tgindex
[🔆بنیاد قلم فارابی 🔆]

[🔆بنیاد قلم فارابی 🔆]

Статистика
@Penfoundationперсидский

سازمان مردم نهاد انتشارات شعر سپید ماهنامه رسمی فرهنگی اجتماعی بنیاد قلم دارای مجوز رسمی نشر از وزارت ارشاد تلاش برای تبیین جایگاه واقعی علوم انسانی 🔆Farabi pen foudation

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
14
Всего постов
25
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
86
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
8
25 постов
Вовлечённость
9,3%
к подписчикам
Постов в день
2,0
всего 25
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
3
1/48двое суток
3
1/72трое суток
3

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.1из yardangoli

    ⭕️ چند روز بعد از روز خبرنگار؛ بحرِ طویل در وصف یاردانقلی خان مثلا خبرنگار ⭕️ ما خبرنگاریم!!! ⭕️ گویند که در گذشته ی دور و درازی، البته که در دوره ی ماضی، یک عده چو من قلم بدست!، عاشق وِرّاجی و هم روده درازی! ⭕️ کاتب بشدند و همه در دست قلم یا که کتیبه! اخبار نوشتند و یا جوک و لطیفه!!! مردم همه گفتند به آنها که: همه روز شمارید، خیر سرتان خبرنگارید؟! ⭕️ ما هم همگی دفتر و دستک به بغل، قلم بدستان، گفتیم و نوشتیم و یا کلیپ ساختیم! این یکی نوازش بنمودیم و به آن دیگری تاختیم، القصه که راه خودمان را بشناختیم! ⭕️ گر هدیه و کادو و ولیمه برسد، اینوری هستیم، گر هم نرسد، گنگ و ملولیم و خموشیم، ویا مِی زده ایم، ما همه مستیم! ⭕️ مسوول چو بر تخت نشست، عاشق اوییم. از او بنویسیم و یا فیلم بگیریم، اندر پی او هِی بدویم تا که بمیریم، نه عاشق کارتیم!!! نه هدیه!!! نه نواله!!! ما عاشق آن سلسله موییم! ⭕️ مسوول چو از تخت بشد، روی بتابیم!، او را نشناسیم! با آنکه جدید آمده، پیوند بسازیم! در وصف جمالش و کمالش، حرکاتش، سکناتش، صد جمله ی عاشقانه در هم بتپانیم! بی دنده و بی کلاج و لجباز، چون تُندر و شهباز، تخته گاز برانیم! البته که ما خبرنگاریم!!! ⭕️ از وعده و از پروژه و توسعه، عمران! آغاز شده یا نشده، ناقص مانده یا شده تکمیل! نارگیل بوده یا شده ازگیل؟ ما هیچ ندانیم! ما خبرنگاریم!!! ⭕️ از مشکل مردم چه نویسیم؟ که اینسان بنوشتن، نه آب شود برای ما نه یک عدد نان! دیوانه شدیم مگر نویسیم!؟ ما راوی مردم نیستیم، در حلقه ی مردم بنمانیم! ما خبرنگاریم!!! ⭕️ از جنگ و از مقاومت و یا که از تجمع شبانه ی مردم شهرم، حتی یک جمله هم بجایی ننگاریم!!! ما خبرنگاریم؟!!! ⭕️ البته که این وجیزه وصفِ منِ زار است، نه شامل هر خبرنگار است! چون تمامی خبرنگاران، همه خوبند و شریفند و پر از عشق و ایمان یاردانقلیِ ماست در این دایره حیران @yardangoli

  • پاکترین و والاترین ویژگی انسان در عشقش پنهان شده عشق همان ترجیح دادن " خوردن سیب از طرف " آدم" است. عشق پادشاهی اراده است. عشق سرشار شدن خاک و گل و آب آدمی از طلاست شاید هم عشق و دوست داشتن اولین و آخرین انتخاب پر شعور ماست... کتاب "حکایتهای رانده شده از بهشت" حکایت دوم[برخاستن] نوشته: دکتر اوزر شن‌اودییجی Özer șenodiyici مترجم: اسماعیل لطفی

  • без подписи

  • سارا در حالی که پتوی نازکی را روی دوشش انداخته بود گفت: پدربزرگ، بابا وقتی از شما حرف میزنه انگار از خود این روستا و کوه‌ها حرف میزنه، مامانم ازش خواست تا برای تابلوهای نقاشیتون نمایشگاه بذاره تو مرکز نمایشگاه‌های شهر، خیلی نمایشگاه بزرگیه و همیشه میگه می‌دونم که از تابلوهای بابابزرگ خیلی استقبال میشه مردم خیلی خوششون می‌آد، دوست ندارین مردم شهرهای بزرگ نقاشیهاتونو ببینن؟ پدربزرگ گفت: آدما با رنگها غریبه هستند، رنگ تابلوهای من رو دیوار شهرهایی که می‌گی، احساس غریبی می‌کنن، من باور دارم این تابلوها متعلق به همینجان نه جای دیگه. داستان سکوت کلیسا کتاب : داستان نویس نویسنده : اسماعیل لطفی

  • 11 авг.4из andisheyekhoy

    به همگی پیشنهاد میکنم این ویدیو را با دقت بسیار ببینید . حتی اگر شده یک تا دو بار این دیدن را تکرار کنید مطمئنم از دیدن آن لذت خواهید برد @andisheyekhoy

  • چرا انسانها برای بلندترین فریادهای خودشان سکوت می‌کنند، انگار با کاینات و روح زمین و زمان متصل می‌شوند، انگار به اول برمیگردند، انگار تمام روح خود را به آسمان، به زمین، به خاک، به باد، آب و خورشید و منشا خودشان متصل می‌شوند، این سکوت، انگار در نفسها و چشمها دیده می‌شود ولی جسم بی‌معنی است، انگار از تمام نظریه‌های دانش خارج می‌شود انسان و به عمق خودش فرو می‌رود تا نفس بکشد، مثل سکوت پدربزرگ، کوهستان، مثل سکوت آب، چمن، کلبه، جنگل، اقیانوس، ماه، ستاره‌ها... داستان سکوت کلیسا کتاب : داستان نویس نویسنده : اسماعیل لطفی

  • شهرها اختراع انسانها بودند، انسانهای شهری درگیر اختراعات خود بودند، اندیشه‌های سیمان و آهن در مغزها جای خوش کرده بود و تاندول‌های ساعت شهرها، به انسانها می‌آموختند که دقیقه‌ای و ساعتی از مدت زمان زندگیشان گذشت، ساعت در شهرها یادآور پیری و گذر زمان بود و آدمها، سرد و افسرده و یا با خنده‌های آمیخته به وسواس سرعت و تاریکی و نور چراغ‌های چیده در امتداد خیابانها، حرکت می‌کردند، سرعت زندگی در شهر آنها، هیچ شباهتی به طلوع و غروب خورشید در روستای پدر بزرگ نداشت، داستان سکوت کلیسا کتاب : داستان نویس نویسنده : اسماعیل لطفی

  • پدربزرگ یکبار به آرامی به آن‌ها گفته بود: "در عمق زمین‌های بلندو بالای کوه انسانها خود را بهتر می‌بینند. من این را در جایی بسیار تاریک فهمیدم. " او گفته بود: "نفهمیدن، نقطه‌ی شروع است. درک کردن، مثل تالاب‌های زیرزمین است؛ چیزی که تنها با جست‌وجوی بیشتر، آشکار می‌شود. و انسانها با جستجوی بیشتر می‌توانند به آرامش برسند" داستان سکوت کلیسا کتاب : داستان نویس نویسنده : اسماعیل لطفی

  • مجسمه زن در چشمان دختر خیره شده بود و انگار با صدایی شبیه به صدای آب به او می‌گفت: "رویاها تغییر می‌کنند، اما از بین نمی‌روند. فقط شکلشان عوض می‌شود تا با واقعیت زندگی سازگار شوند، سارای بزرگسال یا سارای کوچک تو شبیه خودت هستی" داستان سکوت کلیسا کتاب : داستان نویس نویسنده : اسماعیل لطفی

  • چرا انسانها برای بلندترین فریادهای خودشان سکوت می‌کنند، انگار با کاینات و روح زمین و زمان متصل می‌شوند، انگار به اول برمیگردند، انگار تمام روح خود را به آسمان، به زمین، به خاک، به باد، آب و خورشید و منشا خودشان متصل می‌شوند، این سکوت، انگار در نفسها و چشمها دیده می‌شود ولی جسم بی‌معنی است، انگار از تمام نظریه‌های دانش خارج می‌شود انسان و به عمق خودش فرو می‌رود تا نفس بکشد، مثل سکوت پدربزرگ، کوهستان، مثل سکوت آب، چمن، کلبه، جنگل، اقیانوس، ماه، ستاره‌ها... داستان سکوت کلیسا کتاب : داستان نویس نویسنده : اسماعیل لطفی

  • موهاش به آرومی کنار صورتش تاب می‌خوردند دستامو گذاشتم دو طرف صورتش، سفید و پر تلاطم و پر از تمام اشتیاق خلق شده انسانها، انگاری تا اون سن بزرگ شده بود که همین حس و همین لحظه رو خلق کنه، دستاش رو گذاشت رو دستام که دور صورتش بود، من تنهاترین جواب ممکن رو می‌تونستم بهش بگم و لبخند زدم و گفتم: باید کوله پشتی بگیریم... بعد سیگاری روشن کرد و در سکوت غرق شد... داستان سکوت کلیسا کتاب : داستان نویس نویسنده : اسماعیل لطفی

  • باید به او حق داد وقتی دانشجوی هنر باشی، عاشق دختر پر هیجان‌تر از خود شوی و ازدواج در روستای پایین یک تپه بسیار بلند در لابلای کوه‌ها، قطعا از انسان، شاعر هنرمند یا نویسنده فیلسوف و یا ترکیبی از همه این دانش‌ها و هنرها را خلق می‌کند. پدر بزرگ حق داشت در زندگی زیبای اینچنینی غرق در ادبیات باشد و وقتی حرف می‌زند همیشه هر جمله‌اش تعابیر عمیقی را در خود دارد. پدر بزرگ بخشی از کوهستان شده ... داستان سکوت کلیسا کتاب : داستان نویس نویسنده : اسماعیل لطفی

  • "زمین، همانند روح انسان، لایه‌هایی دارد که تنها با نگاه دقیق‌تر، می‌توان درک کرد. اینجا، چیزی بیشتر از سنگ و تاریکی وجود است؛ چیزی که زمانی من تلاش کردم بفهمم، " - بابابزرگ شما همیشه اینقدر فلسفی صحبت می‌کنین؟ پدرم همیشه می‌گفت بابابزرگ عاشق فلسفه است، پدربزرگ دستش را روی ریشهای بلندش کشید و خندید و گفت: "پدر تو همیشه خنگ بود" و رفت داخل کلبه، همه خندیدند و این نوع جواب دادن بابابزرگ همیشه برایشان جذاب بود. داستان سکوت کلیسا کتاب : داستان نویس نویسنده : اسماعیل لطفی

  • https://t.me/agh1949/75

  • فرهیخته گرامی سلام با احترام  و افتخار دعوت هستید برای حضور در جلسه انجمن ادبی شمس  خوی میهمان ویژه: دکتر محمدباقر محسنی عضو هیات علمی دانشگاه آزاد واحد خوی با حضور شعرا و اهالی ادب و فرهنگ خوی زمان: پنجشنبه ۱۵ مردادماه ساعت 17 عصر محل برگزاری: سالن شهید برگزینی شهرداری   اینستاگرام : https://www.instagram.com/anjomanadabishamskhoy/ تلگرام: https://t.me/anjomanshamstabrizi

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • نویسنده موفق نویسندگی از نظم آغاز می‌شود

  • اشتباهاتی که باعث رد شدن کتاب توسط ناشران می شود