از تهیون به بومگیو؛ بارگاهشب 🚫
Статистика"t.me/taehyuniz_bot" آغاز تلالو نور سپیده دم هنگام تولد گلبرگ شیشه ای نامه های دستنویس بارگاه تاریکی؛ از آواره به «خانه» "زیرمجموعه آکادمی چوی"
- Последний пост
- 21 июн.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Channel name was changed to «از تهیون به بومگیو؛ بارگاهشب 🚫»
ممنونم بابت تمام این چندسال نامه های تهیون و بومگیو همیشه یه بخش پررنگ از کتاب ما میمونه. خوشحالیم اگه گاهی برای شما مفید بودیم. دوستتون داریم. ببخشید. پایان فعالیت آکادمی و بارگاه
یادم رفت اعلام کنم اینجا هم فعالیت نداریم
без подписи
my dear; i don’t know if these words will ever find you, but tonight i felt like writing anyway. sometimes silence gets too heavy, and the only way i know how to breathe again is to spill pieces of myself onto paper. if you were here, maybe i wouldn’t need to explain all this. maybe you’d just understand, the way my voice shakes when i'm tired, the way i look for you in quiet corners of the world. but since you’re not, i’ll leave these words like footprints, hoping one day you’ll follow them back to me. you should know no matter how far we drift, no matter how many shadows fall between us, you still live in the softest parts of me. and sometimes i wonder, do i live anywhere inside you? do i still echo in your silence, the way you echo in mine? i try not to ask too much of the universe, but when the night is quiet and the air grows heavy, i find myself wishing you could feel this weight too. maybe then you’d know how much i loved you.
سلام بچه ها من و ابری خوبیم امیدوارم حال همه ی شما خوب باشه یه بخشی ازم بابت شماهایی که حال جسمیتون خوبه دلگرم شده و یه بخش دیگه با بیست و سه هزار قلبی که زیر خاک خاموش شد، سرد و بی هدف خوابیده اینجا درحال حاضر فعالیتی نداره تا ما دلیلی برای شوق و ادامه پیدا کنیم برای حرف زدن با شما درب بارگاه و اکادمی همیشه بازه اما ذهن ما برای تولید محتوا وارد یه بی حسی عمیق شده ممنونم که شرایط رو درک میکنید🤍
без подписи
без подписи
آه عزیزکم. در این شبها بسیار تر از گذشته در فکرت هستم؛ اعتراضات مانند سیلی عظیم در جای جای کشور عزیزمان پخش شده. به یاد گذشته افتادهام ،آن روزها که در کنارم بودی، آن روزها که درمورد ارزویت برایم میگفتی؛ با آن چشمهای کهکشانیات به من خیره میشدی و ایندهات را همراه با من میدیدی ،درمورد آزادی که یک روزی باهم بدست میآوریم میگفتی، حتی در این لحظه هم ذوق در چشم هایت زمانی که با اشتیاق درمورده آینده روشن کشورمان خیال پردازی میکردی به یاد دارم. شاید بلاخره به ارزوهایمان نزدیک شویم؟ به مردم آزادیخواه نگاه میکنم و در دلم آرزو میکنم کاش آزادی را در کنار تو جشن بگیرم. میبینی عزیزکم؟ چگونه با خاطراتمان پوچ شدهام؟ میبینی؟ این روزها به آرزوهایت نزدیک تر میشویم ولی بدون حضور تو!؛ و من نمیدانم با قلب دلتنگم چه کنم ،تو در چه حالی؟اصلا سخنان خود را به یاد داری؟ یا فقط من هستم که در آن خاطرات غرق شده ام و به زندگی نمیتوانم بازگردم . این را بدان که میخواهم به افتخار آرزوهای تو پا به خیابانهایی بگذارم که هیچگاه از عاقبت پایانش خبر ندارم؛ ولی برای تو ارزش دارد تمامش ارزش دارد . . به خاطر تو و بخاطر کشورمان، تهیونِ من.
"اگرچه غم نان هست ولی ما برای آزادی میجنگیم"
میدانی وطن چیست؟ وطن یعنی اینکه نباید همهی این اتفاقها میافتاد.
без подписи
به تو که نیستی، اما همیشه هستی...؛ B عزیزم دلم برات تنگ شده... نه از اون دلتنگیهایی که با یه تماس یا یه آغوش خوب میشن، از اون دلتنگیهایی که تهش فقط سکوت و اشک و حسرت نشسته. هر روز نبودنت رو زندگی میکنم، هر شب با خاطراتت میخوابم و با بغض بیدار میشم. کاش فقط یه لحظه، فقط یه لحظه دیگه بودی... تا بگم چقدر دوستت دارم، چقدر نبودنت سخته، چقدر دلم برای صدات، نگاهت، بودنت پر میزنه. میدونم که دیگه جسمت کنارم نیست، اما روحت، حضورت، خاطراتت، مثل نفس توی ریههام جاریه. تو رفتی، اما من هنوز اینجام، با یه دنیا حرف نگفته، با یه عالمه اشک نریخته... کاش بدونی که هنوز هم برام زندهای، تو لحظههام، تو دلم، تو دعاهام... به امید روزی که بتونم توی بغلت گریه کنم... :)
без подписи
امروز فهمیدم که فردا کریسمسه. فهمیدم که امسال ازت نامه سال نو نمیگیرم. میبینی تهیون؟ حتی دیگه تاریخ هم از دستم در رفته. الان فقط میدونم که پنجاه و شیش روز از رفتنت میگذره. امشب پیشم نیستی. فکر نکنم فردا هم باشی.. نه؟ نه. نمیای. حتی ردپایی ازت جا نمونده که بهش خیره بشم، چون قدم هاتو قبل اولین برف زمستون برداشتی. شاید هم میدونستی قراره بعد رفتنت برف بباره. حتما یادته که اون روزهای اول، مثل این روزها، چه برف سنگینی میبارید. حتما میخواستی سرمای برف زخمای تنم رو بی حس کنه. میخواستی سکوت شب هاش بهم آرامش بده. میخواستی وقتی از پنجره به بیرون نگاه میکنم، برق سفیدی برف ها سر ذوقم بیاره. مگه نه؟ شاید نه. شاید اصلا هواشناسی رو چک نکردی. فکر کنم ماه هاست که دیگه شال گردن پوشیدن بومگیو کوچولوت ذهنتو درگیر نمیکنه. الان هم هیچ وقت نمیفهمی که گلوم درد میکنه. نمیدونی که نصفه شب ها چند دقیقه توی بالکن به رد پای آدم ها توی کوچه خیره شدم. بی فایده بود. هیچ کدوم مال تو نبودن. صبح هم که میشد، برف ها برق نمیزدن. خورشید از پشت ابر بیرون نمیاومد. مسخره ست اگه بگم تو حتی خورشید رو هم ازم گرفتی؟
"ببین یک عالمه نامه گرفتم بومی یعنی کدومش رو تو نوشتی؟"
تهیون یه نامه گرفته کریسمس بازش میکنه تا بخونیم
بیستوسوم دسامبره و زمستون منو وادار کرد راستش رو بگم. اون خشم هیچوقت مال تو نبود. من از خودم عصبانی بودم؛ از اینکه نمیتونستم آدمی باشم که دردش آرزوهاشو نمیترسونه. درختم رو آروم تزئین کردم، بیسروصدا. نه برای سال نو، برای دیدن اینکه چقدر جای خالی میتونه روشن باشه. کفشهام رو قایم نکردم؛ گذاشتم همونجا. بعضی آرزوها برگشتن رو بلدن. اون چراغی که دستت بهش نمیرسید هنوز روشنه. من یاد گرفتم همهی نورها لازم نیست بالا باشن؛ بعضیها فقط باید باقی بمونن. اون عکس زمستونی رو دیدم. برف هنوز سنگینه، اما دیگه چشمهام ازش پر نمیشه. کلاغها میخونن و من میفهمم بعضی صداها، حتی بعد از رفتن، مشترک میمونن. اگه آرزوهام یه روز تو رو پیدا کردن، بدون من هنوز همونجام؛ نه برای موندن یا رفتن، فقط برای اینکه یادت بیاد یه زمانی واقعی بودم برای تو.
اوه ببین ۲۴ دسامبر و من نامه گرفتم
без подписи