رومان سرا🎀
Статистикаیه دنیا رمان منتظرته! اینجا قراره غرق بشی تو داستانهای عاشقانه، هیجانی، تاریخی و حتی ترسناک! هر شب با یه قسمت جدید، هر هفته با یه رمان تازه! اگه اهل دل کندن از دنیا با یه داستان جذابی، این کانال مال خودته! بمانید و لف ندین 🤍🫠
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 34
- Всего постов
- 1 205
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 19
- 1/48двое суток
- 21
- 1/72трое суток
- 23
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part30 مه رهام مایم جالبه 🙄😂😂 مر خنده میگرفت او چی مر مایه یا نه که گوشی مه زنگ امد هولکی شدم بجایی که اوکی کنم قط کردم و دوباره زنگ امد ای دفه اوکی کردم رهام بود رهام: تو همیشه عادت تونه قط کنی گوشی 🙄🙄 _نی…
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part30 مه رهام مایم جالبه 🙄😂😂 مر خنده میگرفت او چی مر مایه یا نه که گوشی مه زنگ امد هولکی شدم بجایی که اوکی کنم قط کردم و دوباره زنگ امد ای دفه اوکی کردم رهام بود رهام: تو همیشه عادت تونه قط کنی گوشی 🙄🙄 _نی دستمه خورد رهام: خوبه ای شماره منه ثبت کو رهام جان😂😃 بلند خنده کرد 🙄😂 _بیخی از غم تو بموردم ک رهام جان ثبتت کنم😏😏 رهام: بااا صد تا دختر منتظرن تا مه شماره بدوم او وقت بتو مفت جفت شماره دادم ناز میکنی😏😂 _نی کسی بیکار نیه بتو ناز کنه خداحافظ رهام: صبرصبررر قط نکن _چی مایی رهام؛ میفهمم که زدی هستی ولی تماس مه قط نکن تا ماستم گپ بزنم که در اتاق وا شد الااا خداا جان انه گیر امدم چپ بودم گوشی هم پیش گوش مه بود رهام یکسره میگفت چری گپ نمیزنی خاو شدی الووو و مه سکوت کردم یک عالمه هول اگه مادر مه ببینن مر میکشن سر میبرن خدایل کمکم کو😐😀😀😀 و مادر مه برفتن بیرون رهام: الووووو هووو رونیاا خاووو شدی اهسته گفتم _نی مادر مه بود خوب دگه شماره تو گرفتم دگه تا کار ندیشتی خاهشا زنگ نزن خداحافظ رهام: باشه شب خوش خداحافظ گوشی قط کردم کم بود قلب مه بفته پیش پا مه . نمام کاری کنم که مادر مه اعتمادینا نسبت بمه از بین بره باید حد و مرز خو خدی رهام رعایت کنم🤭🫣 و سر خو بگدیشتم خاوشدم😴😴 خسته بودم صبح ها به زور از خاو بیدار میشم کاری رستورانت مرخسته میکرد و ارز طرف دگه ای میران کار مواد مخدر میکنه چندی بچه های پاک و معصومه معتاد کرده خدا اور لعنت کنه بلند شده دست رو خو بششتم موها جنگلی خو ببافتم و داخل لباسم زدم که معلوم نشه حجاب پوشیده راهی رستورانت شدم😩😩 مادر: میری بخیر _ها مادر جان دعا بکنن مادر: دعا مه همیشه برد تونه دختر مه برو بخیر بری از سرا بدر شدم و سهچرخه گرفتم تصمیم گرفته پیاده نرم کمی ترس دارم ولی نه به او حدی که رستورانت نرم ترس مه خاطر خانواده مه هست کسی به اونا ضرر نرسونه رسیدم و پیاده شدم سهچرخه دار: همشیره کرایه خو ندادی ایته فکر مه درگیر بود که یاد مه رفت حساب کنم _ببخشن هوش مه نشد بگیرن و امدم داخل رستورانت گل ها کمی پژمرده شده بود یک نگاهی کرده رفتم داخل خدی همه صبح بخیری کردم و پیش بند گارسونی پوشیدم اول سری زدم به اشپز خونه و بیرون شدم خیلی وقته مریم نه زنگ میزنه نه هم میایه دیدنم امروز باشه مه بری زنگ بزنم .. گوشی مه پنج روپیه دیشت دو سه بار تک زنگ کردم چون او همیشه رایگان بود اما زنگ نزد😐😐 هعی دگه ایشته دوست نامردی دیشتم 😀😐 سر میزها یک سرهکی کشیدم و امدم جلو میز خودم نظاره گر بودم همه جا رهام: ببخشن ببخشن _بلیی رهام: کجا غرقیتوو _جایی نه که میران هم امد خدایا مه عجب گیری کردم بین قاچاقچی و پولیس😩😩فقط تو میتونی نجاتم بدی _بلی بفرماین میران: اگه میشه مام خصوصی گپ بزنم طرف رهام نگاه کرده ای گپ گفت @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part29 داخل خونه شدم چند دقه ای دیر کردم بری مادر خو گفتم پیاده امدم ای چند روز خیلی دروغ گفتم خدا کنه مادر مه خبر نشن هرچند هیچ دروغی تا اخر پنهان نمیمونه شب نون تیار کردم و دو دله بودم از کاکا رستم بگم یا نه و همتو به یک گوشه چشم دوختم که با صدا کردن ماریا از فکر بیرون شدم _جانم ماریا: میگم مادر تور صدا میکنه سینا: بغل خو کردم رفتم پیش مادر خو مادر: میگم مه میرم از دوکان ماست بگیرم تو خونه باش دیگ هم سی کو نسوزه _باشه مادر مه برفتن مه هم شروع کردم به بازی خدی سینا و ماریا از یاد مه برفت دیگ سی کنم😐 ماریا: بو چیه🙄😐😐 _بو سوخته گیی😳😳😳 هولکی برفتم زیر دیگ خاموش کردم انه ای هم دیگ هوش کردن مه😂😂😐 بعد چن دقه مادرمم امدن کمی مر دو دادن که حق هم دیشتن😎😂 شیشته بودم که صدا تک تک در شد فهمیدم کاکا رستم هست ازمی خاطر مه رفتم در وا کنم و از امروز که خونه اینا رفتم بری مادر مه چیزی نگن برفتم در وا کردم و حدس مه درست بود کاکارستم بود خدی رهام اونا رهنمایی کردم که بیاین به خونه مادر: کیه ؟رونیا _بیاین خودشما سی کنن مادرمه با دیدن کاکا رستم تعجب کرده و خوش امدی کردن بشیشتن رو قالین منم خدی رهام طوری برخورد کردم که انگار دفه اولم هست اور میبینم مادر مه خدی کاکا رستم اختلات میکردن مادر: نمیفهیدم اینا بچه شما باشه کاکا: کی رهام جان میگن ها بچه خورد منه مادر: دیروز خونه ما امد مم حس کردم شاید شناس باشه اما نه هم ایتو _کاکا جان چای سبز میخورن یا سیاه کاکا: فرق نمیکنه دختر مه هرچی باشه میخورم _و شما چی🙄؟ رهام: فرق نمیکنه چای اوردم پیش همه بگدیشتم مم بشیشتم رهام چای میخورد طرف مه نگاه میکرد از نگاه هایی محذب شدم 😐 فهمید انگار🙄😂 رهام: خوب خاله جان حالی که شما برار خو پیدا کردن ما دگه بریم ازی به بعد بیشتر میایم مزاحم شما میشیم مادر: نی امشو که نمیگذارم برن همینجی بستکن بعد وقتا برار خو دیدم مادر مه خیلی سخت کردن و اونا هم بستادن😐انالک تیار کردی ایشته برنجا سوخته پیشنا بیارم😂😂 بخاکی دگه مجبورن بخورن😋😐😂 سفره تیار کردم برنجا برختم ببردم سر سفر از بوینا معلوم بود که بسوخته و شروع کردیم به خوردن مادر: مه نبودم برفتم دوکان تا امدن مه رونیا هوشی نبوده دیگ بسوخته از پیشی 😐😂 کاکا:خیره رهام :مزه میده خاله جان ههه مچم تهنه بود یا تعریف😐😃 نون شب خوردیم داخل اشپز خونه بودم که رهام هم بیاماد دستا خو بشوره رهام: غذا عالی بود حتی از قابلی ها رستورانت _تشکر نوش جان تو🙄 رهام😂پیش مادر خو شما شما گپ میزنی باز تنهایی تو تو🙄😐😐 _خاطری نمام مادر مه بفهمه تور میشناسم 😏😐 رهام: خوبه راستی شماره خو بدی _نشنیدم دوباره بگو😐😐😏🙄 رهام: شماره خو بدی😐😐 _که چری شماره خو بدم رهام: گاهی به درد میخوره از حال تو مام با خبر باشم خودتو میفهمی که میران ادم خطرناکیه _تو بدی رهام: اخه چی فرقی میکنه😐😃 خوخیره بگیر _گوشی مه پیش مه نیه😐 رهام: خوب تو بگو شماره خو مه ذخیره کنم شماره گفتم و رهام هم از اشپز خونه بیرون شدم مم ظرفا خلاص کردم رهام خدی سینا هعی بازی میکرد اصلا بری نمیاماد پولیس باشه 🙄😂😂 ساعت کم کم از 9 هم گذشت و رهام و پدری از خونه بیرون شدن که برن مادر مه جلو بودن خدی بابا رهام رهام: بری تو زنگ میزنم _چریی😡😡 رهام : ایته زود اعصبانی نشو خاطر شماره مه بفته بتو🙄 _خو باشه خداحافظ رهام: خداحافظ خدی کاکا هم خداحافظی کردم و رفتن مادر: کارا خدا سی کو اینا کجا ما کجا 😐 ایشته مار پیدا کردن _ها ندیدن کاکا رستم گفت خیلی وقته که دنبال مانن تا مار پیدا کنن مادر: ها بریم به خونه مادرمه رفتن رو جا خو مم خدی ماریا برفتم رو جا خو و سر خو بگدیشتم مر خاو نبرد به فکر رهام بودم و خنده های رو لبم خالی از احساس نبود نسبت به رهام دگه خود مه قبول کردم 😍😍😩🤦♀😂 @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part28 از رستورانت بیرون شدم منتظر رهام بودم که بیایه برعکس رهام میران بود که امد یادمه از گپا رهام امد ولی کوشش کردم کاری نکنم که شک کنه میران: سلامخوبی _شکر شما خوبن میران: چری اینجی ایستادی منتظر کسی هستی _ها منتظر سهچرخم تا برم خونه میران: انه مه موتر دارم بیا تور میرسونم _نیی نییی یک هولی کرد از صدا مه میران:چری میبرم تور _نی خودمه میرم مزاحم شما نمیشم خداحافظ زود از پیشی رفتم تا سوتی ندادم😐 ولی رهام نیاماد عجب ادمیه😏😏 مسخره ازینوم 🙄 😏😏 بخاکی نیایه میرم خونه ماستم سوار سهچرخ شم که رهام بیاماد _چری دیر کردی که متوجه یک نفر دگم شدم کمی خجالت کشیدم از ای همه راحت گپ زدن خو _سلام خوبن رهام: برار مه رامین رامین: علیک شکر سلامت باشن و سوار موتر شدم کمی مضطرب بودم از مه چی مایه😩☹ بلاخره رسیدیم دم یک خونه و پیاده شدیم _اینجی کجایه رهام:😂نترس جای بدی نیه خونه ما هست برو داخل موتر پارک کنم کسی نمیشناختم ایشته برم داخل و بلاخره رامین مر رهنمایی کرد به داخل وقتی داخل شدم خدی زنا اونجی خوش امدی کردم یک زن میانسال بود که فکرکنم مادر رهام باشه و دوتا دختر جوون تر کاکا: رونیا تونیی پشت سر خو نگاه کردم چهره اینا بمه اشنا بود کجا دیدم اینا 🙄🤔 هعی فکر میکرردم کاکا: مه جنرال رستم هستم دوست نزدیک پدرت حالی یادمه امد 😢😢😅 _کاکا رستم خوبن کاکا: شکر دختر مه نام خدا ایشته کلون شدی _هههه خوب شد شما دیدم خیلی خوشحال شدم کاکا رو به همه کردن و گفتن کاکا: میگم اگه امروز اینجی هستم فقط و فقط بخاطر پدر ازی هست 😔😔ایشته دلتنگ پدرم شدم کاکا: خیلی وقت بود دنبال شما میگشتم تا امروز پیدا کردم چن دقه ای شیشته بودیم خدی صالحه و زن براری هوا هم اشنا شدم دخترا خوبی بودن و نگاه به ساعت خو انداختم _مه دگه میرم کاکا جان دیر شده کاکا: باشه میگم رهام تور برسونه یکه نری راستی شب میایم خونه شما _خوش میایین کاکا جان خدی همه خداحافظی کرده از خونه بیرون شدم و سوار موتر شدم که رهام مر برسونه تا رسیدن خونه نه مه چیزی گفتمدنه هم رهام _همینجی پیاده میشم رهام: اما خونه شما کمی دوره _میتونم برم نمام کسی مر ببینه رهام: باشه کوچه دگه تور پیاده میکنم از موتر پیدا شدم هنوز نرفته بود از موتر پاین شد 🙄 بری اشاره کردم که برو اما ن😏🙄😂 همتو بی خبر دنبال مه میاماد شاید میخواست مطمعین بشه مه به خونه رفتم یا نه و بلاخره در سرا خو وا کردم و اوهم رفت طرف موتر خو @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part27 #از_زبانرونیا گپای که رهام بمه گفت کمی سنگین بود ولی هرچی بود درک کردم فکر کرده بود مه قاچاقچی هستم😐مه پدرم خوب تربیتم کرده هروقت که از وظیفه میاماد مر نصحت میکرد درس بخون و به کشور خو خدمت کو مه خوش دیشتم طب بخونم پدرم میگفت وظیفه وظیفه هست یکی به داکتری یکی پولیس خلاصه هرکی به یک طریقی به ای کشور ویران خدمت میکنه تا آباد بشه سبز بشه دور از بوی خون طفلای ما با به دنیا بیایه هنوزم گپایی پدرم و نصیحت هاینا به قلبم هست ک فراموش نمیشه ساناز: بخدا حیرون بموندم😐😐 _باز چی گپه 🙄😀 ساناز: خبری امی بچه سواد نداره🙄 _کدو بچه اخه بمه چی🙄 ساناز:رهاممیگم بری مینوی بردم میگه سواد ندارم فکر کنم یک دفه به منم گفت🙄مینوی بخون نکنه سواد نداره نه داره اگع ندیشت که پولیس نمیشد🙄😃 حتمن ساناز سر کار گدشته🙄😂😂 ساناز: مه ماستم خدی ازی دوست بشم😏😂 نسرین: باز جلسه دارن😎مه نیوم _بیا که بتو کم رسید😂😂 تقریبا تایم کاری مه خلاص شد ترس دیشتم نکنه کسی باز مر تعقیب کنه حتمن میران خبر داره که مه😩کجا زنده گی میکنم خدایا تو کمکم کن دگه پیاده نمیرم بخاکی😐 سهچرخ دست دادم و سوار شدم تا خونه برسم کمی هول دیشتم بلاخره رسیدم در وا کردم سلام کرده داخل شدم مادر: خوش امدی _خوش باشن جورابا پا خو بیرون میکردم حجاب خو کشیدم که مادر مه مر صدا کردن _جان مادری مادر: میفهمی امروز چکارشد یک بچه جوان امد خونه وقتی ای گپ مادر گفت خشک مه زد رنگ از چهره مه برفت نکنه نکنه ای ادم میران باشه افف خداا نکنه مادر: چی شد رونیا _کی بود مادر مادر: نمیفهمم امد چن سوال پرسید درباره پدرت گفت از طرف دولتم _خوب اسم خو نگفت مادر: نی از یاد مم برفت که بپرسم دو دله بودم بری مادر خو بگم یا نه اما بازم نگفتم نون خوردم رفتم سر خو بگدیشتم و خاو شدم صبح وقت بیدار شدم کسل بودم حال ندیشتم مجبورم برم امی ماه اخر دگه نمیرم موها خو بسته کردم پشت سر خو انداختم شال خو سر خو کردم طرف اینه نگاه کردم ازمم کسی شلخته تر هست🙄😂😂 ها برو دیر نشه حجاب خو پوشیدم از مادر خو خداحافظی کردم و امدم رستورانت همه وقتر از مه امدن مشتری ها هم یکی میاماد دوتا میرفت مسیر رفت و امد بود😂 رهام: رونیا یک متر به بالا پریدم از هول رهام: منم چری ترسیدی _نه نترسیدم چی مایی رهام: امروز عصر میتونیم خدی تو گپ بزنم _میفهمی تایم کاری مه خلاص شه نمیتونم بیشتر بمونم رهام: اجازه تو میگیرم از او بچه ای که به خونه ما امده مچم بگم یا نه😐 باید بگم طبق معمول ساناز سفارش ها گرفته و بری مدثر داد اوهم به یکی یکی میز ها سر زده سفارشها میبرد کنجکاو بودم که رهام مایه چی بگه نیم ساعت مونده بود به تایم کاری مه که خلاص شه ریس امد ریس: رونیا تو دگه میتونی بری مم حجاب خو پوشیدم کیف خو وردیشتم @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part26 _اسم شوهر شما چی بوده ؟ خاله: عبدالظاهر قمندان بود😢😢 از پشت حمله کردن طالبان و اونا شهید کردن نکنه ای دوست پدرم هست 🙄🙄 _ببخشن خاله جان غم شما تازه کردم شماجنرال رستم میشناسن؟ خاله: ها میشناسم دوست شوهرم بود اور ندیدم ولی خیلی ازو او تعریف میکرد خوب پس رونیا دختر قمندان ظاهر هست حال دگه مطمعین شدم که رونیا نمیتونه ایته کاری کنه خاله: تو چری ای سوال ها از مه پرسیدی مجبور شدم دروغ بگم😐 _خاله جان ما از طرف دولت هستیم و به خانه تک تک شهدا میریم و وضع زنده گی اینا نگاه میکنیم خاله: انی ای هم زنده گی ما یک دختر دگه هم دارم کار میکنه خرج زنده گی ما بده خونه خورد و ساده اما تمیز _خوب خاله جان مه دگه برم میبخشن بازم وقت شما گرفتم خاله: چای بیارم _تشکر باز میایم به چای خوردن😎😂 خاله: خوش میایی از خونه بیرون شدم شک مه برطرف شد پدرم دوسال هست دنبال ای خانواده میگرده نمیفهمم چری یک سری هم به رستورانت زدم با دیدن مه رونیا دسته و پاچه شد و گیلاس از دستی افتاد اشاره کردم همو قسمی که کسی نفهمه بیا رونیا: دگه خواهش اینجی نیا مه میترسم😢😩😔 _مه بخاطر تو اینجی نمیایم که تو بترسی بخاطر وظیفه خو میایم رونیا: باشه هر کار میکنی بگو ولی مر دخیل کارا خو نکو _میشه مینوی بیاری برفت که مینوی غذا بیاره مم خیره شدم به رستورانت یک مرد دیدم هیکلی اینا به دور از پولیس ایته جاها خرید و فروش میکنن که کسی بالینا شک نکنه ساناز: اینم مینوی چری رونیا نیاماد واقعا هم دختر زدی هست 😀😀 _چیزی نمام اب طرف مه با تعجب نگاه کرد ساناز: شما خدی اب خود خو سیر میکنن🙄😃 مر کمی خنده گرفت _نی سواد ندارم جز اب نمیتونم چیزی دگه ای بخونم ساناز یک نگاه جالبی انداخت انگار باور کرده و رفت 😃😎😂 یاری امی دخترا هم خنگن 😂هرچی بگی زود باور میکنن🤦😃 @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part25 رونیا: تو چری تفنگداری نماستمبفهمه ولی یک حسی بمه گفت دختر قابل اعتماد هست هرچند هنوز هم سری شک دارم _پولیس مخفی هستم 😐 رونیا: چی😳😳😳😳توپولیس _ها راز نگهدار خوبی معلوممیشی حالی هم سوار شو تور برسونم سوار موتر شدیم _بیین رونیا توام از حالا وارد بازی ما شدی میران از تو مثلا طعمه استفاده میکنه رونیا: یعنی چی _مه نمیتونم زیاد بری تو معلومات بدم اما ایر بفهم باید از او ادم دور باشی رونیا: او ادما دیروز _ها اونا نفرای میران بودن و خواستن یک جوری مواد ها از رستورانت بیرون کنن که از تو استفاده کردن خیلی ادما خطرناکی هستن رونیا: مه میترسم 😔😢دگه نمیام رستورانت _باید بیایی مه کنارت هستم رونیا: نه نمام نمیتونم جون خودمه بری مه مهم نیه خانواده خو به خطر بندازم _رونیا مه قول میدم ازتو محافظت میکنم که مادر مه زنگ زدن اوکی کردم رونیا: جان مادر .... رونیا: یادمه رفت خبر بدم بخدا مادر ته راهم حالی میایم .... _نه پیاده نیوم ته سچرخم😐 یک نگاهی طرف مه کرد و یک جایی پیاده کردم اور خودمم برفتم خونه امروز روز پر مشغله ای بود و کارم شدم تحقیق درباره رونیا شب نون خورده رفتم خاو شدم صبح وقت بلند شدم به قصد نماز خوندن امروز جمعه بود صبحانه خوردم رفتم محله رونیا از همسایه هاینا تحقیق کردم معلوم شد دختری نیه که خدی میران باشه و دختر ساده ای هست معلومبود خودی نیه رفته رستورانت دم سراینا در زدم یک دختر در وا کرد فهمیدم ماریا هست چون رونیا گفت یک خاهر دارم ماریا: بلی کاکا به کی کار دیشتن _مادر تو خونه هست ماریا: بلی ها _صدا کن بعد پنج دقه مادری امد _سلام خاله جان خوب هستن خاله: شکر ببخشن نشناختم کی هستن _ از اینجی نیوم ببخشن مزاحم شدم میشه بیایم داخل گپبزنیم کمی دو دله بودن ولی بازم قبول کردن _تشکر خاله جان چند سوال داشتم از شما اگه لطف کنن و جواب بدن خااله: بگو بچه مه میشنوم _شوهر شما کجایه خاله: شهید شده 😔 _پولیس بودن؟ خاله:ها بچه مه شهید شدن سروظیفه @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part24 کمی بهث کردیم راه خو گرفته که بره اعصبانیت مه با شنیدن صدای او بچه بیشتر شده بود و کار به جایی رسید که تفنگ بیرون کردم و اور تهدید کردم که ایستاد بشه رونیا: چی مایی ازمه نکنه او ادما دیروز هم تو ری کردیی _گپا دگه جا نبر زود باش سوار شو به موتر رونیا: مه خدی توو جایی نمیرم از جون مه چی مایی _بشین به موتر رونیا: اول بگو چی مایی چری ادما خو ری میکنی مر تعقیب کنن _چی میگی تو ادما چی رونیا: خور به بیخیالی نزن میفهمم کارر تونه _ببین رونیا بشین داخل موتر 😡😡به خوبی میگم اور به زور به موتر شوندم و رفتیم یکجایی که کسی نباشه 😕 _تو میران از کجا میشناسی؟😐😀 رونیا: ای هم شد سوال همی قدر که تو میایی رستورانت میشناسم اورم همتو _نوچ نوچ مه قبول نکردم شاید اور از مه بیشتر میشناسی😡 رونیا: مایی باور کن مایی نه _خوب فکر کو باور کردم او پودر چی بود که از کیسه تو افتاد رونیا: او داخل رستورانت جم میکردم دیدم _ههههه خوب دلیل هایی میاری🤣🤭 رونیا: مه مسخره تو نیوم مر اینجی اوردی مسخره کنی مه میرم خونه خو مادر مه نگران میشن👀 _ اول به سوال ها مه جواب بدی بعد هرجا خواستی برو البته اگه بگدیشتم رونیا: تو کی باشی که نگذاری ببین مه از تهدید ها تو نمیترسم نی هم از او مرد های که به تعقیب مه ری کردی ☹ _مه هیچ مردی به تعقیب تو ری نکردم 😦😩☹ رونیا: ها مم باور کردم 😏😏😣 _بریم سر سوال ها مه تو که پول نداری پس ای همه پول از کجا اوردی گدیشتی بانک😯😟 رونیا:او پولا زحمات دوساله مه هست و در کناریی طلا های مادرم 🙁😒 _خوب میگی میران نمیشناسی ؟درسته رونیا: ها درسته نمیشناسم 😐😐😑 _چری همیشه وقت پیشت هست و او روز پودر بری تو نشون داد عین همو هم از کیسع تو افتاد😐😕 _مه نمیفهمم که تو چی میگی مه داخل رستورانت پاک میکردم و او پلاستیک دیدم گفتم شاید چیزی مهمی باشه داخل کیسه خو کردم 🙄 که اشتباهی افتاد پیش تو و روز بعدی هم میران امد پیش مه که پودر دیدم یا نه نفهمیدم چی گفت بعد هم پودر نشونم داد که عین امی حتی نگفتمکه تو برداشتی _ایشته گپا تو باور کنم 😏😏 رونیا: مه دروغ نمیگم یک سوال او پودرا چی هست حتی دیروز چن نفر تفنگی سر پوزینا پیج داده بود از اونا داخل کیف مه بیرون کردن _یعنی چی نمیفهمی او پودر چیه رونیا: نه بخدا نمیفهمم چیه همه درد سرم از همو شروع شد دیروز هم که از رستورانت بیرون شدم یک موتوری جلو مه گرفت و از داخل کیف مه وردیشت _اونا مواد مخدر بود که میران داخل کیف تو انداخت مم دیدم اما فکر میکردم تو خدی او. رونیا: بخدا به قران قسمنمیشناسم تنها ازو اسمی بلدم دگه چیزی نه😭😢 بگذار برم گپایی تک به تک گوش کردم و حس کردم واقعیت میگه خواستمبیشتر تحقیق کنم @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part23 بابا مه از عملیات مه خبر دیشتن و هردو یک گوشه رفتیم هرچی نباشه عملیات ما مخفی هست جز پدرم به کسی نگفتم بابا: چکار شد بچه مه _هنوز به جستجوی معلومات بیشتر هستیم تا بیینم چی میشه بابا: او دختر چی درباره او هم معلومات داری _تا یک اندازه ای معلومات داریم هنوزم شک هست به دلم بابا: تویک پولیس هستی باید وظیفه خو خوب به درستی انجامبدی ای کشور به جوان های مثل شما نیاز داره تا از جنگ و خشونت خلاص بشه مردم ما پس شک بگذار کنار _باشه پدرجان برن استراحت کنن مونده هستن بابا: باشه تو هم برو خاوشو عادت مه شده شبا قهوه بخورم یادمه از رونیا امد که سر قهوه نخوردن مه اعصبانی شده بود😂 نا خود اگاه خنده رو لبا مه امد رامین: چی گپه خنده میکنی _چیزی نیع رامین: نکنه غرق رویای یک دختر بودی🙄 _نی ای گپا نیه و رفتم اتاقم خاو شدم صبح وقت بیدارشدم کمی ورزش کردم دوش گرفتم امروز باید میرفتم جایی خدی الیاس موتره گرفتم و سوارشدم داخل یک جاده بودم تا الیاس بیایه که او هم امد الیاس: سلام خبی لالا _شکر کجا بریم اول؟ الیاس:بریم ته جاده اونجی بچه خورد سال خیلی هست راستی گوشی خو گرفتی _ها گرفتم الیاس: چی شد _جالب بود حتی یک بارم رمز گوشی مه وا نکرده بود الیاس: از کجا میفهمی🙄😂 _گوشی مه برنامه داره حتی اگه یک بارم رمز اشنباه بزنی هشدار داره ولی هرچی پالیدم پیدا نکردم بری امتحان رمز اشتباه زدم همو دم هشدار امد الیاس: نکنه ای دختر با میران نباشه _گاهی مم همی حس دارم نمیفهمم الیاس: بیشتر تحقیق کنیم باید _ها لالا رفتم یک گوشه ایستاد شدیم و از داخل موتر هواس ما به جمعیت شلوغ ته جاده بود با دروبین هایی که دست ما بود کلا جاده زیر نظر داشتیم که یک بچه شیشه یک موتر پاک میکرد بعد دو دقه سوار او موتر شد الیاس: اونجی ببین او موتر با عجله موتر روشن کردم و به تعقیب او موتر رفتیم کوچه های عجیب و غریب همه خونه ها خرابه یکجا ایستاد کرد کل راه که امدیم الیاس با دوربین ضبط کرد _مه پاین میشم یک نگاهی میندازم تو اینجی باش الیاس؛ مم خدی تو میایم _نی تو نیا اگه کسی ببینه مشکل پیش میایه الیاس: اما تو از موتر پاین شدم سه سال میشه به کشورم خدمت میکنم و پولیس با تجربه هستم اهسته اهسته پیش رفتم محض احتیاط تفنگ خو بیرون کردم و صدا خفه کن زدم حرکت کردم ایقسم جاها زیاد رفتم دگه بری مه عادی شده بود کمی که نزدیک شدم چن تا مرد دیدم کاملا معلوم بود که مسلحه هستن یک لعنتی به ته دل خو گفتم یک دقه دگه اینجی میبودم ای خونه بسرینا خراب میکردم که صدا جیق یک بچه شنیدم واقعا دردناک بود نمیتونستم کاری بکنم ای مرد ها چیزی نبودن ولی ترس مه از با خبر شدن اونا بود نکنه خبر بشن و عملیات ما شکست بخوره دگه نتونستم تحمل کنم و از اونجی دور شدم _حرکت کو الیاس بریم و رفتیم خیلی اعصاب مه خراب بود سر او دخترر باید امروز گپ بزنم و هرچی که میفهمه باید بمه بگه و الیاس پاین شده رفتم جلو رستورانت تا وقتی بیرون شه منتطر موندم که خانم خانما بیرون شد @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part22 الیاس :یعنی چی نیه بپال _نیه بخدا نیه اگه گم شه در به در میشم تمام معلومات ک جم کردم داخل گوشیه اففف الیاس: داخل موتر نباشه _نمیفهمم بده گوشی خو زنگ بزنم وایی نه الیاس: چیشده _پیش او دختر گارسون هست الیاس: همو جاسوس _ها افففف افففف الیاس: اگه گوشی تو باز کنه چی _نه نمیتونه ولی گوشی مه خیلی مهمه رمز بزنه همه چیز پاک میشه الیاس: چی بگم لالا بگیر از گوشی مه زنگ بزن چن باز زنگ زدم که جواب نداد گفتم شاید پیش ازو نباشه شایدم جای فراموش کرده باشه بعد ده دفه بلاخره اوکی شد که گپ نزده قط شد دوباره زنگ زدم و حدس مه درست بود پیش خودیو بود ترسم از ای بود اگه گوشی مه بده به میران چی همه چی خراب میشه گفتم حالی میایم پشت گوشی خو که خیلی رازی کرد نیا دلم به رحم امد از تُن صدایی و گفتم صبح وقت میایم گوشی خو میگیرم مادر:کجا بودی دیر کردی _هعی وظیفه یه دگه چکار کنم مادر: نون خوردی _ها مادر جان نون خوردم برن خاو شن شما مه یک پیاله قهوه تیار کنم خاو میشم مادر: بستک مه بتو تیار میکنم _نی مادر به زحمت میشن برن خاو شن شما خودمه تیار میکنم مادر مه برفتن خودمه قهوه تیار کرده برفتم اتاق خو حس جالبی دیشتم به ای دختر نکنه با میران باشه چری نباشه😐وقتی باهم کار قاچاق میکنن چری نتونن باهم باشن حتی میران گفت ازو خوش مه میایه🙄 اگه داخل گوشیم عکسا میران ببینه چی😐 رمز گوشیم طوری هست اگه یک دفه هم اشتباه وارد بشه عکس طرف میگیره صبح وقت بیدار شدم نماز خونده بیرون شدم رفتمنزدیک خونه اینا که گوشی خو بگیرم وقت گوشی گرفتم خیلی اعصبانی بودم سر رونیا فقد یک اشتباه دگه ازو بیینم مجبورم دست بند بزنم و موتر سوار شدم داخل راه بودم که الیاس زنگزد _جانم لالا خبی الیاس: شکر یک خبر جدیدپیدا کردم درباره میرانخان _چی بگو الیاس: برعلاوه که قاچاق مواد میکنه قاچاق اعضای بدن انسان هم میکنه بچه های که ته سرک ها کار میکنن اونار میجونه ک اعضای بدنیا بیرون میکنن _چی میگیی ایته ادم پست و بیشرف هست ای 😡😡 الیاس: باید زود دست به کار بشیم _باشه نزدیک رستورانت شدم طرف رونیا دیدم افسوس خوردم چطور میتونه با زنده گی یک انسان بازی کنن و خدی او میدان گرم صحبت بود حس کردم میران یک چیزی داخل کیف رونیا انداخت اما متوجه نشدم خدی خو گفتم حتمن خبر داره دگه و از رستورانت بیرون شدم رفتم حوضه قرار بود یک نقشه بکشیم تا هرچی زود تر باند میران خان دستیگیر کنیم و یک نقشه هم طرح کردیم که مه و الیاس مسوولیت ای عملیات به دوش گرفتیم باید کار ما پاک و تمیز باشه و کسی هم بو نبره از حوضه با لباس رسمی بیرون شده رفتمخونه کمی اعصاب مه خراب بود دیدم بابا مه امدن جلو اینا ایستاد شده و ادای احترام کردم هم زمان با مه مانی هم ادای احترام کرده بود مر خنده گرفت بابا: سلامت و با عزت باشی بچه مه کاینات: بابااا جااانمه بیامادن🗣🗣الاجان _ای فرقنجه کگ جیق نکش کم کم همه امدن مم برفتم دستا بابا خو بوس کردم و شب شد نون خوردیم امشب همه ما جم بودیم برار کلون مم خونه ما بود بخاطرامدن بابا حتی خاهرم صالحه به شوهر خو @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part21 نون مادر مه و خدی صالحه تیار کردن بخوردیم و صالحه برفت که ظرفا بشوره مادر: رامین نوبت تونه که پا تو بند کنم _هههه البت برار مه مرغیه پای بند کنن🫢🤭 رامین: برار کلون تر تونم 😐😐 _هههه بین برارا ای گپا نیه😂 رامین: مه نامزاد دار نمیشم وقته هنوز _خیره مادر مه عروس کنن😂😂😂 مه به خونه شخصیت دگه ای دارم خیلی شوخ هستم مادر:🤦♀😂از دست تو رهام صالحه: خوب شد رهامبیاماد بخدا مخو ساعت مه تیره خدیو _😎😂 سلام سلام صالحه:😏😂😂لالا کاینات: لالا رهام _جان کاینات: تلویزون خراب شده بمه تیار میکنی کارتونی ببینم _باشه صبا تیار میکنم جیگرلالا خو مادر: خب رامین چی میگی دختری زیر چشم داری ؟ رامین: نی ندارم هرجا خود شما میرن ._توکه نماستی🙄😃😃 میوه خورده امدم روی جایم کمی به فکر رفتم فکر رونیا جالبه دختر به او معصومی پشت چهره خو کارای شیطانی بکنه ولی چری حس میکنم اشتباه میکنم نه اشتباه چی همه چی علیه ای هست پیدا کردن او مخدر ها دیدنش با میران نمیشه مه غلط ببینم با همی فکرا خاب شدم صبح وقت بیدار شدم گوشی مه زنگامد الیاس بود مر به تولد همسر خو دعوت کرد و جشن هم به رستورانت گل سرخ بود رستورانت رونیا اینا به خودم رسیدم چن جایی کار دیشتم کارا ها خو خلاص کرده رفتم وقتی اونجی رسیدم محمد دم پزیرایی بود و از لیست که مه دیدم اسم مه نوشته نبود و یک جنگجال راه انداختم که الیاس و رونیا هردو امدن و بعد ای که رونیا فهمید دوست الیاس هستم چیزی نگفت در اصل مه و الیاس هردو به ای ماموریت انتخاب شدیم ای جشن هم یکی از نقشه های ما بود و همچنان تولد همسری باید پیاده میکردیم به ای جشن چن تا از نفریای میران هم بودن که خب زیر نظر داشتم اونا چیکار میکنن و کجا میرن دوتا دیدم مواد میفروختن اما نتونستم چیزی بگم کمی اعصابم خراب شد رفتم پشت رستورانت رونیا اونجی ایستاده کمی باهم جرو بهث کردیم گوشی خو دادم دستی که چراغ گوشی طرف مه بگیره تا برق وصل کنم و یادم رفت گوشی از دستی بگیرم داخل مهمونی شدم که نفر میران از رستورانت بیرون رفت و مم مجبور به تعقیبی از رستورانت بیرون بشم جای که رفت خوب یادداشت کردم و دوباره امدم رستورانت ماستم ماشین پارک کنم که رونیا دیدم مایع بره خونه خو گپای مادر رونیا شنیدم و بری گفتم تور میرسونم اول مخالفت کرد بعد که گفتم خوب نیه یک دختر ای وقت شب تنها بره خودیو هم قبول کرد کل راه ازو سوال پرسیدم سوال های که داخل ذهن مه جا گرفته بود و او هم یک یکی جواب میداد فهمیدم پدر نداره با یک خاهر و برار دوساله خو زنده گی میکنه و بلاخره رسیدیم چون چند بار اور تعقیب کردم خونه اینا بلد بودم بدون ای که ادرس بگه وقتی متمعین شدم خونه رفت ماشین حرکت دادم و رفتم پیش الیاس الیاس: چی شده معلومات پیدا کردی _ها یک خونه بود رفت اونجی الیاس: خیلی خوبه پس جم کنیم بریم _باشه بگیر کلید موتر خو الیاس: پیش تو باشه مه خدی نازیلا میرم _خوبه یک دفه ای دست خو به کیسه خو کردم گوشی مه _گوشی مه نیه الیاس @Roman_sera
برای ثبت در فایل پر جذب پیوی @MERSAD_19
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part20 کارمه شده بود تعقیب کردن میران و رونیا رونیا رونیا😐عجب اسمی خسته و کوفته امدم خونه سه خاهر دارم کاینات صالحه وصحرا دو برار آرمان و رامین پدرم جنرالو فعلا هم سر وظیفه هستن برارها مم کار ازاد دارن…
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part20 کارمه شده بود تعقیب کردن میران و رونیا رونیا رونیا😐عجب اسمی خسته و کوفته امدم خونه سه خاهر دارم کاینات صالحه وصحرا دو برار آرمان و رامین پدرم جنرالو فعلا هم سر وظیفه هستن برارها مم کار ازاد دارن کاینات: لالا سی کو امی مروه گک مر اذیت میکنه _کو مروه که جیگری بکنم🙄😂 مروه: بخدا ماما مه کاری نکردم کاینات: موها مه کش کردی🙄😃 _ادم موها خاله خو کش میکنه بی ادب مانی: کاکا جان گناه عمه مه بود😑😂مروه بزد اول _وخزن فقد بگی مه قاضی باشم مادر: 😂قاضی نه پولیس خو هستی جان مادر _خو مه جنگ ازینا صاف کنم مگرم یکی ببرم زندان کی میره مروه: مه میرم ماما جان 😜😜 _ای بی شرف دختر 😂😂 مادر: چی مایی از نواسه ها مه _چی مایم ازینا هم بیایم مر اذیت میکنن دلمه مایه یک شاو هر سه تا ببرم یک جا تاریک 😃خوب کیف کنن🙄😁 کاینات: لالا جان😭😢 مروه: خاله مه گریه شد😂😂😂 مانی: وی عمه جان😂😂😂 کاینات: مرض😐😢😢 مادر: یله دن دخترر مه وخزن برن به خونه ها خو مم برفتم داخل اتاق خو یک دوش گرفتم کمی حالمه جا بیایه لباس افغانی پوشیده امدم که نون بخورم بخاطر ای عملیات به جنگ نمیرم اگه نه چی شب های داخل کوه صبح کردم یادم میایع مو به جونم سیخ میشه و دلم به هم سنگر هایم میسوزه 😢 مادر: رهام خاله تو امدن از ایران _جدی خوش امدن کجا رفتن مادر: خونه ماما تو _ها خوبه بریزن دیگه که گشنه شدم مادر: باشه _پس صالحه عروسی میکنن مادر: مچم دگه خبر ندارم صبا شاید به سلام بیارن فرشید _خوبه بخیر بیارن صالحه: خبی لالا از وقتی از وظیفه خو امدی بیخی کمتر تور میبینیم همو جلو ترا بهتر بود😐 _چی کار کنم جان لالا مجبورم😐 راستی تبریک باشه صالحه: چکارشده _😂😂😂فرشید به سلاممیایه مادر: بخیر از تورم ببینم _بخیر😳😁😁 میگم امی سلام ایشتنه🙄😂😂 دوماد از خونه خو تا خونه عروس سلام سلام کرده میارن😂😂 مادر:😂😂😂نی _خو ایشتنه😎😃بگن مم یادگیرم مادر: یله مه کو😃مه ازخو صد تا کار دارم رامین: عه صالحه سلامسلام😂😂 صالحه: مادر سی کنن بچه ها خو😏😏 _وی بیچاره سلام کرد🙄😂😂 رامین: مادر بیاین یک سیل بکنن مر😂 _هههههه مادر: وزخزن بی شرفا دختر مه یکه دیدن😐😂😂 @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part19 #از_زبانرهام چند وقته رونیا زیر نظر دارم حس میکنم خدی قاچاقچی ها در ارتباطه وضع مالی هم که خوب نیه ارزو داره رستورانت باز کنه ولی با ای وضع که مه اور دیدم عمرا بتونه به ارزو خو برسه خیلی وقته میایم رستورانت چی دروغ بری مه عادت شده و همچنان وظیفه حالی میپرسن مه چی وظیفه دارم رهام ۲۶ ساله عضو ارتش نظامی هستم و فعلا هم یک عملیات داریم علیه قاچاق چی های مواد مخدر چند وقته دنبال یک ادمم بلاخره او ادم پیدا کردم داخل یک رستورانت میرفت تعقیب کرده رسیدم به رستورانت گل سرخ اولین باری که رونیا دیدم برخوردم خدی خوب نبود مه عادت منه همیشه جدی هستم ای هم که رو مخ بود هرچی میگفتم حاضر جواب و به جا یک کلمه مه صد تا کلمه به دهنم میکرد 😐😂 چی دروغ از رونیا خوشمه امده ولی نمیتونم ایر هم قبول کنم همدست قاچاقچی هاهست میران یکی از بزرگترین قاچاقچی ها هست که خیلی وقت بود دنبالی بودم او پودری که از کیسه رونیا اوفتاد بعد او متمعین شدم که شک مه درسته و روز قبلی که رونیا تحقیب کردم دیدم با میران گپ میزنه و درست عین همو پودر بری نشون داد امروز دگه صدرصد شک مه به یقین تبدیل شد خاستم رونیا دستگیر کنم گفتم اگه اور دستگیر کنم شاید میران خبر بشه و عملیات چندین ساله ما خراب بشه کوشش کردم هرروز به رستورانت برم و کار ها میران و رونیا زیر نظر بگیرم 😐 داخل رستورانت بودم میران امد کنارم نشست تعجب کردم و همچنان مسلط شدم به خودم میران: اسم شما چیه خیلی کنجکاوشدم امدم _ نوید هست مشکلی نیه برار نمام هویت مر خبر شه با مخفی کردن هویتم خدی گپ میزنم میران: یک سوال داشتم میتونم بپرسم _بلی ها البته میران:ای دختر میبنی _متوجه نشدم😕🤨 میران: اسمش فکر کنم رونیا هست خب فکر کنی چیه بگو میشناسمش قاچاقچی حرومی😡برو دعا کن میران: کجا غرقی _جای نه او دختر چکاره ؟ میران: ازو خوش مه امده 😊 _خوب چی ربط بمه داره 🤔نفهمیدم میران: اگه اجازه باشه مام ای میز مه بشینم _خیلی معذرت مه به دختری که تو چشم داری چشم ندارم و ای میز خیلی خوش مه میایه همو قسم که غیرتی سر چیزای که دوست داری منم عین تو میران: باشه مشکلی نیع برفت😡یک مشت تور حروم میکردم باز میفهمیدی حیف حیف اففف.. چن وقتی میشه میایم میرم ولی رونیا مثل همیشه محل نمیده گاهی چشم به چشم میشیم ای حس خیلی خوشمه میایه مه نباید عاشق بشم نباید😡 اصلا ای دختر مقبول هم نیع🙄😂 مثلا دل خو مایم گول بزنم 😂😐😀😀 قهوه سفارش دادم مثل همیشه اما لب نزدم دلیلی نفهمم چری دلمه نیه قهوه بخورم🤦😃 @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part18 رهام: گوشی مه چری برده بودی توو هاا _بخدا ماستم بدم یادم رفت رهام: بسه دگه تا کی مایی مر بازی بدی ها تا کی _مگه مه با تو بازی دیشتم که تور بازی بدم 😏😏 راه خو کج کرده برفتم هرچی پشت سر مه گپ زد بیخال شدم خریه 🙄😏 مه بتو چی کار دارم فقد یادم رفت که گوشی تو بدم درضمن کی گفتم بیا برق وصل کو باز گوشی خو بده دست مه🙄😏 خدی خو قورقور کرده برسیدم به رستورانت کیف خو بگدیشتم رو میز و شروع به کار کردم مصروف بودم که مثل همیشه رهام هم امد بدم امده بیخی ازی نجست🙄 اگه بمه باشه امدن ازی ممنوع میکنم حیف که رستورانت از مه نیه حیف برو شکر بکش😏 ماستم زنگبزنم به مادر خو کیف خو پالیدم نبود😐 _ساناز ساناز: جان _کیف مه ندیدی اینجی بود ساناز: نی ندیدم حتمن دگ جا گدیشتی میران: همینه کیف شما ؟ _بلی ها ببخشن به زحمت شدن 😃 ایشته بچه خوبیه ای میران صد چن ازو جلاد بهتره اوخو فازی معلوم نیه چیه🙄 کیف خو گرفتم و بگدیشتم ته کشایی به مادر خو هم زنگ زدم و ساعت چهار بود که از رستورانت بیرون شدم داخل راه یک موتوری مر تعقیب میکرد قدم ها خو تیز تر کردم و رسیدم به یک کوچه ای که تنها مه بودم و او موتوری جلو مه ایستاد کرد سر پوزینا هم پیچ داده بود که شناخته نشه _کی هستن شماا ها چی ماین از مه 😨😨 یکی پاین شد تفنگچه گرفت رو مه خیلی ترسیدم عقب میرفتم که فرار کنم کیف مه به زور از دست مه کش کردن ترس مه زیاد شد چن تا پلاستیکبو د وردیشتن عین همو که داخل رستورانت دیدم 😳 کیف مه پرتو دادن ...کارتو عالیه دخترر ایر گفته برفتن از هولکی کیف خو وردیشتم دست و پاها مه میلرزید و نفهمیدم کی خور بندازم به خونه خو مادر: چکاره رونیا چری رنگتو پریده دستا ت میلرزه چیزی نگفتم مادر مه نگران میشن و دگه نمیگذارن برن رستورانت _هیچی سگ به رد مه شد کمی ترسیدم ایته شدم مادر: خو خیره تور که نگیرفت _نه خوبم اینا کی بودن داخل کیف مه او همه پودر چی میکرد نکنه پودر نبوده و دگه چیزی بوده ذهن مه درگیر شد نون با بی میلی خورده رفتم اتاق خو از بس مونده بودم به ای چیزا نافکر کرده مر خاو برد طبق معمول کارا خونه کرده حجاب خوپوشیدم با ترس رفتم طرف رستورانت و ای دفه پیاده نرفتم سچرخ گرفتم لا اقل امن تر بود از پیاده روی رسیدم رستورانت رهام امروز نیاماده بود خیلی منتظری بودم چن سوال هم دیشتم که ازو بپرسم ولی نیاماد ساناز: جالبه😐 _چی جالبه🙄 ساناز: سابقه ندیشته رهام نیایه🙄 یکی نیه به ای بگه اخه بتوچه مگه چن وقته اور میشناسی😐 یکی هم نیه بمه بگه اخه بتو هم چه مگه تو اور چن وقته میشناسی🙄 ساناز: چی شده کجا غرقی _جای نه به کار خو برس ساناز: خدی تو ام نمیشه گپ زد 😏😏 پوز خو کج کرده برفت مم چی دروغ حوصله مه سر رفت از نیامادن رهام چری به او فکر میکنم با ای که احترام متقابل سری نمیشه🙄 مونده شده بودم نکنه خاطر گوشی خو ازم نارحته مه که به قصد گوشی نبردم😐 کیف خو وردیشتم برم خونه خو رهام دیدم یکحس خوشی بمه دست داد که خور زود جم کردم و به راه خو ادامه دادم رهام: صبر کو رونیااا _بلیی رهام: مثل بچه ادم از تو سوال میپرسم و توام جواب میدیی😡 _ولی همی گپ زدن تو مثل بچه ای ادم نیه رهام: مر ازی بیشتررر اعصبانیی نکوو _ مه چیکارر کردم موندم مشکل تو با مه چیه نه تور میشناسم نه قوم مانی نه برار مه و نه دگه چیزی امدی سر مه جیق میکشی رهام: درسته ولی وظیفه منه _وظیفه تو چیه جیق کشیدت بی احترامی کردن بمه رهام: ببین رونیا _تو ببین رهام خودت گفتی مثل ادم گپ میزنم هنوزم ندیدم مثل ادم گپ بزنی برو اعصاب تو ارام شد بیاگپ بزن ببینم درد تو چیه رهام: ایستاد شوو رونیاا به گپی نکردم رهام: مر مجبورر کردیی قسم بخدا یک قدم دگه ور داری شلینک میکنم پشت سر خو نگاه کردم باور مه نمیشد رهام و تفنگ ترسیدم 😱😨 @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part17 دیدم بغلی سمچ داره😐😂فشار دادم بالا تر شد زیر بالیشت کردم قط شد زنگی یک نفس راحتی کشیدم طرف گوشی عجیب غرییب نگاه میکردم نکه تاحالی ندیده باشم نه خیلی جاها بدیدم چون ندیشتم خیلی نمیفهیدم سر بدر نمیکردم باز زنگ امد با بیلاااا فقد مخابراتیه🙄😂 چکار کنم پس همو کلید بغلی فشار دادم دیدم صدای ته شد هم زمان با ته شدن گوشی حس کردم یکی میایه گوشی زیر بالیشت خو کردم مادر مه داخل شدن خور به خاو انداختم خیلی هول کردم نکنه صدا گوشی مادر مه شنیده باشه بالی ماریا پوشیدن 😐 امدن پیش مه دست خو زیر بالشت مه کردن کم بود قلب مه ایستاد شه گفتم حتمن شنیدن ته دل خو خدا خدا میکردم اما نه😐😂بالیشت مه برابر کرده بالی ما پوشیدن و رفتن نفس راحتی کشیدم ای هم یکسره زنگ میاماد میترسیدم اوکی کنم😐😐 به صد زور اوکی کردم چیزی نگفتم دوباره و سه باره زنگ زد اوکی کردم رهام: ای گوشیی منه شما کی هستن رهام: چری گپ نمیزنییی کی هستیی گوشی مه بیار رهام: ببین اگه دزد هستی و قصد داری گوشی مه ندی مه میفهمم تو هرجا باشی پیدات میکنم _پیش منه😐 اهسته لب زدم مادر مه نفهمه رهام: تووووو گوشی مه پیش تو چیکارر میکنه 😡😡 _ یادم رفت بدم رهام: میام پشت گوشی خووو 😡😡 _نه نه تورر بخدا قسم نیا بمه درد سر نساز قسم بخدا صبح وقت میارم میدم رهام: نه یک دقه نمام گوشی مه پیش تو باشع تخو جاسوسی _نیاااا چکار میشه قسم بخداا صبح وقت میارم هرکار بود اور راضی کردم صبا وقت بری بدم گوشی و قط کردم باز زنگ امد😐 اوکی کردم _مخو گفتم بخدا صبح وقت میایم رهام ...تو کی هستی😐😐 صدای یک دختر بود هول کردم رنگ از رو مه برفت😐 ...چری گپ نمیزنی تو کی هستی شماره رهامپیش تو چیکار میکنه جوابی ندیشتم وقط کردم زیر بالیشت کردم چند باری زنگزده بود کمی ذهنم مشغول شدم ای دختر کیه که بعد به ای که بتوچه و کیه اینا خور ارام کردم و خاو شدم صبح وقت بیدار شدم کارا خونه کرده اماده شدم برم به رستورانت گوشی هم داخل کیف خو انداختم ماریا ای چیه ته کیف تو رونیاا پشت سر خو نگاه کردم گوشیی 😟😟 _چپ بگذار داخلیی توبه کیف مه چی کارر داری سری کمی جیق کشیدم اونم به گریه شد _نفس خاهر گوشیه به مادر نگی باشه مر میکشن ماریا: نه نمیگم 🥲🥹 مادر: چی بمه نگه خدایا کمکم کن _هیچی مادر :بگو _هیچی پای لقد کردم😐گریه شد گفتگ نگی ب مادر ماریا: راست میگه و با عجله بیرون شدم برم ای مایه درد سر بدم بری صاحبی داخل راه بودم که یک موتر جلو مه ایستاد شد و رهام بود گوشی دادم @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part16 رهامرفته بود گوشی دست مه موند ای از کجا پیدا کنم گوشی بودم ساناز چری دیر کردی😐😂ده دقه معتل کردیم اور تا روشن شه ساناز😐خوش بحال ای دختر 😩ایشته گنده یه😢🤦♀چانسی سی کو😂😂 _هعی 😐😂 ساناز: بخت برو پیش کله پخ پخ😐😂راست بوده بخدا😩😁 _ههه بسه غیبت نکن امی گوشی یاد داری چراغی خاموش کنی ساناز: ها بدی چراغ گوشی خاموش کرد منم ته کیسه خو کردم تا رهام ببینم بدم بری تا ساعت ۸ اونجی بودم که مادر مه زنگ زدن یک ثانیه دگه نستک بیا 😐مادر مه بمه بد بین نیه از ابرو خو میترسه و مثل یک پدرو مثل یک برادر رو مه غیرتی هستن چون دخترم🤦♀ خدی ساناز خداحافظی کردم بری بچه ها گفتم مر ببرن چون کارا رستورانت خیلی بود ریس ما اجازه نداد مجبور که یکه برم 😐 کمی راه برفتم خیلی میترسیدم به مه که دختر بودم و شب تنها برم حس کردم یک موتر پشت سر منه قدم ها خو تیز تر کردم که بوق زد نستادم و امد جلو رو مه تعجب کردم رهام 😐😳او خو داخل جشن نبود رهام: سوار شو تو میرسونم _نمایه تشکر خودمه میرم رهام: فکر نکنم ای جاده ها امن باشه بری دختری مثل تو حق دیشت 😐😀 و سوار شدم رهام: چری پشت سر میشینی مه راننده تونم _مم نگفتم راننده مه هستی رهام: خوب بیا جلو به حرفی نکردم و همو عقب شیشتم رهام: چری کار میکنی تو؟ _همه کار میکنن رهام: چن نفرن به خانواده _دختر کلون مادر خو مه هستم پدرم شهید شده یک خاهرو برار خورد تر از خو دارم رهام: مادرت چی کار میکنه؟ _مادرمه نگهداری از برار مه و خاهر مه خیلی سوال های دگه که مم نمیفهمم چری جواب میدادم😐 و بلاخره رسیدیم مر پیدا کرد و خودیو برفت اصلا متوجه نشدم😐ادرس خونه ما از کجا بلد بود که مر راسته دم سراما ته کرد😐 مخو بری چیزی نگفتم نکنه هر روز رهام مر تعقیب میکنه 😐نه چری مر تعقیب کنه 😀😁 از ظاهر خونه ما معلوم بود ادمای پول دار نباشیم ولی طرز رفتار او فرق میکنه داخل خونه شدم که مادر مه هنوز بیدار بودن و مادر: خدی کی امدی اگه میگفتم رهام هزار تا سوال میکردن که کی بوده چری تور رسونده و خلاصه چیزی نگفتم _خدی مدثر امدم ساناز هم خدی ما بود مادر: خوبه برو خاو شو مونده شدی _باشه شب خوش داخل اتاق خو شدم ماریا هم خاو بود یک دفه ای گوشی زنگ امد😐😐 صدای جالب بود مخو ایته گوشی ندارم یاد مه امد گوشی رهامه 🤦♀بزدم ته پینک خو از یاد مه برفته که بدم 😩 ایشته ایر قط کنم اگه مادر مه بشنون مر سر میبرن از مادر خو ترس دیشتم @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part15 ساعت سه شده بود و کم کم مهمون هاینا امده بود ما هم مشغول پذیرایی بودیم حس میکردم یک چیزی کمه ولی چی🙄😀 طرف دخترا نگاه میکردم ارایش کرده لباس ها لوکسی برینا بود ولی مه ساده ساده گی خو دوست دیشتم اما دخترم دگه گاهی🤦♀😂هوا بر میداره مه کاشش مم یک روز بتونم همچین لباس های بپوشم منم دوست داشتم باشم بهم احترام بگذارن چیزی زیادی نبود بود 😐؟ ساناز: دختر به چی فکر میکنی زود شو ...بخدا میگن جنگشده ...عه جدیی میگی کمی او طرف رفتم که دیدم محمدی امد محمدی: چی گپه میگن جنگ شده _مم خبر ندارم خدی اقای محمدی برفتم دم وردی رستورانت دیدم رهام ایستاده هست _؟ای اینجی چکارر میکنهه _کرایه شده میشه شر تیار نکنی از اینجی بری رهام: دعوت شدم ولی نمیفهمم چری اسم مه نوشته نکردن شایدم از قصد نوشته نکردن محمدی: هههههه چطوری رهام: گپ نزن که قهرم از توو😡😡 محمدی اور محکم بغل خو کرد و هردو امدن داخل 😐کسی هم هست ایر نشناسه نه اگه هست واقعا بگن مه جا نخورم😐😀 از قصد گفت😏 البت مه لیست نوشته کرده بودم که اسم تو ننوشتم😏😏😏 برفتم داخل اهنگ ارامی پخش کردن دخترا و پسرا رقص میکردن که اقای محمدی امد پیش مه و ساناز و نسرین محمدی: خوب دخترا وقتش شده برن چراغ ها خاموش کنن و وقتی روشن شد همه جا اهنگ که گفتم نشر کنن ساناز: باشه چشم اهنگ به جم منه چراغ ها هم به جم مه بود برفتمکه لامپ ها خاموش کنم همونجی بستادم که بعد دو دقه خاموش کنم که حس کردم یکی پشت سر منه گوشی نوکیا خو وردیشتم با چراغ ضعیف ای که دیشت نگاه کردم و کمی هم ترسیدم رهام بود _تو اینجی رهان: امدم ببینم چیکار میکنی چراغ گوشی خو روشن کرد _ننداز ته چشما مه 😑 رهان: باشه میگم ازینا هم فروختی داخل ای مهمونی کمی تاریک بود ندیدم _ها ما هرچی اینجی میفروشیم رهان: پس معلومه خوب پولداری _چی ربط به پولداری مه داره درضمن چری تو پشت مه گرفتی رهام: حتمن دلیل داره😄 _مثلا چی دلیل کو بگو رهام: میفهمی به زودی ولی ایر یاد تو باشه دختر جون بد جایی گیر کردی مچم چری سر بسته گپ میزنه 😒😃 نمیفهمم چی میگه😩 _گپا خو واضع بگوو اقا رهام ساناز: چیکاررمیکنیی بزن برق دگه حالی میاین _باشه باشه انه میزنم چون تاریک بود جای نمیدیدم رهام هنوز اونجی بود _خوب دگه تو میتونی بری گوشی خو گرفتم رو فیوز برق که رهام گفت رهام: او طرف شو کار تو نیه که وصل کنی بگیر تو چراغه _خودم قط کردم میتونم وصل کنم رهام:باشه وصل کن یک سیم وصل کردم سیم دگه نمیفهمم با وجودیکه هماله قط کردم کجا وصل کنم 😐🤦♀😂 رهام: گفتم که بدی کار تو نیه پس رفتم گوشی بداد دست مه و شراغ گرفتم طرفی تا برق وصل کنه که گوشی مه زنگ امد مادر مه بودن اوکی کردم _بلی مادر جان مادر: کجایی تو دختررر ساعت ۷ بجه شده _مادر جان کارم هنوز ادامه داره گفتم که رهام: چراغ درست بگیررر ته چشمامنه اففف اگه مادر مه بشنونه😩 مادر: او صدا کینهه _صدا کسی نیه گفتم که جشنه خیلی شلوغه باز زنگمیزنم مادر: ایشته میایی دختر عاجزی نصف شاو _مادر یک کاری میکنم دگه کوشش میکنم وقتر بیایم برق هم وصل شد باید میرفتم گوشی قط کردم @Roman_sera
#نقاش_غذا #نویسنده_بانو_اسیه #part14 هعی دنیا😩😢😂😂نو میایه به بازار کهنه میشه دل ازار درست عین امروز مه بری مریم کهنه شدم و دوستا جدیدی نوو تا ساعت پنج کار میکردم که یک بچه امد کنار میز ...سلام خوبن _تشکر چی خدمت میتونم بکنم بری شما؟؟ ...مه الیاس محمدی هستم و یک خاهشی داشتم _بلی بفرماین محمدی: اگه مشکلی نباشه مه بری شما مایم رستورانت شما کرایه کنم _مه اختیار ندارم صبر کنن ریس خو صدا کنم خودشما خدینا گپ بزنن محمدی: باشه معتلم هرچی ریس پالیدم ندیدم مدثر گفت رفته خونه _ببخشن ریس ما نیه میتونن صبا بیاین گپ بزنن خدینا محمدی: مه بری صبا مایم و البت مام رستورانت بری مه تزهین کنن گوشی مه پول ندیشت که زنگ بزنم _ببخشن گوشی شما پول داره زنگ بزنم ریس؟ محمدی: بلی بگیرن _رمزی؟ گوشی دادم رمز زد و شماره گفتم گرفت و بعد دو سه بوق ریس گوشی جواب داد خودی خدی ریس گپ زد و قیمت هم گفت محمدی : مه نمام میز ها اینجی خیلی باشه در حد چن تایی _مه میرم خونه خو شما خدی محمد و مدثر و مهران اینا هماهنگکنن و امدم خونه و از قرار جشن صبا قرار نبود هیچ مشتری بیایه و جشن تولد هست هلاکبودم از کار کردن پاها مه درد گرفته بود و خاو شدم باید صبا پنج بجه برم رستورانت و نون شب با بی میلی خوردم سر خو بگدیشتم و خاوشدم الارم گوشی خو رو چهارو نیم تنظیم کردم که وقتر بیدار بشم هنوز اخوند ازان نداده بود که مه اماده گی رفتن خو دیشتم بری مادر خو هم گفته بودم و میترسیدم ای وقت بیرون بشم مادر خو بیدار کردم هرچی نباشع کلون هستن فهمیده ترن و نمام هم به گپ تیار کنن ای وقت از خونه تنها بیرون شم خدی مادر خو کمی راه پیاده رفتم و نزدیک که شدم مادر مه برفتن خونه که سینا و ماریا یکیه به خونه .. محمد دم در وردی بود هرکسی که اسمی به لیست نباشه نیایه داخل و ماهم مصروف تیار کردن داخل رستورانت بودیم همه چی عالی شده بود از بادکنک گرفته تا گل و شمع و کیک هم دم اخر میارن از کرا کردن رستورانت معلوم بود که ادما پول داری هستن چون فقیرای مثل ما دست ما به کاسه ما باشه خیلی کاره😐😂 خدا چانس بده🤦♀😂😂مم شو پول داری مام @Roman_sera