حوالیِ نور✨️
Статистикаسیاه به تن نداشت اما همه چیزش را از دست داده بود. سیّنصآد✨️(سایهصآدقی) https://t.me/SendHarfBot?start=456a38317724
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 7
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 34
- 1/48двое суток
- 38
- 1/72трое суток
- 42
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بین حرفام، یادم رفت برای آخرینبار یادآوری کنم که باوجود همچیز هنوزم تو وطنم هستی. -سینصآد✨️
امشب ۵،۶ ساعت وقت گذاشتم و کامل همهی حرفها و رفتارها رو مرور کردم؛هر چیزی که گفته شد،هرچیزی که گفته نشد و هررفتاری که اون موقع سعی کردم براش دلیل پیدا کنم.و هرچی بیشتر مرور کردم،بیشتر فهمیدم پشت نقاب ادبی حرف زدنت، خیلی وقتها بهم بیاحترامی میکردی و بعدحتی حاضر نبودی گردنش بگیری.فهمیدم من وسیله بودم برای اینکه جواب سوالات رو بگیری و وقتی جوابات رو گرفتی،دیگه دلیلی برای موندن نداشتی.فهمیدم اون پیام دادنا و اون انتقال افکار به ظاهر روشنفکرانت،خیلی بیشتر از اینکه برای من باشه،برای خودت بود.خیلی بدم اومد ازت. اما بیشتراز اون،از خودم بدم اومد.از اینکه درجواب بیاحترامیهایی که به من میکردی،بازم من ازت عذرخواهی میکردم چون نمیخواستم ازدستت بدم بااینکه حتی اونموقع هم نداشتمت.ازاینکه برای موندنت توی زندگیم ضجه میزدم والتماس میکردم. ازاینکه اونهمه محبت وعلاقه واحترامی که بهت گذاشته بودم،در نهایت باچندتا توهین وتهمت فراموش شد و ازتموم چیزی که بینمون بود،فقط تند حرف زدنای من تو ذهنت باقی موند.تفاوت من بابقیه این بود که خودم همهچیز داشتم و تو رو فقط به خاطرخودت میخواستم.من میتونستم کاری کنم که دغدغت ساعت بد بازی تیم مورد علاقت بشه،حواسم باشه فلان بازی رو از دست ندی،یاوقتی چند وقته دنبال یه عطر خاص میگردی،اولین چیزی که ببینم این باشه که موجوده یا نه.میتونستم وقتی آخرین تکهی پیتزات از دستت افتاده،بدون اینکه چیزی بگم سهم خودمو برات کنار بذارم، یادم بمونه چه ساعتی خستهتری،چه غذایی روبیشتر دوست داری،باچی ذوق میکنی،چی عصبانیت میکنه، کدوم آهنگ رو بیشتر گوش میدی، چه روزایی حالت خوب نیست و چی میتونه حالت رو بهتر کنه.من نمیخواستم قهرمان زندگیت باشم، میتونستم آدمی باشم که وقتی روزت بدگذشته،یک گوشه ازدنیا برات امنتر باشه. میتونست دغدغم گاهی به همین چیزهای کوچک محدود بشه؛اینکه نکنه بازی رو ازدست بدی،نکنه عطری که دنبالش بودی تموم بشه،نکنه آخرین تکهی پیتزات رو نخوری نکنه امروز اونقدر سرت شلوغ بوده باشه که یادت رفته غذا بخوری.همین چیزهای کوچک برای من معنای دوست داشتن دارن.ولی خب، داستان اینجاست که توترسو بودی.شاید انقدر از نزدیک شدن واقعی ترسیدی که حتی وقتی کسی میخواست همین چیزهای ساده رو برات بخواد،ترجیح دادی فرار کنی تااینکه بزاری کسی واقعا دوستت داشته باشه.من وقتی همهچیز تموم شد،حتی دلم نیومدپشت سرت حرف بزنم.هنوزم اگرکسی جلوم پشت سرت بدبگه، میپرم وسطحرفش و باهاش بحث میکنم؛نه چون وظیفمه،بلکه چون بنظرم حرمت،همون احترامی که به قول خودت چند ماه دوطرف بهم گذاشتیم،حتی بعد از تموم شدن روابطهم بایدحفظ بشه.من هیچوقت برای اینکه خودمو بیگناه جلوه بدم،سعی نکردم توروکوچیک کنم. هیچوقت از اعتراف به اشتباهام نترسیدم.برای هرکسی که از اتفاقات حرف زدم،گفتم منم مقصربودم،منم اشتباه کردم،چون هیچویت لازم ندیدم برای اینکه خودموبهترنشون بدم،تو رو بد نشون بدم.در حالی که بقیه برای اثبات خودشون،بین آدمای دور وبرشون سعی کردن تورو به قول خودت کوچک کنن وازت تصویری بسازن که شاید خودشون بااون تصویر راحتر باشن.ولی تو؟تو با من همونجوری رفتارکردی که با اونا.و شایدهمین بیشتر ازهر چیزی دردداشت؛اینکه من حتی بعد از تموم شدن همهچیز،حرمت چیزیکه بینمون بود نگه داشتم،اما تو باوجود اینکه منومیشناختی،باوجود اینکه میدونستی من چجوری برای آدمی که دوسش دارم حرمت قائلم،بازم با من همونطور رفتار کردی که بابقیه. مطمئنم این پیام روینفربرات میفرسته.ولی احتمالا هیچکدوم از این حرفا برات اهمیتی نداره و شاید حتی فکر کنی گفتنشون بیفایدست.ولی برای من مهمه.نه برای اینکه جوابی ازت بگیرم، نه برای اینکه چیزی رو عوض کنم و نه حتی برای اینکه بخوام قانعت کنم که حق با منه.فقط چون این حرفها بعد از این همه مدت هنوز توی دلمه و فکر میکنم حداقل یبار باید گفته میشد؛ حتی میدونم هیچوقت قرار نیست جواب اون (چرا)ی بزرگی که توی مغزم مونده رو پیدا کنم. ولی این آخرین نوشتهایه که اینجا از تو میزارم. دیگه قرار نیست چیزی از تو،از ما،از گذشتهمون یا از چیزهایی که بینمون گذشت،اینجا نوشته بشه. چون یه من ازما بودنمون کمه.این آخرین باریه که اسم تورو با این همه حرف و درد کنار هم میذارم.از اینجابه بعد،هرچی مونده برای خودمه.نه برای تو،نه برای خاطراتمون،نه برای اینکه کسی بفهمه چه بلایی سر این قصه و من اومد.خودم میسوزمو میسازم.اما دیگه چیزی ازسوختنم برای تونمینویسم. [چون شعرنوشتنم برای تونامحترمانه است، چون بهم گفتی با نوشتههام آبروت رو میبرم. درصورتی که من با هرکسی دربارت حرف زدم بجای اسم خودت یه اسم الکی گفتم که کسی تصورش ازتو بهم نخوره ولی خب،احتمالا مولاناهم باشعر نوشتن آبروی شمس رو برده]. ولی درنهایت چی میتونم بگم بهت؟تو خودت بهم میگفتی باید کاری کنیم که دشمن به خواستش نرسه. مرسی ازت؛ دشمن شادمون کردی.💛 -سینصآد✨️
01:36
هنوز خاک مزارش تازهست.
همه چیز رو دقیقا همون شکلی که تحویل گرفته بود، پس داد. فقط یه مشکل وجود داره که، همهی چیزایی که بهش داده بودم دارن بوی عطری که همیشه میزد رو میدن :) -سینصآد✨️
هدیهای که بعنوان عشق ابدی داد، بعنوان درس ابدی، پس گرفت.
. ۲۰ مرداد اولین باری که دیدمت
فدای طاقتت مادر، تو میگویی صبوری کن؟ مگر بااین صبوریها خودت یکروزِ خوش دیدی؟
اگر باباجی بود، هیچکدوم از این اتفاقا نمیوفتاد. -سینصآد✨️
без подписи
без подписи
نه. فکر کنم بازیاش تمومی نداره.
بزرگترین شکست من از دست دادنت نبود، این بود که نتونستی احساسی رو ببینی که بیمنت تقدیمت شده بود و در آخر قصهی ما با بیاحترامی تموم شد، اما احترامی که به دوست داشتنم داشتم، هیچ وقت تموم نمیشه. با این حال، امیدوارم همیشه موفق باشی و به قله هایی که میخوای برسی و هیچ وقت احساسی که تجربه کردم رو تجربه نکنی و دلت نشکنه، امیدوارم هر جا هستی حال دلت خوب باشه و به تمام آرزوهات برسی و هیچوقت حسرت چیزی رو نخوری. من از دور همیشه برات دست میزنم.💛 -سینصآد✨️
دو ماه.
تموم شد.
https://www.instagram.com/sdi.sayeh?igsh=aGl3cWJyOWhxdHM5 من اینجام.
حرف؟
تو را امشب بارها به یاد آوردم و با یادت گریستم، اما نتوانستم سراغت بیایم؛ زیرا میان ما دردی اتفاق میافتد. که با آن یکدیگر را میکُشیم. -سینصآد✨️
۶ ساعت است که جهان ، به قدومش رنگ حیات گرفت ...🩷 -سینصآد✨
سپهر خدابنده