- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 18
- 1/48двое суток
- 20
- 1/72трое суток
- 22
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
در گردش گیتی، رسد روزی به پایان هر غمی.
در تاریخ خواهند نوشت؛ مردمی با قلبهایی تکه پاره و زخمی از بیرحمانهترین نبردها بازگشتهبودند و بااینحال؛ هنوز میخندیدند و هنوزمیرقصیدند زندگی میکردند و "امید" و "باور به روزهای خوب" هنوز هم در جیبهای پیراهنشان پنهان بود...
If i must fall, may it be from the highest of peaks.
بودنارو بودیم وقت نبودنه.
گله میکنم من از تو از تو ک اینهمه بی رحمی هزار بار مردم از عشقت تو ک هیچوقت نمیفهمی
سالهای بسیاری از آن روزها سپری شده و از آن شهر کوچ کردهام؛ اکنون در دشتی وسیع و بدون سکونت زندگی میکنم. اسم این دشت را دشت پروانه گذاشتهام. در این دشت همه چیز رنگ و بوی تو را به خود گرفته است؛ گویی تمامی آن برای تو و مطابق سلیقه و انتخابهای تو ساخته…
چقده پیر شدم این چند سال آب از سر ما گذشته معلومه از عکسام.
بیزارم از اذان صبح.
без подписи
اونجایی فهمیدم که خیلی بی حوصله شدم که همه ویس هارو x2 گوش میدم.
چهها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم طبیبم گفت درمانی ندارد دردِ مهجوری غلط میگفت خود را کشتم و درمان خود کردم.
چشمام میشه هر روز بی روح تر.
یا رب مَطلب که لوتیان خار شوند…
به صحرا بنگرم صحرا تو بینم به دریا بنگرم دریا تو بینم به هرجا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بینم.
اگر روزی یاد من کردی و نبودم، یادت بیار که با یادت مردم و نیامدی.
پروانهی غمگینه من.
خواستی ببینیم ی آینه بردار.
سالهای بسیاری از آن روزها سپری شده و از آن شهر کوچ کردهام؛ اکنون در دشتی وسیع و بدون سکونت زندگی میکنم. اسم این دشت را دشت پروانه گذاشتهام. در این دشت همه چیز رنگ و بوی تو را به خود گرفته است؛ گویی تمامی آن برای تو و مطابق سلیقه و انتخابهای تو ساخته شده است. در تمام این سالها تنها نبودهام؛ حضور گرم تو همیشه با من بوده و من انسانی شاد بودهام. هر روز هنگام طلوع خورشید، تو برای دیدار من میآیی و در پیادهروی و گفتگو غرق میشویم و چای مینوشیم. میدانم که هنگام غروب خورشید خواهی رفت، پس حتی پلک زدن را نیز غنیمت میشمارم تا به چهرهات بنگرم. چیز زیادی دیگر از تو به یاد ندارم، اما چشمان درخشانت، لبهای زیبایت و آن موهای موجدارت را که مرا غرق کرد در خاطر دارم. غروب نزدیک است و تو آمادهی رفتن هستی؛ همانگونه که هر روز اصرار میکنم که بمانی، درحالی که میدانم جوابم چیست. رفتن تو را تا جایی که چشمانم توانایی دیدن داشته باشند، تماشا میکنم و سپس باز تنها میشوم. من میمانم و هزاران معمای حلنشده و مستیهای شبانه. میدانم که قرار است صبح برای دیدار من بیایی، اما باور به اینکه نخواهی آمد، کار آسانی نیست.
من همهی وقتهایی که دلم میخواست نزدیک تو باشم، از تو دوری کردم؛ حالا دوری کردن از هیچکس مرا نمیترساند.
گریستم، به یاد تمام روزهایی که قلبم عمیقاً شکسته بود اما سوگواری نکرده بودم.