- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 48
- 1/48двое суток
- 55
- 1/72трое суток
- 59
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آب های زیر زمینی شهر هرات هر روز از روز قبل کرده شور تر و آلوده به مدفوع میشود، ریاست صحت عامه اصلا کاری در این زمینه انجام نمیدهد، البته انتظاری هم نمیرود کاری انجام دهند. مردم روز به روز بیشتر از این آب آلوده استفاده میکنند و مردم دچار مریضی های گوناگون پوستی، کلیوی و ... شده است و خواهد شد. به دوستان که در هرات هستند، پشنهاد میکنم لطفا چاههای که برای فاضلاب خود درست میکنید، از نوع سپتیک درست کنید. در ضمن آب تصفیه کن برای خود خریداری کنید، تا دچار مریض های گوناگون نشوید...
فعلا این کتاب ها را برای مسافرت به سمت دایکندی خریداری کرده ام.
بین دروازه ملک تا چوک شهر نو هرات، در راهرو چند تا آدم آلاف بیکار نشسته است، هر کسی را که بفهمد تازه از ولایت های دیگر وارد هرات شده است را صدا می زند روی تان لکه دارد ما دوای برای لکه صورت تان داریم، دوستان عزیز متوجه این آداما باشید اینها یک گروه بسیار حرفه ای و در عین حال دزد ماهری هستند به محض اینکه سر تان را گرم کنند، حتما چیزی از شما بر می دارند و فرار میکنند. هر موقع در باره لکه صورت تان حرفی زد، فقط، یک جمله کوتاه بگویید ( به تو ربطی ندارد) همین جمله چهار حرفی دهن گشاد آنها را می بندد.
راستش چند مدتی میشه زندگی ام خیلی یک نواخت شده، اکثر اوقات ام را داخل اکسپلور می چرخم، گوشه نشین تر شده ام، و کمی پر خاشگر، از سر صدا اصلا خوشم نمیآید، و از آدما فاصله بیشتر می گیرم.
راستش چند مدتی میشه زندگی ام خیلی یک نواخت شده، اکثر اوقات ام را داخل اکسپلور می چرخم، گوشه نشین تر شده ام، و کمی پر خاشگر، از سر صدا اصلا خوشم نمیآید، و از آدما فاصله بیشتر می گیرم.
سیل از مهاجران که از کشور مراکش وارد اسپانیا شدند را دیدید؟؟؟
سیل از مهاجران که از کشور مراکش وارد اسپانیا شدند را دیدید؟؟؟
هه. روح من زیبا بود. تو در آن رنج کاشتی.
ما بخواهیم یا نخواهیم، زبان نسل آینده ما انگلیسی است، نه هزارگی و نه فارسی، انرژی خود را در نزاعهای بیهوده هدر ندهیم.!!!!!
کانکور بدون دختران!!!
без подписи
ساختمان یک مکتب با نمای زیبا در دور ترین نقطه دایکندی. ندک- میرامور _____ عکاس: Ebrahim Hoshmand
بعد از مدتها از جهنمی بنام افغانستان سلام!!
بیکاری در حد اعلای خود رسیده، دزدی هم که هیچ نگو، آدم کشی، هر روز،می شنویم که آنجا کشته شد،،جسد دختری پیدا شد و... نمی دانم مردم تا چی وقت صبر میکنند!
جمله ای خیلی عجیب و شاید ترسناک هانا آرنت... هیچ چیز خطرناک تر از این نیست که مردم فکر نکنند.
без подписи
تا هنوز به سه کشور سفر کرده ام، یک بار قاچاقی به ایران وقت سقوط! دو بار با پاسپورت به ایران یک بار به کشور عراق خصوصا به اقلیم کردستان عراق اریبل و دو بار به کشور ترکیه بطور قاچاقی که هر دو بار مرا رد مرز کردند، به ایران از بین همین سه کشوری که سفر کرده ام، کشور ایران را خیلی غنی تر دیدم از هر لحاظ عالی بود برایم، هر کجای ایران قدم بزنی با یک شگفتی روبرو میشوی، تنوع فرهنگی، زبانی غذایی و... در ایران یک جا را خیلی دوست دارم، میدان انقلاب را... انگار آنجا نام دیگر از بهشت است، پر از کافه، کتاب و آدمای فرهنگی، شاعر، نوسنده و با ادبان و.... خدا کند بتوانم به کشور های بیشتر سفر کنم و بیشتر به تجربیات خود بیفزایم....
جا ها و مکان های زیادی را در لیست دارم که یک بار به آنجا سفر بروم. اما افسوس که در افغانستان متولد شدم و هیچ کشوری حاضر نیست ما را بعنوان یک توریست با پاسپورت ما بپذیرد،بلکه بعنوان یک تروریست میشناسد.
هدف از زندگی؟؟؟ بدون در نظر گرفتن موقعیت جغرافیایی!!
دقیقهها کم کم به شروع امتحان نزدیک میشد. از سمت پایین نرسیده به دروازهی دانشگاه هرات در لابلای چپتر حسابرسی غرق بودم، حسابرسی چیست؟ انواع حسابرسی؟ چرا حسابرسی در یک کشور نیاز هست؟ و... ناگهان یک آشنا از جلوی چشمانم، به سمت بالا رد شد. دلم از جا کنده شد، انگار چیزی مثل چکش بر سینه ام کوبیده باشد، سوزش عجیبی در درون خود حس کردم. مثل زخم تازهی تازهی که سر باز کرده باشد و نمک هم رویش پاشیده باشد. به سمت او به طرف بالا که قبلن سرویسهای دانشگاه اطراق میکردند رفتم. در آن لحظه سرک منتهی به تخت سفر زیبا شد حتا صدای غر غر موترها سمفونی زیبایی از خود منتشر میکرد. بوی که از ساندویج خانههای روی بروی دانشگاه خیابان را پر کرده بود، در آن لحظه مثل عطر خوشبوی زنانه شده بود. نزدیک اش رسیدم آره خودش بود؛ آشنای قدیمی من. اما مثل آن آدم سابق که میشناختمش نبود، باور نکردم که او باشد، عینک دودی، بینی نازک و کومههای نازکاش، همه چیز ثابت میکرد که او باشد. او ناگهان عینک اش را کشید، به چشم هایش،زل زدم. چشمهای گندمیاش، پف کرده بود، نشان از بیخوابی و گریه داشت. دقیق تر شدم، لاغر تر از قبل وجودش مینمایایند. کمی مشکوک به خودم شدم، به خاطراتیکه قبلن از آن داشتم. او فقط مرا مینگریست، راستش مطمئن نبودم خودش باشد. در بین انبوه از تردید نزدیک تر رفتم، ژرفتر نگاهش کردم. آری خودش بود... پروین من! من اصلن تا به حال تصویر چنین حالتی را از آن نداشتم. او را یک شخص مغرور، شوخ طبع، زیبا در ذهن خود حک کرده بودم. مثل مونالیزای داوینچی روی دیوار موزه لوور پاریس. او برایم همان حکم مونالیزای زیبا را داشت. همیشه از دیدن اش به حیرت و شگفتی میافتادم. و خالق چنین اثری را میپرستیدم. اما امروز پروین غمگمین بود، افسرده بنظر میرسید. مونالیزای من درد میکشید، بیخوابی کشیده بود... در دلم گفتم کاش من جای تو بودم و تو را در چنین حالتی نمیدیدم. او از پهلویم راهش را گرفت سمت جادهی عمومی رفت از دنبال اش راه افتادم. با خود گفتم نمیتوانم تو را در چنین حالتی تنها بگذارم. مونالیزای درونم حالت افسرده را به خود گرفت. مرا اندوه ناک کرد. یک دفعه کسی به شانهی راستم با دست اش کوبید، دیدم علی بود گفت عیسی کجا داری میروی، دو دقیقه به امتحان مانده زود شو برویم، که از امتحان نمانیم. گفتم خودش بود، او بود امروز دانشگاه آمده بود، پروین من امروز دانشگاه آمده بود. گفت کی را موگی دیوانه نشو، دروازه دانشگاه بر روی دختران بسته است. دختران نمیتواند دانشگاه بیاید، توهم زدهی رفیق. گفتم اگر باور نداری ببین کنار جادهی عمومی ایستاده است. گفت چه کسی را موگی، کسی آنجا نیست، توهمی شدی رفیق! دیدم او کنار جاده نبود، او رفته بود، تپش دلم بیشتر شد. یک بار دیگر پروین من بدون اینکه حتا یک کلام باهاش حرف بزنم از جلوی چشمانم رفت. گفتم از سمت پایین خودم باهاش آمدم، علی گفت نه بابا دیدم به سمت بالا میآیی از دنبالت آمدم، اما هیچ کسی باهات نبود و یا اینکه تو از دنبال اش راه آمده باشی هیچ کسی نبود رفیق. کم فانتزی بزن! سر امتحان هفت دقیقه دیر تر به حاضر شدیم، تنها چیزی که در ذهنم میآمد، چهرهی غمگین، چشمان پف کردهی پروین بود. هر چیزی که مینوشتم او در آن جاری میشد، تمرکز نداشتم. هیچ چیزی بیادم نمیآمد. زمان امتحان کم کم رو به اتمام بود، برگه امتحان را که گفته بود حسابرسی را شرح دهید. برگه امتحان را بدون هیچ خط،خوردگی سفید،تحویل دادم. او آمده بود، گریه کرده بود، افسرده بود، من هیچکاری برایش،نتوانستم انجام بدهم. من غمگینم، دارم خود خوری میکنم، دارم درد میکشم.....