♡روحـ بــلـنـد پـرواز♡
Статистика♡ بــسـمـ الـلـه رحـمـن الـرحـیـم ♡ آنجا که دلت آرام گرفت مقصد توست...
- Последний пост
- 5 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دوست یا شناس ها مروه کسی است؟
🦋✨ بیا پی
اسمان
هی زندگی خور میکردم زندگی آرومی... 😊 هییییی خاک بم سر همو که گفت... . . . . . . راستی تو تلگرام نداری؟!؟!؟!؟! ای بم شرفه تو نالد🥲😂😂😒
همه بعد رفتنت خسته شدن...⚰🥀🖤 اول از کی برایت بگویم ؟ کی بیشتر خسته شد در نبودت؟ خانواده ات؟ آه خانواده ات ... مادرت که بعد تو هر لحظه اش به گریه میگذره ... پدرت که شکست کمر اش بعد تو فقط در مسجد وقت میگذراند ... خواهرانت ... آه خواهرهای دلسوز ات که بعد تو دست به حنا نکردند و لباس رنگی بر تن نکردند آرام تر و ساکت تر شدند .. تک برادر بزرگ ات که ترا رفیق و هم سنگر خود میدانست آن برادر که ترا نیاز داشت تا باید کنارش میبودی برادرت بعد تو تنها شد و تمام مسوولیت های خانه را تنهایی حمل میکند... دوستانت دیگر بعد تو به کافه نرفتند آنجاهایکه با تو قدم زدن آنجا پا نگذاشتاندن نمیدانم که خود را چی نسبت بدهم به تو ... خانواده ات که نبودم دوست ات که نبودم عش ... نه نمیدانم گاهی خود را در جامه دشمن ات میدیدم کم نگم برایت که من هم بعد رفتنت به اندازه مادرت ، پدرت ، خواهرانت ، برادرت ، دوستانت ... خسته شدم شاید هم بیشتر ازینها .. عزیز تنم بعد مرگت همه خسته شدن... شمس ناتبریزی💔⚰
حسودی مه بشه؟چشم ها مه از کل زندهگی تو قشنگتره😎💅🏼
без подписи
تو رفتے حرف این مردم خرابم کرد . در یکی از کافه های شهر با دوستم نشسته بودم من دیگر ساکتر از قبل بودم به ویترین کافه که رهگذر ها معلوم میشدند خیره مانده بودم مردم به جهت های مخالف روان بودند صدای آهنگی از گوشیم بلند میشد ... ـ زندگی تلخ تر از مرگ بُود گر تو نباشی بعد ازین مرده حسابم کن و بگذار بمیرم ... #احمدظاهر ــ تا چیوقت میخواهی بر عزای تبریز بمانی ؟ مگر خودت همین را نمیخواستی که دیگر نباشد؟ یادم هست که میگفتی مادر داغش ببیند آه از دل سنگ توو ... حالا ببین وقتی به آرزویت رسیدی خودت بیشتر از عزیزانش برایش عزا گرفتی بس کن دیگر حداقل بگذار زیر خاک آرام باشد خیلی زجر کشید خیلی برایش درد دادی دیگر چی میخواهی ازش .... این حرفای دوستم بود که مانند خنجر بر قلب ذهن روحم زده میشد حقیقت تلخ هست من این تلخی را با روحم حس کردم خود آرزوی مرگش را کردم و خود عزا دارش شدم .... #مهربان باشیم قبل اینکه دیر شود! ✍شمس ناتبریزی
«برای روزِ جهانیِ دختر »❤️ همون دخـتری که شب زود میخوابه چون صبح زود باید بره سرکار. همونی که با سختی درس میخونه. همون که هدف داره. همونی که با هر چیزی دنبال فالو شدن نیست. همونی که اصیل بودنِ رفتارش از اصل بودن لباسش براش مهمتره! همون که تلاش نمیکنه توی چشم باشه! همونی که براش فرقی نمیکنه با ماشین بره اینور اونور یا با مترو و اتوبوس! همونی که برای خانوادهش ارزش و احترام قائله. همونی که میشه باهاش قدم زد. همون که جز غیبت کردن هم، حرف داره واسه گفتن! همونی که بیشترِ وقتش جلوی آینه نمیگذره! همون که عقدهی پَریدن با پسرای پولدار وُ معروف رو نداره. همون که دستش توی جیب خودشه. همون که با بچههای کار مهربونه وکمک میکنه به آدما. . . همون که از اول متن داره میگه: عه این که با مـنه :) آره با تـوام. دَمت گرم دختر. زندگی با تو جایِ «واقـعی تریه». تو خیلی متفاوت و قـشَنگی . . .
https://t.me/Aaaaaa1232m/s/109
خسته خندید و گفت؛ برایم بگو که "دوستم داری" تا مرگم به تعویق بیفتد:) با نگاهِ مغرورانه گفتم؛ دریغ خواهم کرد ازت این جمله " دوستت دارم" تا بینم مرگت را ! از سر کنجکاوی خندیدم؛ ــ هههه مگر دیدی کسی از غمِ کسی مرده باشد ؟ فلم نساز با این حرفا! چشمانش را بست و تکیه بر دیوار کاهگلی داد و گفت؛ ــ شاید تو بیشتر از همه کس برایم عزا خواهی گرفت مرا دوست خواهی داشت، ولی چی سود که من نیستم در آن روز "سنگدل من"... ( روزی وفا کنی که نیاید به کار من ...)🖤 این کلامش آن شب یادم آمد که در اتاق تاریک با موهای باز و آشفته با چشمان پر از اشک نشسته بودم ساعت گوشی ام رقم 01:30pm را نشان میداد و زل زده بودم به عکس اش که میان تابوت آرام خوابیده بود موهای سیاه اش بر پیشانی اش پریشان افتده بودن خیره ماندم به پلک های روی هم گذاشته اش آه چقدر خسته به نظر میرسید این چشمان "رویایی من آرام بخواب" همانطور که در حال کنار آمدن به این حقیقت بودم گفتم ... ــ (روزی وفا کردم که نیامد به کار تو) ✍🏾شمس ناتبریزی
اللّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدﷺ ... 🙂❤️
آه از رفتگان بی برگشت ...🖤 در واپسین لحظات زندگی اش که در راه بیمارستان با تن آغشته به خون در آغوش رفیقش بود و رفیقش مدام اسمش با گریه را صدا میزد تا مبادا چشمانش را ببندد با نفس های آخرین اش لبخند همیشه گی اش چنین گفت ؛ ـــ بر یارم بگوید فردا صبح به هنگام تدفین ام که .... ( اینگونه میروند نه آن طور که تو رفتی ...)🖤⚰️ هر چی صدایش زدند دیگر کسی نبود نفسی نبود دمی نبود میان کالبد خسته اش ... ✍🏾شمس ناتبریزی
بالاخره فهمیدم، وقتی کسی دیگر تو را نمیخواهد همان کارهایی را که دوست نداری تکرار میکند و آنقدر به تو آسیب میزند تا ترکش کنی.
آخرین سخن ِ بی رحم من! (آن شب که خبر مرگ مرا میشنوی تکانیِ کوچکِ میخوری" و با خود میگویی امشب شبِ خوبِ نبود ... و اینگونه شبت را خراب میکنم" مرا ببخش ....) یازده ماه قبل ... حسی خوبی ندارم چرا امشب تاریک تر و دلگیر تر هست ... از رخت خواب بلند شده و لیوانِ آبِ نوشیدم داشتم از مطبخ بیرون میشدم که صدای شلیک اسلحه به گوشم رسید تکان کوچکِ خوردم گفتم ــ ای خدا چی نزدیک بود این صدا شلیک ترس از صدا در بدنم رخنه کرد مور مور تنم درد میکرد از پنجره اتاق بیرون را نگاه کردم ماه عجب وحشت زده بود بی خیالِ صدا شدم و پناه بردم به رخت خوابم .... از درد در خود پیچیدم آه مگم چرا امشب اینطور شدم قلبم درد میکرد به سختی چشم به خواب رفت " صبح آن شب!🖤 خون تن اش را با زمزم بشوید کفن اش را از شالِ یارش بَبُرید تابوت اش را میخ مزنید دیگر برنمیگردد بر مزارش بنویسد عاقبت خسته دوران ز جفا راحت شد. در نزدیک ترین آرامگاه شهر دفن اش کنید تا یار اش گر به عیادت نیامد بر مزارش برود ✍🏾شمس ناتبریزی
برای چیزی که میخوای تلاش کن نه آرزو .🕸🤍 ️
без подписи
без подписи
یک رویایی محض شمس ناتبریزی❤🩹 چشمانم را میبندم در تاریکی شب تصور میکنم خود را در کنار تو ... چی تصویر زیبایی! یک عصر پاییزی در پنجشیر زیبا در " دره " یک تپه ی هر دو نشسته به کوه های سر به فلک پنجشیر نگاه میکنم و تو با لباس سیاه و پکول سیاه آرام و؟دلنواز توله میسرایی من گاهی به زیبایی این شهرِ افسانه یی و گاهی به جذابیت خلق خدا با موهای پریشان که با چادرِ کوچک سیاه پوشیده شده به آسمان نگاه میکنم و از صدای توله لذت میبرم بادِ سردِ میپیچه هوای تازه را که با عطر تند تو یکجا شده به ریه هایم میفرستم تمام زندگیم را مرور میکنم از روزیکه دوست داشته شدم از طرف تو ... چی روزی بود آغاز زندگی بود برایم و چی زیبا که حالی کنارم هستی غرق خوشبختی خود بودم که دستان سرد چشمانم را پوشاند فهمیدم که خودش بود با دستانم هردو دستش را گرفتم نفسهای گرمش به گوشم برمیخورد احساس شرم وجودم را فرا گرفت آرام لبم را میان دندانهایم گرفتم که با صدای مرادنه اش گفت؛ _ چگونه رام تاجیک شدی آهوی پشتونم؟ با حرفش بلند بلند خندیدم صدای میان کوها منعکس شد در حالیکه چشمانم اسیر دستانش بود به یاد همان روزها افتادم که میگفتم تو هیچ گاه مرا به دام آورده نمیتانی چون تو تاجیک و من پشتونم .... خندهایم را آرام کردم دستانش را از چشمانم پایان کردم خود را از پشت در آغوشش رها کردم دستانش دورَم حلقه شد زنخ اش را به سرم تکیه داد با خالکوبی بند دستش که حرف نامم بود بازی میکردم آرام گفت؛ _ *نام زیبایی ترا خال زنم در بدنم تاکه محفوظ بماند نام تو در کفنم!* اگر به وصلت نمیرسیدم و تو شکار دامم نمیشدی حالا چندین سال از مرگم گذشته بود با کلمه مرگ لرزیدم همه چیز محو شد نه پاییز بود نه تپه بود نه صدای توله بود نه خودِ او بود همه چیز تاریک شد آخرین تصویر که در ذهنم از او داشتم عکسِ روز مرگش و مزارش بود چشمانم را باز کردم آن تصور زیبای که کنار او داشتم یک خیال محض بود در اتاق همیشه گی ام باز هم با خیالاتش گریه امانم را برید پشیمان بودم که ازینکه عشقش را نادیده گرفتم عذاب داشتم به یادش گلوگیر گریه کردم ولی بی فایده بود او دیگر با صدای گریه های منِ مغرور بیدار نمیشود این روزا بیشتر مولانا را درک میکنم کتاب ملت عشق را با تمام وجود تجربه کردم (خیالت که هر دمی اینجاست) (اِلا ای شمس تبریزی تو کجایی؟) #تو جبران نمیشوی حتی اگر عمیق گریه کنم ....⚰️💔
اگر شاد بودی، آهسته بخند تا غم بیدار نشود و اگر غمگین بودی، آرام گریه کن تا شادی نا امید نشود! 🌱🍂