شنیدار و نوشتار؛
Статистикаآزادی مجالیافتگی برای ناپوشیده ساختنِ موجود است، از آن حیث که موجود است. پانویس و تکهکتاب معمولاً متمرکز بر فلسفه، ادبیات، روانکاوی. پاره پاره و بیمعنی. @Moshattah
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 41
- 1/48двое суток
- 46
- 1/72трое суток
- 50
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دلیل علاقهمندی من به شلر -مثل علاقهمندی تمامی پدیدارشناسان بزرگ دیگر مانند هایدگر که درسگفتارهای سترگ منطق خود را به شلر تقدیم کرد- این است که برخلاف اکثر دینپژوهان که خدا را مسئلهای باز فرض میکنند، ماکس شلر وجود خدا را از نحلهٔ پدیدارشناسی تجربه امر…
تهی کردن انسان همراه با شکسپیر؛ اتللو در تحلیل معنای «انسان» در جاودانهٔ شکسپیر، یعنی اتللو، چگونه انسان بهمثابه هنجارِ اخلاقی بهکار گرفته میشود. همانطور که بودریار در مبادله نمادین و مرگ اشاره میکند:«انسان، نهاد ساختاری همزاد خود، یعنی نا-انسان است». چگونه میتوان اتللو را نقدی دوپهلو میان گفتمان استعماری دانست؟ «پیشرفتِ بشریت و فرهنگ، چیزی نیست جز زنجیرهای از تبعیضها که با آنها "دیگران" را با مهرِ غیرانسانیبودن و درنتیجه با پوچی و بیارزشی داغ میزنند. (همان)» مقاله پاسخی به این مسئله است.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
م.ف های جوگیر گویند که "اوه، رابرت فراست بهترین شاعر انگلیسی قرن بیستم است!" و ناگهان این مرد ظاهر میشود. I believe in Edwin Arlington Robinson Supermmacy. #Edwin_Rules
دلیل علاقهمندی من به شلر -مثل علاقهمندی تمامی پدیدارشناسان بزرگ دیگر مانند هایدگر که درسگفتارهای سترگ منطق خود را به شلر تقدیم کرد- این است که برخلاف اکثر دینپژوهان که خدا را مسئلهای باز فرض میکنند، ماکس شلر وجود خدا را از نحلهٔ پدیدارشناسی تجربه امر قدسی بررسی میکند: صفاتِ روحِ الهی ــ البته اگر وجودِ خدا، روحانیتِ او و علیّتِ مطلقِ او از دلایل دیگری به اندازهٔ کافی شناخته شده باشند ــ از طریق دو روش به دست میآیند که هر یک باید مستقل از دیگری پیموده شود. با این حال، بر پایهٔ اصلِ همبستگیِ ذاتیِ نوعِ فعل و نوعِ متعلقِ فعل (Wesenszusammenhang von Aktart und Gegenstandsart)، اگر این دو روش بهدرستی به کار گرفته شوند، ناگزیر باید به نتایجی یکسان برسند. روش نخست از ساختارِ ذاتیای آغاز میکند که در جهانِ واقعی تحقق یافته است. صفاتِ روحِ الهی باید با این ساختار متناظر باشند؛ صفاتی که از نسبتِ خدا با جهان، بهطور کلی، برای ما آشکار میشوند، البته همواره با این فرض که خدا علتِ جهان، یعنی آفریننده و روحی شخصی، باشد. روش دوم از ساختارِ ذاتیِ روحِ انسانی آغاز میکند، نه از واقعیتهای تجربیِ روانشناسی. این روش، بر پایهٔ قیاس (per analogiam)، ویژگیهای ذاتیِ روحِ انسانی را در صورتِ مطلق و نامتناهی به روحِ خدا نسبت میدهد و همچنین ترتیبِ بنیادینِ انواعِ افعالِ روح را ــ آنگونه که در مطالعهٔ ماهیتِ روحِ انسانی به دست میآید ــ به روحِ الهی اسناد میدهد. در این روش، این کار باید از رهگذرِ مفاهیمِ حدّی (Grenzbegriffe) انجام گیرد؛ مفاهیمی که از روحانیتِ نفسِ انسان میسازیم، بدینگونه که بررسی کنیم اگر روحِ انسان را در درجاتِ فزایندهٔ استقلال از بدن و دگرگونیهای بدنی ــ درجاتی که هنوز در خودِ تجربه قابل مشاهدهاند ــ در نظر بگیریم، چه چیزی از آن باقی میماند. از این رهگذر، دستکم جهتِ خطوطی را به دست میآوریم که اگر تا نقطهٔ حدّیِ آرمانیِ استقلالِ مطلق از بدن امتداد داده شوند، مفاهیمِ حدّیِ روحِ فارغ از بدن را در اختیار ما میگذارند؛ روحی که تنها به نحوِ قیاسی (per analogiam) میتوان آن را به خدا نسبت داد. افزون بر این، بدین شیوه سلسلهمراتبی از ایدههای مربوط به انواعِ ممکنِ ارواح به دست میآوریم که نه متناقضاند و نه با قانونمندیِ ماهویِ روحِ انسانی ناسازگار. این سلسلهمراتب، نهایتِ کمال، تاج و قلهٔ خود را تنها در روحِ خدا مییابد. - 𝘔𝘢𝘹 𝘚𝘤𝘩𝘦𝘭𝘦𝘳, "𝘝𝘰𝘮 𝘌𝘸𝘪𝘨𝘦𝘯 𝘐𝘮 𝘔𝘦𝘯𝘴𝘤𝘩𝘦𝘯" , 𝘗210
без подписи
ویکتور، صاحب عصر. #HaHa
همه بلبلان بمُردند و نماند جز غُرابی.
رواننژندی وسواسی را نمیتوان از خلال محتوای افکار وسواسی فهمید، بلکه بایستی آن را از خلال نیروهایی فهمید که این افکار را پدید میآورند. در پس نشانههای وسواسی، همواره تعارضی بین عشق و نفرت نسبت به یک اُبژهٔ واحد وجود دارد. نفرت، عشق را مهار میکند، بیآنکه…
رواننژندی وسواسی را نمیتوان از خلال محتوای افکار وسواسی فهمید، بلکه بایستی آن را از خلال نیروهایی فهمید که این افکار را پدید میآورند. در پس نشانههای وسواسی، همواره تعارضی بین عشق و نفرت نسبت به یک اُبژهٔ واحد وجود دارد. نفرت، عشق را مهار میکند، بیآنکه بتواند آن را از میان بردارد؛ لذا، وسواسی در وضعیتی از دوسوگرایی گرفتار میشود که در آن نه میتواند آزادانه دوست بدارد و نه آزادانه نفرت بورزد. نخستین پیامد این تعارض، ناتوانی در تصمیمگیری است؛ زیرا هر عملی که از عشق سرچشمه بگیرد، همزمان با مقاومت نفرت نیز روبهرو میشود. اما این ناتوانی به همان موقعیت محدود نمیماند. از آنجا که زندگی عاطفی الگوی سایر فعالیتهای روانی است و مکانیسم جابهجایی نیز در رواننژندی وسواسی با بیشترین شدت عمل میکند، این دودلی بهتدریج به سراسر حیات روانی گسترش مییابد. آنچه وسواسی به شکل «تردید» تجربه میکند، در حقیقت ادراک درونی همین دودلی است. تردید او در اصل متوجه عشق خودش است؛ عشقی که میبایست استوارترین و یقینیترین واقعیت روانی او باشد. اما چون ذهن نمیتواند این تردید را در همان جایگاه اصلی تحمل کند، آن را به موضوعات دیگر منتقل میکند؛ نخست به امور جزئی و سپس به کوچکترین و بیاهمیتترین اعمال روزمره. از همین رو، تردید وسواسی هرگز از جزئیات آغاز نمیشود؛ جزئیات صرفاً آخرین منزلگاه آن هستند. سرچشمهٔ واقعی آن، تردید نسبت به عشق است؛ و از همین رو، کسی که در عشق خود تردید میکند، ناگزیر است در هر امر کوچکتری نیز تردید کند. - 𝘕𝘰𝘵𝘦𝘴 𝘶𝘱𝘰𝘯 𝘢 𝘊𝘢𝘴𝘦 𝘰𝘧 𝘖𝘣𝘴𝘦𝘴𝘴𝘪𝘰𝘯𝘢𝘭 𝘕𝘦𝘶𝘳𝘰𝘴𝘪𝘴
آزادی و یونان باستان آزادی در یونان باستان، مفهومی مطلقاً سیاسی بود که دررابطه با دموکراسی و دولتشهر معنا پیدا میکرد. سوفسطاییان و حتی فلاسفه نیز از آزادی برای بیان کردن حقوق آدمی در ساختارهای اجتماعی بهره میبردند و آنرا از صفات شهروندی میشمردند: «مفهوم یونانیِ "آزادی" از مرزهای خودِ اجتماع (شهر-دولت) فراتر نمیرفت: آزادی برای اعضای خودِ جامعه، نه به معنای آزادی حقوقی (مدنی) برای همهٔ کسانی بود که در آن جامعه سکونت داشتند، و نه به معنای آزادی سیاسی برای اعضای دیگر جوامعی که آن جامعه بر آنان سلطه داشت.» (P. 59) در گفتمانِ یونان، ἐλευθερία و αὐτονομία هردو بهمعنی آزادی بهکار میرفتند. ἐλευθερία از ریشهٔ هندواروپایی h₁leudh-ero- است. līber، lēod، liut (بهمعنای مردم در آلمانی کهن) همگی وامدار همین کلمهاند و بهمعنای کسی که بهقوم خود تعلق دارد بهکار میرفتهاند؛ یعنی فردی که شهروندی دارد (P. 409). جهانشمولی ارکان و حقوق آزادی در دولتشهر، محدود مخصوص شهروندان مرد آتنی بود و برای غیر-شهروندها و معنایی نداشت شهروندی که ἐλευθερία داشت، برده کسی نبود و میتوانست خودمختار عمل کند و به αὐτονομία برسد؛ یعنی آزادی بهمثابه خودقانونی و زیستن در شرایطی که مستقیما با آرای شخص در ارتباط باشند. یونان البته -حداقل- برای شهروندانش ارزش عملگرایانه قائل میشد. در جلسات اکلسیا، تمامی شهروندان مرد بالای ۱۸ سال، حق رای دادن داشتند. همهٔ، فارغ از طبقه و شغل، حق برابر سخن گفتن (ἰσηγορία) داشتند و میتوانستند در مجامع عمومی (ἐκκλησία) آرا و انتقادات خود را در زمینه تصمیمات مهمی همچون جنگ، صلح، قوانین و بودجه بیان کنند. تمامی این مفاهیم حقوقی که با آزادی پیوند مستقیم داشتند را مختصراً ἰσονομία مینامیدند. نوعی برابری و یکنواختی درمقابل قوانین والا، که تمامی ملّت و امّت را یکپارچه و متّحد میساخت. ملزومات آزاد بودن در یونان باستان سه چیز بود؛ غیر-آتنی نباشید، برده نباشید و زن نباشید. بردهداری در یونان (تقریبا مانند همه تمدنهای باستانی دیگر)، ذرهای برچسب «غیراخلاقی» یا «ظالمانه» بهخود نمیگرفت. بردهداری امری چنان طبیعی بود که ارسطو در سیاست رابطه خانوادگی را رابطه «بردگان و آزادگان» میخواند. (b.1253) در ادامهی همان متن، با همان لحن و ساختار: زنان، با آنکه از تبار شهروندان بودند و از حمایت قانونی برخوردار میشدند، هرگز صاحب ἐλευθερία سیاسی نبودند. حوزهی زندگی زن به خانه (οἶκος) محدود میشد، و آنچه یونانیان «آزادی» مینامیدند، یکسره در فضای عمومی (πόλις) معنا مییافت - فضایی که زن را از آن بیرون نگاه میداشت. این تفکیک میان خانهی خصوصی و میدان عمومی، بعدها یکی از پایههای نظری فیلسوفانی چون هانا آرنت شد که آزادی یونانی را دقیقاً بر همین مرز تعریف کردند. در کنار زنان، گروهی دیگر نیز از این آزادی محروم بودند: مقیمان بیگانه، یا مِتوئیکها (μέτοικοι). این افراد میتوانستند نسلها در آتن زندگی کنند، مالیات بپردازند، و حتی در ارتش خدمت کنند، اما هرگز به جرگهی شهروندان راه نمییافتند و از حق رأی و سخنگفتن در اکلسیا محروم میماندند. این نکته نشان میدهد که صرفِ آزاد بودن - یعنی برده نبودن - برای برخورداری از ἐλευθερία سیاسی کافی نبود؛ آزادی یونانی در نهایت امتیازی موروثی بود، نه حقی اکتسابی. بدینترتیب، آزادی آتنی بنایی بود که بر سه ستون طرد استوار شده بود: طرد برده، طرد زن، و طرد بیگانه. ارسطو خود این نظم را نه بهمثابهی بیعدالتی، بلکه بهمثابهی امری برخاسته از طبیعت اشیا میدید؛ در سیاست، از بردهای سخن میگوید که فاقد قوهی تعقل مستقل است و از اینرو سرشتاً برای فرمانبرداری آفریده شده - نه برای مشارکت در αὐτονομία (همانجا، بند 1254b). این تناقض بنیادین - آزادیای که وجودش را مدیون نبود آزادی دیگران است - پرسشی را پیش میکشد که فلسفهی سیاسی تا قرنها بعد با آن دستبهگریبان خواهد بود: آیا آزادی، ذاتاً مفهومی انحصاری است که همواره به یک «بیرون» نیازمند است تا خود را تعریف کند؟ @ShenidarVaNeveshtar
سرباز روس که جسد سرباز اوکراینی را در امید یافتن اطلاعات گشته است، بجای اطلاعات نظامی، با نقاشیهایی که فرزند سرباز دشمن برای پدرش کشیده بود روبرو میشود. جنگ روسیه-اوکراین سال ۲۰۲۶ ------------------------------ @worldatwar1 📸
شب، کنار شعلهی سبز بخاری رفتهام در خویش باغ سبز شعلهها، شعر دلاویزیست در من امشب چشمههای سبز میجوشد گریه خواهد شد بوسه خواهد شد یا گلی بر گورِ یارانِ صفااندیش؟ قطرههای سبز باران قصه میگویند زردی غم را از شیار شیشههای مات میشویند دست من روی بخاری، گرمی گمگشتهای را بازمیجوید در نگاهم جنگل اندیشههای سبز میروید.
در عجبم که خورشید با چه رویی امروز هم طلوع میکند، و بهادعای امید و شادی سینه میشکافد. حال که بانگ وصالش بانگ واپسین نفس است و خاموشی هزار هزار امید. هر تاکی که از پس تیکی بلند میشود چون بهصبح میرسد، شرمسار است از جبر طبیعت و اجرای فریضت. به آسمان صبح خیره میشوم، خوابم نمیبرد. صدای فریادها گوشم را کر کرده است. کل شب، عرق سردی درهراس و تصور حالتشان وجودم را فراگرفته است. یاد شعر فروغ میافتم: خورشید مرده بود خورشید مرده بود و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشدهای داشت آنها غرابت این لفظ کهنه را در مشق های خود با لکه درشت سیاهی تصویر می نمودند شاید هنوز هم در پشت چشمهای دفن شده در عمق انجماد یک چیز نیم زنده مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بی رمقش می خواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها شاید ولی چه خالی بیپایانی خورشید مرده بود و هیچکس نمیدانست که نام آن کبوتر غمگین کز قلبها گریخته ایمانست آه ای صدای زندانی آیا شکوه یأس تو هرگز از هیچ سوی این شب منفور نقبی به سوی نور نخواهد زد؟ آه ای صدای زندانی ای آخرین صدای صداها...