tgindex
دلآرام | سـمـانه داوطلب

دلآرام | سـمـانه داوطلب

Статистика
@SamaneNotesперсидский

| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی. @Samaaneam

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
25
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
165
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
86
25 постов
Вовлечённость
52,1%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 25
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
31
1/48двое суток
35
1/72трое суток
38

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • . جمله‌ورزی • بارانِ بوسه‌هایت، زمینِ بایرِ حافظه‌ام را بارور می‌کند. • بوسه‌هایت حافظه‌‌ی ماهی‌ام را سیراب می‌کند. 🌱 سمانه 05/05/20 .

  • زباله‌های نیک «چرا باید اینقدر زود صبح بشه؟» اولین جمله‌ایست که بعد از بیداری میگویم. خودمو جمع می‌کنم توی تاریکیِ تقلبیِ پتو. اما صبح شده و همه چیز یادم آمده. چرا بی‌خبریِ خاب این‌قدر کوتاه است؟ بیدار می‌شوم. اولین لبخند روزم را در آینه‌ی دستشویی می‌‌زنم. یادم می‌آید پست دیشب را ننوشته‌ام. می‌خاهم قضایش را بنویسم که محیا بیدار می‌شود. هدا زنگ می‌زند. و باید برویم دوباره. برای کاری که باید و نمی‌خاهم و مجبورم. نوشته را نیمه‌کاره می‌گذارم تا لابلای روز نم‌نم، کم‌کم بنویسم. در اسنپ اشتراکی. خسته از گفتگوهای ذهنی. درسی را که این چند روز دوباره یاد گرفته‌ام با خودم مرور می‌کنم: «روزگار به تو تعهد نداده است که اگر در وضعیت سختی هستی، شرایط را برایت بهتر کند. همیشه دعا می‌کنیم شرایط آسان‌تر شود برای‌مان. اما حالت دوم را هم در نظر بگیر؛ ممکن است شرایط برایت سخت‌تر شود. «اصولن، شرایط، راحت و آسان نمی‌شود. این تو هستی که سرسخت‌تر می‌شوی.» دلم نامه‌ می‌خاهد. نامه‌ای از خود خودِ خدا. دلم آغوش می‌خاهد. آغوشی از خودِ خودِ خدا. شاه‌نامه می‌خاهم. شاهنامه می‌خانم. فردوسی. ساعت یازده هر شب خودم را به محفل شاهنامه‌خانی می‌رسانم. فردوسی، همزمان با آن ابیات وزین و پر آهنگ، غم و ناراحتی‌های من را نیز به ردیف و قافیه می‌کشد. به تعادل. به تحمل. کارتون می‌بیند فاطمه. می‌گویم به اندازه‌ی تمام کارتون‌های دنیا دوستت دارم. ذوق‌زده اطرافش را نگاه می‌کند و می‌گوید «منم به اندازه‌ی تمام سطل آشغال‌های دنیا دوستت دارم.» فکر می‌کنم به آشغال‌های دنیا و سطل‌هایش. به نظرم این بیش‌ترین میزان دوست داشتن است. • تازه تو از آشغال‌های ذهنی‌ام خبر نداری. فاطمه‌جانم. سمانه داوطلب 05/05/19 .

  • ✨ یادآوری 🌱 دوستانِ جان استثنا دورهمی خانش لیلی و مجنون این هفته امشب دوشنبه 05/05/19 برگزار می‌شود. • بخشِ « زاری کردن مجنون در عشق لیلی» •حول و حوش ساعت 20:20 اینجا 👇 https://event.alocom.co/class/fatemeheb/22b2593d?chat به امید دیدنتون ✨ .

  • . چرا می‌نویسم؟ «زیرا ویندوزم با نوشتن بالا می‌آید.» هم‌نویسی با موضوع مریم‌جانم، با الهام از شعرِ «ایلهان برک»؛ «چرا می‌نویسم؟ زیرا که دنیا بیش از اندازه کسل‌کننده است.» سمانه داوطلب 05/05/18 .

  • | از چه می‌خواهی ( یا باید) عبور کنی؟ توشه‌ی عبورت چیست؟ فهرستی می‌نویسم از آدم‌ها. اتفاقات. احساس‌ها و روزها و لحظه‌هایی که دلم می‌خاهد عبور کنم از آن‌ها. با چشم‌های بسته. به سرعت. اما درنگ می‌کنم و از خودم می‌پرسم چرا؟ چرا عبور؟ زندگی همین درهم‌ریختگیِ چیزهایی‌ست که می‌خاهیم و نمی‌خاهیم. چیزهایی که نمی‌شود براحتی جدایشان کرد. خوب‌ها را برداشت و بدها را جا گذاشت. عبور یعنی گذشتن. اما من نمی‌خاهم عبور کنم. می‌خاهم بایستم. باشم. بمانم کنار این فهرست. می‌خاهم بایستم و زمان و توجهم را صرف نوشتن فهرستی کنم که احساس ماندن و بودن به من می‌دهد بیش‌تر. و توشه‌‌ی من برای ماندن، توجه است و نوشتن. شاید قرار نیست عبور کنیم از چیزی. باید بایستیم و جور دیگری نگاه کنیم. با توجه. سمانه 05/05/17

  • ❌❗ دوستان عزیزم به دلیل کسالت و خستگی جسمی، وبینار «لیلی و مجنون» بجای امشب، دوشنبه برگزار می‌شود. دوست دارم وقتی پای روایت عشق لیلی و مجنون می‌نشینیم، با حال و انرژی بهتری در کنارتون باشم. ممنونم از همراهی و درک‌تون🌱🙏 پس قرار ما: دوشنبه 05/05/19 سمانه .

  • . • روزجمله‌ ـ ساعت هفت صبح باشد و عمه‌ات بالای سر بیدارت کند. گفتم نمی‌آیم و خابیدم باز. ـ ساعت دوازده و نیم، بیداریِ من و خاموشیِ گوشی و رفتن‌ِ برق‌ها. دوباره خاموش شدم. من نیز. ـ اسما پیامک داده «چرا یک نفر باید تا ساعت یک و نیم ظهر خاب باشه واقعن؟» جواب دادم شاید انگیزه‌ای برای بیداری ندارد. ـ تلفن مصی‌جان را هم بعلت بی‌برقی از دست دادم. و تلفن هانیه‌جانو بعلت بی‌حواسی. ـ با اسما برای شب قراری گذاشتیم. بعد از چهار ماه. چه خوب است دوستی داشته باشی که خود خود خودت باشی پیشش. ـ در حین انجام مزخرف‌ترین کار آشپزخانه، «گاز پاک کردن» با نجمه حرف زدم و برایم شعر خاند سفارشی از فروغ و منزوی و آتشی و قیصر و نجدی. ـ ناهار چه پختم؟ کتلتِ دلبر و شوریده. ـ کافه‌ کتابی جدید رفتیم. فضای آرام و دنج. رو به خیابان نشستیم. در انتظارِ قهوه‌ی یونانی و یاقوت. همان آب آلبالو. همیشه از سفارش‌هایم پشیمان می‌شوم. و گاهن انتخاب‌هایم. ـ صاحب کافه، نویسنده بود. در صندلی کنارتر، نشسته بود و کتاب می‌خاند‌. خاستم بروم پیشش و بگویم من هم نوشتنی هستم. که اسما گفت ببخشید شما چه می‌نویسی؟! گفتم هیچی. چرت و پرت. و نشستم. خودتخریبی از صفات بارز وی بود. ـ اسما نمی‌گذارد ته نوشیدنی را هورت بکشم. اینکه خوردن آخر نوشیدنی صدا دارد تقصیر من است؟ ـ در تاریکیِ پارک قدم زدیم. و چند بار نشستیم به پیشنهاد من. او باشگاه می‌رود و من نه. حرف می‌زنیم. حرف‌های دهه شصتی‌مان، تکراری نمی‌شود هیچ‌وقت. ـ باد می‌وزد و اسما بوی عطرم را می‌پرسد. ذوق ذوقی‌کنان می‌گویم بلک اوپیوم. ـ فاطمه و محیا را از ساعت سه و نیم تا دوازده شب ندیدم. راضی‌ام اما کمی دلتنگ. #نیکانه سمانه داوطلب @SamaneNotes 05/05/15 .

  • محیا می‌دانی محیا. پشیمان می‌شوم هربار. بعد از دعواکردنتان. مثل همه‌ی مادرها. کمی که می‌گذرد بغل‌کنان، می‌گویم ببخشید بچه‌ها. ببخشید. من خیلی دوستتون دارم. وقت‌هایی که هنوز عصبانیت از من چکه چکه می‌کند. ناآرامم هنوز. تو می‌آیی و می‌گویی: «مامان مارو دعوا کردی «ببخشید» نگفتی.» و می‌گویم همان‌دم. می‌دانی محیا. دروغ گفتن اصلا کار خوبی نیست. اما من هم به زمان‌هایی احتیاج دارم. بی‌شما. تنها. برای خودم. مثل امروز. اما تو بغض‌کنان می‌آیی تا پایین پله‌ها. و می‌خاهی همراهم بیایی. مجبور می‌شوم بگویم می‌روم دکتر. برای دندانم. دروغ می‌گویم مجبوروار. راضی می‌شوی تو. شاید اگر بگویم مغزم را می‌برم شستشو پیش دکتر. دروغ نباشد. می‌روم کتابفروشی. می‌روم پیاده‌روی. کمی تنهایی‌روی. شاید اینطور دروغی نگفته‌ باشم. این روزها، سوالِ «حالت چطور است؟» درمانده‌ام می‌کند. نجمه می‌پرسد و می‌گویم «نمی‌دانم نجمه. نمی‌دانم. بگذر. بگذار برایت شعر یا کتاب بخانم‌.» در کتابفروشی قدم می‌زنم. ورق می‌زنم. بعد که می‌فهمم طبقه‌ی پایین، چای رایگان دارند، حواسم پرتِ پایین می‌شود. می‌روم. سماوری مستطیلی‌شکل صنعتی و قوری چای دم‌کرده، دلم را می‌بَرد. دقایقی بعد با خجالت می‌روم که لیوان دوم را هم بگیرم. برای اینکه بتوانم باز هم به کتاب‌فروشی بیایم، قید چای سوم را می‌زنم. • روی تابلویی نوشته، زنان کتاب‌خوان خطرناکند. با خود می‌گویم نه. خطرناک نه. زنانی که چند صفحه کتاب و دو لیوان چای نجاتشان می‌دهد فقط فهمیده‌اند گاهی باید تکیه‌گاه خودشان باشند. تا مادر بهتری بمانند. تا درمانده‌ی سوالِ «حالت چطور است؟» نشوند. نمی‌دانی محیا. هنوز. 🌱 سمانه 05/05/14 .

  • پت مورد علاقم🐢 دوتامون دوست داریم مدام بریم تو لاک خودمون.

  • . خسته می‌شود. سرش را در حالت‌های متفاوت به دستانش تکیه می‌دهد. پاهایش مدام خاب می‌رود و گزگز. چهارزانو می‌نشیند. چشمانش را می‌بندد. آهنگی با صدایی بلند فریادکنان، صداهای دیگر را خفه می‌کند. می‌نویسد آن‌قدر که بوی جوهر خودکار، بینی‌اش را جارو می‌کند. فکر می‌کند به جنین‌ِ لحظه‌های خوبش که چقدر زود سقط می‌شوند. اشکی در چشمانش حلقه می‌زند اما نای سرازیرشدن ندارد. خط اول. خط دوم. خط سومِ برگه‌ی کاهیِ خط خطی شده‌اش را از امید می‌نویسد. از اینکه چرا زود به زود گم و گور می‌شود. شعر می‌خاند. شعر می‌خاند. شعر می‌خاند‌. و شعر می‌خاند‌. « بلند می‌شوم خودم را می‌زنم به بیداری به خواب که سخت است نبضت مدام بگوید: چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟» * *گروس عبدالملکیان • سمانه @SamaneNotes .

  • . • ما می‌گوییم: «پناه بر خدا از شر شیطان» ✓ اما فردوسی بزرگ می‌فرماید: «سرِ نامه کرد آفرینِ بزرگ به یزدانْ پناهِش ز دیو سترگ» #با_شاهنامه سمانه داوطلب 05/05/13 .

  • | وقتی بهتر می‌نویسم که: • از بد نوشتن نترسم. • به دنبال کشف معنایی در آن نوشته باشم. • وقتی هم‌نویس داشته باشم. • وقتی استرس مثل خوره به جانم نیفتاده باشد. • وقتی چای بغل‌دستم باشد. • وقتی چند تکه پیتزای نوشتن در طول روز خورده باشم. • وقتی قبل از آن کتاب خوبی خوانده باشم. • وقتی زیاد شعر خانده باشم. • وقتی ناهارم را به وقت درست کرده باشم. •وقتی دور و برم مرتب باشد. • وقتی نور خانه لایت باشد و شمعی و عود دارچینی. • وقتی رَخت‌وسوسه‌ی اینستاگردی را شسته و روی بند پهن کرده باشم. • وقتی افسار افکار و احساساتم را محکم به جایی، گره بزنم. • وقتی کودک درونم را نازنازی کنم. بی‌مقایسه با بچه‌های کانالِ همساده. • وقتی کاغذ نوشته‌ام کاهی باشد. و خودکارم مسهل. • وقتی که صبح، کمی زودتر بیدار شده و صفحات صبحگاهی را نوشیده‌ باشم. • وقتی هوا ابری باشد و بارانی. • وقتی نوشته‌ام ردپایی از تجربه‌ی شخصی داشته باشد. • وقتی بچه‌ها شکمشان سیر باشد. • وقتی محیا دو کرده باشد. • وقتی که فردایش روز تعطیل باشد. هم‌نوشت‌های امشب: نجمه فاطمه سمانه داوطلب @SamaneNotes .

  • 2 авг.116181

    چالش عزراییل _ اگر خبر بیاورند یک ثانیه‌ی دیگر خدابیامرز می‌شوی، چه می‌کردم؟ می‌گویم واقــــ....؟ که به عن آخر نمی‌رسیدم یحتمل. _ اگر خبر بیاورند یک دقیقه‌ی دیگر..؟! خرچنگ‌قورباغه روی کاغذ، بزرگ می‌نویسم: مامان عاشقتونه. و ثانیه‌های باقی‌مانده در حال بوسیدن فاطمه و محیا. _ اگر خبر بیاورند یک ساعت دیگر؟! می‌ترسیدم. آزادنویسی می‌کردم. بعد نامه‌ای برای فاطمه و محیا می‌نوشتم. به مامان زنگ می‌زدم تا صدایش را بشنوم. و نامه‌ای به رضا که حلالش نمی‌کنم سر دختر‌هایم نامادری بیاورد. و البته وصیت می‌کردم سیم‌کارت‌هایم را بسوزانند. و در آخر توبه هم می‌کردم. و اگر وقتی بود یک لیوان چای هم می‌نوشم. _ اگر خبر بیاورند یک‌روز دیگر ...؟! نمی‌خابم آن روز. به اسما زنگ می‌زنم و ماجرا را تعریف می‌کنم و گریه. حلالیت می‌طلبیدم‌ از خیلی‌ها. به دیدن مامان و بابا می‌رفتم و آغوش محکم. با فاطمه و محیا بازی و رقص فراوان. عکس‌های یادگاری. و در آخر بهترین لباس نداشته‌ام را می‌پوشم و کمی آرایش واحتمالن در حال نوشتن خودکار از دستانم می‌افتاد. _ اگر خبر بیاورند که یک هفته‌ی دیگر.. ؟! به خاهرم که قم است میگفتم بیا مشهد ببینمت. شاید هر روز غذای خوشمزه درست می‌کردم. بیشتر بغل می‌کردم. می‌بوسیدم. مخصوصن محیا و فاطمه را. آخرین وبینار دل‌سپرده را برگزار می‌کردم. و آخرین کارگاه نوشتن خلاق را. _ اگر خبر بیاورند یک ماه دیگر..؟! روال روزمره‌ام چندان فرقی نمی‌کرد. با خودم میگفتم شاید اشتباهی خبر آورده‌اند. ولی با احتمال یک درصد که راست باشد، بیشتر اسکیت می‌کردم. شعارِ just do it را ببینِ روزها و لحظه‌هایم می‌کردم. نمازم را هم سر وقت می‌خاندم. _اگر خبر بیاورند که یک سال دیگر ..؟! احتمالن فحشی به این کابوس می‌دادم و ادامه‌ی خاب. #چالش_زندگی با تشکر از زهرای نازنین و خلاقم برای این ایده. سمانه داوطلب 05/05/12

  • نیکِ مجنون خمیازه‌کشان. بماندم در بندِ نوشتنِ گزارش نیک. سال‌واژه‌ام: تعادل پیمانه‌ی صفحات صبح‌گاهی را با لیست کردن کارهای امروز پر می‌کنم. صدای تلویزیون را بلند می‌کنم. خبری از دخترها که نمی‌شود آرام صدایشان می‌زنم. با رمزِ «مهد کودک» چشمانشان برقی می‌زند و بیدار می‌شوند. اگر قرار باشد با کلمه‌ای از خابِ ناز با رعد و برقی از لبخند بیدار شوم، چه می‌تواند باشد آن رمز و کلمه؟ ساعت ده و نیم. در ساک کاغذیِ کاهی، بسته‌ی پنیر نصفه‌نیمه و بطریِ آبِ خالی از آب را جا می‌دهم. کتاب قطور نظامی و دفتر سبز فنردارم را می‌زنم زیر بغل. به سمت سوپری سر کوچه، روان. دو تا آبمیوه. یک بسته نان مخصوص ساندویچ. و یک بطری آب معدنی، جانی به ساک کاغذی‌‌ام می‌بخشد. ورودی مهد، روی زمین موکتی، بساطم را پهن می‌کنم. مرور بخشی که باید در وبینار بخانیم. داستان مراسم خواستگاری خانواده مجنون و نه شنیدن. پدر مجنون تا میفهمد که مجنون عاشق چه کسی‌ست. آستین بالا می‌زند تا برای غم دردانه‌اش کاری کند. چون قصه شنید قصد آن کرد که از چهره گل فشاند آن گرد حمایت‌گری پدر. بی‌توجهی به حرف‌های فامیل و همسایه‌ها. به دنبال راه‌حل گشتن. چه درس‌های خوبی. کو گوش شنوا؟! آفتاب‌زده، اُفتان و خیزان به خانه برگشتیم. سپس گوشی را دو دستی به محیا تقدیم کرده تا ساعتی بخابم. دقایقی قبل از شروع وبینار، چشمانمان عسلی پررنگ می‌شود به لطف محیا. اگر تک به تک برای هر نفر، اشعار را بخانم‌ خسته نمی‌شوم. لطف کاری که دوستش داری به همین است. زیاد انجامش بدهی بی‌خستگی. هانیه‌ی زلف زنجیری، لینک بخش مربوط به خانش امشب را از گنجور برایمان گذاشت. بوس‌ها بر او و دیگر دوستانِ جانم که حضورشان،‌ سوهان و گز و شکلات محفل شعرخانی‌ست. امشب کمک خاستم. از خدا. قرآن را که باز کردم، احساس کردم حرفم را می‌شنود. باید بیشتر صحبت کنم. با او. سمانه داوطلب @SamaneNotes 05/05/11 .

  • 1 авг.117132

    . • یادآوری🫰 دوستان عزیز علاقمند به شعر عاشقانه امروز شنبه دهم مرداد ماه پنجمین وبینار خانش لیلی و مجنون بخشِ «رفتن پدر مجنون به خواستاری لیلی» حول و حوش ساعت 20:10 مکان: https://event.alocom.co/class/fatemeheb/22b2593d?chat #دل‌سپرده با تشکر از دوست نازنینم فاطمه‌جان ابراهیمی. 🌱می‌بینمتون؟! .

  • نیک‌نی‌نی دارم می‌نویسم. ساعت چهار و نیم عصر. میای کنارم میشینی و با صدای قشنگت اجازه می‌گیری که یک خودکار برداری. شروع می‌کنی به نوشتن. میگی مامان بیا خاطره بنویسیم. نمی‌دونم معنای خاطره رو می‌دونی یا نه؟ ولی نمی‌پرسم ازت. شروع می‌کنیم به نوشتن. در حالی که داری اولین خاطره‌ی زندگیتو می‌نویسی منم زیر چشمی دارم نگاهت می‌کنم و فله‌ای قربون‌صدقه‌ت می‌رم. از سمت چپ دفترت شروع می‌کنی به نوشتن. وقتی ده خط نوشتی و صفحه‌ت پر میشه، میگی برای هم بخونیم. خط می‌بری و می‌خونی. انگار واقعن اون خطوط فنری‌شکل پر از کلمه‌ن. می‌خونی بدون وقفه. منم سعی می‌کنم بنویسم تراوشات ذهن قشنگتو. کاش میشد ضبطشون کنم. • «من حوصله‌م سر رفته بود، داشتم نفس عمیق می‌کشیدم که بابا اومد. بستنی خریده بود. اما آب شده بودن. گذاشتم تو فریزر که یخش بیشتر بشه» • «دوس داشتم برم ساحل، ازین لباسا تا حالا نداشتم. رفتم بخرم. این لباس صورتیه خیلی برام کوچیک شده. دادمش به محیا. بعد محیا نپوشید» • « من دیشب با بابا رفتم شهربازی. سرسره‌بازیش خیلی بیشتر بود. از سرسره پریدم بالا. بعدشم سرسره خیلی خوب بود. بعدشم با مامان دیشب عروسکای صورتی که خریدیمو جا گذاشتیم شهربازی. باید پس فردا بریم. بعدشم تونستیم برداریم» بعد میگی: « مامان خدا تو قلبمونه. قلبم تو انسانه. انسانم تو زمینِ. زمینم تو فضاست.» «مامان سمانه. من آرزو می‌کنم ماه نشکنه.» نمی‌پرسم چرا. فقط گوش میدم و لبخند می‌زنم. و با عشق نگات می‌کنم.🥺❤️ منم آرزو می‌کنم ماه هیچ وقت نشکنه. سمانه داوطلب 05/05/09 .

  • . نتوانست. سه اسکوپ بستنی با طعم طالبی، کرم‌کارامل و توت‌فرنگی و بعد از آن، دو مستطیل سه رنگِ بستنی بی‌مغزِ سنتی هم نتوانست کام امروز را شیرین کند. اگر مغزدارش را می‌گرفتم شاید می‌توانست. بی‌مغزجان، بعد از آن هم اوقاتم را تلخ کرد حتا. نمی‌دانم چه. نمی‌دانم که. قبلن تفننی می‌کشید. اما مدتی‌ست نخ به نخ، سیگار به سیگار لحظاتم را خاکستر می‌کند و امیدم را دودی‌رنگ. ساعت دو و نیم شب است و هنوز اولویت امروز را که ساعت دو و نیم ظهر نوشتم انجام ندادم. هنوز یاد نگرفته‌ام وقتی حالم خوب نیست، وقتی مانند عدس‌پلویی شفته و بی‌نمک و ته‌گرفته‌ام، کلماتم را نجات دهم. سر تا پایم بوی سوختگی و دود می‌دهد. مدام گوشم میخارد و بعد لرزشی خفیف تمام تنم را می‌لرزاند. یاد کلیپ صالح‌علا میفتم. می‌گوید بقول احمدرضا احمدی: «یه قرار بزاریم و آه بکشیم.» نیازمند همچین قراری‌ام. سال‌واژه‌ام تعادل است و امروز به جبران اینکه محیا را دعوا کردم، از او عذرخواهی کردم و با تمام حال‌بدی هر وقت نگاهم کرد خندیدم‌. همین. سمانه داوطلب 05/05/08 .

  • . باران نتیجه‌ی زخمی‌ست که رعد و برق بر تنِ آسمان می‌زند. #جمله‌ورزی سمانه داوطلب 05/05/07 .