شعر و ادب پارسی
Статистикаبرگزیده اشعار شیرین فارسی « شعر هایم را زیر و رو نڪنید ؛ من غمِ نبودنش را لابلای آنها پنهان ڪردہ ام »
- Последний пост
- 14 дек.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
The owner of this channel has been inactive for the last 11 months. If they remain inactive for the next 10 days, they may lose their account and admin rights in this channel. The contents of the channel will remain accessible for all users.
The owner of this channel has been inactive for the last 11 months. If they remain inactive for the next 18 days, they may lose their account and admin rights in this channel. The contents of the channel will remain accessible for all users.
شب نیست که از غمت دلم جوش نکرد و از بهرِ تو زهرِ اَندُهی نوش نکرد ای جانِ جهان، هیچ نیاوردی یاد آن را که تو را هیچ فراموش نکرد @Persian_Literature1 #سیف_فرغانی
هرچند که هیچ برنخورد از تو دلم هرگز نشود به مهر، سرد از تو دلم تو خود رفتی ولیک از فرقتِ تو شد منزلِ صدهزار درد، از تو دلم @Persian_Literature1 #سوزنی_سمرقندی
یارم تویی به عالم، یارِ دگر ندارم تا در تنم بُوَد جان،دل از تو برندارم دل برندارم از تو وز دل سخن نگویم زآن دل سخن چه گویم کز وی خبر ندارم دارم غمِ تو دائم با جان و دل برابر زیرا که جز غمِ تو چیزی دگر ندارم هر ساعتی فریبم دل را به عشوهٔ تو گویی که عشوهٔ تو یک یک ز بر ندارم گفتی که صبر بُگزین تا کامِ دل بیابی صبر از چنان جمالی نَشگِفت اگر ندارم صبرم چگونه باشد از عشقِ ماهرویی کاندر زمانه کس را زو دوست تر ندارم @Persian_Literature1 #انوری
یک شهر،همه حدیثِ آن رویِ نکوست دلهای همه جهانیان بسته اوست ما میکوشیم و دیگران میکوشند تا دستْ که را دهد که را خواهد دوست؟ @Persian_Literature1 #سوزنی_سمرقندی
ایام،چو آتشکده از سینهٔ ماست عالم، کهن از وجودِ دیرینهٔ ماست اینک به مَثل ز کوزهای آب خوریم از خاکِ برادرانِ پیشینهٔ ماست @Persian_Literature1 #مهستی_گنجوی
نگارا بر سرِ عهد و وفا باش در آیینِ نکوعهدی چو ما باش چنانکْ از ما جدایی ماهرویا ز هر چه جز وفا باید جدا باش مرا خصم است در عشقِ تو بسیار نیندیشم تو بر حالِ رضا باش چو با جانم غمِ تو آشنا شد مکن بیگانگی و آشنا باش نگارینا تو را باشم همه عمر خداوندی کن و یکدم مرا باش @Persian_Literature1 #انوری
آنچنان داده عشق،جوش مرا که ز سر رفته عقل و هوش مرا عقلِ کلی شده فراموشم بسکه مالیده عشق،گوشِ مرا نه چنانم ز مستیِ دوشین که کشیدن توان به دوش مرا در خروشم ز شور چون دریا نتوان ساختن خموش مرا عاقبت مِیپرستی تو رضی می فروشد به مِی فروش مرا @Persian_Literature1 #رضی_الدین_آرتیمانی
دلم دردی که دارد با که گوید؟ گنه،خود کرد تاوان از که جوید؟ دریغا نیست همدردی موافق که بر بختِ بدم خوش خوش بموید مرا گفتی که ترکِ ما بگفتی به ترکِ زندگانی کس بگوید؟! کسی کز خوانِ وصلت سیر نبوَد چرا باید که دست از تو بشوید؟ ز صد بارو دلم روی تو بیند ز صد فرسنگ بوی تو ببوید گلِ وصلت فراموشم نگردد وگر خار از سرِ گورم بروید غمِ دردِ دلِ عطار امروز چه فرمایی بگوید یا نگوید؟ @Persian_Literature1 #عطار
به عالم هر دلی کو هوشمند است به زنجیرِ جنونِ عشق، بند است به کف دارند خلقی نقدِ جانها سرت گردم،مگر بوسی به چند است؟ حدیثِ علمِ رسمی، در خرابات برای دفعِ چشمِ بد، سپند است پس از مردن، غباری زآن سرِ کوی به جای سدر و کافورم، پسند است طمع در میوۂ وصلش، بهائی مکن، کان میوه بر شاخِ بلند است بهائی گرچه میآید ز کعبه همان دُردی کشِ زُنّاربند است @Persian_Literature1 #شیخ_بهایی
برو به کارِ خود ای واعظ این چه فریادست مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتادست؟ میانِ او که خدا آفریده است از هیچ دقیقهایست که هیچ آفریده نگشادست به کام تا نرساند مرا لبش چون نای نصیحتِ همه عالم، به گوشِ من بادست گدایِ کویِ تو از هشت خُلد، مُستغنیست اسیرِ عشقِ تو از هر دو عالم آزادست اگر چه مستیِ عشقم خراب کرد ولی اساسِ هستیِ من زآن خراب، آبادست دلا مَنال ز بیداد و جورِ یار که یار تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست برو فسانه مخوان و فسون مَدَم حافظ کز این فسانه و افسون،مرا بسی یادست @Persian_Literature1 #حافظ
بُوَد آیا که خرامان ز درم بازآیی؟ گِره از کارِ فروبستهی ما بگشایی؟ نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی گفته بودی که: بیایم،چو به جان آیی تو من به جان آمدم اینک، تو چرا مینایی؟ بس که سودای سرِ زلفِ تو پختم به خیال عاقبت چون سرِ زلفِ تو شدم سودایی همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب به که بینم؟ که تویی چشمِ مرا بینایی پیش از این گر دگری در دلِ من میگنجید جز تو را نیست کنون در دلِ من گنجایی جز تو اندر نظرم هیچ کسی میناید و این عجبتر که تو خود،روی به کس ننمایی گفتی: از لب بدهم کامِ عراقی روزی وقتِ آن است که آن وعده وفا فرمایی @Persian_Literature1 #عراقی
کارِ اشتباهی است کسی را بخاطر عاشق شدن یا ترکِ معشوق سرزنش کنیم ! عشق و نفرت که دستِ خود آدم نیست. @Persian_Literature1 #آنتوان_چخوف📖 دوئل
دو عالم شد ز یادِ آن سمن سیما فراموشم به خاطر آنچه میگردید، شد یکجا فراموشم نمیگردد ز خاطر،محو چون مصرع،بلند افتد شدم خاک و نشد آن قامتِ رعنا فراموشم چه فارغ بال میگشتم در این عالم،اگر میشد غمِ امروز، چون اندیشهی فردا فراموشم ز چشم،آنکس که دور افتاد،گردد از فراموشان من از خواری،به پیشِ چشم،از دلها فراموشم سپندِ او شدم تا از خودی آسان برون آیم ندانستم شود برخاستن از جا فراموشم ز من،یک ذره تا در سنگ باشد چون شرر باقی نخواهد شد هوای عالمِ بالا فراموشم نه از منزل،نه از ره،نه ز همراهان خبر دارم من آن کورم که رهبر کرده درصحرا فراموشم به استغنا توان خون،در جگر کردن نکویان را ولی از دیدنش می گردد استغنا فراموشم نیَم من دانهای صائب بساطِ آفرینش را که در خاکِ فراموشان کند دنیا فراموشم @Persian_Literature1 #صائب
تیری، ای دوست، برکش از تَرکِش پس به اَبروی چون کمان درکِش هان! دلم گر نشانه میخواهی زدن از توست و از من آهی خوش کِی ز تیرت الَم رسد؟ که مرا دیده در حیرت است و دل در غش یابم از دیدنِ تو آبِ حیات ور بسوزانیَم تو در آتش خواه، نوش است و خواه زهرآلود شربت از دستِ دوست خوش درکش ور دهد غیر، شربتِ نوشت نیش دان و به خاک ریز و مَچش به عراقی مگو: بیا برِ من خویشتن را بگوی، ای دلکش @Persian_Literature1 #عراقی
دیدی که یار،جز سرِ جور و ستم نداشت بشکست عهد وز غمِ ما هیچ غم نداشت یارب مگیرش ار چه دلِ چون کبوترم افکند و کُشت و عزتِ صیدِ حرم نداشت بر من جفا ز بختِ من آمد وگرنه یار حاشا که رسمِ لطف و طریقِ کرم نداشت با این همه هر آنکه نه خواری کشید از او هرجا که رفت هیچ کسش محترم نداشت ساقی بیار باده و با محتسب بگو انکارِ ما مکن که چنین جام، جم نداشت هر راهرو که ره به حریمِ درش نبرد مِسکین بَریدِ وادی و ره در حرم نداشت حافظ بِبر تو گویِ فصاحت که مدعی هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت @Persian_Literature1 #حافظ
عهدِ جوانی گذشت، در غمِ بود و نبود نوبتِ پیری رسید، صد غمِ دیگر فزود کارکنانِ سپهر، بر سرِ دعوی شدند آنچه بدادند دیر، باز گرفتند زود حاصلِ ما از جهان نیست بجز درد و غم هیچ ندانم چراست این همه رشکِ حسود نیست عجب گر شدیم شهره به زَرق و ریا پردۂ تزویرِ ما، سدِ سکندر نبود نامِ جنون را به خود،داد بهائی قرار نیست بجز راهِ عشق، زیرِ سپهرِ کبود @Persian_Literature1 #شیخ_بهایی
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو، بالاست مرا معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاشِ ازل بهر چه آراست مرا @Persian_Literature1 #خیام
اگر یارِ مرا دیدی به خلوت بگو ای بیوفا، ای بی مروّت گریبانم ز دستت چاکِ چاکو نخواهم دوخت تا روزِ قیامت @Persian_Literature1 #باباطاهر