tgindex
ر

روشنگران عصر جدید

Статистика
@ROSn1020английский

https://chat.whatsapp.com/FwQmzHYKf3RA8745EFXGcn

Последний пост
4 авг.
Последнее чтение
ещё не заходили
Постов за неделю
0
Всего постов
31
Тип
открытый
Язык
английский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
217
−2 за 4 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
174
31 постов
Вовлечённость
80,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 31
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
34
1/48двое суток
38
1/72трое суток
42

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 🌿بخشش رو بخش کرد و محبت رو پخش! همین‌طور که دارین پیرتر میشین، میفهمیدکه دو دست دارین: یکی برای اینکه به خودتون کمک کنین و دومی ‌برای کمک به دیگران... آدری هیبورن🍎 اول صبی ، جیگرم حال اومد و دلم رفت براش .

  • 📜پنج عادت ساده که میتونه رابطه‌ات رونجات بده ، گاهی مشكل، كمبود عشق نيست...كمبود اين عادت هاست. - ١. بيشتر گوش بده ، كمتردفاع كن همه دوست دارن شنيده بشن. گاهی شريک عاطفيت راه حل نمى خواد، فقط مى خواد دركش كنى. -۲.ازتشكر كردن غافل نشو ، رابطه ها معمولاً با اتفاقات بزرگی خراب نمیشن. با نادیده گرفتن كارهاى كوچیک آسيب میبینن - ٣. اختلاف رو عقب ننداز مشكلى كه درباره ش حرف زده نشه، معمولاً خودش حل نمیشه - ۴. زمان دونفره بساز حتى ۱۵دقيقه گفتگوی واقعى،ازساعت ها كنارهم بودن بدون ارتباط ارزشمندتره. - ۵. دراوج عصبانيت تصميم نگیر بعضى جمله ها در چند ثانيه گفته مى شن، اما سال ها درذهن میمونن 🦋🩵🦋

  • без подписи

  • مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست  کمکش کند تا خانه اش را بفروشد، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه  کند. دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحبخانه خواند. خانه ای زیبا که در باغی بزرگ و آرام قرار گرفته، بام سه گوش، تراس بزرگ مشرف به کوهستان، اتاق های دلباز و پذیرایی و ناهار خوری وسیع، کاملا دلخواه برای خانواده های بچه دار. صاحب خانه گفت دوباره بخوان! مرد اطاعت کرد و متن آگهی را دوباره خواند و صاحب خانه گفت : این خانه فروشی نیست!!! در تمام مدت عمرم میخواستم جایی داشته باشم مثل این خانه ای که تو تعریفش را کردی ، ولی تا وقتی که تو نوشته هایت را نخوانده بودی نمی دانستم که چنین جایی دارم. خیلی وقت ها نعمت هایی را که در اختیار داریم را نمی بینیم چون به بودن با آنها عادت کرده ایم ، مثل سلامتی، مثل نفس کشیدن، مثل دوست داشتن، مثل پدر، مادر، خواهر و برادر، فرزند، دوستان خوب و خیلی چیزهای دیگه که بهشون عادت کردیم. 🎖قدر داشته های خود را بدانیم.

  • без подписи

  • من همچنان هر روز کیسه را می‌گذاشتم و او می‌آمد و برمی‌داشت؛ بدون اینکه مرا بشناسد و بدون اینکه من حتی نامش را بدانم. حتی وقتی پس از سال‌ها بازنشسته شدم، این کار را ترک نکردم. خودم به همان محل می‌رفتم، غذا و پول را می‌گذاشتم و از دور پنهان می‌شدم تا او را ببینم. این کار بخشی از زندگی‌ام شده بود؛ شاید زیباترین کاری که در عمرم انجام داده بودم. اما مدتی بعد اتفاقی افتاد که مرا نگران کرد. زن دیگر نیامد. یک روز گذشت. دو روز. یک هفته کامل. کیسه همان‌جا می‌ماند و کسی به آن دست نمی‌زد. ترس وجودم را فرا گرفت و قلبم می‌گفت اتفاق بدی افتاده است. از مردم محله سراغش را گرفتم، اما نامش را نمی‌دانستم. فقط می‌گفتم: «آن زنی که کنار سطل زباله می‌آمد.» مردم با تعجب نگاهم می‌کردند. پس از پرس‌وجوی فراوان، پیرمردی مرا به خانه‌ای قدیمی در انتهای خیابان راهنمایی کرد و گفت: «شاید منظورت ام خالد باشد. بیوه بود و بچه‌های زیادی داشت، اما مدتی است دیگر او را ندیده‌ایم.» به آن خانه رفتم و قلبم به شدت می‌تپید. خانه‌ای بسیار ساده بود. درِ کهنه و دیوارهای فرسوده داشت. در زدم. جوانی حدود بیست ساله در را باز کرد. لباس‌های تمیز و چهره‌ای محترم داشت، اما با تعجب نگاهم می‌کرد. پرسیدم: «آیا ام خالد اینجا زندگی می‌کند؟» چهره‌اش فوراً تغییر کرد و گفت: «شما مادرم را می‌شناختید؟» با صدایی لرزان گفتم: «من… از دور به او کمک می‌کردم.» در را بیشتر باز کرد و مرا به داخل دعوت نمود. وقتی وارد شدم، عکس همان زن را روی دیوار دیدم؛ اما دور آن نوار سیاه عزاداری کشیده شده بود. پیش از آنکه چیزی بگوید، همه چیز را فهمیدم. جوان با صدایی اندوهگین گفت: «مادرم دو ماه پیش از دنیا رفت.» پاهایم سست شد. روی نزدیک‌ترین صندلی نشستم و اشک‌هایم بی‌اختیار جاری شد. جوان گفت: «قبل از فوتش همیشه از مردی حرف می‌زد که او را نمی‌شناخت؛ مردی که برایش در یک کیسه سیاه غذا و پول می‌گذاشت. می‌گفت این مرد فرشته‌ای است که خدا برای فرزندانم فرستاده است.» نتوانستم حرفی بزنم. سپس دختری وارد شد و جعبه کوچکی آورد و گفت: «مادرم چیزی برای صاحب کیسه سیاه گذاشته بود و گفته بود اگر روزی آمد، آن را به او بدهید.» جعبه را با دستانی لرزان باز کردم. داخل آن یک نامه قدیمی تا شده، چند سکه کوچک و عکسی از کودکانش در دوران خردسالی بود. نامه را باز کردم. با خطی خسته نوشته بود: «به مردی که پیش از سیر کردن فرزندانم، کرامت مرا حفظ کرد… من نام تو را نمی‌دانم، اما خدا تو را می‌شناسد. من از شرم در میان زباله‌ها دنبال غذا می‌گشتم، اما تو کاری کردی که به خانه بازگردم، گویی خودم غذا را خریده‌ام. تو فقط مرا از گرسنگی نجات ندادی؛ بلکه فرزندانم را نیز از دیدن شکسته شدن مادرشان حفظ کردی. مرا ببخش که در زمان حیاتم نتوانستم از تو تشکر کنم. بعد از مرگم برایم دعا کن.» نتوانستم ادامه نامه را بخوانم؛ از شدت گریه. اما شگفتی اصلی فقط نامه نبود. بزرگ‌ترین پسر گفت: «عمو جان! شما نمی‌دانید چه کردید. پولی که برای مادرم می‌گذاشتید باعث شد درس‌مان را ادامه دهیم. من اکنون معلم هستم، خواهرم پرستار است و برادرم مهندس شده. همه ما بزرگ شدیم در حالی که مادرم همیشه می‌گفت: صاحب کیسه سیاه را هرگز فراموش نکنید.» بیشتر گریه کردم. زیرا هرگز نمی‌دانستم غذایی که در یک سطل زباله می‌گذاشتم، روزی سرنوشت یک خانواده کامل را تغییر خواهد داد. سپس جوان دستم را گرفت و گفت: «مادرم وصیت کرده بود اگر روزی شما را پیدا کردیم، فقط یک جمله به شما بگوییم: شما از باقی‌مانده دارایی‌تان به ما ندادید… شما به ما زندگی بخشیدید.» آن روز از خانه‌شان بیرون آمدم، در حالی که انسان دیگری شده بودم. من فقط یک رفتگر ساده بودم؛ نه ثروتی داشتم و نه مقامی. اما فهمیدم که مهربانی اگر از دل برخیزد، می‌تواند به جاهایی برسد که انسان هرگز تصورش را نمی‌کند. از آن روز به بعد، هرگاه سطل زباله‌ای می‌بینم، فقط زباله نمی‌بینم. مادری را می‌بینم که برای فرزندانش به دنبال غذا می‌گشت. و کیسه سیاه کوچکی را می‌بینم که به دری برای نجات تبدیل شد. و با خود می‌گویم: شاید انسان برای تغییر زندگی دیگران نیازی به ثروتمند بودن نداشته باشد؛ گاهی کافی است درد مردم را ببیند، بی‌آنکه آبروی آنان را ببرد. آیا تصور می‌کنید یک کمک کوچک و پنهانی بتواند آینده هفت کودک را بسازد؟ و آیا پاداشی بزرگ‌تر از حفظ کرامت انسانی وجود دارد که حتی نام شما را هم نمی‌داند؟»

  • 💔 داستانی واقعی که در مصر رخ داده است رفتگر شهرداری هر روز یک کیسه غذا و مقداری پول داخل سطل زباله می‌گذاشت تا مادری فقیر مجبور نباشد برای پیدا کردن غذا جلوی چشمان فرزندانش در میان زباله‌ها جستجو کند… اما نمی‌دانست روزی که آن زن دیگر نیاید، رازی آشکار خواهد شد که او را چنان به گریه می‌اندازد که هرگز در عمرش چنین گریه نکرده بود. صاحب این داستان می‌گوید: سال‌های زیادی پیش، در یکی از محله‌های دورافتاده به عنوان رفتگر کار می‌کردم. ما گروهی شش نفره بودیم که هر صبح با یک کامیون کوچک برای خالی کردن سطل‌های زباله‌ای که مقابل خانه‌ها قرار داشت، به اطراف محله می‌رفتیم. کار سخت و خسته‌کننده بود، بوی زباله‌ها آزاردهنده بود و مردم از کنار ما عبور می‌کردند، انگار اصلاً وجود نداشتیم. اما من راضی بودم و با خود می‌گفتم: «روزی حلال، هرچقدر هم سخت باشد، از دست دراز کردن نزد مردم باارزش‌تر است.» روزی طبق معمول به محله‌ای آرام رسیدیم. هر کارگر به سمت سطلی رفت تا آن را در کامیون خالی کند. من نیز به یکی از سطل‌ها در انتهای خیابان نزدیک شدم، اما ناگهان ایستادم. زنی را دیدم که کنار سطل ایستاده بود و با دستانی لرزان در آن جستجو می‌کرد. باقیمانده غذاها را در کیسه‌ای کهنه جمع می‌کرد. پشت سرش هفت کودک ایستاده بودند؛ چهار پسر و سه دختر. چهره‌هایشان رنگ‌پریده بود و نگاهشان به دستان مادرشان دوخته شده بود؛ گویی در میان زباله‌ها منتظر معجزه‌ای کوچک برای نجات بودند. در جای خود خشک شدم. نمی‌خواستم نزدیک شوم تا خجالت‌زده نشود و نمی‌خواستم صدایی بلند کنم تا همکارانم او را نبینند. فقط از دور ایستادم و نگاهش کردم، در حالی که اشک چشمانم را می‌سوزاند. او با عجله و شرمندگی جستجو می‌کرد؛ تکه‌ای نان، کمی سبزیجات و باقی‌مانده غذایی پیچیده در کاغذ را برمی‌داشت، سپس با ترس اطراف را نگاه می‌کرد؛ گویی فقر جرمی بود که باید پنهان می‌شد. وقتی کارش تمام شد، دست کودکانش را گرفت و با شتاب رفت؛ انگار می‌خواست پیش از فرار از بوی زباله، از نگاه‌های مردم فرار کند. بعد از رفتن او، به سطل نزدیک شدم و در حالی که اشک‌هایم را پاک می‌کردم، باقی‌مانده غذاهای آلوده‌ای را که جا گذاشته بود دیدم. احساس کردم قلبم شکسته است؛ زیرا خودم پدر بودم و می‌دانستم گرسنگی کودک و نگاه او به پدر یا مادرش چه معنایی دارد. روز بعد، در همان ساعت به همان محله بازگشتیم. از کامیون پایین پریدم و قبل از رسیدن همکارانم به آن سطل دویدم. می‌ترسیدم کسی او را ببیند و با حرف یا نگاهی تحقیرش کند. او دوباره آنجا بود. همان زن. همان کودکان. همان شرمندگی. و همان گرسنگی بی‌رحم. مثل روز قبل عمل کرد و من از دور ایستادم تا از کرامتش در برابر نگاه مردم محافظت کنم. وقتی رفت، تصمیم گرفتم کمکش کنم؛ اما به شکلی که احساس حقارت نکند. به خانه برگشتم و به همسرم گفتم: «برای فردا غذای زیادی آماده کن؛ نان، برنج، مرغ اگر بود، و هر چیزی که بتوانیم داخل یک کیسه بگذاریم.» همسرم پرسید: «برای چه کسی؟» گفتم: «برای مادری که برای سیر کردن فرزندانش در زباله‌ها دنبال غذا می‌گردد.» همسرم لحظه‌ای سکوت کرد، سپس به آشپزخانه رفت. صبح روز بعد یک کیسه بزرگ سیاه به من داد که داخل آن غذای تمیز و مرتب و مقداری نان گذاشته بود. من هم مبلغ کمی پول در آن قرار دادم. از راننده خواستم ابتدا به همان محله برویم. پیش از آمدن زن، به سمت سطل دویدم، کیسه را در جای مشخصی داخل آن گذاشتم و کمی دور شدم. چند دقیقه بعد زن همراه فرزندانش آمد و طبق معمول شروع به جستجو کرد. ناگهان کیسه را پیدا کرد. با احتیاط آن را باز کرد و وقتی غذای تمیز و پول را دید، دستش در هوا متوقف شد. با تعجب و ترس اطراف را نگاه کرد، سپس کیسه را به سینه‌اش فشرد و بی‌صدا گریست. اما کودکانش با چشمانی درخشان به غذا نگاه می‌کردند؛ گویی تمام عید را در آن کیسه سیاه دیده بودند. آن روز چیزی از زباله‌ها برنداشت. کیسه را برداشت و در حالی که اشک‌هایش را با گوشه روسری پاک می‌کرد، رفت. من پشت کامیون ایستاده بودم و گریه می‌کردم، اما شادی‌ای داشتم که قابل توصیف نبود. از آن روز به بعد، هر صبح همین کار را تکرار می‌کردم. غذا و پول را در یک کیسه سیاه داخل همان سطل می‌گذاشتم و پیش از رسیدن او دور می‌شدم. از دور نگاهش می‌کردم که کیسه را برمی‌دارد. شادی را در چشمان کودکانش می‌دیدم و با احساسی وصف‌ناپذیر به کارم برمی‌گشتم. در پایان هر ماه نیز تقریباً نیمی از حقوقم را برایش می‌گذاشتم. حقوقم زیاد نبود، اما با خود می‌گفتم: «من خانه، همسر و سرپناه دارم؛ اما او هفت فرزند دارد و گرسنگی‌ای که منتظر نمی‌ماند.» ماه‌ها گذشت. در ابتدا زن همراه هفت فرزندش می‌آمد، اما بعد از مدتی تنها می‌آمد. خوشحال شدم و با خود گفتم شاید بچه‌ها به مدرسه رفته‌اند یا شاید نمی‌خواهد فرزندانش او را کنار سطل زباله ببینند.

  • سلام روزتون بخیر و خوشی

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • روزتون بخیر و خوشی

  • без подписи

  • خواننده : گوگوش نام ترانه : گل غم 🎼🎼 پخش : آونگ @khateratekohan

  • خواننده : فیروزه نام ترانه : اگه باشی 🎼🎼 @khateratekohan

  • و ما بیش از آن‌کـه سوگوارِ آنچه شنیده‌ایم باشیم عزادارِ آن چیزهایی هستیم که با چشم‌های خود دیده‌ایم ما را غیر از ایـران، هیچ مگو... 😭🥀

  • без подписи

  • без подписи

  • ‏باتوهستم هرڪجا هستم ‏''رفتم '' ‏خاطره_هاے زیر خاڪے ‏‌خوانندہ‌ خدایگان‌‌ آواز‌ایران ⁧(هایده)😍 https://t.me/bazm_m

  • без подписи