✍🏻 قلم صبور
Статистика✅ مونولوگ و دیالوگ ✅ نمایشنامه و داستان ✅ شعر و متن . . . ✍🏻 به قلم : سجاد رفیعی 🎭 شهرت : نیما رفیعی 🆔 @S_rafiee65
- Последний пост
- 29 авг. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🌾🌺 ــــــــــــــــــــــــــــــ 🔸حکایت بازیِ بازیگرِ زندگیست ☘️ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ⛱هـر نفــس، آخـریــن پـرده ـــــــــــ🌱ـــــ من بر صحنهای ایستادهام که تماشاگرش، خودِ منم. هر بار که میافتم، با صدای قدمهایم، دوباره زمین را تسخیر میکنم. نور همیشه بر من نیست، گاهی باید در تاریکی پیش بروم. دیالوگها وقتی، واژهها از ذهن میگذرند، و بداههها وقتی، جایگزین شکافهای فراموشی میشوند، مرا به جلو میرانند، تا نقش بر زمین نماند. آموختهام… سکوت هم میتواند فریاد باشد، مکث هم ضرباهنگ خودش را دارد، و حتی شکستها جزئی از بازی من است. زندگی صحنهای است که تمرین دوباره ندارد؛ هر روز، نخستین اجراست، و هر نفس، آخرین پرده. و من میآموزم هر بار، حتی با کمترین نور یا بدون واژه، تمام حقیقت خودم را بر صحنه بگذارم. ✍🏻 نیما رفیعی 🔘 قلم صبور ــــــــــــــــــــــــــــ✍🏻☘️ـــــــــــــــــــــــــــــــ #قلم_صبور #دیالوگ #شعر_سپید #زندگی #بداهه #نقش #بازیگر #بازی #صحنه_زندگی 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Link
🔹🔅🔸 💥مونولوگ های جدیدی که در کانال مونولوگ آرتیست قرار داده شده : (برای خواندن متن کامل، روی عنوان مونولوگ ضربه بزنید) مونولوگ:«خانم اجازه؟ بابام قهرمان منه» دستام یخ کرده بود. با خودم گفتم بلند شم چی بگم؟ بگم بابام سوفور شهرداریه؟ شب تا صبح خیابونارو جارو میزنه؟ مونولوگ: «رسالت خون» پرسیدی چه دیدم؟… دیدم که آسمان سرخ شد، وقتی فرزند فاطمه را بر خاک انداختید.دیدم خورشید، از شرم، پشت ابر پنهان شد.چشمانم…سرِ بریدهی برادرم را دید…پارهپارهی پیکر علیاکبر را…گهوارهی خالی علیاصغر را…و تو… در خیال فتح نشستهای؟ در کربلا، میان نیزههای شکسته و پیکرهای بیسر،«ما رأیتُ إلّا جمیلاً»، جز زیبایی ندیدم… مونولوگ: «تسویه حساب» چی فکر کردی پیش خودت؟ فکر کردی با یه "خداحافظ عزیزم"، همهچی تموم میشه؟ نه مژی جون... به این راحتیام نیس. پدری ازت دربیارم، اون سرش ناپیدا. مونولوگ: «خط قرمز رعیت (۱)» خیالتو راحت کنم، تا وقتی زندهم، دستت بهش نمیرسه. فکر نکن با تهدید و زور میتونی منو وادار کنی… کور خوندی ارباب! من شاید رعیت باشم، ولی قبل از همه، یه پدرم… نمیذارم زندگیشو همینجوری به باد بدی. مونولوگ: «خط قرمز رعیت (۲)» این چه غلطی بود کردی.!.. فکر کردی دخترِ یه رعیت، میتونه جلو من حق و حقوقی داشته باشه؟ همین که قراره خونه من زندگی کنه، باید از خداشم باشه. مونولوگ: «بازیگرِ تئاتر» این حقیقت مثل یه سیلی، قشنگ نشست روی صورتم. وقتی دیدم تماشاگرا یکصدا تشویقت میکنن، وقتی ایستادن و برات کف زدن… دلم شکست. نه از حسادت! نه… از این حقیقت که تماشاچی همیشه کنارِ بازیِ خوب، یه چهرهی تازه و جذاب میخواد. چیزی که تو داری… و من، حداقل به چشمِ کارگردان، ندارم... وگرنه منتظرم میموند. مونولوگ: «کارگردان قلابی» (مکث طولانی. به لپ تاپ خیره میشود، انگار هیچ چیز دیگری برای گفتن ندارد. ناگهان فکری به سرش میزند. صدایش را زنانه میکند و میکروفن را کمی از خودش دور میبرد.) با صدای زنانه: – محمد! پاشو بیا دیگه… غذا یخ کرد! با صدای خودش: – باشه… صبر کن… الان میام… وسط جلسهم، زشته… 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Link
🌾🌺 ــــــــــــــــــــــــــــــ 🔸حکایت دلی ست که در بن بستِ یک نگاه، صبوری را آموخت. ☘️ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ⛱کــوچـهی بــاران زده ـــــــــــ🌱ـــــ در آینهای مبهم و خاموش، جز تو اثری نیست که هست. در محفل شبهای خرابم، بیتو، از تو اثری نیست که نیست. هر جا که دلم رفت، تو بودی، رفتی و دلم رفت... که بودی؟ در کوچهای بنبست، کنارت نشستم، حرفی نزدم، گُنگ و کر و لال نشستم. گفتی که همه پوچ و همه بیمعناست، این زندگی و رابطه و هر چه که گفتی زیباست... گفتم که نزن حرفی از این پوچی و بی معنایی، این بودن ما، از عدم ماست که هست. زندگی، راه درازی دارد، آن همه کوچهی بنبست، علاجی دارد. گاه در پیچ و خمش، درد ز یک پیچ نشستهست، در پیچ دگر، می در طلب یار نشستهاست هرچه گفتم اثری بر تو نکرد بر دل زنگ زده، رنگ نکرد باز گفتی که برو، کوچ کن از قلب نزارم، بیش از این هیچ مگو، نیست قرارم. آسان نتوان رفت، آن را که دلش رفت، ای بادهی سرمست، آسان ز دلت رفت؟ دل خواست بماند، نشد اما... رفتن شده بود آخرِ این قصهی تنها هر لحظه که دیدم... نبودت همهجا بود، غمهای دگر در دل من، بی تو رها بود... رفتی و نماند از من و از ما اثری، جز بغضِ شب و ردّ نگاهم به دری. در کوچهی باران زده، لبریزِ عبورم، اما نروم، چون که هنوز از تو صبورم. ✍🏻 نیما رفیعی 🔘 قلم صبور ــــــــــــــــــــــــــــ✍🏻☘️ـــــــــــــــــــــــــــــــ #قلم_صبور #باران #شعر #امید #آرزو #رفتن #انتظار #صبور #صبر #زندگی #عشق 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Link
✍🏻 قلم صبور pinned «🔘 فهرست شعر و کتاب (PDF) : ‼️ (بروزرسانی در 27 تیر 1404) 🔘 اشعار: 🌱 فراموش شده 🌱 طبیب میخواهم (متن+شعر) 🌱 گمگشته 🌱 تبعید 🌱 قفس عشق 🌱 وفاداری 🌱 این یار آخر است 🌱 اندر احوالات دلار 🌱 حال خوب (متن+شعر) 🔘 کتاب ( pdf) : 🔅زری گلفروش / نمایشنامه ( ماجرای…»
🔘 فهرست شعر و کتاب (PDF) : ‼️ (بروزرسانی در 27 تیر 1404) 🔘 اشعار: 🌱 فراموش شده 🌱 طبیب میخواهم (متن+شعر) 🌱 گمگشته 🌱 تبعید 🌱 قفس عشق 🌱 وفاداری 🌱 این یار آخر است 🌱 اندر احوالات دلار 🌱 حال خوب (متن+شعر) 🔘 کتاب ( pdf) : 🔅زری گلفروش / نمایشنامه ( ماجرای کودکان کار ) 🔅آخرین کسی که مرا فراموش میکند 🔺( سرگذشت یک دختر بر اساس واقعیت ) 🔅بازگشت نبض زندگی ( حواشی عشق به بازیگری ) 🔅به وقت انتقام ( خیانت ) 🔅فراموش شده ( سرگذشت یک زوج، فصل اول ) 🔅فراموش شده ( فصل دوم + عکس) ✅ با لمس یا ضربه روی عناوین مطالب، به متن مورد نظر دسترسی پیدا کنید. 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Link
☘️🍃 ✍🏻 نیما رفیعی 📌 آرامـش ــــــــــــــ✍🏻☘️ــــــــــــــــ آرامش یعنی نه صدای بوق باشد، نه فریادِ قضاوتی در گوش... فقط نسیمی باشد که از لای پنجره بیاید و توی دل آدم دریا درست کند.🌱 ــــــــــــــــــــــــــ✍🏻☘️ـــــــــــــــــــــــــــ آرامش یعنی شب بیدغدغه بخوابی، صبح بیدلیل بخندی، و دلت نلرزد از هیچ خبری.🌱 ـــــــــــــــ✍🏻☘️ـــــــــــــــ آرامش یعنی بدانی اگر کسی رفت، خودت هنوز هستی... و این کافیست.🌱 ــــــــــــــــــــــــــــ✍🏻☘️ـــــــــــــــــــــــــــــــ #آرامش #متن #قلم_صبور #حس_خوب #پر_انرژی #انرژی_مثبت #حال_خوب #شکرگزاری #امیدواری 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Link
🔸🔹🔸 💢عنوان: «قهرمانِ قهرمانِ خودم» ▪️ژانر: «درام اجتماعی|احساسی» ▪️نویسنده: «نیما رفیعی» ✅ موضوع: چالش فرزندانی که با شغل پدرشان در جامعه مشکل دارند و این امر گاهی موجب انزوا و دوری از همسالان خود در محیط مدرسه خواهد شد. ✅ قسمتی از متن: مامان… اون لحظه دلم میخواست گریه کنم. میخواستم برم با مشت بزنم توی صورتش… ولی فقط نشستم. صدام درنیومد. 🔰 خواندن متن کامل در لینک زیر: 👉🏻 https://t.me/monolog_artist/3975 ‼️ مونولوگ هایی که در کانال دیگری از من پست میشه، فقط قسمتی از متن به همراه لینک، در اینجا گذاشته میشه.
🔺🔺🔺 💢عنوان: «بلاتکلیفیِ یک انتظار» ▪️ژانر: «درام عاشقانه» ▪️نویسنده: «نیما رفیعی» ✅ موضوع: داستان دختری که از پسر مورد علاقه اش توقع دارد هرچه زودتر به خواستگاری وی آماده و دست از بهانه های واهی بردارد و بیشتر از این صبرش را محک نزند. ✅ قسمتی از متن: یا مردونه بیا جلو... یا مردونه بگو "من اهلش نیستم"... تا منم بتونم از این بلاتکلیفی بیرون بیام. 🔰 خواندن متن کامل در لینک زیر: 👉🏻 https://t.me/monolog_artist/3978 ‼️ مونولوگ هایی که در کانال دیگری از من پست میشه، فقط قسمتی از متن به همراه لینک، در اینجا گذاشته میشه.
〰️🔺🔺〰️ 💢عنوان: «همکلامی ممنوع» ▪️ژانر: «طنز تلخ / اجتماعی» ▪️نویسنده: «نیما رفیعی» ✅ موضوع: راننده شرکت ( اسنپ یا تپسی) تلاشی بی فایده برای ارتباط گرفتن با مسافر خود که یک خانم هست، دارد. ✅ قسمتی از متن: (با خنده عصبی، کمی دستپاچه) ولی انصافاً هوای تهران که خوب باشه، همهچی قشنگتر میشه. امروزم انگار هوا بهتون رفته، ابری و گرفته و بدعُنق... 🔰 خواندن متن کامل در لینک زیر: 💥 https://t.me/monolog_artist/3979 ‼️ مونولوگ هایی که در کانال دیگری از من پست میشه، فقط قسمتی از متن به همراه لینک، در اینجا گذاشته میشه.
🎭🎼📽🎙 ــــــــــــــــــــــــــــــ 🔸گاهی گفتنِ بعضی دردها، و حتی تلخترین خاطرهها میتونن نقطهی شروعی باشن برای قویتر شدن.☘️ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ▪️عنوان: «تاریخ انقضا» (در یک اتاق بههمریخته نشسته. نگاهش گاهی به یک عکس قدیمی روی میز میافتد. با خودش حرف میزند، انگار سالها چیزی را درون خودش نگه داشته. صدایش ابتدا آرام و تلخ است، بعد رفتهرفته تندتر، پرخاشگرتر، و در پایان دوباره ساکت و آرام میشود.) چی کار میتونستم بکنم؟ اصلاً کاری بود که باید میکردم و نکرده باشم؟ شاید آدما تاریخ انقضا دارن... یه روز، تو یه لحظه، با یه جمله، یهو میفهمی... تموم شدی. نه برای همه... فقط برای یکی. برای همونی که یه روز، دنیاشو بدون تو نمیخواست. (با طعنه) منم تموم شدم براش... برا کسی که یه روز، صدای خندهش کل دنیام بود. (مکث. با خشم فروخورده، تندتر) میدونی چی سخته؟ اینه که یکی ازت رد بشه، ولی تو هنوز همونجا وایساده باشی… گیر کرده باشی توو خاطرهها، توو لحظههایی که واسه اون حتی ارزش یادآوری هم نداره! (بلند میشود، به سمت عکس روی میز میرود) نگام کن… من هنوز همینجام. با همون عادتام… همون چای تلخ، همون آهنگ لعنتی… که هر شب، نمک میپاشه روی زخمی که هیچوقت بسته نشد. ولی تو… تو حتی دیگه اون آهنگو هم گوش نمیدی، مگه نه؟ (برمیگردد. آرام مینشیند) من موندم، با یه مشت «خاطره»... با یه عالمه «ای کاش»... با صدایی که شبها تو سرم میپیچه و میپرسه: «چی کم گذاشتی که رفت؟» (چشم در دوردست. با لحنی سرد و بیرمق) هیچی… فقط… تاریخ مصرفم سر رسیده بود. همین. واسه همین یهو رفت… بیدلیل، بیخداحافظی… بدون حتی یه ذره پشیمونی. من موندم… مثل یه عکس جا مونده ته کشوی خاکگرفته (نگاهش دوباره به عکس میافتد. کمی مکث. بعد، محکمتر و مطمئنتر از قبل:) ولی امروز دیگه باید فراموش بشی. اولین قدممم میتونه سوزوندن همین عکسات باشه. چون شاید… تموم شدن برای یکی، شروع دوبارهی خودت باشه. ✍🏻 نیما رفیعی 🔘 قلم صبور ــــــــــــــــــــــــــــ✍🏻☘️ـــــــــــــــــــــــــــــــ #مونولوگ #متن #قلم_صبور #شروع_دوباره #خاطرات #خاطره #خداحافظی #خداحافظ #چای_تلخ #آهنگ #جدایی 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Link
🎭🎼📽🎙✍🏻 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ☘️ آغاز میکنم با نامت، به بسمالله و مینویسم با قلم صبور... برای آنان که واژهها را نه فقط میخوانند، بلکه احساس میکنند.🌹 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ▪️عنوان: «در دلِ سکوت» مدتهاست که به دنبال صدایی هستم … نه صدای آدمها، نه هیاهوی جهان… صدایی که از عمقِ سکوت میآید، از جایی میانِ دلدادگی و رهایی. هم هنوز شوقی هست، هم رنجی از این شوق، هم تمایلی برای دلکندن، هم ترسی از تهی شدن. آدمها از ترسِ تهی بودن، پر میشوند از چیزهایی که نیستند… از نامها، نشانها، شغلها، لقبها… اما ته دلشان هنوز یک جای خالی هست که نه با پول پُر میشود، نه با شهرت، بلکه فقط با «خود شدن». آدمی عجیب است؛ میدود… میسازد… میافتد… میسوزد… اما لحظهای نمیایستد که بپرسد: «من کیام؟ این راهی که میروم… به کجاست؟» گاهی فکر میکنم خدا، نه در آسمانهاست و نه در کتابها... خدا، همان لحظهایست که تو، میان همهی بودنها، به هیچبودنی دل نمیبندی. من یاد گرفتهام: نه هر سکوتی آرامش است، و نه هر فریادی، ناآرامی. گاهی سکوت، غوغای یک روحِ خستهست، و گاهی فریاد، آوازِ بیداری. پس بگذار در این شب، با خودم روبهرو شوم… با تمام زخمها، با تمام رؤیاهایی که خاک گرفتند… شاید در دل همین تاریکی، نوری باشد… نوری از جنس فهمیدن، از جنسِ رهایی… از جنسِ خدا. ✍🏻 نیما رفیعی 🔘 قلم صبور ــــــــــــــــــــــــــــ✍🏻☘️ـــــــــــــــــــــــــــــــ #مونولوگ #متن #قلم_صبور #خدا #آرامش #رهایی #سکوت #فریاد #عشق #متن_عارفانه 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Link
6️⃣8️⃣ 🎭 مـونـولــوگ قلــم صبـــور 🔻عنوان: دلتنگی با صدای تو شروع میشه (آروم، با صدایی بغضدار ولی پر از عشق) صداتو که میشنوم، همهچی یهو آروم میشه... خوب میشه... حتی دردام... حتی این لحظههایی که برام خیلی سخت میگذره... طاقتشو ندارم. تو یهجوری حرف میزنی... یه جورِ خوب. چطور بگم... وقتی میشنوم، حالی به حالی میشم، اصلاً عاشق زندگی میشم. میرم تو فکر، با خودم خیالبافی میکنم. یادته گفتی دلتنگیمون کوچیکه؟ راست گفتی... کوچیکه... ولی هر شب میاد یه گوشهی قلبم میشینه و دیگه جم نمیخوره... یهجوری جا گرفته و چسبیده که انگار نمیخواد بره. انگار دلتنگی... با صدای تو شروع میشه... ولی بیصدا ریشه میزنه. میشه باشی؟ میشه باشی و دیگه نری؟ بس نیست این همه دوری؟ بس نیست این همه دلتنگی؟ من فقط با صدای توئه که هنوز نفس میکشم... بیا... بیا و شیرین کن این تلخیه بیپایانِ زندگیمو. ✍🏻 نویسنده: نیما رفیعی 🔘 کانال : قلم صبور 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Link #مونولوگ #مونولوگ_بازیگری #متن_تست #متن_تست_بازیگری #متن_اتود #مونولوگ_احساسی #مونولوگ_رمانتیک
————————————————————— ♨️ متن مونولوگ 67 داخل لینک زیر: (روی متن آبی ضربه بزنید) قسمتی از متن: (کودک) "خب... حالا دیگه وقت قصهس! گوشدراز تو هم گوش بده وگرنه تنبیه میشی... این داستانمون دربارهی یه دختر کوچولوئه که توی خونشون دو تا آدم وجود داشتن، یکی مهربون، یکی بداخلاق." .... موضوع: کودکی که مورد آزار پدر قرار گرفته، همان رفتار را با عروسک هایش منعکس می کند. 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Link
0️⃣8️⃣ 🎭 دیـــالــوگ قلــم صبـــور 🔘 متن دیــالوگ : 🔻موضوع: دو دوست با دو دیدگاه (صحنه: دو نفر در یک کافه نشستهاند. یکی از شخصیتها(سارا)، مخالف حجاب و دیگری (نسرین)، موافق حجاب است. گفتگو آرام، اما با هیجان پیش میرود.) سارا: (با لحن عصبی) یعنی واقعاً فکر نمیکنی که با این کاراشون، به دخترا و زنای جامعه فشار میارن تا چیزی که خودشون میپسندن تحمیل کنن؟ چرا باید اونطوری لباس بپوشم که دوس ندارم؟ چرا نباید حق انتخاب داشته باشم؟ این یه اجباره! نسرین: (با آرامش، نگاهی مهربانانه به سارا میاندازد) ببین، من نمیگم که باید به زور حجاب داشته باشی. انتخاب باید آزاد باشه ولی نه همه جا. الان مهمونی یا خونتون و جاهای خصوصی، دولت نمیاد بگه چرا همچین لباسی پوشیدی. ولی حق بده فضای جامعه مکان خصوصی نیست، عمومیه. نمیتونیم بگیم هرچی دوس داریم میپوشیم به کسی هم مربوط نیست. سارا: (با اخم) ولی اینکه دیگران بهت بگن چی بپوش چی نپوش، واقعا چقدر انتخاب آزادانهست؟ من نمیفهمم چرا باید خودمون رو بپوشونیم که دیگران بپسندن یا به گناه نیوفتن. چرا به خودمون اجازه ندیم همونطور که هستیم، دیده بشیم؟ نسرین: (با لبخند ملایم) دیده شدن مهمه، ولی نه به هر قیمتی. الان حجابِ من، برای اینه که نشون بدم بیشتر از ظاهر و فیزیک، چیزهای دیگهای درون من هست که مهمه. به نظر من، حجاب یک روش محافظتیه. یعنی خودم رو از نگاههای سطحی و قضاوتهای بیمورد دور نگه دارم. سارا: (با کمی تردید) عجب، یعنی باور کنم تو دوس نداری از اندام و ظاهر یا تیپت کسی تعریف کنه؟ وقتی تو با اون چادر همه زیباییتو قایم کردی و هیچیت معلوم نیست، حتی تیپت، فایدش چیه؟ که بگن این دختر غیر از ظاهر و اندام ویژگی های دیگه هم داره؟ نسرین: (به آرامی) مگه من گفتم حجاب فقط به چادر سر کردنه؟ بدون چادرم میتونی حجاب داشته باشی و اگه تیپ برات خیلی مهمه، به تیپتم برسی. از طرفی الان مگه من با چادر نمیتونم در حد خودم تیپ سنگین بزنم؟ چادر یک انتخابیه که من به خاطر خودم دارم. من نمیخوام که بقیه فقط به ظاهر من نگاه کنند. من میخوام به عنوان یک انسان، به عنوان یه دختر یا خانم، با ویژگیهای خودم دیده بشم. وقتی میگم «حجاب»، منظورم این نیست که همه باید مثل من لباس بپوشن، از طرفی این انتخابم به من این آزادی رو میده که خودم باشم، بی اینکه نیاز باشه برای جلب توجه کسی تغییر کنم. سارا: (با لحن عصبی و کمی تعجب) آفرین منم همینو میگم، تو انتخاب خودتو داری منم میخوام انتخاب خودمو داشته باشم. چرا باید این آزادی رو از خودمون بگیریم؟ نسرین: (با نگاه مطمئن) نه، اینطور نیست. هیچکس نباید به زور چیزی رو بپوشه ولی انتخاب من با هنجارهای جامعه مشکلی نداره، ولی اون انتخابی که منظور تو هست حتی داخل کشورهای دیگه هم قفله. الان تو بری آمریکا میتونی خلاف مقررات اونا و هنجارهاشون لباس بپوشی؟ این اجازه رو بهت میدن؟ محیط عمومی برای همه هست و باید نسبت به فرهنگ و عرف و اعتقادات جامعه باشه. حجاب یه نوع آزادیه. آزادی از قضاوتهای ظاهری و نگاههای سطحی. من میخوام وقتی کسی به من نگاه میکنه، اول از همه به رفتار و اخلاقم توجه کنه، نه به اندام و ظاهرم. سارا: (با مکثی کوتاه، انگار در حال تفکر است) من چیکار به تو دارم، مگه میگم چادر سرت نکن. حرفای من چیز دیگس. حس میکنم حق انتخابم محدود شده. از طرفی هنوز فکر میکنم که حجاب فقط یه راه برای محدود کردن زنهاس... نسرین: (با آرامش و اعتماد به نفس) قبول ندارم. حجابِ من الان محدودیت نیست، یه محافظِ برام. محافظی برای ارزشهای درونی و حفظ حریم شخصی خودم. برای من این یعنی قدرت. نه محدودیت. سارا: (با لبخند سرد) خب، شاید برای تو اینطور باشه. چرا باید از نظر ظاهر و پوشش، کسی چیزی رو به من دیکته کنه. نسرین: (با لحنی ملایم، اما محکم) کسی به تو چیزی دیکته نکرده. ولی هرجایی پوشش خودشو میطلبه. الان تو لباس و پوششی که میری عروسی با لباسی که توی خونه هستی یا میری سر کار یا لباس دانشگاه یکیه؟ تو میای طبق مکانی که هستی یا میری، لباس میپوشی. غیر اینه؟ جامعه و محیط عمومی هم لباس مناسب خودشو میخواد عشقم. حالا تو چاییتو بخور یخ کرد. بعد مفصل باز حرف میزنیم عزیزم. (لحظهای سکوت. سارا کمی فکر می کند، اما همچنان هنوز به طور واضح با نظرات نسرین موافق نیست. نسرین با لبخند اشاره به چایی می کند.) ✍🏻 نویسنده: نیما رفیعی 🔘 کانال : قلم صبور 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Link
6️⃣6️⃣ 🎭 مـونـولــوگ قلــم صبـــور 🔘 متن مونولوگ : 🔻موضوع: بر منزلت خویش بیفزای 3️⃣0️⃣6️⃣ 💢عنوان: « بر منزلت خویش بیفزای» ▪️ژانر: «درام فلسفی» ▪️جنسیت: «خانم/آقا» ▪️سن برای اجرا: «بالای 25 سال» ▪️نویسنده: «نیما رفیعی» ▪️شماره: «306» برای گشتوگذار به شهری درآمدم... هرچیزی که به چشم دیدم، با دقت نگریستم تا راز مگویش را دریابم. درویشی را دیدم به کنجی، با جامهای کهنه و گیوهای پاره، کتابی بر دست و لبخندی بر لب ... سلام کردم و جویای حالش شدم. پرسیدم: زندگی را چگونه میبینی؟ گفت: «راضیم به رضای خدا.» گفتم: ای درویش! تو که با فلاکت زندگی میکنی، چرا چنین میگویی؟ چرا شکوه و شکایتی نداری؟ لبخندی زد و گفت: «زبان شکوه بر که برم؟ از که، به که شکایت کنم؟ پروردگارم چنین مقدر کرده، زبان شکایت که دردی دوا نمیکند. کوشی که نیاز است کردهام، منتها به فرجام نرسید... چنان که پیداست، تقدیر چنین بوده... حال نومید نیستم، دگر بار خواهم کوشید، و دگر بار چه کوششم ثمر دهد و چه ندهد، سپاسگذارم معبود خویش را، بر داده ها و نداده هایی که حکمتش بر من پوشیده است» پرسیدم: هیچ آرزو و آمالی نداری؟ خواستهای حتی اندک؟ گفت: «آرزو نه، اما... تنها خواسته ام آن است که، زنده باشم و زندگی کنم، تا بدان روز که نرنجانم خلقی را. چه با دست، چه زبان.» چون خردمندی فرزانه، پاسخی عالمانه داد. نخواستم بیش از این خلوتش را خراب کنم... از کنارش گذشتم. به تفرجگاهی رسیدم. جوانی را دیدم با سیمایی آراسته و جامهای فاخر، اما سخت در فکر فرو رفته بود. پرسیدم: جوان، چه چیز تو را اینگونه به تأمل واداشته؟ با دست دختری را نشان داد و گفت: «بین که چه زیبا و دلرباست...، دل در طلب تصاحب اوست...» گفتم: مبارک است! پس قصد ازدواج داری؟ با ریشخند جواب داد: «نه، فقط برای مدتی خوش باشیم!» ناخودآگاه اخمهایم در هم رفت، اما هیچ نگفتم. گذشتم. به محلی آرام رسیدم، گوشهای نشستم تا نفسی تازه کنم. در همین هنگام، جوانی را دیدم که پدر بر دوش میکشید و گام هایش، همچون نوازشی بود بر جانِ پدر. صدایش زدم: پسر، کجا میروی؟ با لبخندی گفت: «جایی نمیرویم. مدتی بود پدرم از خانه بیرون نرفته و دلش گرفته بود، گفتم او را بیرون بیاورم تا شهر را ببیند.» نگاهم به پاهای پدر افتاد. گویا مدتی بود که توان راه رفتن نداشت. یادم آمد به جوان اول که به دنبال هوسِ زودگذر، وقت به خُسران میگذراند. آن در خدمت خویش و این در خدمت غیر... آن لحظه، حقیقتی ژرف اما ساده، بر من روشن گشت: «از دل مشغولی های هر کس، مقام و منزلتش برمی آید.» حال میفهمم که چرا آن درویش، با آنکه هیچ نداشت، آرام بود. و چرا جوان ثروتمند، با آنکه همهچیز داشت، باز در تبوتاب چیزی بود که نداشت. زندگی آن چیزی نبود که فکر میکردم... چه بسیار زمان که به پوچی گذشت. دل مشغولی هایی که عمر از من ربود و بازگشتی نیست... باید سفر کوتاه کنم، برگردم و زندگیام را از نو بسازم. دیگر وقت درازی برای اسراف عمرم ندارم. 〰️〰️〰️〰️〰️📽🎭〰️〰️〰️〰️〰️ ✔️برای نقد اتود صوتی یا اتود تصویری، تمرین خود را در گروه مربوطه قرار دهید: 1) لینک گروه اتود صوتی(لمس کنید) 2) لینک کانال اتود تصویری(لمس کنید) ـــــــــــــــــــــــــــ📽🎭ــــــــــــــــــــــــــــــ #مونولوگ #مونولوگ_آرتیست #سفر #مسافرت #مونولوگ_تاریخی #درویش #لذت #راوی #مونولوگ_راوی #مونولوگ_تست #تست #تست_بازیگری #مونولوگ_بازیگری #متن_بازی ✍🏻 نویسنده: نیما رفیعی 🔘 کانال : قلم صبور 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Link
0️⃣8️⃣ ⛱ شعــــر و مونــولــوگ قلــم صبـــور 🔸موضوع: #افزایش_قیمت_دلار «اندر احوالات دلار » از خواب بیدار شد و خمیازهای کشید در یک دقیقه قیمت خود را دو تا پرید! بازار و کسب و کار همه قفل و ساکتاند هر کس که پول داشت، پرید و دلار خرید! نانوا نشست و گفت: «خمیرم گران شده!» «نانها به قیمت قبل و گندم گران شده» بابا به بچهاش که سراغ PS گرفت گفتا که ببخش و قولش پس گرفت سیخها، همه باهم نشسته در سکوت دیگ ها، همه ماتم، از فراق گوشت ما خنده میکنیم که غم شرمسار شود اما غمِ زمانه مگر شرمدار شود؟ اینک دلار، باز هم پریده است ما ماندهایم و سفرهای که تهیده است! ✍🏻 شاعر: نیما رفیعی 🔘 کانال : قلـم صـبـور 💥مونولوگ جدید در کانال «مونولوگ آرتیست» :👇🏻 65) موضوع: "بودن یا نبودن" 🔻قسمتی از متن: بودن یا نبودن… مسئله این است. راه کدام است و بیراهه کدام؟ آیا در تلاطم رنجها، باید ایستاد و نگریست؟ یا کمر همت برگزید و، عبور کرد از هر چه سختی و، کَجیست... 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Lin
#ظهور (صیحه آسمانی شنیده میشود) الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر... حق آمد و باطل نابود گشت؛ حقا که باطل همواره نابودشدنیست. ای اهل عالم، ای منتظران ظهور، این ندا، ندای جبرئیل امین است، این ندا از جانب الله است. ای مظلومان جهان، ای منتظران منجی موعود؛ پرچم عدالت، پرچم منتقم خون خدا، برافراشته شد. ای جهانیان، بشارت باد بر شما؛ لحظهی موعود فرا رسید. مژده باد بر جهانیان؛ مهدیِ زهرا آمد، امام قائم بر حق ظهور کرد ... من جبرئیلِ امین، این ندای الهی را از ملکوت اَعلی به گوش شما میرسانم. بشارت باد بر تمامی آدمیان؛ بشارتِ پایان ظلم و ستم، پایان حکومت طاغوتیان، و آغاز حکومت امام زمان. این ندا، حجتیست بر همگان، تا بدانند که حق با آل محمد است و قائم آل محمد(ص)... ای مومنان... ای جهادگرانِ راهِ حق... ای بندگان خدا... اینک که پرچم عدالت برافراشته شد، به سوی امامِ خود بشتابید و در زیر سایهی پرچم آن گرد آیید. این پرچم، نشانهی رحمت الهی و نویدبخش رهایی از ظلم و ستم است. با ایمان و اخلاص و ارادهای استوار، در مسیر حق گام بردارید و برای یاری امام زمان خود بشتابید. ✍🏻نویسنده:نیما رفیعی 🔅@QalameSabur
6️⃣3️⃣ 🎭 مـونـولــوگ قلــم صبـــور 🔘 متن مونولوگ : 🔻 «#یکم_دیگه_طاقت_بیار» (روی پلههای یک خانه یا نیمکتی در خیابان نشسته، دستهایش را به هم قفل کرده و به روبهرو خیره شده. بعد از چند لحظه نفس عمیقی میکشد، به مخاطب نگاه میکند و شروع به صحبت میکند.) میدونی سختترین لحظهی زندگی کِیه؟ اون لحظهای که حس میکنی دیگه نمیتونی… که دیگه هیچ راهی نمونده، که انگار همه درا به روت بسته شده. اون لحظه که با خودت میگی «دیگه تمومه، من از پسش برنمیام.» ولی میدونی چیه؟ همون لحظه، دقیقاً همون لحظه، یه چیزی ته دلت هست که نمیذاره تسلیم شی. یه چیزی که آروم تو گوشت زمزمه میکنه: «بمون… یه کم دیگه طاقت بیار… یه قدم دیگه بردار.» زندگی همیشه سختی داره، همیشه یه جایی کم میاری، همیشه یه جایی فکر میکنی که این آخر خطه… ولی هیچوقت آخر خط نیست. شاید خسته باشی، زخمی باشی، دلت شکسته باشه، ولی اگه فقط یه قدم دیگه برداری، اگه فقط یه روز دیگه طاقت بیاری… یه روزی میرسه که میفهمی همه اون سختیها، همه اون دردها، فقط داشتن تو رو قویتر میکردن. همه چی میگذره… غم، سختی، شبای طولانی، روزای بیامید… همهشون یه روزی تموم میشن. ولی چیزی که ازشون میمونه، تویی. تویی که بعد از همهی اینا، هنوز ایستادی، هنوز داری ادامه میدی. پس اگه حس میکنی دیگه نمیتونی، فقط یه چیزو به خودت بگو: «یه کم دیگه طاقت بیار.» چون شاید فردا، همون روزی باشه که زندگیت از این رو به اون رو میشه. ✍🏻 نویسنده: نیما رفیعی 🔘 کانال : قلم صبور 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Link
〰️〰️ 🎭 مـونـولــوگ قلــم صبـــور 🔘 جهت عدم تکرار مونولوگ هایی که در چند روز اخیر در کانال «مونولوگ آرتیست» قرار داده شده و برای افرادی که عضو آن کانال نیستند، می توانند برای دسترسی به مونولوگ ها، از لینک های زیر استفاده کنند: 56) موضوع: تست بازیگری 57) موضوع: فیلم اولی 58) موضوع: فالگیر 59) موضوع: قول مادر 60) موضوع: زنگ انشاء 61) موضوع: رهایی از گذشته 62) موضوع: بحران خنده گرفتن از تماشاگر ✔️ برای استفاده از لینک ها، روی موضوعاتی که به رنگ آبی هستند، ضربه بزنید یا لمس کنید. ✍🏻 نویسنده: نیما رفیعی 🔘 کانال : قلم صبور 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Link
5️⃣5️⃣ 🎭 مـونـولــوگ قلــم صبـــور 🔘 متن مونولوگ : 🔻 موضوع: #موکب_مسیحیان (ولادت حضرت عباس) (دختر در حالت نامتعادل و ناخوش در حال قدم زدن و نزدیک شدن به موکب مسیحیان برای ولادت حضرت عباس(ع) است. صدای بوق ماشینها و سر و صدای جشن به وضوح به گوش میرسد. او با عصبانیت زیر لب غر میزند، به طور واضحی از وضعیت اطرافش ناراضی است.) این چه وضعیه؟! واقعا مسخرهست! خیابون قفل شده سر این مسخره بازیشون. یه روز نمیذارن روح و روان آدم آروم باشه. یکی نیست بهشون بگه آخه تولد یه عرب به شما چه، شماها که حتی مسلمونم نیستید. این عرب پرستیشون داره حالمو بهم میزنه. خیلی پول دارین بدین به اون بدبخت بیچاره ها حداقل. کم بدبختی داریم حرص اینارو هم باید بخوریم. دلار شده ۸۴ تومن، تورم بیداد میکنه، مردم محتاج نون شبشونن اونوقت اینا دارن پول هدر میدن برای جشن عربا [همینطور که زیر لب غر میزند از شلوغی فاصله میگیرد و نزدیک یک خیابان خلوت، در حال عبور از عرض خیابان] اه لعنتی، از عصر تا حالا این سرگیجه ول کن ما نیس، توو این وضعیت همینم کم بود. اه اه (در حال عبور از خیابان چشمانش سیاهی میرود و وسط خیابان بیهوش روی زمین میافتد، از دور ماشینی با سرعت در حال نزدیک شدن است. دختر در همان حالت بیهوشی مردی را میبیند با هیکل درشت و با ردای سبز و چهره ای نورانی ) دخترم، ببخشید امشب برای تولدم اذیت شدی. ولی الان باید زود بلند شی. درسته از من خوشت نمیاد، اما عمو هواتو داره. زود بلند شو دخترم، حرکت کن تا اتفاقی نیوفتاده.پاشو عمو، پاشو (مقداری آب از مشک آبی که همراهش است روی صورت دختر میریزد) (دختر با ترس و لرز به هوش میآید. نور چراغ و بوق ممتد ماشین او را متوجه خطر میکند. به محض اینکه با هر زحمتی با غلت زدن خودش را کنار میکشد، ماشین به سرعت از کنارش عبور میکند. دختر همانطور که شوکه و مضطرب روی زمین نشسته، متوجه خیس شدن صورت و قسمتی از لباسش میشود. تازه میفهمد چه اتفاقی افتاده و ناجی خود را میابد. قطرات اشک عین باران سرازیر است و شرمندگی در صورتش موج میزند) [با صدای لرزان و اشکآلود:] ببخشید عمو...ببخشید که بیادبی کردم... اگه نبودی شاید الان من.... بخدا که خجالت کشیدم از حرفام. حالا میفهمم چرا حتی مسیحی ها هم دوسِت دارن. (دختر با حال دگرگون و چشمانی بارانی در حال برگشت به مراسم جشن. عمو عباس منتظر است) ✍🏻 نویسنده: نیما رفیعی 🔘 کانال : قلم صبور 〰️〰️〰️🔅〰️〰️〰️〰️〰️ ⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️⚪️⚫️ 🔅 @QalameSabur 🔺 Channel Link