tgindex
رمــــانخـــــ📚ــــونہ

رمــــانخـــــ📚ــــونہ

Статистика
@Romankhoneперсидский

برترین رمان های ایرانی و خارجی 📗® رمان های کاربری📙 Raaz36677 کانال دوم شهر دلم❤ @Shahre_delam

Последний пост
2 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
22 723
−13 за 4 дн.
Сутки
−6
−0,03%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
14,2 тыс
21 постов
Вовлечённость
62,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1 279
1/48двое суток
1 465
1/72трое суток
1 580

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 2 авг.1 128104

    بیدار که شدم هوا گرگ میش شده بود ، اثری هم از گربه های کوچک و جسد مادرشان نبود ، احتمالا مادر را با خود کشیدند و بردند... نمیدانم ، ولی دیگر آن ها را ندیدم گرسنگی هر سی ثانیه یک بار مثل مشت بر شکمم میکوبید ، همین شد که به دنبال غذا راهی سطل زباله کوچه شدم ، غذا ها با اینکه بسیار کم و مانده بود ولی به دهانم مزه میکرد ، از هوش انسانی خودم هم بهره میبردم و نیاز به بو کردن نداشتم همه چیز واضح بود که چه چیز هایی قابل خوردن است و چه چیز هایی نیست ، هرچه میشد خوردم ، گرسنگی برطرف شده بود ولی سیر نشده بودم . سطل آشغال درست روبروی در خانه بود ، کمی کنار سطل نشستم و خانه را تماشا کردم ، کوچه آرام و پر آرامش بود ، انگار نه انگار من مرده بودم ، ازینکه کسی متوجه غیابم نشده کمی دلگیر شدم ، اما دلگرفتگی ام زیاد طولانی نشد ، چون کسی که همه چیز را ول کرد و خودش را از ساختمان به پایین انداخت ، کسی که موقع پرت کردن خود به پدر و مادرش هیچ فکری نکرد ، که بعد از او چه کار کنند ، من بودم ، من چنین کار منزجر کننده ای را انجام دادم ، حقم بود که کسی سراغم را نگیرد . ساعت تقریباً پنج عصر بود ، زیاد خوابیده بودم ، غذا هم به اندازه کافی خورده بودم ، درون خانه که نمیشد رفت ، به ذهنم رسید سری به دور اطراف کوچه بزنم . زندگی همه جا جریان داشت ، در مغازه پیر مرد ، لباس فروشی , داروخانه ، حتی در همان جایی که جسدم افتاده بود . حدود چندین ساعت به گشت و گذار سرگرم بودم که ناگهان یک گربه نر به رنگ روشن جلوی چشمم سبز شد ، اول فکر کردم قرار است حمله کند ، جلو تر که آمد یک میو میو آرامی کرد ، گمان میکنم گفت «دوست» , زیاد به زبان گربه ها عادت نکردم , خیلی ساده معاشرت میکنند و هیچوقت هم کاملا متوجه نمیشوم که چه میگویند ، انگار به صورت غریزی میفهمم ، متوجه شدم قبل ازینکه روحم درون بدن این گربه سیاه دمیده شود ، احتمالا با این گربه طلایی رنگ دوست بوده. نویسنده: کیانوش امین

  • با خودم در حال کلنجار بودم که متوجه حضور چند گربه ماده شدم ، صدای قار و قور شکم های لاغر و نحیفشان به گوش های پر قدرتم رسید و فهمیدم لاشه بی جانم را مورد هدف قرار دادند ، هر سه همزمان در حال نزدیک شدن بودند که تصمیم گرفتم برای جلوگیری از این فاجعه غرشی کنم و آنها را بترسانم ، چشمانشان نازک و نازکتر میشد و هیچ رحمی درون آنها نبود ، صدایی از گربه وسطی درآمد، یک ناله بلند بود ، نمیدانم چگونه ولی متوجه منظورش شدم ، گفت «غذا» یا چنین چیزی ، ناله بلند تری کردم چیزی در مایه های «غذای منه» گفتم، ولی عصبانیت چشمهایشان بیشتر شد و منطقی هم بود ، هفتاد کیلو گوشت تازه فقط برای یک گربه ، شروع کردند به داد بیداد راه انداختن ، فکر نمیکردند حمله کنم ولی پنجول هارا بیرون کشیدم و به سرعت به سمت گربه وسطی که گمان میکردم رییسشان بود حمله ور شدم و با یک ضربه ناکارش کردم ، دو گربه کوچک تر از ترس کمی دور شدند و بالای دیوار به تماشای رییسشان نشستند ، دیدم که خونین و مالین روی زمین افتاده و نفس نفس میزند ، بوی خون تازه دوباره ولوله ای درون شکمم راه انداخت ، این بار با خود گفتم چه اشکالی دارد ، از جسد خودم که بهتر است و شروع کردم به کشتن گربه رییس ، با دندان های تیزم گلویش را محکم گاز گرفته بودم که یکی از گربه های کوچک ناله ای غمگین سر داد ، ای کاش زبان گربه ای بلد نبودم ، گفت... «مادر» ، رییس نبود مادر بود ؛ و من جلوی چشمان کودکان گرسنه اش او را خفه کردم ، نا امید بعد از شنیدن ناله کودک گردن بی جان مادرشان را رها کردم ، به چشمان دو کودک نگاه شرمسارگونه ای کردم ولی چیزی نگفتم ، چیزی برای گفتن نبود ، دوباره عجله کرده بودم ، مثل همان خودکشی ، مثل پرحرفی های دوران انسانیت ، ولی این دفعه پر حرفی نکردم لاشه گربه مادر را رها کردم و به طرف جنازه خودم رفتم ، احساس غم کمی خوابآلودم کرده بود و چون گوش های تیزی داشتم و آن گربه های کوچک زورشان دو نفری به من نمیرسید دوباره تصمیم گرفتم بخوابم. نویسنده: کیانوش امین

  • 29 июл.1 442124

    حوالی ساعت هشت صبح به خانه رسیدم ، ساعت شیش درست زمانی که همه خواب بودند و کوچه سوت کور بود خودم را انداخته بودم ، تقریباً یک ساعت بود که تبدیل به گربه شده بودم ، احتمالا یک ساعت قبل از آن هم صرف پروسه انتقال روح از بدن انسانی به جسم حیوانی شده بود . وقتی خانه را دیدم کمی جا خوردم بزرگتر از قبل به نظر میرسید ، میدانستم که ورود به خانه کار اشتباهی خواهد بود چون در هر صورت یا خانواده یا بقیه اعضای ساختمان به یک شکلی مرا به بیرون میراندند ، بنابراین تصمیمی گرفتم که ، هنوز نمیدانم کار درستی بود یا اشتباهی محض . رفتم سمت... جسد خودم ، با دیدن خودم جا خوردم ، پوچی و بیهودگی زندگی مثل یک تو دهنی خورد روی صورتم ، گردنم شکسته بود ، با سر سقوط کرده بودم ، چند تا از استخوان های دست و پا ،همینطور ترقوه ها شکسته بودند ، بدنی که بیست و یک سال درون آن زندگی کرده بودم الان دیگر فقط چند تکه گوشت و استخوان شده ، کنار جسدم نشستم و سعی کردم کمی استراحت کنم چون همان بدن بی جان نزدیک ترین چیزی بود که میتوانست حکم یک خانه را برایم داشته باشد . حدود دو ساعت میشد که خوابیده بودم ، ناگهان احساس شدید ضعف و گرسنگی مثل ابری سیاه به درون معده ام نفوذ کرد ، درست همان لحظه بود که همه چیز تغییر کرد و به این نتیجه رسیدم که واقعا در حال مجازات شدن بودم . بوی خون گرسنگی را تشدید میکرد ، بوی خون خودم ، همان گردن شکسته که دو ساعت پیش اشک در چشمانم جاری میکرد الان آب دهانم را راه انداخته است ، همان استخوان شکسته دست که با دیدنش نزدیک بود بالا بیاورم ، حالا وعده ای اشتها آور به نظر میرسد ، احساس کردم درندگی عجیبی درون چشمانم در حال تنگ شدن است و دارد کورم میکند ، کاری میکند که دیگر خودم را نبینم و فقط یک تکه گوشت و غذا ببینم ولی توانستم تسلط خود را دوباره به دست بگیرم و آن فکر نفرت انگیز را از سرم بیرون کنم. نویسنده: کیانوش امین

  • 28 июл.1 453143

    پسرک بعد از مجازاتی که نصیبش کردم فرار کرد ، و دیگر وقتش بود که به مجازاتی که نصیب خودم شده بود رسیدگی کنم (تبدیل شدن به یک گربه). هنوز مطمئن نبودم که باید روی این اتفاق برچسب مجازات بگذارم یا نه ، چون نسبت به گذشته احساس رهایی و آزادی بیشتری داشتم ولی اینکه دیگر توانایی ارتباط با دیگر آدم ها را نداشتم کمی اذیتم میکرد ، میفهمیدم چه میگویند ولی نمیتوانستم با آن ها صحبت کنم . به این فکر کردم که معاشرت کردن با دیگران همیشه از نقاط قوتم بود و دقیقا همیشه از همین حرافی های بیش از حد ضربه خوردم و تمام نقاط ضعف خودم را وسط سینی تحویل به دیگران دادم که دقیقا از همان جا به من آسیب بزنند ، پس چه بهتر که دیگر زبانی برای حرف زدن ندارم . از آن طرف گوش های بسیار شنوایی دارم ، در حدی که دیگر دارد تمرکزم را میگیرد ، درست وقتی داشتم به این چیز ها فکر میکردم دقیقا در وسط خیابان بودم و برای اولین بار متوجه قدرت شنوایی گربه ها شدم ، به حدی همه چیز را میشنیدم که صدای هیاهو تمام سرم را پر کرد ولی چون هنوز به این قدرت عادت نکرده بودم مجبور شدم کمی سفر به سمت خانه را به تعویق بیندازم همهی صداها با هم قاطی شده بودند ، صدای بوق ماشین، گفتوگوی آدمها، قارقار کلاغ، حتی افتادن یه برگ روی زمین... انگار دنیا با صدای بلند تو گوشم فریاد میزد . تصمیم گرفتم تمرکز خودم را فقط روی یک صدا بگذارم و بعد سراغ صدای بعدی بروم، حدود پانزده دقیقه بعد توانستم کنترل محدودی روی صدا های اطراف به دست بیاورم . از خیابان گذر کردم و به سمت کوچه ای که خانه در آنجا بود رفتم مغازه دار پیری که همیشه در جابجایی بار های مغازه اش کمکش میکردم در حال جابجایی بار های تازه از راه رسیده بود ، متوجه شدم بستنی هایی که خودم پیشنهاد داده بودم برای مغازه سفارش داده ، این جا بود که فهمیدم واقعا خودکشی کار درستی نبود و این دنیا و آدمهایش هنوز با من کار داشتند و من بدون خداحافظی رفتم ، پیر مرد هر چند وقت یک بار به اطراف نگاهی می انداخت ، مطمئن نبودم که منتظر من بود یا نه ولی همین که بستنی های مورد پسند من را سفارش داده بود ، برای غمگین کردن من کافی بود. نویسنده: کیانوش امین

  • 27 июл.1 428143

    ولی زندگی کمی محدود تری دارم ، خورد خوراک به درستی پیدا نمیشود ، هوا کمی سرد است و این پشم های ناچیز کفاف زمستان پیش رو را نخواهند داد، کوچه ای که در آن به گربه تبدیل شده بودم را شناختم تا خانه فقط یک خیابان فاصله داشت ، تصمیم گرفتم به سمت خانه بروم ، در مسیر متوجه شدم گربه های ماده وقتی نگاهشان به من میافتاد به سرعت راه خود را کج میکنند ، برایم جالب بود حتی وقتی گربه هستم هم زن ها به من بی محلی میکنند. به اول خیابان که رسیدم پسر بچه ای به دنبالم افتاد ، من هنوز به گربه بودن عادت نداشتم به همین دلیل نفهمیدم که در اینجور مواقع باید فرار کرد ، پسر بچه که نزدیک شد متوجه قصد شرورانه او شدم کمی دیر جنبیدم و دیگر کار از کار گذشته بود ، با پسرک در حال دعوا بودم و به این فکر میکردم که اگر انسان بودم ، چنان درس بزرگی به این طفیلی حیوان آزار میدادم که تا عمر دارد دیگر نه حتی حیوان بلکه انسان ها را هم آزار ندهد. در حین فکر کردن متوجه شدم از شدت خشمی که دارم از زیر پنجه های نرم و پشمینم ، پنجول های تیز و بلندی در حال بلند شدن است ، درست همین جا بود که متوجه شدم برای درس دادن به این پسرک تخس نیاز به انسان بودن نیست , پنجول های برنده را به سرعت و به صورت کامل باز کردم ، اول تصمیم داشتم صورتش را زخمی کنم ولی زیاده روی بود ، در همین لحظه پسرک دست خالی خود را به سمت صورتم دراز کرد ، بهترین فرصت بود ، چندین خط موازی و غیر موازی بر روی دستان پسرک ول دادم ، چنان جیغی کشید که قصاب کنار خیابان با صدای بم و کلفتش گفت «حقت بود ، تخم سگ حیوون آزار» نویسنده: کیانوش امین

  • 26 июл.1 707168

    فصل اول هبوط: امروز دومین روزیست که مردم . خودم را از تراس اتاق انداختم پایین. دو روز طول کشید تا بین گل و گیاهه باغ متروکه کنار خانه پیدایم کنند. بعد ازینکه خودم را پرت کردم احساس کردم بوی خیلی بدی میاد ، به خودم امدم و دیدم دارم بین آشغال های سطل زباله قل میخورم و توی دهانم یک تیکه از استخوان های غذای مانده مزه میکند. از سطل آشغال به سختی خودم را بیرون کشیدم و طولی نکشید تا بفهمم نمیتوانم روی دو پا تعادل خود را حفظ کنم گویا تبدیل به یک حیوان چهارپا شده باشم حدسم درست بود ، در شیشه مغازه خواربار فروشی ، درست روبه روی سطل زباله بازتاب خودم را دیدم به یک گربه سیاه رنگ که انتهای دمش سفید بود تبدیل شده بودم . همان لحظه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده ، من خودم را کشته بودم ولی الان زنده ام و در کالبد گربه ای خیابانی دوباره به زندگی برگشتم ، در هر صورت وقتی داشتم سقوط میکردم ، همان میانه راه از کارم پشیمان شده بودم ، کمی عجله کردم و زود تصمیم گرفتم که باید دیگر زنده نباشم ، در لحظه پرش کاملا مصمم بودم که این دنیا دیگر جای من نیست ولی حتی به دو طبقه هم نکشید که پشیمان شدم. این دنیا هنوز هم جایی برای من داشت ولی دیگر مهم نیست در هر صورت الآن زنده ام. نویسنده: کیانوش امین

  • 26 июл.1 69148

    پسر جوانی که بعد از مرگ تبدیل به گربه ی خیابانی می شود. او در جسم جدیدش با چالش های زیادی روبرو می شود. تا اینکه بعد از مدت ها با عشق از دست رفته اش دیدار می کند! آن هم با ظاهر جدیدش، یک گربه... نویسنده: کیانوش امین

  • 23 сент. 2024 г.26,8 тыс1187

    #حکایت ﮐﺴﯽ ﺳﺮﺍﻍ ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: می ﺷﻮﺩ همۀ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯽ؟ ﮔﺮﺩﻭﻓﺮﻭﺵ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺪﺍﺩ.  ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﺮﺩﻭ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯽ؟ و ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪ. ﭘﺲ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﮔﺮﺩﻭﯼ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯿﺪ. ﺍﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ بالاخره ﮔﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ. ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﮔﺮﺩﻭ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﺩﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﺩﻭﯼ ﺳﻮﻡ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ. ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺵ ﮐﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ: ﺯﺭﻧﮕﯽ، ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﯾﮑﯽ، ﯾﮑﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺗﺼﺎﺣﺐ ﮐﻨﯽ؟ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺳﻤﺞ ﮔﻔﺖ :  ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺩﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﻢ. @Romankhone ﻋﻤﺮ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺵ، ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ. ﻭﻟﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ، ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ﻭ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﺍﺯ ﮐﻒ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ ﻧﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﻧﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ، پس تا میتوانی برای آخرتت توشه ای جمع کن و ﺍﺯ ﻟﺤﻈﻪ لحظه زندگیت ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ که عمر آدمی بسیار کوتاه است. https://telegram.me/Romankhone لینک کانال👆🔮

  • 23 сент. 2024 г.21 тыс5140

    🎾 رمان نازدار نویسنده: مهدخت مرادی تعداد صفحات : 1224 ژانـــر  :عاشقانه ، بر اساس واقعیت @Romankhone خلاصه: از وقتی به یاد دارم توی گداخونه ی شوهر خاله ام کار می‌کردم، نصف عمرم به آشپزی واسشون گذشت و نصف دیگه اش به گلفروشی سر چهار راه های شهر، شیشه ی ماشین هر مردی پایین میومد، کرشمه ی چهارده ساله چشم اش می‌گرفت، تموم اتفاقات و مو به مو به خاله ام میگفتم، اما اون زنه سیاه دل گوشش بدهکار نبود و فقط پول و می‌شناخت! میون زندگی جنجالی و پر از بدبختیم المیرا و شوهرش سر راهم قرار گرفتند، زن و شوهری که سالیان سال دنبال دوا درمون و به فرزند خوندگی گرفتن بچه بودن و به هر دری میزدن به بن بست می‌خوردند، زندگیم تو بدترین حالت خودش پیش میرفت تا اینکه المیرا پیشنهاد داد... رمانی بسیار زیبا و جنجالی... https://telegram.me/Romankhone لینک کانال👆🔮

  • 23 сент. 2024 г.19,7 тыс370

    без подписи

  • 23 сент. 2024 г.19,5 тыс356

    без подписи

  • 23 сент. 2024 г.19,7 тыс4498

    без подписи

  • 23 сент. 2024 г.18,6 тыс379

    🎾 رمان کابوس افعی نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب تعداد صفحات : 1064 ژانـــر : فانتزی، معمایی، عاشقانه @Romankhone خلاصه: به حومورا خوش‌آمدید. سرزمینی مستقل که اژدهایان در آن زندگی می کنند. پرنسس هایدرا به ظاهر دختری ترسو و ناتوان است اما بخاطر اشتباهات سیاسی اش همه چیز در حومورا بهم میریزد. زمانی که می فهمد نقص بزرگش برای چیست، حتی بیشتر افعی را از کابوس می ترساند. https://telegram.me/Romankhone لینک کانال👆🔮

  • без подписи

  • 23 сент. 2024 г.17,8 тыс101

    без подписи

  • 23 сент. 2024 г.17,9 тыс97

    @Romankhone

  • 11 авг. 2024 г.24,2 тыс21

    از تمام دارايىِ دنيا هيچ نمى خواهم فقط بگذار اين دوستت دارمم هميشہ مالِ من باشد... ♡‌‌ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ💜

  • 10 авг. 2024 г.19,1 тыс36

    نفسی که میکشم تو هستی، خونی که در رگ هایم می دَوَد و حرارتی که نمیگذارد یخ کنم! - احمد شاملو♡』 ‌

  • 19 июл. 2024 г.25,1 тыс47

    بین سختیای زندگی گاهی به اونکه همیشه باهات بوده بگو: "غمی هم اگر هست، تو دلخوشیِ منی‌."

  • 4 июл. 2024 г.27,4 тыс30

    تو بیا مست در آغوش من و دل خوش دار مستیَت با بغلت هر دو گناهش با من... - ‌حسین منزوی