.𝑵𝒊𝒍𝒈𝒖𝒏.
Статистикаنمیدونم، شاید چیزی برای گفتن داشته باشم. -روانشناس آکادمیک، همواره در حال یادگیری.
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 11
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 29
- 1/48двое суток
- 33
- 1/72трое суток
- 35
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
من خودم رو خیلی دوست دارم و فکر میکنم اگر به مرحلهای نرسونمش که احساس آزادی و آرامش کنه میتونم از غصهاش بمیرم.
از آخرین باری که برای خودم نوشتم «گریه کردم» دیگه نتونستم گریه کنم. حالا تا کجا قراره این موج بره و ادامه پیدا کنه خدا عالمه.
نه اونقدر بدشانس که کسی رو نداشته باشم و نه اونقدر خوششانس تا اونی که میخوام رو داشته باشم.
میشه سیاه نبود سفید نکرد میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم رنگی
без подписи
زندهباد پیامهای «بریم؟ بریم.»
درود بر آدمهای پایه که کارهای یهویی و بیبرنامه رو رقم میزنن.
دلم می خواست کاری کنم که او هم به من احتیاج داشته باشد. اما چطور؟ چطور میشود کسی را وادار کرد به چیزی احتیاج پیدا کند که محتاجش نیست؟
без подписи
Deep conversations that keep evolving>>>
بذار هوا خنک شه، با هم صحبت میکنیم.
امروز برای هر بغضی که گریه نشد یه استارت زدم. زندهباد ورزش که همیشه نجاتمون داده.
This is a wild game of survival
без подписи
بهم گفت: برای سنت خیلی زوده که از پا بیافتی. باید سازگاریات رو بیشتر کنی و قوی باشی که بتونی ادامه بدی. چون آدمها با مشکلات بزرگتر هم دارن کنار میآن و زندگی میکنن. سرم رو به تائید تکون دادم و از خودم پرسیدم: بیراه نمیگه، نه؟
سلام. میخوام دوباره برای تو بنویسم. مثل همیشه این نامه فقط برای رسوندن حرفهام به توعه؛ تویی که همراه شبهای تاریکی حتی وقتی که کنارم نیستی. بیشتر از هر زمان دیگهای بهت فکر میکنم. تو فکرم خیلی واقعی به نظر میآی. انگار همینجایی، همینجا که من هستم، همینجا که راه میرم، همینجا که نشستم، همینجا که حرف میزنم. اما در واقعیت؟ تو واقعی نیستی. این رو میدونم، اذیت میشم و از فکر کردن دست برنمیدارم. عادتم شدی و عادتها میتونن ترسناک باشن. من دارم میترسم. کاش زودتر واقعی بشی؛ چون نمیدونم صبرم تا کجاها قد میده. شاید برای تو خیلی بلند، شاید برای آینده خیلی کوتاه، کسی این رو نمیدونه تا وقتی که بیای. فکر کنم خودت میدونی کجا میتونی پیدام کنی؛ پس به ته میرسونم این نامه رو… «منتظرِ تو، دیوونهی دلبند»
به مربیام میگم: من امروز سه بار گریه کردم؛ ولی چون تو آب بودم شما ندیدی. گفت: الآن سه بار گریه کردی، دفعه بعد ده بار گریه میکنی. خیلی ممنون🙏🏽
دیگه اون دختر خوشحال و پرانرژی که بقیه تو ذهنشون میموند نیستی؛ اما الآن حداقل خودتی، برای واقعی.
دووم آوردی، حواست هست؟ از لحظههایی که فکر میکردی دیگه نمیتونی نفس بکشی زنده بیرون اومدی. از گریههایی که آرومت نمیکرد اما کار دیگهای هم ازت برنمیاومد گذر کردی. از آدمهایی که نگرانی بابت ناراحت شدنت نداشتن رد شدی. گذشت و این دووم آوردن بزرگت کرد، حواست هست؟
باشه فهمیدم امروز روزم نیست😭