tgindex
عطـر شـکـوفـه‌‌هـاے گـیـلاس⨾

عطـر شـکـوفـه‌‌هـاے گـیـلاس⨾

Статистика
@Nella_blossomперсидский

بـه رنگِ بــهار، بـه عطرِ گـیلاس؛ برای دل‌هاے بی‌هـراس.🍒 -𝐒𝐭𝐚𝐫𝐭:『1402/10/28』 @AlmondBlossomssbot https://t.me/pinkChats_bot?start=sec-caehgdbbed

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
12
Всего постов
18
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
15 авг.
Подписчики
57
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
10
18 постов
Вовлечённость
17,5%
к подписчикам
Постов в день
1,7
всего 18
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
4
1/48двое суток
4
1/72трое суток
4

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است تو رهرو دیرینه ی سرمنزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است آبی که بر آسود زمین اش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونابه فشان است دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه ی ایام دل آدمیان است دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت این دشت که پامال سواران خزان است روزی که بجنبد نفس باد بهاری بینی که گل و سبزه کران تا به کران است ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردی است در این سینه که همزاد جهان است از داد و وداد آنهمه گفتند و نکردند یا رب ! چــِـقدر فاصله ی دست و زبان است خون می رود از دیده در این کنج صبوری این صبر که من می کنم افشردن جان است از راه مرو " سایه " که آن گوهر مقصود گنجی است که اندر قدم راهروان است -ابتهاجِ عزیز

  • без подписи

  • без подписи

  • صدایم کن ، نه به نامی که میشناسی‌ام ، به نامی که میدانی و یک بار برایت گفته‌ام هر زمان که آرام نبودی ، آرام صدایم کن در کنج دیوار اتاقت جوانه خواهم زد .

  • без подписи

  • عشق ماریا،جهان را فتح نمی کند اما خودش را چرا تو خوب می دانی تو که قلبت چنین سزاوار ستایش است که ما خوف انگیزترین دشمنان خودمان هستیم. خطاب به عشق( آلبر کامو)

  • без подписи

  • گفتم كه با فراق مدارا كنم، نشد يک روز را بدون تو فردا كنم، نشد در شعر شاعران همه گشتم كه مصرعى در شان چشم هاى تو پيدا كنم، نشد گفتند عاشق كه شدى؟ گريه ام گرفت ميخواستم بخندم و حاشا كنم، نشد بيزارم از رقيب كه تا آمدم تو را از دور چند لحظه تماشا كنم، نشد شاعر شدم كه با قلم ساحرانه ام در قاب شعر، عشق تو را جا كنم، نشد

  • без подписи

  • без подписи

  • 11 авг.12из DeadSoulChallenge

    Nani؛ فرزندِ آذرخش هیچ‌کس نمی‌دانست Nani دقیقاً از کجا آمده است. می‌گفتند شبی که آسمان از خشم می‌لرزید، صاعقه‌ای به زمین خورد و از میان شعله‌هایش دختری بیرون آمد؛ دختری با قلبی ساده، لبخندی همیشگی و انرژی‌ای که حتی طوفان هم از پسش برنمی‌آمد. Nani مهربان بود؛ از آن آدم‌هایی که اگر کسی زمین می‌خورد، اول دستش را می‌گرفت و بعد تازه یادش می‌افتاد که باید به او بخندد. اما همیشه هم فرشته نبود. گاهی شیطنت‌هایش از حد می‌گذشت، گاهی بی‌ملاحظه می‌شد و گاهی آن‌قدر بازیگوشانه رفتار می‌کرد که حتی آسمان را هم به دردسر می‌انداخت. یک روز، برای تفریح، رعدی را از آسمان پایین کشید. آسمان خشمگین شد. ابرها سیاه شدند و هزاران صاعقه به سوی زمین فرود آمدند. Nani اما خندید. دستانش را بالا برد و تمام رعدوبرق‌ها را در میان انگشتانش جمع کرد. از آن روز، هرجا قدم می‌گذاشت، شعله‌ای کوچک از زمین زبانه می‌کشید و صدای رعد در دوردست شنیده می‌شد. پادشاهان از او می‌ترسیدند. اما کودکان دوستش داشتند. چون Nani اگر می‌توانست یک شهر را با یک صاعقه نابود کند، ترجیح می‌داد همان صاعقه را به آسمان برگرداند و برای بچه‌ها آتش‌بازی درست کند. و افسانه می‌گوید: «Nani نه فرشته بود، نه هیولا؛ او آذرخشی بود با قلبی مهربان و اخلاقی که گاهی خودش هم نمی‌دانست قرار است امروز دنیا را نجات دهد یا به هم بریزد.» از آن زمان، هرگاه رعدی ناگهانی در آسمان می‌پیچد، مردم می‌گویند: «Nani دوباره حوصله‌اش سر رفته.» https://t.me/Nella_blossom

  • «هر گاه ابری و ستاره‌ای دیدم و هرگاه شعری شنیدم و عاشقانه به دنیا اندیشیدم آرزو کردم که با من باشی.»

  • без подписи

  • آرام بود، تا وقتی آرامش‌اش را به حال خودش می‌گذاشتند؛ مهربان بود، تا وقتی مهربانی‌اش را ضعف نمی‌پنداشتند. اما آدم‌ها همیشه فقط لحظه‌ی انفجار را به یاد می‌آوردند، نه تمام باروتی را که پیش از آن روی شانه‌هایش ریخته بودند.»

  • без подписи

  • چشمان تو اما، زیبا بود؛ و وقتی نگاهت می‌کردم، بین من و مرگ، سال‌ها فاصله می‌افتاد.

  • کجای دلم این چنین مأوا گرفتی که این‌گونه بی‌تاب و توانم از دوریِ تو

  • اولاً: دوستت دارم! ثانیاً: هر آنچه بینمان رخ داد، اولاً را از یاد نبر. -محمود درویش.