پرورش جذب
Статистика#خوشبختی از آن کسی است که در فضای #شکرگزاری زندگی کند چه دنیا به کامش باشد و چه نباشد، چه آن زمان که می دود و نمیرسد و چه آن زمان که گامی برنداشته خود را در مقصد می بیند، چرا که #خوشبختی چیزی جز #آرامش نیست و هر کس که این #موهبت الهی را دارد #خوشبخت است.
- Последний пост
- 25 июн.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چهل سالههای امروز! ▪️ در روزگاری نه چندان دور، چهل پنجاه سالگی، سن قرار و آرام بود. چهل پنجاه ساله جزو بزرگان فامیل و خانواده بود. برای خودش احترام و برو و بیایی داشت. زندگیش کاملاً تثبیت شده بود و امنیتی داشت و ثباتی..! ▪️ امروز امّا چهل پنجاه سالههای ایرانی وضع ديگرى دارند..! نه مانند چهل پنجاه سالههای جوامع سنتی و سالیان قبل احترام بزرگتری و ریش سفیدی دارند، و نه همچون چهل پنجاه سالههای جوامع پیشرفته ثبات مالی و امنیت اجتماعی. ▪️ چهل پنجاه سالهی امروز ایرانی، چند سالی است در حال دست و پنجه نرم کردن با گرفتاریهای مهاجرت است. هنوز دارد زبان خارجی یاد میگیرد، در حالیکه ذهنش دیگر ذهن بیست سالگی نیست. در کشور غریب امتحان شغلی و امتحان رانندگی میدهد و همچنان با قوانین جدید کشور بیگانه دست به گریبان است. ▪️ همچنان به چیزهایی که پشت سرش گذاشته و آمده، فکر میکند و گاهی افسوس میخورد. همچنان نگران شرایطش در کشور جدید است. نگرانیهای یک آدم بیست ساله را در جسم و روح یک چهل پنجاه ساله به دوش میکشد. ▪️ چهل پنجاه سالهی امروز آنقدر خوششانس است که برخلاف پنجاه سالههای پنجاه سال پیش، پدر و مادرش هنوز در کنارش هستند. اما او با قلب و روح یک آدم چهل پنجاه ساله، هر روز صبح باید با این فکر بیدار شود که مادر و پدرش امروز خوبند؟ چهل پنجاه سالهی امروز ، هم پدر و مادر است برای فرزندانش، و هم گاهی برای پدر و مادرش... باید ستون محکم بزرگترها و کوچکترها باشد. سفت و محکم بایستد و اصلاً احساس ضعف نکند. خیلی هم احساساتی نشود. ▪️ در روزگاری که نه فرزندش خیلی تره برایش خورد میکند و نه پدر و مادرش، او باید حواسش به همهی آنها باشد. مشکلات همه را سر و سامان دهد و مشکلات خودش را هم. چهل پنجاه سالهی امروز، باید مسائل سن بلوغ فرزندش را حل کند. باید برای آیندهی فرزندش آنهم در این اوضاع آشفته، تدبیر بخرج دهد. ▪️ گرچه هنوز جسمش و روحش هزار طلب دارد، باید با تنهایی کنار بیاید، چرا که حتی اگر بتواند رابطهی پیچیدهی زناشویی را زنده و شاداب نگه دارد. باز هم تنهاست...! چون وقت ندارد و امکانش نیست به این چیزها فکر کند. چون همه منتظر اویند و متوقع از او. ▪️ چهل پنجاه سالهى روزگار ما همچنان باید چهار اسبه کار کند. چون روزگارش ثبات اقتصادی ندارد هنوز و آیندهاش نيز هنوز مبهم است و دیگر بدنش طاقت اینجور کار کردن را ندارد. گاهی فشار بالا میرود و گاهی پایین. گاهی تپش قلب میگیرد..! چهل پنجاه سالههاى این روزگار همانهایی هستند که در بلاتکلیفترین دوران این سرزمین رشد کردند، تمامی آزمون و خطاها روی آنها صورت گرفت، بدترین رفتارها با آنها شد. ▪️ بدیهیترین تفریحات دوران نوجوانی و جوانی برای آنها جرم محسوب میشد، و حتی به خاطر آن در بند افتادند. دلهره و ترس و نگرانی به داخل سلولهایشان رخنه کرد، جزئی از وجودشان شد و با آن بزرگ شدند، در بچگی مطیع بودند و در بزرگسالی نیز مطیع. همیشه منتظر سرابی به نام آیندهی بهتر بودند و... چهل پنجاه سالهی عزیز! اگر بخت با تو یار بود و زنده ماندی! قوی باش! خیلی قوی باش! تو چهل پنجاه سالهی این روزگاری در این سرزمین، و نباید انتظار قرار و آرامشی مانند چهل پنجاه سالههای پنجاه شصت سال قبل را داشته باشی. چون زندگی هنوز با تو خيلى كار دارد.
دوستی میگفت: همسایهٔ پولداری داشتیم، زندگیش خلاصه شده بود تو «تبدیل کردن به احسن»! اگه تو قرعهکشی ایرانخودرو برنده میشد، میگفت: «بفروشم، ملک بخرم.» ملک رو میگفت: «بفروشم، سرمایهگذاری کنم.» مدام مشغول جمع کردن بود! نه ماشینِ خوبی سوار شد، نه خونهی خوبی داشت. میگفت: «این رو تبدیل به احسن کنم، بعدش دیگه فقط زندگی زندگی زندگی…!» حالا فردا قراره بریم خاکسپاریش! ▪️ راستش، زندگی رو نمیشه بریزی داخل شیشه که هر وقت دلت خواست بازش کنی؛ خیلی منتظرت نمیمونه…
🌬 یه مامانی خیلی قشنگ نوشته بود که: "شما فکر میکنید بچهداری یعنی بغل، بوس و عکسهای خوشگل تو اینستا! نه!" 📌 شما نمیدونید سرگرم کردن یه بچه هر روز و هر ساعت چقدر طاقتفرساست. 📌 شما نمیدونید از کله سحر تا شب یه نفر میلیونها بار صداتون کنه و سوال بپرسه و شما موظف باشی همه رو در نهایت آرامش جواب بدی یعنی چی؟ ▪️شما در جریان نیستید حتی تو توالت هم یکی صداتون کنه یعنی چی؟؛ شما نمیدونید کهیر زدن از جملهی مامان بیا بازی کنیم یعنی چی؟!… 📌 شما نمیدونید نگهداری از بچه مریض یعنی چی!؛ شما نمیدونید تمام برنامهها، استراحتها، غذاها و... متناسب با شرایط بچه آماده بشه یعنی چی؟ ▪️شما نمیدونید وقتی بعد از مدتها دعوت بشید مهمونی و با ذوق برید و بچه ناسازگاری کنه و نرسیده مجبور بشید برگردید خونتون دقیقاً یعنی چی؟ 📌 والد بودن به شدت پدیده عجیبه، در حالی که تا یک ساعت قبل از خواب دیگه داشتید به جنون میرسیدید، همین که بچه خوابد مییاپید میشینید رو صندلی و عکس و فیلمهاش رو میبینید و قربون صدقهش میرید... 📌 میگفت ما والدین از دست بچههامون هر روز به جنون میرسیم و آرزو میکنیم یه ساعتی رو ازشون دور باشیم ولی این به معنای عاشقشون نبودن نیست. 📍 به این معنیه که باید بدونیم چی انتظارمون رو میکشه و چطور باید خودمون رو واسهش آماده کنیم. 📌 در نتیجه: ۱) قبل از هرگونه قضاوت، نصیحت و شماتت و سرزنش، یادت باشه تو فقط ۵٪ ظاهرش رو میبینی و ۹۵٪ واقعیتش پشت درهای بسته میمونه. ▪️ کسی که وسط طوفانه احتیاج به داوری نداره، به درک شدن احتیاج داره. ۲) قبل از اینکه با دیدن عکسهای بامزه بچهها تو اینستا و استوریهای خوشگل پدر و مادرها وسوسه بشید، بشینید دوتایی واقعبینانه حرف بزنید! از توان مالی تا معنای بچهداری، از تقسیم کار تا حمایت خانوادگی. 📌 بچه آوردن تصمیم احساسی لحظهای نیست؛ یه حلمسئلهٔ دو نفرهست. ۳) قبل از پرسیدن: "کی بچهدار میشید؟! یا دومی رو کی میارید!" به این فکر کن که بچهداری فقط بغل، بوس و عکسهای خوشگل توی اینستا نیست و نیاز به آمادگی داره و شاید اون فرد هنوز آمادهش نیست!
▪️ نزدیکیهای عید بود. من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم. صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پلهها بالا میآمدم که صدای خفیف هقهق گریهٔ مردانهای را شنیدم. از هر پلهای که بالا میآمدم، صدا را بلندتر میشنیدم... پدرم بود. مادر هم او را آرام میکرد و میگفت: «آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیگذارد ما پیش بچهها کوچک شویم! فوقش به بچهها عیدی نمیدهیم...» اما پدر گفت: «خانم! نوۀهای ما در تهران بزرگ شدهاند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما...» حالا دیگر ماجرا روشنتر بود. میخواستم دلیل گریههای پدر را از مادرم بپرسم. دست کردم توی جیبم، ۱۰۰ تومان بود؛ کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم. روی گیوههای پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوههای پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود، بوسیدم. ▪️ آن سال، همه خواهر و برادرم از تهران آمدند مشهد، با بچههای قد و نیمقدشان... پدر به هرکدام از بچهها و نوهها ۱۰ تومان عیدی داد؛ ۱۰ تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد. اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس. بعد از کلاس، آقای مدیر با کروات نوویی که به خودش آویزان کرده بود، گفت: «کارم دارد و باید بروم به اتاقش.» رفتم، بستهای از کشوی میز خاکستری رنگ گوشهٔ اتاقش درآورد و به من داد. گفتم: «این چیست؟» گفت: «باز کنید، میفهمید.» باز کردم، ۹۰۰ تومان پول نقد بود! گفتم: «این برای چیست؟» گفت: «از مرکز آمده است؛ در این چند ماه که شما اینجا بودید، بچهها رشد خوبی داشتند؛ برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند.» راستش نمیدانستم این چه معنایی میتواند داشته باشد! فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: «این باید ۱۰۰۰ تومان باشد، نه ۹۰۰ تومان!» ▪️ مدیر گفت: «از کجا میدانی؟ کسی به شما چیزی گفته؟» گفتم: «نه، فقط حدس میزنم، همین.» در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من میدهد. روز بعد، همانکه رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: «من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم، درست گفتی!» هزار تومان بوده نه نهصد تومان! آن کسی که بسته را آورده، صد تومان آن را برداشته بود که خودم رفتم از او گرفتم؛ اما برای دادنش یک شرط دارم... گفتم: «چه شرطی؟» گفت: «بگو ببینم، از کجا این را میدانستی؟» گفتم: «هیچ، فقط شنیده بودم که خدا ده برابر به کار خیرت به تو برمیگرداند، گمان کردم شاید درست باشد...» ✍️ خاطرهای منسوب به استاد شفیعی کدکنی.
کتابی خواندم که در آن نوشته بود: ازدواج سخت است. طلاق هم سخت است. سختیات را انتخاب کن. چاقی سخت است. تناسب اندام هم سخت است. سختیات را انتخاب کن. بدهی داشتن سخت است. انضباط مالی داشتن هم سخت است. سختیات را انتخاب کن. راهاندازی کسبوکار سخت است. کار کردن از ۹ صبح تا ۵ عصر هم سخت است. سختیات را انتخاب کن. زندگی هیچوقت آسان نیست. اما میتوانی سختیات را خودت انتخاب کنی. ▪️با دقت انتخاب کن!
▪️سه یادآوری برای اینکه کمتر به نظر بقیه اهمیت بدی: ۱) بیشتر مردم درگیر زندگی خودشونن، نه شما. ذهن آدمها پر از دغدغهٔ کار، رابطه، آینده و استرس صدتا چیز دیگهست... اگه روزی چند دقیقه هم به ما فکر کنن، همون هم زیاده :) مغز انسان طوری طراحی نشده که دائماً دیگران رو قضاوت کنه. اکثر قضاوتهایی که حس میکنی، فقط «حدسهای ذهنت» هستن، نه واقعیت! ۲) از زاویهی بزرگتر نگاه کن. یادآوری مرگ قرار نیست افسردهت کنه؛ کمک میکنه بدونی عمرت محدودتر از اونه که بخوای خرج تأیید بقیه کنی... وقتی میدونی همهی ما قراره یک روز بریم، ارزش زمان و آرامشت چند برابر میشه و اهمیت نظر بقیه بهطرز عجیبی کم میشه. ۳) تو تنها کسی هستی که ۲۴ ساعته با خودت زندگی میکنی. اگه بخوای با سلیقهی بقیه زندگی کنی، آخرش فقط خودت رو از دست میدی! زندگی لذتبخش میشه وقتی انتخابهات از «ارزشهات» میان، نه از «ترس قضاوت»...
▪️مریم دیشب صمیمیترین دوست ۱۰ سالهش رو بلاک کرد! نه دعوایی شده بود، نه چیزی... فقط یه استوری دید: استوریِ تحویل گرفتن یه ۲۰۷ پانورامای صفر! مریم گوشی رو پرت کرد رو مبل و با یه صدای لرزون به خواهرش گفت: دیگه نمیتونم... دارم بالا میارم از این زندگی. ▪️مریم آدم حسودی نیست! از اون دختراییه که سرش تو لاک خودشه و صبح تا شب داره سگدو میزنه. ولی دیشب برید. رو کرد به خواهرش و گفت: «آجی، من و نیلوفر با هم درس خوندیم. با هم کنکور دادیم. من حتی معدلم از اون بالاتر بود. الان اون ماشینی که زیر پاشه من باید ۱۰ سال براش قسط بدم. یعنی من خنگم؟ من عرضه ندارم؟ چرا من هرچی میدوم نمیرسم؟» ▪️خواهرش آدم دنیا دیدهایه. بهش نگفت حسادت نکن، یا چنین چیزی. یه واقعیت تلخی رو بهش گفت که همهی ما باهاش مواجهیم..! گفت: تو داری نتیجه رو میبینی، ولی شرایط زمین بازی رو نمیبینی! تو فکر میکنی مسابقه عادلانه بوده و تو باختی. ولی به این فکر نمیکنی که تو داشتی توی سربالایی با یه کولهپشتی پر از سنگ (قسط، اجاره خونه، حمایت نکردن بابا) میدویدی، در حالی که اون داشت تو سرازیری با اسکی میرفت. مریم ساکت شد... ▪️خواهرش ادامه داد: اینکه اون زودتر رسیده، معنیش این نیست که تو کم کاری کردی. شاید معنیش اینه که نقطه شروع شما یکی نبوده! تو داری خودت رو بابت چیزی سرزنش میکنی که اصلاً دست تو نبوده. موفقیت فقط به تلاش نیست. به اینه که کجای نمودار به دنیا اومده باشی، پشتت کی باشه، شانست چقدر باشه. تو با تلاش خودت تا اینجا اومدی. اون با هُل دادن بقیه... ▪️مریم اون شب آروم نشد... هنوزم دلش اون ماشین رو میخواست! هنوزم از دیدن اون استوری، ته دلش میسوخت... ولی یه چیزی تو ذهنش تغییر کرد. دیگه احساس نمیکرد بیعرضهست. دیگه خودش رو بخاطر دیدن دستاورد بقیه تحقیر نمیکرد.. ▪️اگه تو هم این روزا با دیدن موفقیت بقیه، حس میکنی عقبـی؛ اینو یادت باشه: هیچوقت باطن پر از چالش زندگی خودت رو با ظاهر روتوش شده، و شرایط پشت پردهی زندگی بقیه مقایسه نکن. زمین بازی همه صاف و هموار نیست!
از چتجیپیتی پرسیدن چطوری میشه ۱۴۰ سال عمر کرد. جواب عجیبی داد. بعد از تحلیلِ جاهایی که مردم بیشترین عمر را دارند، به این نتیجه رسید: ▪️قانون شماره ۱: استرسِ مزمن را کم کن عامل اصلی طول عمر، پایین بودنِ استرسِ مزمن است. موضوع رژیم غذایی نیست، ورزش نیست، ژنتیک هم نیست. بقیه چیزها در درجهٔ دومه. میتونی سالم غذا بخوری، هر روز ورزش کنی و سیگار نکشی، اما اگر زیر استرسِ مداوم زندگی کنی، باز هم سریعتر پیر میشی. فقط کاری را انجام بده که در درونت مقاومت ایجاد نکند. از شغلت متنفری ولی برای پول میمانی؟ ۱۵ سال از عمرت کم میشود. خودت را با آدمهای انرژیبَر محاصره کردهای؟ ۸ سال از عمرت کم میشود. هر روز در یک محیط سمی باشی، سرعت پیری را در سطح سلولی افزایش میدهد. ▪️قانون شماره ۲: روابط اجتماعیِ معنادار داشته باش روابط اجتماعی از ویتامینها مهمترند. تنهایی برابرِ کشیدن ۱۵ نخ سیگار در روز است. افرادی که پیوندهای اجتماعی قوی دارند، تا ۵۰٪ بیشتر عمر میکنند. موضوع داشتن دوستان زیاد نیست؛ داشتن دوستان معنادار است. حتی اگر یک نفر باشد که به تو اجازه بدهد خودِ واقعیات باشی و درد دل کنی، این بیش از هر رژیمی عمرت را بالا میبرد. ▪️قانون شماره ۳: هدفی بزرگتر از خودت داشته باش هدفی پیدا کن که دلیلی برای بیدار شدنِ صبحها باشد. افرادی که هدفی روشن دارند، بهطور متوسط ۷ سال بیشتر عمر میکنند. لازم نیست کار بزرگی بکنی؛ میتونه باغبانی، نقاشی یا مراقبت از خانواده باشه— کاری که بهت دلیل بودن بده. ▪️قانون شماره ۴: به ریتم طبیعی بدنت گوش بده وقتی خوابت میآید بخواب، وقتی گرسنهای غذا بخور، وقتی خستهای استراحت کن. افرادی که عمر طولانی دارند از برنامههای سختگیرانه پیروی نمیکنند؛ آنها ریتم طبیعی بدنشان را دنبال میکنند. چتجیپیتی میگه: «یاد بگیر به بدنت گوش بده، وگرنه یک روزی بدنت باهات حرف میزند.» استرسِ مزمن دربارهٔ کار یا پول نیست؛ همان تضاد درونی بین کسی است که هستی و کسی که وانمود میکنی هستی. وقتی زندگیای را زندگی میکنی که واقعاً متعلق به تو نیست، بدنت مدام در حالت «بقا» میماند. کورتیزول رگها را تخریب میکند، ایمنی را ضعیف میکند و به مغز آسیب میزند. ▪️ اینایی که طولانی عمر میکنند، فقط چون با خودشان در صلح زندگی میکنند، طول عمر بالا دارند.
عزیزِ نادیدهی من دنیا مطلقاً سیاه و مطلقاً سفید نیست. آدمها مطلقاً خوب و مطلقاً بد نیستند. در هرکدام از ما آنقدر بدی هست که کاملاً خوب نباشیم، و آنقدر خوبی هست که مطلقاً بد نباشیم. در جهان آنقدر امید هست که ناامید نباشیم، و آنقدر ناکامی که تمامِ طولِ زیستنمان به شادی و عیش و نوش نگذرد. عزیزِ نادیدهی من! بعد از این، هر غروب که دلت گرفت و اندوهِ جهان روی سرت آوار شد، به طلوع هم فکر کن. خزان را که دیدی، به بهار هم فکر کن. و اگر از آدمها به تو رنجی و اندوهی رسید و به بد بودنشان فکر کردی، به این هم فکر کن که همان آدمها، جایی و برای کسی، آدمِ خوبِ داستاناند. نه همیشه ناامید و نه همیشه امیدوار باش؛ چرا که هر شرایط و هر موقعیتی، احساساتِ متفاوتی را ایجاب میکند و همهچیز نسبیست؛ حتی خوب یا بد بودنِ آدمها، و حتی سیاه یا سفید بودنِ جهان. روی هیچچیز و هیچکس نمیتوان مطلقاً حساب کرد؛ اما تو زندگی کن، و فراموش نکن که باید بتوانی از میانِ اینهمه انسان، حداقل روی خودت حساب کنی.
«استاد، من کتابهای زیادی خواندهام… اما بیشترشان را فراموش کردهام. پس فایدهی خواندن چیست؟» این پرسشِ شاگردی کنجکاو بود از استادش. استاد پاسخی نداد، فقط در سکوت به او نگاه کرد. چند روز بعد، کنار رودخانهای نشسته بودند. پیرمرد ناگهان گفت: «تشنهام. برایم کمی آب بیاور… اما با آن آبکش قدیمی که آنجاست.» شاگرد متعجب شد. درخواست عجیبی بود — چطور میشد با آبکشِ پر از سوراخ، آب آورد؟ اما جرئت نکرد مخالفت کند. آبکش را برداشت و تلاش کرد. یکبار… دوبار… بارها و بارها… صسریعتر دوید، زاویهاش را عوض کرد، حتی سعی کرد سوراخها را با انگشتهایش بپوشاند. هیچکدام کارساز نشد. نتوانست حتی یک قطره آب نگه دارد. ▪️ خسته و ناامید، آبکش را کنار پای استاد انداخت و گفت: «متأسفم، نتوانستم. غیرممکن بود.» استاد با مهربانی به او نگریست و گفت: «تو شکست نخوردی. به آبکش نگاه کن.» شاگرد نگاهی انداخت… و چیزی دید. آبکشِ قدیمی و سیاه و کثیف، حالا میدرخشید. آب، هرچند در آن نمانده بود، اما بارها و بارها از آن گذشته و شسته بودش تا براق شده بود. ▪️ استاد ادامه داد: «خواندن هم همینگونه است. مهم نیست اگر هر جزئیات را به خاطر نسپاری، مهم نیست اگر دانستههایت مثل آب از ذهنت بیرون میروند… زیرا در هنگام خواندن، ذهنت تازه میشود، روحت نیرو میگیرد، افکارت نفس میکشند، و حتی اگر بلافاصله متوجه نشوی، درونت در حال دگرگونی است.» این است معنای واقعیِ خواندن — نه برای پُر کردن حافظه، بلکه برای غنیساختنِ درونَت…..
. 🚨 داستان موفقیت انسانی که در کودکی توسط مادرش فروخته شد ... 😀 از کارتن خوابی و اتفاقات باورنکردنی تا میلیاردر شدن 🏆 ▶️ فیلم لایو امشب با آقای زندی (تولید کننده کفش) 📌 بخش دوم .
. 🚨 داستان موفقیت انسانی که در کودکی توسط مادرش فروخته شد ... 🤯 از کارتن خوابی و اتفاقات باورنکردنی تا میلیاردر شدن 🏆 ▶️ فیلم لایو امشب با آقای زندی (تولید کننده کفش) 📌 بخش اول .
. حالا بشین و بگو نمیتونم ، ایشون از ۳ سالگی جزو کودکان کار بودن و کارتن خواب و خوابیدن در بیغوله ها رسیدن به درآمد هزاران میلیاردی و داشتن چندین هزار کارمند ... خواستن حتما توانستن است شک نکن . هفته آینده ان شا الله با ایشون لایو داریم https://www.instagram.com/afradmosbat .
без подписи
. 😇 نعمتی به نام احساس 😫 درد چیه؟ 😤 احساس بد چیه؟ 🤔 اگر حس درد نداشتیم چی میشد؟! 📹 #تصویری @afradmosbat .
📌 نسخه #اندروید اپلیکیشن پرورش افکار #فقط ازطریق اپلیکیشن میتونیددوره ها روشرکت کنید👆 📌 برای دریافت دوره های پرورش افکار #اپلیکیشن رو نصب و ثبتنام کنید #اندروید (اگه قبلا نصب کردید نیاز به نصب مجدد نیست) 🔴 راهنمای ورود به دوره بی نظیر #کارشناس_جذب شوید و دوره #برتری_شدید : https://app.parvaresheafkar.com/camp/n5fl ⭕️ توضیحات دوره "ابر انسان" 👇 https://app.parvaresheafkar.com/abar-ensan?token=n5fl .
ذهن عاشق مشكلات است ... ذهن به طور ناخودآگاه عاشق مشكلات است زيرا مشکلات به نوعی به شما هويت میدهند ... اين امری عادي است و در عين حال ديوانگی محض است ... "مشكل" به اين معناست كه شما به صورت ذهنی با موقعيتی سر و كار داريد و انرژیتان را صرف آن میكنيد در حالیكه قصد يا امكان واقعی براي عمل كردن در آن لحظه وجود ندارد و شما به طور ناخودآگاه آن را تبديل به بخشی از خود كردهايد ... شما آنقدر تحت تأثير آن موقعيت زندگی قرار میگيريد كه حس زندگی و حس بودن را از دست میدهيد ... همچنين ممكن است به جای اينكه توجهتان را به كاری كه اكنون میتوانيد انجام دهيد معطوف سازيد ، لايههايی سنگين و جنونآميز از صدها چيزی كه ممكن است روزی بخواهيد يا ممكن است در آينده انجام دهيد را در ذهنتان حمل كنيد ... وقتی مشكلی ايجاد میكنيد ، درد میآفرينيد ؛ همه چيز به يک انتخاب ساده منتهی میشود ، يک تصميم ساده و اصلاً مهم نيست چه اتفاقی ميافتد ، اما من میخواهم ديگر دردی برای خودم ايجاد نكنم ... من ديگر مشكلی ايجاد نمیكنم ، هر چند اين تصميم بسيار ساده است ، اما بسيار بنيادين و متحولكننده نيز هست ... شما چنين تصميمی نمیگيريد مگر اينكه واقعاً در رنج و عذاب باشيد و ديگر قدرت تحمل نداشته باشيد و به خود میگوييد ديگر بس است و شما قادر نخواهيد بود چنين تصميمی بگيريد مگر اينكه به قدرت حال دسترسی پيدا كنيد ... اگر ديگر براي خود دردی ايجاد نكنيد ، پس برای ديگران نيز دردی نمیآفرينيد ... شما همچنين ديگر زمين زيبا ، آرامش درونی و شعور جمعی را با انرژی منفی ايجاد مشكل، آلوده نمیكنيد ... اگر تا به حال در موقعيت مرگ و زندگی قرار گرفته باشيد ، میدانيد كه آن وضعيت يک مشكل نبوده است ، زيرا ذهن فرصت كافی نداشته تا شما را گول بزند و آن را تبديل به يک مشكل كند ... در چنين مواقعی ذهن از كار ميافتد و شما كاملاً در لحظه حاضر میشويد و چيزی بسيار قدرتمندتر كنترل امور را در دست میگيرد ... به اين علت است كه گزارشهای زيادی در اين مورد وجود دارد كه افرادی بسيار معمولی ناگهان توانستهاند كارهايی بسيار شجاعانه انجام دهند ... اکهارت تله @ParvareshJazb
هر آنچه در ذهن مجسم می کنید از کره مریخ نخواهد آمد ، بلکه در همین جهان وجود دارد.اگر چنین نبود شما توانایی مجسم کردن آن را نداشتید . #دکتر_وین_دایر
. سخنرانی #N_22
✅مستند کامل راز 30 ساعته #فایل_سوم ادامه دارد... @ParvareshJazb