شاهزادهی دورگه
Статистика╰─ ⋆𝐓𝐡𝐞 𝐬𝐚𝐟𝐞 𝐡𝐚𝐯𝐞𝐧 𝐨𝐟 𝐚𝐧 𝐀𝐫𝐦𝐲, 𝐏𝐨𝐭𝐭𝐞𝐫𝐡𝐞𝐚𝐝, 𝐎𝐭𝐚𝐤𝐮 𝐚𝐧𝐝 𝐦𝐚𝐲𝐛𝐞 𝐚 𝐏𝐬𝐲𝐜𝐡𝐨𝐥𝐨𝐠𝐢𝐬𝐭 𝐢𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐟𝐮𝐭𝐮𝐫𝐞. 𝐋𝐨𝐯𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐛𝐨𝐨𝐤𝐬 𝐚𝐧𝐝 𝐜𝐥𝐚𝐬𝐬𝐢𝐜 𝐯𝐢𝐛𝐞.ꪆ ♡ . 𝐏𝐨𝐬𝐭 𝐛𝐨𝐱: @Severusnp_bot
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 176
- 1/48двое суток
- 201
- 1/72трое суток
- 217
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
شما هم این پرامپت رو به هوش مصنوعی بدید تا وایبتون رو به تصویر بکشه. Based on our chats, generate a clean 3x3 picture showing how you see me as a color, a song, a weather, a season, a book, a scent, a place, a flower, and a food.
ازش پرسیدم بعد از این همه حرف زدن، چه وایبی از من گرفته؟ و این تصویری بود که ساخت🥹✨
رمـ🌟ـان میخونی و دنبال لیست 𝗩𝗜𝗣 بهترین نویسندههامیگردی؟ پس باید این فولدرو حتما داشته باشــی !!! ❤️ ➿➿➿➿ 🐱 خیسترین رمانای دارکرومنس و مافیایی 😀 خفنترین رمانای ایرانی با قلمای حرفهای 🎵 داغترین رمانای بیال ، جیال و... ⭐ ترجمهی رایگان کتاب های بدونسانسور ظرفیت جـــوین فولدر رو به تکمیله ، پس تا دیر نشــده زودتر𝗮𝗱𝗱ــش کن.! ✔️ جهت شرکـت در تبادلات کالیستا
چند روز پیش یه نفر بهم گفت: «عاشق اینم که بعد از تموم شدن هر کتاب و سریال، انقدر با احساس در موردشون مینویسی.» شاید چون برای من، تموم شدن یه داستان فقط بستن آخرین صفحهی یه کتاب یا دیدن آخرین قسمت یه سریال نیست. آدمهایی هستن که باهاشون خندیدم، ناراحت شدم و کمکم بهشون وابسته شدم؛ برای همین خداحافظی با اون داستان همیشه یه حس خاصی داره. به همین خاطر، بعد از تموم شدنشون همیشه مینویسم. نه فقط دربارهی اتفاقاتی که افتاد، بلکه دربارهی حسی که برام گذاشتن؛ دربارهی لحظههایی که توی ذهنم موندن، شخصیتهایی که دوستشون داشتم و چیزهایی که ازشون یاد گرفتم. شاید چون بعضی داستانها با پایانشون واقعا تموم نمیشن. یه جایی توی ذهن و قلب آدم ادامه پیدا میکنن؛ با یه دیالوگ، یه صحنه یا حتی یه حس که ممکنه مدتها بعد دوباره برگرده. و شاید این نوشتهها، آخرین خداحافظی من باشن با هر داستانی که برای یه مدت کوتاه یا طولانی، همراهم بوده.
𓏲 ๋࣭ 𝑴𝒂𝒚𝒃𝒆 𝒘𝒓𝒊𝒕𝒊𝒏𝒈 𝒊𝒔 𝒎𝒚 𝒘𝒂𝒚 𝒐𝒇 𝒔𝒂𝒚𝒊𝒏𝒈 𝒈𝒐𝒐𝒅𝒃𝒚𝒆.𓂃
⧉ ࣪˖ 𝑪𝒊𝒏𝒆𝒎𝒂 𝑵𝒐𝒕𝒆 ─────────── ✦ افسانهی نه دم اول فقط به خاطر فضای فانتزی و داستان متفاوتش توجهم رو جلب کرد، اما کمکم شخصیتهاش باعث شدن بیشتر باهاش ارتباط بگیرم. اوایل از رانگ و یوری متنفر بودم، اما هر چی داستان جلوتر رفت، رانگ کمکم تبدیل شد به شخصیت موردعلاقهم. وقتی گذشتهش رو دیدم، تازه فهمیدم چرا اینقدر خشمگین و بیرحم شده. پشت تمام اون رفتارها، فقط یه آدم تنها بود که سالها حس کرده بود کنار گذاشته شده و تنها چیزی که میخواست، عشق و توجه برادرش بود. شاید هیچوقت مستقیم بیانش نمیکرد، اما همهی کارهاش از همون دلتنگی و نیاز به دوست داشته شدن میاومد. دلم میخواست یون بیشتر کنارش باشه و بهش توجه کنه. اون صحنهای که پیشگو گفت باارزشترین چیز زندگی رانگ، برادرشه، یکی از قشنگترین لحظههای سریال بود. همونجا فهمیدم برای رانگ، یون فقط یه برادر نبود؛ مهمترین آدم زندگیش بود. برای همین، رابطهی این دو نفر بیشتر از هر رابطهی دیگهای روی من تأثیر گذاشت. عشق رانگ به یون، برای من عمیقترین و قشنگترین عشق این سریال بود. رابطهی یون و جیآ هم یکی از بخشهای قشنگ سریال بود. عشقی که بعد از سالها انتظار، دوری و سختی بالاخره به ثمر رسید. هر دو بارها برای هم از خودشون گذشتن و حاضر شدن چیزهای زیادی رو فدا کنن تا همدیگه رو نجات بدن. بعد از تمام اون سختیها، واقعا لایق یه پایان خوش بودن. اما قسمت آخر... برای رانگ خیلی ناراحت شدم و گریه کردم. اون تازه داشت طعم یه زندگی آروم رو میچشید، تازه آدمهایی رو پیدا کرده بود که دوستش داشتن و بهش حس خانواده میدادن. بعد از تمام اون سالهای تنهایی، تازه داشت خوشحال بودن رو تجربه میکرد، اما وقتی پای یون وسط اومد، بدون اینکه حتی لحظهای به خودش فکر کنه، جونش رو برای نجات برادرش داد. خیلی دردناک بود؛ کسی که سالها فقط منتظر بود از طرف برادرش دیده و دوست داشته بشه، درست وقتی بعد از این همه دوری بالاخره تونست دوباره یون رو "برادر" صدا بزنه، دیگه فرصتی برای موندن نداشت. حق رانگ این پایان نبود. در کل، "افسانهی نه دم" فراتر از چیزی بود که انتظار داشتم. چیزی که از همه بیشتر دوست داشتم، رابطهی رانگ و یون بود؛ رابطهای پر از درد، دلخوری و عشقی که با وجود تمام فاصلهها هیچوقت از بین نرفت. فصل دوم رو هم حتما میبینم، فقط برای دیدن دوبارهی رانگ و رابطهی قشنگش با یون.
𝑵𝒐 𝒎𝒂𝒕𝒕𝒆𝒓 𝒉𝒐𝒘 𝒎𝒂𝒏𝒚 𝒍𝒊𝒗𝒆𝒔 𝒑𝒂𝒔𝒔, 𝑰 𝒘𝒊𝒍𝒍 𝒂𝒍𝒘𝒂𝒚𝒔 𝒇𝒊𝒏𝒅 𝒚𝒐𝒖🤍✨
✧ ࣪˖ 𝑴𝒆𝒎𝒐𝒓𝒂𝒃𝒍𝒆 𝑳𝒊𝒏𝒆𝒔 ───────────── ✦ دردناکترین دیالوگهای کسی که فقط میخواست دوست داشته بشه: چگونه میتوانم در تو احساسی برانگیزم؟ آیا هیچ خواهشی نمیتواند باعث شود که تو با مهربانی با مخلوقت رفتار کنی؟ کسی که خوبی و شفقت تو را طلب میکند؟ فرانکنشتاین، باور کن؛ من خوب بودم، روحم از عشق و انسانیت میدرخشید. اما آیا حالا، تنها و بدبخت نیستم؟ تو، ای خالق من، از من نفرت داری؛ چه امید و انتظاری میتوان از همزادانت داشته باشم که چیزی به من مدیون نیستند؟ آنها مرا طرد میکنند و از من بیزارند. اگر عنانگسیختهام، به این دلیل هست که بینوا هستم. آیا من منفور و مطرود همهی انسانها نیستم؟ تو ای خالق من، میخواهی مرا تکهتکه کنی و پیروز شوی. این را به یاد داشته باش و به من بگو چرا باید به انسانی ترحم روا دارم که به من ترحم نمیکند؟ این آرزو برای من دردناک است. زیرا نمیدانی که تو، خود دلیل شدت آن هستی. اگر موجودی نسبت به من مهربانی میکرد، صدها برابر به او پاسخ میدادم و به خاطر همان موجود با تمامی نوع بشر آشتی میکردم. اما افسوس که این رویای شیرینی بیش نیست که هرگز به حقیقت نمیپیوندد.
𖠿 ࣪˖ 𝑳𝒊𝒃𝒓𝒂𝒓𝒚 𝑵𝒐𝒕𝒆 ─────────── ✦ هیولای فرانکنشتاین با اینکه ایدهی خوبی داشت، نتونست منو با خودش همراه کنه. بعضی از دیالوگها اغراقشده بودن، ریتم داستان کند بود و شخصیتها هم اونطور که باید به دلم ننشستن. هیولا بیشتر از اینکه ترسناک باشه، یه موجود تنها و طرد شده بود. اون خودش انتخاب نکرده بود وارد این دنیا بشه و هیچ نقشی توی سرنوشتی که براش رقم خورده بود نداشت. فقط دنبال محبت، توجه و دوستی بود؛ یکی که درکش کنه و همونطور که هست بپذیرتش، ولی چیزی که نصیبش شد فقط ترس و بدرفتاری بود. ویکتور فرانکنشتاین منفورترین شخصیت این داستان بود. مشکلش فقط این نبود که دست به خلق یه موجود زد؛ مشکل اصلی این بود که بعد از دیدن نتیجهی کارش، حاضر نشد مسئولیتش رو قبول کنه. موجودی رو ساخت که هیچچیزی از زندگی نمیدونست، اما به جای اینکه کنارش باشه یا راهنماییش کنه، ازش فرار کرد و تنهاش گذاشت. خیلی از اتفاقات بعدی هم نتیجهی همین بیمسئولیتی بود. در نهایت، با اینکه داستان و شخصیتها نتونستن کاملا منو جذب کنن، ایدهی اصلی کتاب هنوز هم قوی و قابل فکر کردنه. داستان بیشتر از اینکه دربارهی یک هیولا باشه، دربارهی تنهایی، طرد شدن و مسئولیت آدمها در قبال چیزیه که خودشون خلق میکنن.
✧ ࣪˖ 𝑴𝒆𝒎𝒐𝒓𝒂𝒃𝒍𝒆 𝑳𝒊𝒏𝒆𝒔 ───────────── ✦ دیالوگهایی که درکشون کردم: به نظر من که هیچ لذتی بهتر از کتابخواندن نیست! آدم از چیزهای دیگر زودتر خسته میشود تا از کتاب! من روزی که خودم صاحب خانه و زندگی شدم باید یک کتابخانهی درجه یک داشته باشم، وگرنه کارم زار است. تعداد آدمهایی که من واقعاً دوستشان داشته باشم زیاد نیست. تعداد کسانی که نظر خوبی دربارهشان دارم از آن هم کمتر است. هرچه بیشتر دنیا را میشناسم، بیشتر از آن ناراضی میشوم. هر روز که میگذرد بیشتر معتقد میشوم که آدمها شخصیت ناپایداری دارند و نمیشود روی ظواهر، لیاقت یا فهم و شعورشان حساب کرد. من به قدر کافی عیب و نقص دارم، اما فکر نمیکنم در درک و هوشم عیب و نقص داشته باشم. در مورد خلق و خویم چیزی را تضمین نمیکنم... به نظرم انعطافم کم است... برای اینکه در زندگیام راحت باشم انعطافم کم است. نمیتوانم بلاهتها و کارهای بیرویهی دیگران را زود فراموش کنم، همچنین تعرض دیگران به خودم را. احساساتم به این آسانیها آرام نمیشود. شاید اخلاق و رفتارم خوشایند نباشد... وقتی نظرم برمیگردد، تا آخر برمیگردد.
𖠿 ࣪˖ 𝑳𝒊𝒃𝒓𝒂𝒓𝒚 𝑵𝒐𝒕𝒆 ─────────── ✦ غرور و تعصب یک سال دنبال این کتاب بودم تا بالاخره تونستم پیداش کنم. خیلی تعریفش رو شنیده بودم و برای شروعش هیجان داشتم. قبل از خوندنش تصور متفاوتی ازش داشتم و کنجکاو بودم ببینم چرا "غرور و تعصب" بعد از این همه سال هنوز یکی از محبوبترین کتابهای کلاسیکه. داستان شاید پر از اتفاقات عجیب و پیچیده نباشه، اما این سادگی باعث نشده بود که از جذابیتش کم بشه. چیزی که بیشتر از همه توجه من رو جلب کرد، شخصیتهای داستان بودن. الیزابت با هوش، استقلال و جسارتش، یکی از شخصیتهایی بود که به راحتی میشد باهاش ارتباط گرفت؛ کسی که تحت تأثیر حرف دیگران قرار نمیگرفت و برای باورها و تصمیمهای خودش ارزش قائل بود. آقای دارسی هم از همون اول برای من جذاب بود. پشت اون ظاهر سرد و مغرور، شخصیتی قرار داشت که با گذشت زمان، جنبههای متفاوتی از خودش رو نشون میداد و بیشتر به دل مینشست. حتی چند ویژگی اخلاقی مشترک هم بین خودم و اون پیدا کردم که علاقهم به این شخصیت رو بیشتر کرد. در کنار شخصیتهای اصلی، بعضی از شخصیتهای فرعی هم تأثیر زیادی روی روند داستان داشتن؛ هرچند که همهشون دوستداشتنی نبودن. لیدی کاترین با اون غرور، خودبزرگبینی و این تصور که همیشه حق با اونه، یکی از شخصیتهایی بود که واقعا نمیشد باهاش ارتباط گرفت. ویکهام هم با رفتار فریبکارانهش از اون آدمهایی بود که نمیشد بهش اعتماد کرد. از بین خواهرهای الیزابت، به جز جین که شخصیت آرومتری داشت، نتونستم ارتباطی با بقیه برقرار کنم؛ رفتارهای عجولانه، بیفکری و خودسریهاشون واقعا آزاردهنده بود. فضای کلاسیک داستان هم یکی از چیزهایی بود که برای من جذابیت خاصی داشت. توصیف مهمانیها، آداب و رسوم، لباسها و سبک زندگی اون دوره باعث شده بود حس کنم وارد دنیای متفاوتی شدم. این جزئیات شاید در ظاهر ساده به نظر برسن، اما به داستان حال و هوای خاصی داده بودن. ولی چیزی که برای من کمی با انتظارم فرق داشت، رابطهی دارسی و الیزابت بود. با توجه به شهرت این دو نفر، تصور دیگهای از عشقشون داشتم و فکر میکردم بیشتر قراره شاهد لحظههای احساسی، نزدیک شدنشون به هم و شکل گرفتن این رابطه باشم. اما داستان بیشتر روی غرور، سوءتفاهمها و شناختی که کمکم از هم پیدا میکردن تمرکز داشت. دارسی نتیجهی جسارت یه زن در قرن نوزدهم بود؛ زنی که میخواست نشون بده مرد بودن یعنی ظرفیت داشتن برای تغییر، برای فروتنی و برای عشق. با اینکه این بخش از داستان جذابیت خودش رو داشت، اما هنوز احساس میکردم جای بیشتری برای پرداختن به عشقشون وجود داشت و دوست داشتم بیشتر از مسیری که باعث شد این دو نفر به هم نزدیک بشن و احساساتشون نسبت به هم شکل بگیره، ببینم. این کتاب شاید دقیقا همون چیزی نبود که قبل از شروعش انتظار داشتم، اما در نهایت تجربهی خوبی برای من بود. شاید چیزی که این داستان رو ماندگار کرده، نه فقط یک عشق کلاسیک، بلکه نگاهش به آدمها، قضاوتها و تغییراتی باشه که در طول مسیر تجربه میکنن.
چند وقت پیش با یه اصطلاح آشنا شدم؛ "سوگِ زندگیِ نزیسته". سوگِ زندگیِ نزیسته، اندوهیه که آدم برای زندگیای تجربه میکنه که میتونست اتفاق بیفته، اما هیچوقت اتفاق نیفتاد. گاهی برای آیندهای غصه میخوری که نرسید. بعضی شبها دلت برای نسخهای از خودت تنگ میشه که میتونستی باشی، اما فرصت زندگی کردنش رو پیدا نکردی. شاید سختترین بخشش اینه که هرگز نمیفهمی اون آدمی که میتونستی بشی، چه شکلی بود.
𝘐 𝘮𝘪𝘴𝘴 𝘵𝘩𝘦 𝘷𝘦𝘳𝘴𝘪𝘰𝘯 𝘰𝘧 𝘮𝘺𝘴𝘦𝘭𝘧 𝘐 𝘯𝘦𝘷𝘦𝘳 𝘨𝘰𝘵 𝘵𝘰 𝘣𝘦𝘤𝘰𝘮𝘦.
این روزها بیشتر از همیشه دلم میخواد کتاب بخونم. شاید چون کتابها همون حسی رو بهم میدن که اولین بار با وارد شدن به دنیای هاگوارتز تجربه کردم؛ حس اینکه یه دنیای دیگه وجود داره، جایی که میتونم برای چند ساعت توش زندگی کنم و از همهچیز فاصله بگیرم. روزهایی که سرم شلوغه، بیشتر از هر چیزی نگران اینم که نکنه وقت نکنم کتاب بخونم. حتی اگه یکی دو روز بین خوندنم فاصله بیفته، یه حس بدی پیدا میکنم؛ انگار چیزی که باعث آرامشم میشه رو از دست دادم. کتابها تنها چیزی هستن که میتونن منو از این همه فکر و شلوغی دور کنن. وقتی میخونم، دیگه فقط خودم نیستم؛ با آدمهای دیگه زندگی میکنم، جاهای دیگه میرم و برای چند ساعت از دنیای خودم فاصله میگیرم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 𝑰 𝒍𝒐𝒔𝒆 𝒎𝒚𝒔𝒆𝒍𝒇 𝒊𝒏 𝒃𝒐𝒐𝒌𝒔 𝒋𝒖𝒔𝒕 𝒕𝒐 𝒇𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒑𝒆𝒂𝒄𝒆.
شاید برای بعضیها فقط یه اجرا باشه، اما برای ما یادآوری دوبارهی قدرت هفت نفریه که دنیا رو با موسیقیشون تحت تاثیر قرار دادن.
They made a football stadium feel like a BTS concert❤️🔥
"شکارچی شهر"؛ خیلی وقت بود که یه سریال انقدر منو تحت تاثیر قرار نداده بود. از همون قسمت اول درگیرش شدم و هر چی جلوتر رفت، بیشتر بهش علاقه پیدا کردم؛ تا جایی که اصلا دلم نمیخواست تموم بشه. به نظرم ده قسمت اول، اوج جذابیت سریال بود. فضای داستان و اتفاقاتی که توی هر قسمت میافتاد، باعث میشد برای دیدن قسمت بعدی مشتاقتر بشم. شخصیت موردعلاقهم لی جینپیو بود و بعد از اون، دادستان کیم میونگجو. لی جینپیو با اینکه کارهای خشنی انجام میداد، ولی هیچوقت نتونستم ازش متنفر بشم. وقتی گذشتهش و ظلمی که در حق خودش و اون بیست نفر شده بود رو میدیدی، خیلی از تصمیمهاش قابل درک میشدن. برای من، لی جینپیو شخصیت منفی داستان نبود؛ فقط مردی بود که سالها قبل، زندگی، آینده و حتی آرامشش رو ازش گرفته بودن. اون بیشتر از اینکه یه آدم تشنهی انتقام باشه، کسی بود که سالها با درد، خشم و حسرت زندگی کرده بود و هیچوقت فرصت نداشت یه زندگی عادی رو تجربه کنه. شاید به همین خاطر مرگش اینقدر تلخ بود. کیم میونگجو هم یکی از بهترین شخصیتهای این سریال بود. یه دادستان وظیفهشناس، شجاع و باوجدان که دنبال اجرای عدالت بود. اون حتی در آخرین لحظههای زندگیش هم دست از تلاش نکشید و تا آخرین نفس برای هدفش جنگید. مرگش واقعا یکی از دردناکترین صحنههای سریال بود. دو قسمت آخر رو با گریه دیدم. چیزی که منو ناراحت کرد فقط از دست دادن این شخصیتها نبود؛ بیشتر از همه حس بیعدالتی بود. جینپیو و میونگجو هیچکدوم سزاوار اون سرنوشت نبودن و همین تلخی، تاثیر سریال رو برای من چند برابر کرد. برخلاف خیلیها، نتونستم با یونسانگ ارتباط بگیرم. میدونم زندگی سختی داشته و آسیبهای زیادی دیده، اما با این حال شخصیتش اونقدر که انتظار داشتم برام دوستداشتنی نبود. نانا هم شخصیت محکم و مستقلی داشت، هرچند بعضی وقتها رفتارهایی انجام میداد که واقعا روی اعصابم بود. در نهایت، شکارچی شهر برای من تبدیل به یکی از سریالهای موردعلاقهم شد. با همهی تلخیهاش، داستانی بود که خیلی دوستش داشتم و هیچوقت فراموشش نمیکنم.
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒋𝒖𝒔𝒕𝒊𝒄𝒆 𝒂𝒏𝒅 𝒓𝒆𝒗𝒆𝒏𝒈𝒆 𝒘𝒂𝒍𝒌 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒂𝒎𝒆 𝒑𝒂𝒕𝒉.
یکی از دیالوگهای ماندگار این کتاب: به این باور رسیدهام که چیزی را نمیتوانی جبران کنی و دوباره درست بگذاریاش سر جایش. حفرههای زندگیات همیشگی هستند. باید در اطرافشان رشد کنی؛ مثل ریشههای درخت که از اطراف سیمان بیرون میزنند. باید خودت را از لابهلای شیارها بیرون بکشی.