- Последний пост
- 28 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 87
- 1/48двое суток
- 99
- 1/72трое суток
- 107
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خون حافظهی خودش رو داره، قلب و روح حافظهی خودشون رو دارن، چشم حافظهی خودش رو داره، گوش حافظهی خودش رو داره، بدن حافظهی خودش رو داره، خاک و خیابونها حافظهی خودشون رو دارن، ایران حافظهی خودش رو داره پس هیچ چیز به هیچ قیمتی فراموش نمیشه.
بمیرم من برای سـروهایی که در این روزگاران ریشه کردند! ↫فریدون فرخزاد
درد اینجاست که ما فقط یک زندگی معمولی میخواستیم.
شاید بقیه ترس و ابا و تردیدی از گفتنش دارن ولی من نه، خدایی وجود نداره و حتی لعنت به وجود بیوجودش که انقدر باید ساکت و بیتفاوت باشه، لعنت بهش اگر هست و شاهد بودن رو ترجیح داده.
ولی هرکس اون شبها بیرون بود، تشنهی یک جرعه زندگی در میهنی آزاد بود.
چرا جهان میتونه چنین فاجعههای وحشتناکی رو هضم کنه؟ چرا دارن همه چیز رو عادی جلوه میدن؟ انگار فقط سهم ما از دنیا تجربه کردن این چیزها و کشیدن بار دردهاش روی شونههامون بود.
از قلبِ خواب و بیدارِ تیرخورده و مجروحمان خون میچکد. ↫شاهرخ مسکوب
هر روز یک چشممون اشکه و یک چشم خون؛ هر روز باز هم داریم کشته میشیم.
تراژدی این کشور و رنج بیپایان قلبهای ما دیگه توی کلمات جا نمیشن، صفحههای تلخ تاریخ پر از خون شده و میشه اما هیچکس از آیندگان قرار نیست حال ما شاهدانِ بازمانده رو درک کنه، قرار نیست بدونن هر لحظه جون دادن و تکهتکه شدن در راه تقلای حفظ جون و زندگیِ بازماندهی دیگری، یعنی چی.
من خیلی وقته مُردم ولی میدونید روزی هزاران بار مُردن یعنی چی؟ الان دقیقاً همون روح زخمی و تکهپارهی سرگردانی هستم که تا ابد و یک روز رنگ آرامش رو نمیبینم چون چیزی جز خون و جوانمرگ شدن هموطنهام ندیدم، چیزی جز ظلم و جنایتِ بیذاتهای تهوعبرانگیز در حق میهنم و مردم شریفش ندیدم.
مردم را به تلافی تیرباران میکردند. اما اوضاع تغییری نمیکرد. نفرتی سرد پا به پای زمستان رشد میکرد، نفرتی فروخفته و تلخ که کمین کرده بود و انتظار میکشید. نفرتی ژرف در نگاه مردم بود، نفرتی نهفته زیر سطوح. ↫ماه پنهان است؛ جان استاینبک
без подписи
همهی ما تلخ زندگی کردیم چون ایرانی بودیم. امید برامون فقط یه قصه بود، فردا هیچوقت روشن نشد، هر چی اومد فقط درد و غم بود. ↫سال بلوا؛ عباس معروفی
ولی ما فقط همین یک بار زندگی رو داریم، همین یک باری که یک عمرش سوخته، یک بار زندگی توی میهنِ با درد و غم گره خورده، همین یک بار و میلیونها آرزوی خاکستر شده، همین یک بار و تلخی و زخمهای موندگار شده، یک بار زندگیای که هر روز بوی مرگ میده، یک بار زندگیای که تمام روزهای آیندهاش مصادره شده؛ این حق ما و عزیزانِ این خاک نبود.
و دیدم، دیدم و باز هم غرق شدم، خرد شدم.. حس میکنم قلبم خونریزی کرده. به سنشون فکر میکنم و روحم هزار تکه میشه. به چهرههای زیبا و چشمهای پرشور و درخشانشون نگاه میکنم، یک بار دیگه میمیرم. به اشتیاقی که برای آینده داشتن، به آرزوهاشون فکر میکنم و باز هم میمیرم.
داشتم مثل هر روز و هر شب و هر ساعت، توی افکار و اشکها و دردهام بابت تمام آنچه بازماندگی بهم تحمیل میکنه، غرق میشدم که خبر بنر عکس عزیزانمون توی کنسرت پاریس پسرهای بنگتن رو با تماس تلفنی به من رسوندن تا شاید از گور بیرون بیام و آنلاین بشم.
میگویند وطن را باید دوست داشت، اما من وطن را میفهمم و فهمیدن سختتر از دوستداشتن است. فهمیدنِ وطنی که هزاران سال گریسته، بیآنکه اشکش دیده شود. ↫علی اکبر دهخدا
چشمهها شوریدی و شکستی و خون کردی و آشفتی و خشکاندی! تو درخت بُریدی ضحاک؛ درختی که هر برگ آن جداگانه جانی داشت. ↫شب هزار و یکم؛ بهرام بیضایی
ما دوام آوردیم، عجیب دوام آوردیم. اما فرق بود میان دوام آوردن ما و دوام آوردن آدمهای دیگر. فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدمهای دیگر. که جایی که آنان راه میرفتند، ما میدویدیم، جایی که آنها میدویدند، ما سینهخیز میرفتیم. آنان برای رشد و رفاه میجنگیدند و ما برای بقا. ↫عباس معروفی
↫بازماندگی: