Nameless Paradise
Статистикаبیشتر از هر چیزی، موافقِ پنهانشدن بود. پیام ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=5227363959
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 16
- 1/48двое суток
- 18
- 1/72трое суток
- 19
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بدنم به ناامنی خو گرفته و از شدت تنشها بیمار شده است. مدتهاست تمرینات سوماتیک انجام میدهم و تکرار میکنم «من امنم»، «در امنیت هستم» ولی چارهساز نبود. دیدم این حرفها دروغ است. نه ذهنم و نه بدنم باورشان نمیکند. محیط زندگی من امن نیست. من در امان نیستم. هر لحظه ممکن است اتفاقی رخ دهد و همه چیز را به هم بریزد. یک تغییر رویه کوچک دادم: گفتم آشوب را ببین. تنشها و بلوای خانه، خیابان، شهر، کشور، جهان. اینجا واقعا قاراشمیش است و تو اصلا در امنیت نیستی. ولی حتی در همین وضعیت، من تمام سعیم را میکنم تا تو را امن نگه دارم. وسط هر بحران به تو توجه میکنم، به تو اهمیت میدهم و هر کاری از دستم بر بیاید برای امن و آرام شدن تو انجام میدهم. من تو را میبینم. تو را حس میکنم. حرف زدم و حرف زدم و در پایان بدنم کمی آرام گرفته بود.
به مادرم گفتم: من اصلا نمیدونم از عهدهاش بر میام یا نه. مادرم گفت: من میدونم. اولش بیشتر از همه میترسی ولی اگه شروع کنی و یاد بگیری، بهتر از همه انجامش میدی.
چشیدن رنجِ بزرگ یک مزیت دارد: دیگر از رنجهای کوچک آزرده نمیشوی.
به مناسبت روز جهانی تنبلی خواستم اعلام کنم ما بهتر از بقیه بلدیم در مصرف انرژی صرفهجویی کنیم و در بهینهترین حالت عمل میکنیم ولی شما اسم ما را تنبل گذاشتید.
بعضی خوابها هیچوقت از یاد آدم نمیروند. مثلا وقتی بچه بودم مدام خواب میدیدم کسی، غالبا یک پیرزن، دنبال من است و همیشه در حال فرار هستم. یادم نیست چند ساله بودم، یک شب که دوباره همان خواب را دیدم از دویدن خسته شدم و ایستادم. گفتم بگذار بیاید تا ببینم مثلا میخواهد چه کار کند. اصلا هر چی میشود بشود. مرا بخورد، بکشد، توی گونی کند و با خودش ببرد. و هیچی نشد. وقتی ایستادم و منتظر پیرزن ماندم از خواب بیدار شدم. به بزرگسالی فکر میکنم که محتوای تمام زندگیام اضطراب بوده. همیشه در حال فرار از انواع اضطراب بودهام و در راس همهی آنها اضطرابی که صرفا از وجود داشتن و زنده بودن میکشم. دلم میخواهد دست از دویدن بردارم و جلویش بایستم ببینم چه میخواهد. اصلا بیاید مرا بخورد، بکشد، با خودش ببرد. من از فرار کردن خسته شدهام.
باید بیخیال فکر کردن به تمام عمرم -چه گذشته و چه آینده- شوم و فقط از امروز جان سالم به در ببرم. وقتی به این فکر میکنم که ممکن است ده، بیست سال دیگر هم زنده باشم و معلوم نیست چی به سرم خواهد آمد، همه عضلاتم سست میشوند. فقط امروز را طوری که در توانم هست و برایم بهتر است میگذرانم و اگر فردا رسید دوباره از اول همین را به خودم میگویم. وقتی فکر میکنم طول عمر من فقط یک روز است، وجودم آرام میگیرد. دیروز مرده و فردا به دنیا نیامده. فقط امروز زنده هستم. فکر کنم از عهده یک روز زندگی کردن بتوانم بر بیایم.
این که نمیتوانیم چیزهای خوب را تجربه کنیم، یک موضوع است. این که نمیتوانیم چیزهای خوب را حتی تصور کنیم، یک موضوع دیگر است. از خودم میپرسم: از آخرین خیالبافی سرسبز من چقدر گذشته است؟ از این که واقعا به احتمال یک اتفاق خوب فکر کردم و لبخند زدم. چند سال؟ اصلا…
این که نمیتوانیم چیزهای خوب را تجربه کنیم، یک موضوع است. این که نمیتوانیم چیزهای خوب را حتی تصور کنیم، یک موضوع دیگر است. از خودم میپرسم: از آخرین خیالبافی سرسبز من چقدر گذشته است؟ از این که واقعا به احتمال یک اتفاق خوب فکر کردم و لبخند زدم. چند سال؟ اصلا نمیدانم. یادم رفته که شاید قشنگیهای کوچک و بزرگ برای من هم، برای ما هم، اتفاق بیفتند. حالا از کجا شروع کنیم؟ گویی آوار شدن دنیای واقعی ما روی سرمان کافی نبود، دنیای ذهنی و خیالی ما نیز فرو ریخته است. شما هم روی این ویرانهها قدم میزنید و میپرسید حالا از کجا شروع کنیم؟ روی خوش زندگی، کدام وری است؟ که لااقل پنجرههای خیالمان به همان ور باز بشوند.
دیت سکوت اگر هنوز ابداع نشده قطعا قرار است به دست من ایجاد و رایج شود. هیچ حرفی، حتی یک کلمه سلام یا خداحافظ مجاز نیست. دو نفر با تکست قرار بگذارند همدیگر را ببیند، در سکوت مطلق کنار هم قدم بزنند و زمانش که تمام شد هر کی پی کار خودش برود. هر دو در پایان ملاقات تبدیل به آدمهای آرامتری میشوند.
واقعا آدم همهچیزتمومی هستم، همهچیم تموم شده.
صدای گنجشک و باران ملایم برای استراحت ذهن و بدن
پسر گفت: بودن کنار تو احساس امنیت من در زندگی را افزایش میدهد. دختر خندید و گفت: من حتی به سختی مراقب خودم هستم و خودم در زندگی احساس امنیت نمیکنم؛ چطور ممکن است حضور من امنیت تو را افزایش دهد؟ پسر گفت: لازم نیست تو مراقب من باشی. بودن کنار تو به من شجاعت میدهد تا مراقب هر دویمان باشم و هر دو را امن نگه دارم. بی تو کمتر احساس امنیت میکنم چون توانایی من برای مراقبت از ما اثر حضور توست. بدون تو حتی به خودم کمتر میپردازم و با وجود تو هر دو بیشتر در امانیم.
شما سالهاست که دارید خورشید را اعدام میکنید. هر روز خورشیدی جدید را میکُشید و با هر اذانی که پخش میشود؛ تاریکی طلوع میکند. شما پیامآورِ تاریکی و ظلم و جهل بودهاید. پیامبری از جهنم، که به هیچ خدایی باور ندارد. پیامبری کافر که در نهایت به همان جهنم رانده خواهد شد.
سلاح هستهای؟ اسلام برای بشریت خطرناکتر است.
آن جوانان معترض که تا چند ساعت دیگر در اصفهان اعدام میشوند، نمیدانند چند نفر همین الان همراه آنها و برای آنها از وحشت و خشم میلرزند؛ و آرزو دارند مثل آنها فردا را در این جهنم نبینند. «اینجا و اینجا»
Well, that's what makes you stupid. Love story 1970
«مغزت تصور میکند اگر به اندازه کافی تو را سرزنش کند، گذشته تغییر خواهد کرد. اما گذشته هیچ واکنشی به مجازات نشان نمیدهد.» - چت جیپیتی
گاهی، زن بودن یعنی هورمونهایت از قبل برایت تصمیم گرفتهاند امروز برایت روز خوبی باشد یا روز بدی، و تو اشتباها فکر میکنی دست خودت بوده یا اتفاقات باعث شکلگیری آن حالات شدهاند.
دوگانگی جدید من این است که: وقتی خودم را به عنوان یک نمونه «انسان» بررسی میکنم و نه بعنوان «من»، از بیرون به نظرم آدم جالبی میآیم. افکار و احساسات و رفتارهایم قابل توجه به نظر میرسند. ولی به محض اینکه هویت میگیرم و «من» میشوم، چندان از خودم راضی نیستم و نمیپسندم. یعنی آدمهای شبیه خودم را دوست دارم ولی خودم نمیخواهم این شکلی باشم. چون این شکلی بودن، حساسیت به جهان، به طور وحشتناکی دردناک است و نمیارزد.
با این آهنگ یادآوری میکنم گیلان را، سالِ نمیدانم چند. نمیخواهم عددها یادم بیایند. فقط به باغ محتشم رشت فکر میکنم که نزدیک خوابگاه است و برای سیگار کشیدن میروم. از خوابگاه بیرون میزنم و قدم میزنم تا نانوایی، تا میوهفروشی، تا سوپرمارکت، یا اصلا تا خود سبزهمیدان و بازار رشت بدون اینکه هیچ خریدی داشته باشم. مدام این آهنگ در گوشم میخواند و باران روی صورتم میزند. فکر کردم چون خیلی تکرارش میکنم بعدا از شنیدنش خسته میشوم. ولی هنوز تازه است.