- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 73
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 30
- 1/48двое суток
- 34
- 1/72трое суток
- 37
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاه رفته تکیه دادهام #قیصر_امینپور
لیلی...! چشمت خراج ظلمت شب را از شاعران شرق طلب میکند من آبروی عشقم هشدار... تا به خاک نریزی پُر کُن پیاله را، آرامتر بخوان آوازِ فاصلههای نگاه را در باغْ کوچههای فرصت و میعاد لیلی! بگشای بند موی و بیافشان شب را میان شب با من بدار حوصله اما نه با عِتاب! رمز شبان درد شعر من است گفتی: گُل در میان دستت میپژمرد گفتم که: - خواب، در چشمهایمان به شهادت رسیده است گفتی که: خوبترینی؛ آری... خوبم، آرامگاه حافظم، شعرِ تَرم تاج سهتَرک عرفانم درویشم، خاکم! آینهدار رابطهام، بنشین بنشین، کنار حادثه بنشین یاد مرا به حافظه بسپار اما... نام مرا بر لبْ مبند که مسموم میشوی. من داغ دیدهام لیلی! از جای پای تو بر آستانهی درگاه خوابگاه بوی فرار میآید. آتش مزن به سینهی بستر با عطر پیکر برهنه سبزت پر کن پیاله را با من بگو در خواب های پریشان چه دیدهای؟ که خواب را به شهادت رساندهاند در دیدگان ما وانگه حرامیان در گود شب گرفته چشمات با تیغهای آخته سنگر گرفتهاند دروازههای شهر مدینه آغوش بستهاند آغوش باز کن از چهار راه خواب گذر کن بگذار و بگذریم زین خیل خفتگان دست مرا بگیر تا بسرایم: در دستهای من بال کبوتری است لیلی! من آبروی عاشقان جهانم هشدار... تا به خاک نریزی! من پاسدار حرمت دردم - چشمت خراج می طلبد؟ آنک خراج: لیلی! وقتی که پاک میکنی خط چشمت را دیوارهای این شب سنگین را در هم شکسته، آه... که بیداد میکنی. وقتی که پاک میکنی خط چشمت را در باغهای سبز تنت، شب را آزاد میکنی لیلی! بی مرز باش دیوار را، ویران کن خط را به حال خویش رها کن، بی خط باش با من بیا... همیش ترین باش! بارید شب بارشِ سیل اشکها شکست خطِ سیاه دایرهی شب را! خط پاک شد گل در میان دستم پرپر زد و فِسرد در هم دوید خط ویران شد لیلی! بی خط و خال باش با من بیا که خوبترینم با من که آبروی عشقم با من که شعرم... شعرم... شعرم! وای... در من وضو بگیر سجادهام...! بایست کنارم رو کُن به من که قبلهی عشاقم وانگه نماز را، با بوسهای بلند قامت ببند! لیلی! با من بودن خوب است، من میسُرایمت. #نصرت_رحمانی
ماه از لای شاخهها به ما نگاه میکرد که روی سنگهای کنار رودخانه دراز کشیده بودیم و فکر میکردیم دنیا میتوانست طور دیگری باشد...
دختران شهر به روستا فکر میکنند دختران روستا در آرزوی شهر میمیرند مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر میکنند مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک میمیرند کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانهاش نمیرسد! #گروس_عبدالملکیان
چه فکر می کنی؟ که بادبان شکسته، زورق به گل نشستهایست زندگی؟ در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته به بُن رسیده راه بستهایست زندگی؟ چه سهمناک بود سیل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمین و آسمان ز هم گسیخت ستاره خوشهخوشه ریخت و آفتاب در کبود درههای آب، غرق شد هوا بد است تو با کدام باد میروی؟ چه ابر تیرهای گرفته سینهی تو را که با هزار سال بارش شبانهروز هم دل تو وا نمیشود تو از هزارههای دور آمدی در این درازنای خونفشان به هر قدم نشان نقش پای توست در این درشتناک دیولاخ ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته، نامهی وفای توست به گوش بیستون هنوز صدای تیشههای توست چه تازیانهها که با تن تو تاب عشق آزمود چه دارها که از تو گشت سربلند زَهی شکوه قامت بلند عشق که استوار ماند در هجوم هر گزند نگاه کن هنوز آن بلند دور آن سپیده، آن شکوفهزار انفجار نور کهربای آرزوست سپیدهای که جان آدمی هماره در هوای اوست به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن سِزَد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی بدان فراز چه فکر میکنی؟ جهان چو آبگینهی شکستهایست که سرو راست هم در او شکسته مینمایدت چنان نشسته کوه، درکمین درههای این غروب تنگ که راه بسته مینمایدت زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پای او دمیست این درنگ درد و رنج به سان رود که در نشیب دره سَر به سنگ میزند رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش #هوشنگ_ابتهاج
خاطرههای من متعلق بهزنیست که از جهان تنها بوسیدن به ارث برده است. زنیکه سالانه آرزوهایش را باید ببوسد خاطرههای من تو را بارها بوسیدهاند با تو راه رفتهاند از تمام باریکهها عبور کرداند و متّحد شدهاند برای رهایی برای نترسیدن خاطرههای من از خاکی سربرآورده است که تمام فصلهایش برگریزان است. من تن خوشبختی را لمس کردم و بوسیدم همهی اندام تو را فکر کردم حتا تمام باورت را بوسیدهام. حالت خوب شده بود مثل صبحهای بیرمق کابل نگاهم کردی چگونه لبهایم سرخ شده بود مرا از یاد نخواهی برد در هیچ دورهای از تاریخ هرچند تاریخ من از خاطرههایی شروع شد که زنی در لبان خودش خلاصه شده بود برای بوسیدنِ تمام نگفتههای ذهنِ تو من از یاد خواهم رفت مثل زنانیکه یکشبه از ذهن مردان رفتهاند من خاطرههایم را برایت در بوسههایم قصه کردم با لبان سرخ و چشمهای نگران این خاطرهها تاریخ ندارند مثل این روزهای سرزمینم این روزها ورقهای سیاهی هستند که هیچ تاریخی در هیچ رنگی به یادگار نمیماند. #کریمه_شبرنگ
کسی که نبودن را بلد است فراموش کردن را هم بلد است هیچوقت حرفِ غایبی را باور نکن که میگوید نتوانستم فراموشات کنم. #غادة_السمان
در واقع، کنار جاده مینشینیم و غروب را تماشا میکنیم؛ گهگاه، صدای پرندهای سکوت را میشکند. همین لحظه است که هر دو سعی میکنیم آن را توضیح دهیم، این واقعیت را که با مرگ که با تنهایی راحت کنار میآییم. دوستام دایرهای در گلولای میکشد دور کرم پروانه که دیگر نمیجنبد. او همیشه سعی میکند چیزی را کامل کند، چیزی را زیبا کند، تصویری که قادر باشد جدای از او زندگی کند. کاملن ساکتایم، چه آرامشی دارد این جا نشستن، صحبت نکردن، ترکیب معین است، جاده ناگهان تاریک میشود، هوا رو به خنکی میرود، اینجا و آنجا صخرهها میدرخشند و برق میزنند همین سکوت است که هر دو عاشق آنایم. عشق به شکل عشق به پایانها است. #لوییز_گلوک برگردان: یوسف اباذری
без подписи
без подписи
زندگیِ من از روزی آغاز شد که تو را دیدم و بازوانات، راهِ دهشتناکِ جنون را بر من سد کرد و تو سرزمینی را نشانام دادی که در آن تنها بذرِ نیکی میپاشند تو از قلبِ پریشانی آمدی تا تسکین دهی تب و دردم را و من درختی بودم که در جشنِ انگشتانات میسوختم از اشتیاق من از لبهای تو متولد شدهام و زندگیام از تو آغاز میشود. #لویی_آراگون برگردان: سارا سمیعی
همه می دانند؛ من سال هاست چشم به راه کسی سرم به کار کلمات خودم گرم است... تو را به اسم آب؛ تو را به روح روشن دریا؛ به دیدنم بیا! مقابلم بنشین. بگذار آفتاب از کنار چشمهای کهن سال من بگذرد... من به یک نفر، از فهم اعتماد محتاجم. من از این همه نگفتن بی تو خستهام! خرابم! ویرانم! #سید_علی_صالحی
без подписи
معلوم نيست هنوز هنوز معلوم نيست اين پرنده از کجا آمده است چرا آمده است اينجا کنار اين بوتهی بادنشينِ بیريشه چه میکند يا دارد آهسته با دیماهِ بیدانه چه میگويد؟ « هيچ! هيچ حرفِ خاصی از خوابِ آسمان با او نيست، فقط دارد به هایوهوی باد میگويد: من هم آشيانهام را دوست میدارم.» معلوم نيست هنوز هنوز معلوم نيست اين قاصدکِ خسته از کجا آمده است چرا آمده است اينجا ميانِ سرانگشت اين خار بیخيال چه میکند يا دارد آهسته با بادِ نابَلد چه میگويد؟ « هيچ! هيچ حرف خاصی از خواب خاطره با او نيست فقط دارد آهسته به بيابان بیسوال میگويد: من هم اين خارِ مانده از پاييزِ مُرده را دوست میدارم.» معلوم نيست هنوز هنوز معلوم نيست من از کجا آمدهام چرا آمدهام اينجای آزرده از آوازِ گريه چه میکنم يا دارم آهسته با دیماهِ بیدانه و اين بادِ نابَلد چه میگويم؟ « هيچ! هيچ حرف خاصی از خوابِ آسمان با من نيست فقط دارم آهسته به آدمی، به خاطره يا به آسمان بلند میگويم: من هم وطنم را دوست میدارم.» #سید_علی_صالحی
без подписи