tgindex
رهایی
@RahaeepoemВидеоперсидский

شعر ادبیات توییت موزیک فیلم Admin : @alirezaa884

Последний пост
28 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
31
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Видео
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
117
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
191
31 постов
Вовлечённость
163,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 31
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
25
1/48двое суток
28
1/72трое суток
30

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • شنبه روز بدی بود فرهاد

  • من که جز هم‌نفسی با تو ندارم هوسی با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی زنده ام بی تو و شرمنده ام از خود هرچند که دمی از سر رغبت نکشیدم نفسی ناامیدم مکن از صبر و بگو می‌آید عادل ظلم ستیزی، ملک دادرسی به کجا پَر بکشد در هوس آزادی آنکه از بال و پرش ساخته باشد قفسی من کسی جز تو ندارم که به دادم برسد می‌توانی مگر ای عشق به دادم نرسی ! #فاضل_نظری

  • 🎼 روزبه بمانی - آخرالزمون آهنگساز: حامد حسینی ترانه‌سرا: روزبه بمانی تنظیم‌کننده: سعید زمانی کاور: مصطفی گرمان 🎼 Roozbeh Bemani -Akharozamoon Lyricist: Roozbeh Bemani Composer: Hamed Hosseini Arrangement: Saeed Zamani Cover: Mostafa German 🌐 🌐  @RoozbehBemaniOfficial

  • بی‌تاب، بی‌خواب، بی‌عشق... یک نامه‌ی بی‌نشانی! جز زخم‌هایم چه مانده، از سال‌های جوانی؟ کردند در خون پَرم را، چشمان ناباورم را آن دوستان که سَرم را کندند با مهربانی! از جمع، بیگانه ماندم، یک‌عمر دیوانه ماندم محبوس در خانه ماندم با سایه‌هایی روانی تنهای در هر تجمّع، دل‌خسته از هر تنوّع مانند حسّ تهوّع در محفل شعرخوانی تنها رفیق صمیمی، نوشابه‌های رژیمی یک کارمند قدیمی، در قسمت بایگانی یک‌عمر در جستجو ماند، بغضی که در خود فروماند فریاد من در گلو ماند، لعنت به این ناتوانی! خود را به دیوار می‌زد، این قلب که می‌ستیزد ای کاش روزی بریزد، این خانه‌ی باستانی انسان درمانده‌ای بود، مهمان ناخوانده‌ای بود سرباز جامانده‌ای بود از جنگ‌های جهانی در آینه شکل من بود، ترکیبی از مِهر و خشمم که زل زده توی چشمم یک‌عمر با بدگمانی شب بود در حجم کوله، گل بود در متن لوله! تبدیل شد به گلوله، با اتفاقی زبانی!! خشم و جنون را به غم ریخت، شب را سرِ صبحدم ریخت کل جهان را به هم ریخت، در پیچشی داستانی! با سال‌ها بی‌قراری، از هر بهشتی فراری ترجیح می‌داد باشد در دوزخی جاودانی با جای هر زخم خندید، از هیچ‌چیزی نترسید نسلی که یک‌عمر رقصید با بوق آتش‌نشانی سید مهدی موسوی

  • از تنم تا تنش یک وجب بود وقت چسبیدن لب به لب بود عقل! امّا جدایی‌طلب بود بود! اما دخالت نمی‌کرد! عشق ِمن، لکه‌ی دامنش بود من حواسم به پیراهنش بود او حواسش به مرز تنش بود بود! امّا رعایت نمی‌کرد! آن شب از جان مستم چه می‌خواست دست او روی دستم چه می‌خواست وسوسه از شکستم چه می‌خواست تف بر این ارتجاع ِصعودی! دستش افتاد در موج مویم پاره شد جامه از روبه‌رویم! مانده‌ام از چه چیزی بگویم! آه یوسف! تو دیگر که بودی عقل می‌گوید: «این کار زشت است» عشق می‌گوید: «این سرنوشت است! اولین درب‌های بهشت است آخرین دکمه‌های لباسش!» باز کردم! رسیدم به آتش! آتش، امّا برای سیاوَش! خیره در سرخی ِالتماسش غرق در آبی ِچشم‌هایش من حواسم به او... او حواسش... آخرین دکمه‌های لباسش... آخرین دکمه‌های لباسش #یاسرقنبرلو

  • به حد مرگ میپرستمت ولی برای عشق تو کمه خودت به من بگو بهشت تو کجای این جهنمه #روزبه_بمانی

  • پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت بعد از هزار دور که نوبت به من رسید #صائب_تبریزی

  • без подписи

  • اشکات مثل گل توی باد پرپر زدن پرپر شدن طفلی چشای خوشگلت با گریه خوشگل تر شدن با ماهیای قرمزت هم دم شدی دریا شدی وقتی که مردن ماهیات غمگین شدی تنها شدی من ماهیای قلبتو کشتم که دیوونت کنم زنجیر ساختم از خودم تا بندی خونت کنم غمگین شدی ابری شدی ابری شدی تنها شدی هی پشت ابرای خودت پنهون شدی پیدا شدی بارون شدی بند اومدی غمگین شدی لاغر شدی انقدر سوزوندم تورو تا این که خاکستر شدی طفلی تو که من صاحب تاریکی زندانتم تاریک تر من چون که من چند ساله زندانبانتم چند وقته فکر رفتنی اما تعلل میکنی چند ساله میرنجونمت اما تحمل میکنی بارون شدی بند اومدی غمگین شدی لاغر شدی انقد سوزوندم تورو تا این که خاکستر شدی اصرار من بیهوده بود خاکسترت با باد رفت من سوختم تا سوختم خاکسترم از یاد رفت #حسین_صفا ❤️

  • چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد #صادق_سرمد

  • без подписи

  • تو نازنینی از حریر نرم آفریدنت تو مهربونی از هوای گرم آفریدنت خجالتی تر از گلی خجالتی تر از تویی تو بی نظیری از غرور و شرم آفریدنت #حسین_صفا

  • قطعه یازده ماه و بیست و نُه روز و چند هزار ساعت علیرضا قربانی شعر:‌احسان افشاری

  • مرا تُرکی‌ست مشکین‌موی و نسرین‌بوی و سیمین‌بر #جیحون_یزدی

  • هوای تشنه‌ی تابستان عرق نکرده که... مُرد از تو! چگونه این همه آغوشی؟ نگاه کرکره‌ها پایین دهان پنجره‌ها باز است چرا لباس نمی‌پوشی؟ درون ساقه‌ی رگ‌هایت هزار باغ هلو داری ترش زبانی و شیرینی برون گرایی و توداری و سخت خوشگل و غمگینی و سخت خسته و خاموشی هزار پیله‌ی بارانی مرا از این همه تنهایی هزار میله‌ی زندانی مرا از این همه تنهایی هزار بوسه‌ی طولانی تو را به آن طرف از گوشی سرم پیاله شد از دستت سرم پیاله‌ی دستت شد پیاله مست شد از دستت سیاه‌مست چه‌ها در دست! پیاله سر برود خوب است؟! چرا شراب نمی‌نوشی؟ تو را که چاه‌کن‌ات هستم درون چاه می‌اندازم ولی طناب تو را هرگز رها نمی‌کنم از دستم تو خود مقنی من هستی که از درون تو می‌جوشی اگرچه خدشه ندارد جان قصور از من دیوانه‌ست اگرچه خدشه ندارد عشق قصور از من دیوانه‌ست قصور از من دیوانه‌ست به هر دلیل که مخدوشی دو تا پرنده‌ی خواب‌آلود در آسمان شراب‌آلود... و در اتاق عمل، دردی پرنده‌های حواسش را بدون واهمه پر می‌داد درون شربت بیهوشی دهان گشودی و دندانت جرقه‌ای زد و عالم سوخت و از حرارت دستانت لباس‌های تو کم کم سوخت چه بارها که تو را گفتم مرا بپوش و نمی‌پوشی! #حسین_صفا

  • نگاهِ کرکره‌ها پایین دهان پنجره‌ها باز است چرا لباس نمی‌پوشی؟ #حسین‌صفا شعر کاملش 👇

  • با دل چون کبوترم انس گرفته چشم تو #فروغی_بسطامی

  • دست مکش به موی او مات مشو به روی او #فروغی_بسطامی

  • با دل چون کبوترم انس گرفته چشم تو #فروغی_بسطامی

  • دوش به خواب دیده‌ام روی ندیدهٔ تو را وز مژه آب داده‌ام باغ نچیدهٔ تو را قطره خون تازه‌ای از تو رسیده بر دلم به که به دیده جا دهم تازه رسیدهٔ تو را با دل چون کبوترم انس گرفته چشم تو رام به خود نموده‌ام باز رمیدهٔ تو را من که به گوش خویشتن از تو شنیده‌ام سخن چون شنوم ز دیگران حرف شنیدهٔ تو را تیر و کمان عشق را هر که ندیده، گو ببین پشت خمیده مرا، قد کشیدهٔ تو را قامتم از خمیدگی صورت چنگ شد ولی چنگ نمی‌توان زدن زلف خمیدهٔ تو را شام نمی‌شود دگر صبح کسی که هر سحر زان خم طره بنگرد صبح دمیدهٔ تو را خسته طرهٔ تو را چاره نکرد لعل تو مهره نداد خاصیت، مار گزیدهٔ تو را ای که به عشق او زدی خنده به چاک سینه‌ام شکر خدا که دوختم جیب دریدهٔ تو را دست مکش به موی او مات مشو به روی او تا نکشد به خون دل دامن دیدهٔ تو را باز فروغی از درت روی طلب کجا برد زان که کسی نمی‌خرد هیچ خریدهٔ تو را #فروغی_بسطامی