tgindex
| مواجهه |

| مواجهه |

Статистика
@RoozHayeSagiперсидский

این کانال‌ نگاه‌های یک زاغه‌نشین شهر به حیات جمعی در افغانستان است. کوشش بر درک متفاوت و عمیق‌تر مسائل هدف نویسنده است. ناشناس نویسنده: https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ggcfcfgeef

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
281
−2 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
120
20 постов
Вовлечённость
42,7%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
47
1/48двое суток
53
1/72трое суток
58

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • نزاع حمید‌ها ۱. حمید فرهادی دو سال به جرم «روزنامه‌نگاری» در زندان طالبان بود. امروز آزاد شده است. من وقتی صنف دوم در دانشکده روزنامه‌نگاری بودم، از زبان یکی از استادان مان، ماجرای دستگیری‌اش را شنیدم. این‌که طالبان با هجوم چندین نفره‌، شب‌هنگام به خانه‌شان ریخته بودند و حمید و برادرش را با خود برده بودند. همیشه این ماجرا برایم دهشتناک بوده است. برای حمید و دنیای زیبایش غمگین می‌شوم. حمیدها در این کشور چه در زندان باشند و چه بیرون از زندان، چندان فرقی ندارد. لشکر جهل، همه را به شکلی در زندان کرده است. ۲. اولین چیزی که در ماجرای دستگیری حمید مرا آزار می‌دهد، همین «حیات برهنه»‌ی ماست. ما می‌شویم انسانی که ناگهان از همه حقوق، از خانه، از امنیت و از امکان دفاع از خودش تهی می‌شود و تنها به یک بدن تبدیل می‌شود که می‌توانند ببرند و زندانی کنند. اما در سوی دیگر این ماجرا، در این دو سال چندین بار یوتیوب حمید را دیده‌ام. هر بار بیشتر متوجه شده‌ام که حمید چه دنیای زیبایی دارد. واقعاً عجب روزنامه‌نگاری است. دمش گرم. اینجا با یک تضاد واقعی روبه‌رو هستیم؛ تز و آنتی‌تز. از یک سو، حیات برهنه و زندانی‌شدن یک انسان؛ و از سوی دیگر، ذهنی آزاد، کنجکاو و خلاق که هنوز می‌خواهد جهان را ببیند و روایت کند. چون روزنامه‌نگارم، می‌دانم کار حمید چیست و می‌فهمم نگاهش به جهان چگونه است. می‌دانم پشت آن دوربین و آن روایت‌ها، چه میزان کنجکاوی، دقت و عشق به انسان و زندگی وجود دارد. شاید همین است که ماجرای زندانی‌شدنش را تلخ‌تر می‌کند: آدمی را زندانی کرده‌اند که کارش دیدن و روایت‌کردن جهان است. ۳. حمید چند مستند در یوتیوب دارد که دیدن‌شان را پیشنهاد می‌کنم. یکی درباره معتادان است؛ آدم‌هایی که معمولاً جامعه از کنارشان می‌گذرد و کمتر کسی می‌خواهد زندگی و رنج‌شان را ببیند. یکی دیگر درباره فرهنگ هرات است؛ فرهنگی که زیر سایه بنیادگرایی و افراط‌گرایی مذهبی، هر روز بیشتر در معرض نابودی قرار گرفته است. این مستندها بخشی از تلاش یک روزنامه‌نگار برای دیدن چیزهایی‌اند که خیلی‌ها نمی‌خواهند دیده شوند. اگر مثل من حمید را از دور دوست دارید، مستندهایش را ببینید، برای دیگران بفرستید و از کارش حمایت کنید. در روزگاری که جهل می‌خواهد همه را در یک زندان بزرگ خاموش کند، دیدن، روایت‌کردن و پرسیدن خودش نوعی مقاومت است. برای حمید، برای آزادی‌اش و برای آن دنیای زیبایی که هنوز در کارهایش نفس می‌کشد، خوشحالم. https://youtu.be/HbZ9aO-_7o8?si=pA43sE7teYZscHvx

  • 10 авг.693удалён 14 авг.

    تعمق با همکاری پاریا برگزار می‌کند: مبانی جامعه‌شناسی ترم دوم: نظریه‌های کلاسیک جامعه‌شناسی 👤مدرس: #امین_بزرگیان ــــــــــــــ 💬معرفی: جامعه‌شناسی پیش از آنکه مجموعه‌ای از نظریه‌ها و مفاهیم دربارۀ جامعه باشد، شیوه‌ای برای دیدن و فهمیدن جهان اجتماعی است.…

  • 10 авг.651из Taamoqудалён 14 авг.

    تعمق با همکاری پاریا برگزار می‌کند: مبانی جامعه‌شناسی ترم دوم: نظریه‌های کلاسیک جامعه‌شناسی 👤مدرس: #امین_بزرگیان ــــــــــــــ 💬معرفی: جامعه‌شناسی پیش از آنکه مجموعه‌ای از نظریه‌ها و مفاهیم دربارۀ جامعه باشد، شیوه‌ای برای دیدن و فهمیدن جهان اجتماعی است. نقطۀ آغاز دوره، پرسش از خودِ جامعه‌شناسی است: جامعه چیست، چگونه می‌توان آن را شناخت و چه نوع دانشی می‌تواند روابط، ساختارها و مناسبات اجتماعی را توضیح دهد؟ در ادامه، با عبور از مبانی به سراغ مهم‌ترین سنت‌های نظری جامعه‌شناسی می‌رویم و تلاش می‌کنیم امکان‌های متفاوت برای فهم جامعه را در نسبت با مسائل و تحولات اجتماعی بررسی کنیم.‌ در ترم دوم، این پرسش‌ها وارد مرحلۀ دیگری می‌شوند. اکنون قرار است ببینیم نخستین نظریه‌پردازان بزرگ جامعه‌شناسی چگونه به مسئلۀ جامعه پاسخ دادند و اساساً چرا پاسخ‌هایشان تا این اندازه با یکدیگر متفاوت است. با امیل دورکیم، کارل مارکس، ماکس وبر و جورج زیمل وارد دورۀ شکل‌گیری نظریۀ جامعه‌شناختی کلاسیک می‌شویم؛ دوره‌ای که جامعه‌شناسی در مواجهه با دگرگونی‌های عمیق جهان مدرن، مفاهیم و دستگاه‌های نظری اصلی خود را شکل داد. مسئلۀ مشترک این چهار متفکر، با وجود تفاوت‌های بنیادینشان، فهم جامعه و انسان در شرایط مدرنیته است: چه چیزی جامعه را منسجم نگه می‌دارد؟ چه چیزی موجب تعارض و تغییر می‌شود؟ انسان چگونه در ساختارهای اجتماعی معنا و کنش خود را شکل می‌دهد؟ و زندگی مدرن چه صورت‌هایی از رنج، سلطه و گسست را تولید می‌کند؟ 🗒جلسات (فهرست تشریحی جلسات را در وب‌سایت ببینید): • بخش اول: امیل دورکیم جلسۀ اول: جامعه‌شناسی به‌مثابۀ علم و واقعیت اجتماعی جلسۀ دوم: همبستگی، تقسیم کار و آنومی جلسۀ سوم: خودکشی و بازتولید اجتماعی دین • بخش دوم: کارل مارکس جلسۀ چهارم: ماتریالیسم تاریخی و منطق دیالکتیک جلسۀ پنجم: نقد اقتصاد سیاسی و سرمایه‌داری جلسۀ ششم: بیگانگی، طبقه و نقد نظریۀ مارکس • بخش سوم: ماکس وبر جلسۀ هفتم: جامعه‌شناسی تفهمی و روش‌شناسی جلسۀ هشتم: اخلاق پروتستان و تکوین سرمایه‌داری جلسۀ نهم: عقلانی‌شدن، قفس آهنین و سلطه • بخش چهارم: جورج زیمل جلسۀ دهم: جامعه‌شناسی خُرد و فرم‌های تعامل جلسۀ یازدهم: کلان‌شهر، پول و روان‌شناسی مدرنیته جلسۀ دوازدهم: تراژدی فرهنگ و مقایسۀ نهایی نظریه‌پردازان 👥 جزئیات: زمان: دوشنبه‌ها، ساعت ۲۰:۳۰ (از ۲۳ شهریور) آنلاین-آفلاین (جلسات ضبط می‌شوند) امکان ثبت‌نام در سه قسط فراهم است (جزئیات بیش‌تر در وب‌سایت) 📉 با ثبت‌نام در ترم دوم، ترم نخست را با ۱۰۰٪ تخفیف (رایگان) دریافت کنید. کد دریافت رایگان ترم اول: sociology50 (کد تنها زمانی معتبر است که هر دو ترم را هم‌زمان در سبد خرید خود داشته باشید) 🎓برای ثبت‌نام کلیک کنید ❓مشاوره و ثبت‌نام قسطی: @TaamoqSupport 🐶 ثبت‌نام خارج از کشور: @Pariah_school ــــــــــــــ Taamoq | تَعَمُّق ✅️

  • یکی پیام گذاشته: هگل خیلی واضح گفته است. همین چند ماه پیش در خیابان‌های یکی از شهرهای شرق در سه ساعت هزاران آدم را کشتند؛ چون برده‌ها به آزادی همان یک نفر احترام نگذاشته بودند و می‌خواهند آزاد باشند.

  • هگل گفته بود در شرق فقط یک‌نفر آزاد است. وی درست گفته بود. وقتی تنها یکنفر آزاد باشد، بقیه باید برده باشند. بردگان در صورتی که آقا نخواهد، حق حیات ندارند چه رسد که حق گردآوردن سرمایه و زمین و داشتن خانه و سرپناه داشته باشد. در فقدان آزادی، همه چیز بی‌معنا و بی‌ارزش است. این آزادی است که انسان را انسان می‌کند. در نبود آزادی، انسانی وجود ندارد تا حق انسانی وجود داشته باشد. قضیه ساده است ولی گویا درک نکرده‌ایم. مظفری

  • Channel name was changed to «| مواجهه |»

  • без подписи

  • без подписи

  • نوشتن تغییر دادن جهان است تا به حال از خودتان پرسیده‌اید نویسنده‌ها چگونه دنیا را تغییر می‌دهند؟ من بارها این سؤال را از خودم پرسیده‌ام. ساده‌ترین پاسخ من این است: نوشتن برای کودکان. با خلق داستان، فیلم‌نامه، کارتون و روایت‌هایی که قرار است سال‌های بعد در رفتار، نگاه و تصمیم‌های یک انسان اثر بگذارند. خودم و بسیاری از هم‌سن و سالانم وقتی کودک بودیم، ساعت‌های زیادی را پای کارتون‌ها می‌گذراندیم. خودم هنوز هم انیمیشن می‌بینم. چون باور دارم بسیاری از آن‌ها حرف‌هایی می‌زنند که گاهی سینمای بزرگسالان هم از گفتنش عاجز است. آخرین انیمیشنی که دیدم «Swapped» بود. انیمیشن Swapped به کارگردانی نیتن گرنو و با همکاری گروهی از نویسندگان ساخته شده است؛ کسانی که به‌جای خلق یک ماجرای صرفاً سرگرم‌کننده، ایده‌ای ساده اما عمیق را انتخاب کردند: اگر بتوانی دنیا را از چشم «دیگری» ببینی، دیگر نمی‌توانی او را به‌سادگی قضاوت کنی. همین ایده ساده، به موفقیتی جهانی تبدیل شد. Swapped تنها در هفته دوم اکران خود در نتفلیکس به ۳۸٫۷ میلیون بازدید رسید؛ رکوردی که آن را به پربیننده‌ترین انیمیشن تاریخ نتفلیکس در یک بازه هفت‌روزه تبدیل کرد. این فیلم بیش از ۱۰ هفته در فهرست جهانی ۱۰ اثر برتر نتفلیکس حضور داشت و در همان ماه‌های نخست، بیش از ۱۳۳ میلیون بازدید کامل و حدود ۲۲۷ میلیون ساعت تماشا ثبت کرد. آماری که آن را در میان محبوب‌ترین فیلم‌های تاریخ این پلتفرم قرار داد. داستان درباره دو موجود است که در ظاهر، دشمنان طبیعی یکدیگرند: Ollie، جانوری کوچک و جنگلی، و Ivy، پرنده‌ای باشکوه. بر اثر یک اتفاق جادویی، بدن‌های آن‌ها با هم جابه‌جا می‌شود. حالا هر کدام مجبور است دنیا را از چشم دیگری ببیند؛ با محدودیت‌ها، ترس‌ها و تجربه‌هایی که پیش از آن هرگز تصورش را نمی‌کرد. این جابه‌جایی، آن‌ها را از دو رقیب به دو همراه تبدیل می‌کند و در نهایت می‌آموزند که شناختن دیگری، مهم‌ترین راه از بین بردن سوءتفاهم و دشمنی است. مهم‌ترین کارکرد کارتون‌ها همین است. کودک در سال‌های اولیه زندگی، بخش بزرگی از شناخت خود نسبت به جامعه را از روایت‌ها می‌گیرد. او در داستان‌ها یاد می‌گیرد چه کسی «دوست» است، چه کسی «غریبه» است، با تفاوت‌ها چگونه باید برخورد کرد و آیا هر انسانی ارزش دوست داشته شدن دارد یا نه. کارتون‌های خوب، پیش از آنکه آموزش مستقیم بدهند، احساس همدلی را تمرین می‌دهند. کودک می‌بیند که شخصیت‌های متفاوت، با وجود تفاوت در ظاهر توانایی یا سبک زندگی، همگی ارزشمندند. یاد می‌گیرد که اشتباه کردن پایان دنیا نیست، اختلاف داشتن به معنای دشمنی نیست و می‌توان دیگری را فهمید، حتی اگر شبیه ما نباشد. در جامعه‌شناسی، مفهوم جامعه‌پذیری بسیار یادآوری می‌شود. جامعه‌پذیری فرایندی است که طی آن کودک هنجارها، ارزش‌ها و شیوه‌های تعامل اجتماعی را می‌آموزد. خانواده و مدرسه نقش مهمی دارند، اما رسانه و به‌ویژه انیمیشن نیز یکی از عاملان جامعه‌پذیری‌اند. کودک هنگام تماشای یک داستان، بدون آنکه متوجه باشد، شیوه همدلی، همکاری، حل تعارض و پذیرش تفاوت‌ها را تمرین می‌کند. شاید به همین دلیل است که بسیاری از کودکانی که با داستان‌های غنی و شخصیت‌های متنوع بزرگ می‌شوند، در آینده راحت‌تر با دیگران ارتباط برقرار می‌کنند و کمتر دیگران را بر اساس تفاوت‌هایشان طرد می‌کنند. آن‌ها بارها دیده‌اند که قهرمان داستان، لزوماً شبیه همه نیست؛ گاهی متفاوت است، آسیب‌پذیر است و حتی اشتباه می‌کند، اما همچنان دوست‌داشتنی و ارزشمند باقی می‌ماند. شاید نویسنده‌ها دقیقاً از همین‌جا دنیا را تغییر می‌دهند. با ساختن روایت‌هایی که در ذهن یک کودک می‌ماند. کودک امروز، شهروند فرداست و شاید یک داستان خوب بتواند او را به انسانی همدل‌تر، پذیراتر و مسئول‌تر تبدیل کند. اگر یک نویسنده بتواند میلیون‌ها کودک را با ارزش‌هایی مانند احترام، همدلی و پذیرش تفاوت‌ها همراه کند، آیا این همان تغییر دادن دنیا نیست؟ شاید تغییر جهان همیشه با انقلاب‌های بزرگ آغاز نشود. می‌تواند از پشت میز یک نویسنده شروع شود، با نوشتن داستانی که کودکی آن را تماشا می‌کند و سال‌ها بعد، در رفتار اجتماعی خود بازآفرینی‌اش می‌کند.

  • آینه‌ی جامعه نسبت به رمان‌های دو سه دهه اخیر افغانستان حس نزدیکی عجیبی دارم. با شخصیت‌ها و نمادها ارتباط خوبی می‌گیرم. همذات‌پنداری می‌کنم. هنگام خواندن، گاهی خشمگین می‌شوم، گاهی اندوهگین، و داستان مرا با خود به دل احساسات می‌برد. این‌که احساسات همیشه راهنمای…

  • آینه‌ی جامعه نسبت به رمان‌های دو سه دهه اخیر افغانستان حس نزدیکی عجیبی دارم. با شخصیت‌ها و نمادها ارتباط خوبی می‌گیرم. همذات‌پنداری می‌کنم. هنگام خواندن، گاهی خشمگین می‌شوم، گاهی اندوهگین، و داستان مرا با خود به دل احساسات می‌برد. این‌که احساسات همیشه راهنمای درستی برای قضاوت رمان‌ها نیستند، بحث دیگری است. چیز دیگری را می‌خواهم بگویم. گفتم که برای من مهم‌ترین ویژگی رمان افغانستانی همین قدرت برانگیختن احساس است. اما وقتی سراغ رمان‌های نامدار نویسندگان روس یا فرانسوی می‌روم، تجربه‌ای متفاوت دارم. آن آثار بیش از آن‌که مرا احساساتی کنند، وادارم می‌کنند بیندیشم. در آن‌ها لایه‌های فلسفی خیلی پررنگ‌تر است. نویسنده با دقت تم اصلی رمان را می‌شکافد و خواننده را به تأمل درباره انسان، جهان و زندگی فرامی‌خواند. به گمانم تفاوت اصلی نیز همین‌جاست. بخش بزرگی از رمان‌های افغانستانی، بیش از آن‌که فلسفی باشند، اجتماعی‌اند. آن‌ها رنج انسان، وقایع تاریخی و تجربه زیسته مردم را در قالب داستان روایت می‌کنند. به عبارتی دیگر تم رمان یک نوع بحث سیاسی اجتماعی است. ادبیات در این آثار به بستری برای بازتاب بازدهی‌های تاریخ معاصر افغانستان تبدیل شده است. تاریخی که درهم‌تنیدگی جنگ‌های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، سرنوشت انسان‌ها را شکل داده است. البته این به معنای نفی ارزش ادبی این آثار نیست. برعکس، شاید همین پیوند عمیق با واقعیت اجتماعی است که باعث می‌شود خواننده‌ای مانند من، بیش از هر چیز با شخصیت‌ها و رنج‌هایشان احساس نزدیکی کند. در مقابل، بسیاری از رمان‌های کلاسیک روس و فرانسوی، هرچند از مسائل اجتماعی غافل نیستند، اما تم اصلی‌شان واکاوی پرسش‌های فلسفی و وجودی است؛ از همین رو، بیش از آن‌که احساسات را برانگیزند، ذهن را به اندیشیدن دعوت می‌کنند. با همین ویژگی، ادبیات افغانستان ظرفیتی خوبی برای شناخت جامعه پیدا می‌کند. رمان‌های افغانستان لایه‌های مختلف زندگی اجتماعی، روابط انسانی، ساختارهای قدرت، سنت‌ها، باورها و تجربه زیسته مردم را نیز به تصویر می‌کشند. از زاویه دید علوم اجتماعی، این‌ رمان‌ها را می‌توان نوعی مردم‌نگاری ادبی دانست. روایتی که هرچند به زبان داستان بیان می‌شود، اما واقعیت‌های اجتماعی را نیز در خود منعکس می‌کند. به همین دلیل، برای پژوهشگران علوم اجتماعی، این آثار می‌توانند مثل اسناد کیفی یا پژوهش‌های میدانی، دریچه‌ای برای فهم جامعه، فرهنگ و تاریخ معاصر افغانستان باشند.

  • نکات مهم یکی از مقاله‌های علی: براساس آمارهای بانک جهانی، در دو سال نخست حاکمیت طالبان اقتصاد افغانستان با یک سقوط آزاد مواجه شد: ۲۱ درصد سقوط در سال ۱۴۰۰ و شش درصد دیگر در سال ۱۴۰۱. در مجموع اقتصاد افغانستان یک پنجم خود را از دست داد. در این روند، سکتور خدمات حدود ۳۶ درصد، سکتور صنعت نزدیک به ۲۰ درصد و سکتور زراعت حدود ۱۰ درصد نسبت به دوران پیش از بازگشت طالبان کوچک‌تر شد. این سقوط به معنای از بین رفتن فرصت‌های کاری، کاهش درآمدهای پایدار و محدود شدن منابع معیشتی برای میلیون‌ها خانواده بود. هم‌زمان، بودجه‌ی دولت نیز به شکل چشم‌گیری کاهش یافت. بودجه‌ی دولت از ۴۴۸ میلیارد افغانی در سال ۱۴۰۰ به حدود ۲۷۴ میلیارد افغانی در سال ۱۴۰۲ رسید که تقریبا نصف شدن حجم درآمد مالی دولت را نشان می‌دهد. در همین دوره، بودجه‌ی انکشافی نیز از ۱۳۰ میلیارد افغانی در آخرین سال حکومت قبلی به تنها ۳۷ میلیارد افغانی در سال ۱۴۰۲ سقوط کرد؛ به این معنا که پروژه‌های زیربنایی و ساخت‌وسازهای عمرانی عملا متوقف یا به حداقل ممکن رسیدند. طالبان در کنار سقوط اقتصاد افغانستان و قطع کمک‌های خارجی، زنان را به‌طور گسترده از بازار کار حذف کردند. اکنون تعداد کمی از زنان در ساختار دولت باقی مانده‌اند. این زنان، فارغ از رتبه‌ی تحصیلی و وظیفه‌ی سابق‌شان، تنها حقوق ثابت پنج هزار افغانی دریافت می‌کنند. این مقدار به هیچ وجه پاسخ‌گوی هزینه‌های زندگی نیست. حذف زنان از چرخه‌ی کار، به معنای حذف بخشی مهم از نیروی تولید و درآمد خانواده‌ها بود. این تصمیم به‌طور مستقیم بر سفره‌ی مردم اثر گذاشت و آن را کوچک‌تر و شکننده‌تر کرد. در همین حال، گروه طالبان، برای جبران کمبود منابع مالی دولت، به سیاست‌های مالیاتی سخت‌گیرانه از طریق جمع‌آوری عشر، زکات و مالیات روی آوردند. در شرایطی که اقتصاد در رکود عمیق قرار داشت، افزایش مالیات‌ها فشار مضاعفی بر کسب‌وکارهای کوچک وارد کرد، بسیاری از آن‌ها را به مرز ورشکستگی رساند و در نهایت هزینه‌ی این فشار به مصرف‌کننده‌های نهایی یعنی خانواده‌ها منتقل شد.

  • 30 июл.6421из Taravosh_Lit

    این مجموعه شامل ۱۰ یادداشت کوتاه و مستند درباره مهم‌ترین مسائل اقتصاد امروز افغانستان است؛ از رشد اقتصادی، فقر و اشتغال گرفته تا زراعت، تجارت، نظام بانکی، معادن و آینده اقتصاد کشور. تلاش شده است موضوعات پیچیده اقتصادی با زبانی ساده، روان و بر پایه گزارش‌های معتبر بین‌المللی برای همه علاقه‌مندان توضیح داده شود. امیدوارم مطالعه این مجموعه، زمینه‌ای برای شناخت بهتر واقعیت‌های اقتصاد افغانستان و گفت‌وگوهای آگاهانه‌تر درباره آینده کشور فراهم سازد. مطالعه، نقد و پیشنهادهای شما مایه خرسندی خواهد بود.

  • یک روز گرم و خاکستری فردا هفتم سرطان، ساعت ۱۰ صبح، در هوای حدود ۳۰ درجه سانتی‌گراد، در اتاق ۲۰۴ دانشکده روزنامه‌نگاری دانشگاه کابل، مراسم دفاع پایان‌نامه‌ی لیسانسم است. احتمالاً جلسه را با شعر شروع می‌کنم و با شعر ختم می‌کنم. استادان و داوران هی حرف می‌زنند و این سکانس تکراری حرف‌های کلیشه‌ای شان را با حس بدی پشت سر می‌گذارم. در مراسم فراغتی که از سوی حکومت گرفته خواهد شد، از یک صنف ۳۵ نفری فقط من شرکت نکردم. همه شرکت کردند. این موضوع فراغت از دانشگاه مرا خیلی گیج کرده است. در همین دوران دانشگاه، از هر طرفی که شد، بالاخره خیلی چیزها یاد گرفتم. دانشگاه فقط کلاس و امتحان نبود. آدم‌های لایق و نالایق، کتاب‌ها، گفتگوها، تجربه‌ها و حتی شکست‌ها، هر کدام چیزی به من یاد دادند. ولی اوضاع پیچیده‌تر از این‌هاست. برای همین نمی‌توانم به فراغت فقط به چشم پایان یک دوره‌ی تحصیلی نگاه کنم. انگار این چهار سال، بیشتر از آنکه درس خواندن باشد، شکل دهشتناکی از دوام آوردن بود. در شوک‌ام. در شوک زندگی می‌کنم. در این چهار سال به نیروهای مرئی و نامرئی استبداد خیلی زیاد نزدیک بودم. با تجربه‌ی این نزدیکی خرد و خمیر شده‌ام. خیلی چیزها را از دست داده‌ام. چیزهایی هم به دست آورده‌ام که آرامش را از من گرفته‌اند. مثل چیزی به‌نام آگاهی، بدتر از همه رنج آگاهی و آسیب‌های جانبی آگاهی. ساده‌تر بگویم پر شده‌ام از عقده، خشم و هزار جور چیز دیگر. نمی‌دانم در این چهارسال در روح و روان و ذهنم چه کاشته‌اند که این‌قدر بی‌قرار و مضطربم. فکر می‌کنم به زمان نیاز دارم تا این همه عقده‌ی ناشی از تحقیر و این حجم از واماندگی و خسته‌گی را از خودم دور بریزم. تا بتوانم دوباره با خودم آشتی کنم و این چهار سال را از نو بفهمم و بشوم آن پسری که زندگی را با دردهایش دوست داشت. کاش می‌شد این‌طوری فکر نمی‌کردم: به نظرم آدم وقتی از چیزی تجلیل می‌کند که بتواند با آن آشتی کرده باشد؛ وقتی احساس کند چیزی را واقعاً پشت سر گذاشته، وقتی بتواند به گذشته نگاه کند و بیشتر از درد، رضایت یا دست‌کم آرامش احساس کند. من هنوز آنجا نرسیده‌ام. هنوز بیشتر از آنکه حس فراغت داشته باشم، حس خستگی و حقارت دارم. هنوز بیشتر از آنکه پایان یک مسیر را ببینم، وزن مسیری را حس می‌کنم که از آن گذشته‌ام. برای همین فکر می‌کنم جشن گرفتن نمی‌تواند این خلأ را پر کند. حتی شاید خلأ را بیشتر نشان بدهد. بعضی چیزها را نمی‌شود با مراسم، عکس یا تبریک جشن گرفت. بعضی تجربه‌ها فقط به زمان احتیاج دارند؛ زمانی که شاید بتواند زخم‌ها را کمی از زندگی روزمره عقب‌تر ببرد و بعد، اگر روزی دلی برای جشن ماند، آن جشن معنایی واقعی داشته باشد.

  • без подписи

  • همان‌گونه که دخترها و پسرهای ژیگول بالاشهر ترندهای روز و هفته و ماه از عکس‌های خود دارند، روشنفکران دینی و روشنفکران غیردینی نیز ترندهای این‌چنینی دارند. موضوع که این روزها در بین روشنفکران ترند شده، «نکاح» است. یک شیخ از نجف که کمربند سیاه ملایی دارد نکاح را لغوی و اصطلاحی تعریف کرده و یک روشنفکر دیگر که تازه فهمیده در دنیا چه گف است (شما بخوانید چه گپ است)، حالت تهوع گرفته. امیدوارم ترند حال شما را هم خوب کند.

  • بسیاری از دانشگاهیان و فرهنگیان امروز حتا به وزن و معنای واژه‌هایی که به کار می‌برند، فکر نمی‌کنند. چندین بار خوانده‌ام، درباره جنبش روشنایی، که جوهره آن عدالت‌خواهی بود، با یک جمله می‌نویسند «جوانان بازیچه دیگران شدند». این فقط یک خطای تحلیلی نیست. اوج بلاهت است. چگونه می‌توان هزاران انسان آگاه، تحصیل‌کرده و صاحب اراده را که بسیاری از آنان از بهترین دانشگاه‌ها مدرک کارشناسی ارشد داشتند، «بازیچه» نامید؟ اگر نقدی به رهبری یا راهبردهای جنبش وجود دارد، باید با استدلال بیان شود، نه با تحقیر شعور انسان‌هایی که آگاهانه انتخاب کردند و هزینه دادند. همین بلاهت را در برخورد با زنان نیز می‌بینیم. هر زنی که مستقل بیندیشد یا صدایش را بلند کند، فوراً با برچسب‌هایی مانند «پروژه‌بگیر»، «مزدور» یا عناوین مشابه نواخته می‌شود. این‌ها استدلال نیستند؛ اعتراف به ناتوانی در استدلال‌اند. جامعه‌ای که به جای پاسخ، برچسب تولید می‌کند و به جای نقد، شخصیت انسان‌ها را هدف می‌گیرد، بیش از هر چیز فقر فکری خود را آشکار می‌سازد. برچسب‌زنی هنر نیست؛ نشانه درماندگی ذهنی است.

  • از نظر بعضی‌ها که حق‌ هم دارند، مطالبه‌گری، نوشتن، اندیشیدن و... همه‌چیز دردی دوا نمی‌کند. به‌جز تفنگ هیچ‌چیز به‌درد نمی‌خورد. مثل این: من، برخلاف اکثر عزیزانی که به مدنیت‌بازی و جنبش‌بازی، مخصوصاً در افغانستان، باورمند هستند، به این رویکرد باور ندارم. من این نوع مطالبه‌گری را مسخره‌ترین نوع مطالبه‌گری در افغانستان می‌دانم. آن‌هایی که تیوری عدم خشونت را مطرح می‌کنند، انسان‌های تیوری‌خوانده و دارای نگاهی غیرواقع‌بینانه هستند. گاندی وقتی این مساله را مطرح کرد، در مقابلش کسانی بودند که حاکمان‌شان اکسفورد رفته بودند، کمبریج رفته بودند، به مطالبه‌گری از جنس مدنی باورمند بودند یا، حداقل، به انسانیت آدم‌ها باور داشتند؛ کودک را در شفاخانه به رگبار نمی‌بستند. اما آن‌هایی که در مقابل ما قرار داشتند، چه کسانی بودند؟ انسان‌های متعصب و قوم‌گرا، پوپولیست و منطقه‌گرا، یا کسانی بودند که به‌جای دانشگاه، به مدرسه‌ی حقانی رفته بودند؛ به‌جای استدلال، جهاد آموخته بودند؛ به‌جای منطق، سلاح بر دوش داشتند؛ کودک‌کشی را افتخار می‌دانستند، زن را مال/جنس می‌گفتند و تو را رافضی و موش‌خور. جنبش‌بازی و مدنیت‌بازی در دو دهه‌ی جمهوریت هیچ دستاوردی نداشت؛ صفر بود؛ جز مصرف انرژی، ضیاع وقت و از دست‌دادن نیروی انسانی. بهای کشته‌شدن جوانان جنبش روشنایی هیچ بود؛ هیچِ محض. جز یک کتاب، «کتاب کوچه‌بازی‌ها»، دیگر هیچ دستاوردی نداشت. به باور من، هزاره‌ها هیچ‌گاه، یا دست‌کم در افغانستان معاصر، به‌استثنای مقاومت غرب کابل، هیچ الگوی مشخص دیگری برای مطالبه‌گری نداشته‌اند؛ یا الگوی مطالبه‌گری‌شان عاشورایی بوده است یا مدنیت‌بازی. هر دو، سرنوشت ما را به تباهی محض کشانده‌اند.

  • گفتم این متن خواندنی را از از دست ندهید. https://www.etilaatroz.com/242004/two-fundamental-misconceptions-about-genocide/