تعیین میکردند، باعث شدند تا اپوزیسیون تبعیدی از حمله به عراق حمایت کنند. اما این روایتهای سادهانگارانه نمیتوانند توضیح بدهند که چرا عراق از میان کشورهای دیگر انتخاب شد تا هدف نظامیگری آمریکا باشد؟ وسام الشیبی، مورخ و جامعهشناس سیاسی و استاد شعبهی ابوظبی دانشگاه نیویورک، در پژوهش مفصلی که چند ماه پیش منتشر شد، نشان میدهد که چطور «کنگرهی ملی عراق»، یک گروه کوچک از اپوزیسیون تبعیدی عراق با حضور افرادی نظیر احمد چَلَبی و کنعان مَکیه، در قانع کردن و هدایت سیاستگذاران آمریکایی برای حمله به این کشور نقشی حیاتی داشته است. اعضای «کنگرهی ملی عراق» دههها بود که پایشان را در خاک عراق نگذاشته بودند و از دور تحولات اجتماعی درون کشور را دنبال میکردند. جالب اینکه گروههای دیگری از اپوزیسیون عراق، نظیر احزاب مخالف کرد و شیعه، با وجود داشتن سابقه، تشکیلات، منابع مالی و انسانی نتوانستند به اتاقهای سیاستگذاری در آمریکا راه پیدا کنند. پس از حملهی صدام حسین به کویت و جنگ اول خلیج فارس، «کنگرهی ملی عراق» همچنان تلاش کرد تا سیاستمداران آمریکایی را به تغییر رژیم ترغیب کنند. به قول کنعان مکیه «در تمام دههی ۱۹۹۰ هیچ کس به خواستهی ما محل نمیگذاشت. کنفرانس برگزار میکردیم، جلسات دیدار بین عراقیها و آمریکاییها میگذاشتیم… اما آمریکا هیچکدام را جدی نمیگرفت.» در آن زمان، نئوکانها اصلا در فکر تغییر رژیم عراق نبودند. در ویکلی استاندارد، شاخصترین نشریهی وقت نئوکانها، در همهی آن سالها هیچ مطلبی دربارهی عراق منتشر نشد. اعضای کنگره تصمیم گرفتند تا شیوهی کاریشان را تغییر دهند و خود را با فرهنگ سیاسی آمریکا تطابق دهند. یکی از چهرههای نزدیک به چلبی میگوید: «تصمیم گرفتیم در سیاست آمریکا بیشتر از خود آمریکاییها مهارت پیدا کنیم. باید در فرهنگ آمریکا بیشتر از خودشان مسلط میبودیم. باید تاریخ آمریکا را بهتر از خودشان میدانستیم. بنابراین مطالعهای فشرده را آغاز کردیم، مثل یک دورهی دکتری. مطالعه کردیم که نظام سیاسی آمریکا چگونه کار میکند؟ نقش کنگره چیست؟ نقش سنا چیست؟ نقش اندیشکدهها و مطبوعات چیست؟ سیاستگذاری چگونه انجام میشود؟ فرآیند آن چیست تا بتوانیم از درون بر آن تأثیر بگذاریم؟» تصمیم دیگری که اعضای کنگره گرفتند این بود که به سراغ گروهی از نخبههای قدرتمند سیاست خارجی آمریکا بروند و با صبر و حوصله با آنها روابط قوی برقرار کنند تا به موقع بتوانند آنها را بهپیشبرد تغییر رژیم عراق متعهد کنند. برای همین بود که اعضای کنگره تصمیم گرفتند به سراغ نئوکانها بروند. چهرههای «کنگرهی ملی عراق» توانستند تصویری از خود ارائه کنند که باب میل آمریکاییها بود. مثلا احمد چلبی مدام تکرار میکرد که شیعیان عراق پایگاه روشنفکری و هنری جامعه هستند. چلبی حتی مدعی بود که شیعیان عراقی مشابه یهودیان هستند و به استفادهی نامحدود از عقل و خرد انسانی معتقد بودند؛ برخلاف اسلام سنی که به عقیدهی چلبی طبیعتی سرکوبگر و متعصب داشت. وقتی دولت بوش آغاز بهکار کرد، فصل برداشت برای «کنگرهی ملی عراق» فرارسید. آنها سالها روابط خوبی را با چهرههای پرنفوذ سیاستخارجی که حالا در دولت بوش مقام و منصب داشتند، برقرار کرده بودند. چلبی موفق شد با دور زدن تحلیلگران سیا و وزارت خارجه، یک کانال ارتباطی مستقیم و محرمانه با وزارت دفاع و همچنین دفتر رییسجمهور و معاون رییسجمهور برقرار کند. «کنگرهی ملی عراق» از طریق این کانال، اسناد و اطلاعاتی را که صحت و سقمشان بررسینشده بود، مستقیما به تصمیمگیران میرساند. آنها پیامهایی از داخل عراق را نشان میدادند و گاه برخی از پناهندگان تازهی عراقی را برای شهادت دادن دعوت میکردند تا ثابت کنند که مردم عراق همگی منتظر آمریکا هستند تا آنها را از شر صدام رها کند. چنان که البسّام، یکی از اعضای کنگره میگوید: «هدف ما ایجاد یک بحران منطقهای بود که آمریکا را وادار کند وارد عمل شود و صدام و رژیمش را از میان بردارد.» واقعهی یازده سپتامبر این بهانه را برایشان فراهم کرد. چکیدهای از این پژوهش را در زیر بخوانید: https://daneshkadeh.org/global/14281/ @Daneshkadeh_org
🎯 اخلاقیترین ارتش جهان چطور با توسل به ایده «جنگ وجودی» برهمهچیز و همهکس، حتی رسانهها، حمله میکند؟ 🔴 نخستوزیر رژیم صهیونیستی، بنیامین نتانیاهو، در این مدت بارها در سخنرانیهایش گفته است که اسرائیل درگیر یک «جنگ وجودی» (Existential War) است. نتانیاهو جنگ رژیم صهیونیستی با فلسطینیان و دیگر کشورها را چنین مینامد تا آن را از جنگهای متعارف جدا کند. 🔴 تعبیر جنگ وجودی را اولبار وبلاگنویسان اسرائیلی با الهام از فلسفۀ اگزیستانسیالیستی قرن بیستم به کار بردند تا نشان دهند اسرائیل به دلیل شرایط خاصی که دارد، یعنی سرزمین کوچک و دشمنان بسیار، باید قواعد اخلاقی و عرفی جنگ را کنار بگذارد. چون هر جنگی ممکن است به قیمت هستیاش تمام شود. 🔴 فیلسوفان اگزیستانسیالیست، بهطور کلی، معتقد بودند دیگر خدا یا هیچ نیروی متعال دیگری نمیتواند قواعد زندگی انسانی را تعیین کند، پس اکنون انسان آزاد است تا اخلاقیات خودش را بسازد. والتر کافمن، فیلسوف آلمانی-آمریکایی معتقد است نویسندگانی مانند نیچه و سارتر، با این ایده راه را برای برخی از سیاهترین جنایتهای مدرن باز کردند. 🔴 حرف کافمن مشخصاً دربارۀ دولت اسرائیل مصداق پیدا کرده است. نتانیاهو از سال ۲۰۰۹ بهشکل گسترده از این تعبیر علیه ایران استفاده میکرد تا در سطح دولتی چیزی را توجیه کند که تا آن روز، جز گروهکهای تروریستی و کارتلها و باندهای تبهکاری، کسی توجیهش نمیکرد: مجازدانستن همهچیز در جنگ. 🔴 دولت اسرائیل تنها دولت جهان است که با تمسک به این دکترین، صراحتاً دست به قتلعام زنان و کودکان غیرنظامی، نسلکشی و آزمایش مرگبارترین تسلیحات ممنوعه روی بیدفاعترین مردمان جهان میزند، چون در جنگ وجودی، هیچ محدودیتی معنا ندارد. 🔴 در جنگ وجودی هیچ الزام مطلقی برای رحم، دلسوزی یا خویشتنداری وجود ندارد، مگر اینکه خودتان انتخاب کنید که اینگونه رفتار کنید. میتوانید کودکان را تا دم مرگ گرسنگی بدهید، آنها را در صف غذا بکشید، برای تفریح به دست و پایشان شلیک کنید و خودتان را «اخلاقیترین ارتش جهان» بنامید. 📌 در این گزارش از محتوای این مطالب استفاده شده است: گزارش تایمز از مواضع نتانیاهو دربارۀ ایران، با عنوان «Binyamin Netanyahu targets Iran after he is appointed Prime Minister» منتشرشده در ۲۰ فوریه ۲۰۰۹؛ مدخل «Existential War» در وبسایت موسسه مکنزی و گزارش جاناتان فریدلند در گاردین با عنوان «Netanyahu attacked Iran to avert an ‘existential threat’. He may have made it worse» منتشرشده در ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵. @tarjomaanweb
عشق چیست؟ آفریدن چیست؟ اشتیاق چیست؟ واپسین انسان چنین می پرسد و چشمک می زند. نیچه، چنین گفت زرتشت
ما خوشبختی را اختراع کردهایم. واپسین انسان چنین میگوید و چشمک میزند ... نیچه، چنین گفت زرتشت
... اگر می باید یکی از آن دو را برگزید همان بِهْ که بیش بترسند تا دوست بدارند. زیرا در باب آدمیان بر روی هم میتوان گفت که ناسپاساند و زبان باز و فریبکار و ترسو و سودجو و سرسپردهی تو اند تا زمانی که سودی به ایشان رسد و آنگاه که خطری در میان نباشد، چنان که گفتیم به زبان آمادهاند جان و مال و فرزند خود را فدای تو کنند. اما آن روز که خطری در میان باشد روی از تو برمیتابند. شهریاری را که تنها به نویدهای ایشان دل خوش کرده و اندیشهای در کار خویش نکرده باشد، سرنوشتی جز نابودی نیست. شهریار، ماکیاولی
تاریکی ۱۴۰۴؛ فقط بیبرقی نیست نوشتنم نیمهکاره میماند؛ خاموشی آمده. نه در کوهستانی دورافتاده، بلکه در قلب پایتخت. لابد در حاشیهها، در خانههایی که همیشه سهمشان اندک بوده، تاریکی سنگینتر است.آن هم در بهار؛ پیش از گرمای خرداد. چه خفتبار است که از دل بزرگترین منابع انرژی جهان، باید به شمع پناه ببرم. در سکوت حاصل از خاموشی، حتی زمزمهی همیشگی یخچالها و کولرها نیز به خاموشی فرو میرود. زندگی فرومیریزد در گرما و تاریکی. گریهام میگیرد از این همه ذلت. نه از خاموشی، از معنای آن. از این پسرفتِ بیپایان. کشوری با ثروت طبیعی، اما تهی از مدیریت، تهی از صداقت، تهی از تدبیر. قرار بود صادرکنندهی برق باشیم، نه پناهبرنده به نور زرد شمع. این خاموشیها فقط خاموشی نیست. علامت است؛ نشانهایست از فروپاشی تدریجی. تاریکیای در جان حکمرانی، در ذهن تصمیمگیران. خود بیبرقی نیست که ذلهام میکند؛ معنای این بیبرقی است که دیوانهام میکند. چه تصویری مضحکتر از آنکه در سال ۱۴۰۴ ــ همان سالی که قرار بود بر اساس «سند چشمانداز» اول منطقه باشیم ــ برق در پایتخت کشور قطع میشود؟ ۱۴۰۴؛ سالی که قرار بود «اول منطقه» باشیم! چه شوخی تلخیست که درست در سال موعود، برق تهران به وقت تقویم خاموش میشود! سند چشمانداز، رویای ملی، حالا به تمسخر ایستاده؛ سند چشمانداز را برعکس خواندهایم. پایتخت بیبرق شده. چه هجویهی ناخواستهای بر آن رویاها: اولشدن در علم، اقتصاد، زیرساخت، فناوری، و در رفاه. چهل سال گذشت؛ اما گویی نه برای ساختن، بلکه برای دورزدن مشکلات، عقبانداختن بحرانها، و فراموشکردن چشماندازها. آینده را نه ساختیم که سوزاندیم. نه پیشرفت که واگشت؛ نه اقتدار که سرگردانی. و میگویند بعد از برق، نوبت آب است. شاید اینبار کولرها که کار نمیکنند هیچ، شیرها هم دیگر نچکند. شاید گاز هم در زمستان نباشد. سقوطی بیصدا در راه است. فروریختنی آرام، بیهیاهو. همانند خاموشیهای برنامهریزیشده. حس آشنایی است؛ یادآور دههی شصت. شبهایی با شمع و چراغنفتی، با بوی نفت و سکوت کودکان خوابآلود، با کابوس حملهی هوایی و خبرهای جبهه. اما آن روزها جنگ بود، دشمن بود، تحریمهای تازهنفس، و هنوز امیدی به ساختن داشتیم. حالا اما… چهار دههی گذشته. امروز، ما وارث بزرگترین منابع انرژی جهان؛ نفت، گاز، آفتاب، باد، و هنوز نمیتوانیم خانههایمان را روشن نگه داریم. اینبار فقط یک واژه میماند: شرم. این یک خاموشی ساده نیست. این یک هشدار است. یک علامت سرافکندگیست. این خاموشیها فقط قطع برق نیست. نشانهی تاریکی عمیقتری است. تاریکی در مدیریت، در برنامهریزی، در امید، در صداقت با مردم. نشانی از تاریکیای که در تاروپود ساختار نفوذ کرده. و این همه، گریه دارد. نه از درد فیزیکی، بلکه از زخمی که بر امید این مردم نشسته است. برای کشوری با اینهمه ثروت طبیعی، برای مردمی با اینهمه صبر، این وضعیت فقط نشانهی شکست فنی نیست. نشانهی یک انحطاط حکمرانیست. تاریکیای که نه با شمع روشن میشود، نه با وعده.
در کشورهایی که از دیکتاتوری به دموکراسی گذار کردهاند، چه بر سر هیئت حاکمه و صاحبان نفوذ و قدرت در نظام استبدادی آمده است؟ خاویر پادییا، پژوهشگر علوم سیاسی دانشگاه شهر نیویورک، و نویسندگان همکارش برای پاسخ دادن به این پرسش بهطور مشخص بر مورد گذار اسپانیا از یک دیکتاتوری چهلساله به دموکراسی متمرکز شدهاند: فرایندی که با مرگ ژنرال فرانسیسکو فرانکو در سال ۱۹۷۵ آغاز شد. اگر طی حدود یک قرن گذشته به موارد گذار مسالمتآمیز از حکومتهای اقتدارگرا به دموکراسی بنگریم، میبینیم که نهادهای دموکراتیک این کشورها را اغلب اعضای هیئت حاکمهی نظام پیشین طراحی کردهاند. نخبگان نظامهای دیکتاتوری در مسیر گذار به دموکراسی کوشیدهاند کاری کنند که در حکومت بعدی جای خودشان امن باشد، بهدلیل جنایتهایشان تحت تعقیب قرار نگیرند و تا حد ممکن امتیازاتشان را هم از دست ندهند. این همان چیزی است که به گذار از بالا موسوم است. اما طی گذار به دموکراسی دقیقاً چه اتفاقی برای کلیت حاکمان چنین کشورهایی میافتد؟ پژوهشگران پروندهی زندگی ۶۱۴ نفر از کسانی را که مناصب بالای سیاسی، اقتصادی، نظامی، مذهبی و فرهنگی را در ۱۰سال آخر دوران فرانکو عهدهدار بودند بررسی کردند تا ببینند این افراد در دموکراسی اسپانیا چه وضعی پیدا کردند. آدمهایی نظیر وزرا و رؤسای نهادهای دولتی، مدیرکلهای بزرگترین شرکتهای اقتصادی، روحانیون عالیرتبه و فرماندهان کل نظامی، استانداران، شهرداران شهرهای بزرگ، رؤسای دانشگاهها، نمایندگان سنا، سفرای کشورها، استادان دانشگاههای مشهور، رؤسای بانکها و غیره. با بررسی دادهها یک فرضیهی مهم تأیید میشود: چون فرایند گذار اسپانیا به دموکراسی فرایندی از بالا به پایین بوده است، هر چه فرد در دوران دیکتاتوری فرانکو اهمیت بیشتری داشت، موقعیتی که در دوران دموکراسی کسب کرد هم مهمتر بود. نخبگان اقتصادی دوران فرانکو در دوران دموکراسی در قیاس با دیگر نخبگان دوران دیکتاتوری بیشتر صاحب نفوذ باقی ماندند. افول قدرت آنها سالها بعد شروع شد و آنهم ناشی از کهولت و بازنشستگی و یا مرگ بود. بسیاری از نخبگان اقتصادی دوران فرانکو در دوران گذار به دموکراسی، خصوصاً در سالهای حساس اولیه اغلب متصدی مشاغل سیاسی مهمی بودند؛ یعنی اهمیتشان در این دوره افزایش یافته بود و روی شکلگیری قانون اساسی و دموکراسی اسپانیا تأثیرگذار بودند. نخبگان سیاسی هم توانستند تا حدی موقعیت خود را در دوران گذار حفظ کنند. مانوئل فراگا، بنیانگذار «حزب همبستگی مردمی» که حزبی محافظهکار و مسیحی بود در دوران فرانکو وزیر اطلاعات و گردشگری بود؛ آدولفو سوارز، که برجستهترین چهرهی گذار و اولین نخستوزیر منتخب در دموکراسی هم بود، در دوران فرانکو یک «فالانژ» (معادل اسپانیایی فاشیست) و مدیر تلویزیون دولتی بود. کسانی که فرایند گذار را هدایت میکردند با این استدلال که باید از شورش و کودتا جلوگیری کرد، درصدد برآمدند تا تغییرات اقتصادی شدیدی بهوجود نیاورند و عامدانه از برهمزدن ترکیب نخبگان اقتصادی و همچنین تعقیب و پاکسازی نخبگان نظامی، سیاسی و همچنین روحانیون کلیسا که حامیان رژیم فرانکو بودند خودداری کردند. خلاصهای از نکات مهم پژوهش پادییا و همکارانش را در زیر بخوانید: https://daneshkadeh.org/global/14079/ @Daneshkadeh_org
без подписи
🎯 اگر انسانها در پی لذتاند، پس چرا دردها را در آغوش میکشند؟ 🔴هر وقت زندگی برای چند ساعت بر وفق مراد است، خیلی زود بهانهای پیش میآید تا به یاد بیاوریم که چقدر شکننده و ضعیفیم: سردردی ناگهانی سراغمان میآید، در شبکۀ اجتماعی چیزی تلخ و ناخوشایند میبینیم، یا بیدلیل غمگین غم روی دلمان مینشیند. بسیاری از نظریههایی که دربارۀ «طبیعت بشر» ارائه شدهاند، میگویند هدف ما در زندگی دور ماندن از این «درد»هاست. 🔴 اما این نظریهها چیزی کم دارد. درد فیزیکی و درد هیجانی، گرفتاری، شکست و فقدان اگر در موقعیت مناسب پیش بیایند و از حد خاصی فراتر نروند، دقیقاً همان چیزی هستند که دنبالش میگردیم. 🔴تجربۀ منفی محبوب خودتان از کدام دسته است؟ شاید بروید سینما تا گریه کنید یا جیغ بزنید. شاید به آهنگهای غمگین گوش کنید. شاید با جای زخمتان وَر بروید، غذاهای تند بخورید، یا خودتان را در وان آب داغ بیندازید. یا شاید بروید کوه، در دوی ماراتن شرکت کنید، یا در ورزشهای رزمی مشت و لگد بخورید. روانشناسان از مدتها قبل این را فهمیدهاند که تعداد خوابهای بدِ ما بیشتر از خوابهای خوبمان است، اما حتی در خیالبافیهای روزمان هم معمولاً بهسمت چیزهای منفی میرویم. 🔴 تجربۀ منفی، در شکل صحیحش، میتواند زمینه را برای لذت بزرگتری پس از خودش مهیا کند؛ درد بهایی است که برای پاداش عالیتری در آینده میپردازیم. درد میتواند حواس ما را از نگرانیهایمان پرت کند و کمک کند به تعالی برسیم. 🔴 ولی بسیاری از تجربیات ناخوشایندی که دنبال میکنیم هیچ لذتی به ما نمیدهند. مردم، عموماً مردان جوان، گاهی تصمیم میگیرند به جنگ بروند، و اگرچه میلی به مجروحشدن یا کشتهشدن ندارند، امیدوارند بتوانند در آتش تعمید داده شوند. یا تقریباً همه میدانند بچهدار شدن چقدر دشوار است، اما خیلیها چنین تصمیمی میگیرند و هیچوقت هم پشیمان نمیشوند. 🔴 بهطور کلی، ما کارهایی که در زندگیمان مهمتر میدانیم که باعث رنجمان شدهاند و در راهشان ازخودگذشتگی کردهایم. 🔴 زندگیِ خوب فقط شادی و لذت نیست. خوب زندگیکردن نیازمند اهداف والا و معنادار است. بعضی از اَشکال رنج و مشقت و دشواری، عاملی اساسی در تحقق این اهداف والاتر و رسیدن به زندگی رضایتبخش هستند. 🔴 تحقیقات فراوانی نشان دادهاند که رابطۀ عمیقی میان «رنج» و «معنای زندگی» برقرار است. یک شرکت نرمافزاری، در پژوهشی دادههای مربوط به معناداری زندگی را در بیش از دو میلیون نفر بررسی کرد و به نتایجی غیرقابلپیشبینی رسید. اتفاقاتی که باعث میشد افراد احساس خوشبختی کنند، مثل سلامتی یا ثروتمندبودن، تأثیری چندانی در معناداری زندگی نداشت، ولی آنها که بیشتر نگران آینده بودند و اضطراب بیشتری احساس میکردند، آشکارا زندگی را معنادارتر مییافتند. 📌 آنچه خواندید مروری کوتاه است بر مطلب «چرا گاهی رنجکشيدن را انتخاب میکنيم؟» که در بیستوسومین شمارۀ مجلۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. این مطلب در تاریخ ۱ مرداد ۱۴۰۱ در وبسایت ترجمان نیز بارگذاری شده است. این مطلب نوشتۀ پل بلوم است و نسیم حسینی آن را ترجمه کرده است. برای خواندن نسخه کامل این مطلب و دیگر مطالب ترجمان، به وبسایت ترجمان سر بزنید. 📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید: B2n.ir/ds8633 @tarjomaanweb