ʚ𝒮𝒾𝓁𝑒𝓃𝓉 𝒞𝑜𝓋𝑒𝓃𝒶𝓃𝓉𝓈ɞ
Статистикаهمه فکر میکنند اینجا فقط یک پرورشگاه است اما هیچکس نمیداند پشت دیوارهای آرامش، چه پیمانِ خاموشی بسته شده است❢❢
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 20
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 8
- 1/48двое суток
- 9
- 1/72трое суток
- 9
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
5/5
4/5
3/5
2/5
1/5
فن فیک ها : #fanfic #𝗦𝗶𝗹𝗲𝗻𝘁_𝗖𝗼𝘃𝗲𝗻𝗮𝗻𝘁𝘀 پیمان خاموش ناشناسم : t.me/HidenChat_Bot?start=5116779928
دیگه تمومههه من نمیتونم در برابر این شاهکار مقاومت کنمم این دقیقا همونیه که دوسش دارم ایده اش همونیه که من شب ها باهاش سناریو میساختم (الان نیایین بگین کپیه نه نیست فقط من مشابه این ایده رو واقعا دوست دارم و دارم لذت میبرممم)
دیگه تمومههه من نمیتونم در برابر این شاهکار مقاومت کنمم این دقیقا همونیه که دوسش دارم ایده اش همونیه که من شب ها باهاش سناریو میساختم (الان نیایین بگین کپیه نه نیست فقط من مشابه این ایده رو واقعا دوست دارم و دارم لذت میبرممم)
اینم برای موقعی که رفت غذا بخوره 🙂↔️🫠 پسرم خیلی کیوته میدوستمش😭🥹🙂↔️ امیدوارم شما هم اندازه من دوسش داشته باشید 🫠🙂↔️😇
без подписи
نه در این حد مهربون و با لبخند نگاهش کرد نه اونقدر جدی و سرد 😔 خودتون یه چیزی بین این دوتا در نظر بگیرید 🙂↔️😂😭
اومدم با هوش مصنوعی برای این چپتر عکس بسازم دو تا ساخته نمیدونم کدومو بزارم 😂😭
نگاهش آرام بود. «زخم رو نمیشه پاک کرد.» «اما میشه اجازه نداد که تا آخر عمر دردش رو حس کنی.» ... اتاق دوباره در سکوت فرو رفت. باد آرام پردهی سفید کنار پنجره را تکان داد. فوکوزاوا دوباره پرونده را باز کرد. قلمش را برداشت. نوکش را روی جای خالی اسم نگه داشت. اما چیزی ننوشت. بعد به پسر نگاه کرد. «میدونی اسم یعنی چی؟» پسر آرام سرش را تکان داد. «نه...» «اسم... فقط یه صدا نیست.» قلم را روی میز گذاشت. «یه قول هم هست.» «قولی که هر بار کسی صدات میکنه، بهت یادآوری میکنه باید چه کسی باشی.» پسر برای اولین بار، با دقت به جای خالی روی پرونده نگاه کرد. قلبش کمی تندتر میزد. فوکوزاوا لبخند محوی زد. «اما هنوز برای انتخابش زوده.» پرونده را بست. «اول باید خودت رو بشناسی.» پسر ناخواسته پرسید: «...اگه هیچوقت نتونستم؟» فوکوزاوا این بار بدون مکث جواب داد: «پس ما کمکت میکنیم پیداش کنی.» ... وقتی پسر از اتاق بیرون آمد، هنوز اسمی نداشت. اما برای اولین بار... دیگر از نداشتنش نمیترسید. #𝗦𝗶𝗹𝗲𝗻𝘁_𝗖𝗼𝘃𝗲𝗻𝗮𝗻𝘁𝘀 #chapter_4 🩶♟🗝 #fanfic ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ بفرمایید عزیزای دلم 🩵 امیدوارم دوسش داشته باشید🫠🙂↔️ لایک و کامنت هم فراموش نشه خوشگلا💖
𝗦𝗶𝗹𝗲𝗻𝘁 𝗖𝗼𝘃𝗲𝗻𝗮𝗻𝘁𝘀 Chapter 4 The Man Who Gave Names (مردی که نامها را میبخشید) صبح آرام آرام در Aurora Home (خانهٔ سپیدهدم) جریان پیدا میکرد. نور خورشید از پنجرههای بلند ساختمان داخل میریخت و روی کف چوبی راهروها نقش میبست. بوی نان تازه و قهوه در هوا پیچیده بود و صدای گفتوگوی آرام بچهها از سالن غذاخوری شنیده میشد. پسر، کنار کونیکیدا قدم برمیداشت. نمیدانست باید کجا را نگاه کند. هر گوشهی ساختمان برایش چیز تازهای داشت. روی یکی از دیوارها، نقاشیهایی از بچهها قاب شده بود. روی دیوار دیگر، قفسهای پر از کتاب دیده میشد؛ کتابهایی با جلدهای رنگارنگ که حتی نمیتوانست عنوانشان را بخواند. نگاهش روی کتابها ماند. کونیکیدا متوجه شد. «دوست داری خوندن یاد بگیری؟» پسر با تردید گفت: «...میتونم؟» کونیکیدا بدون مکث جواب داد: «همهی بچههای اینجا یاد میگیرن.» «حتی من؟» «مخصوصاً تو.» پسر چیزی نگفت. اما این جمله تا مدتها در ذهنش ماند. --- وقتی وارد سالن غذاخوری شدند، پسر ناخودآگاه ایستاد. سالن بزرگتر از چیزی بود که تصور میکرد. چندین میز چوبی بلند کنار هم قرار داشت و حدود سی کودک روی آنها نشسته بودند. بعضیها آرام صبحانه میخوردند. چند نفر کتاب میخواندند. دو دختر کوچک دربارهی چیزی آرام میخندیدند. هیچکس سر غذا داد نمیزد. هیچکس برای گرفتن سهم بیشتری عجله نداشت. این سکوت... از هر فریادی برای پسر عجیبتر بود. کونیکیدا سینی خالیای برداشت و مقابلش گذاشت. «هر چیزی که میخوای، بردار.» پسر با ناباوری نگاهش کرد. «...هر چیزی؟» «تا وقتی اندازهی چیزی که میخوری برداری، بله.» پسر آرام به میز غذا نزدیک شد. نان. تخممرغ. سوپ. میوه. شیر. دستش چند بار جلو رفت و عقب آمد. آخر سر فقط یک تکه نان و کمی سوپ برداشت. وقتی برگشت، کونیکیدا به سینی نگاه کرد. «فکر میکنی این برات کافیه؟» پسر بیاختیار سرش را پایین انداخت. «...نمیخواستم زیاد بردارم.» «چرا؟» «شاید... برای بقیه کم بیاد.» برای اولین بار، کونیکیدا دفترچهی همیشگیاش را بست. چند لحظه فقط به او نگاه کرد. بعد گفت: «اینجا غذا کم نمیاد.» پسر چیزی نگفت. انگار هنوز این جمله را باور نمیکرد. --- بعد از صبحانه، کونیکیدا او را تا طبقهی سوم همراهی کرد. راهرو این طبقه با بقیه فرق داشت. دیوارهایش سادهتر بودند. صدای بچهها هم دیگر شنیده نمیشد. در انتهای راهرو، دری چوبی قرار داشت. روی پلاک برنجی کنار آن فقط یک کلمه نوشته شده بود. (مدیر) کونیکیدا آرام در زد. سه ضربه. چند ثانیه بعد، صدایی آرام از داخل اتاق آمد. «بفرمایید.» کونیکیدا در را باز کرد. اتاق بزرگ بود. اما نه مجلل. کتابخانهای عظیم تقریباً تمام دیوار سمت راست را پوشانده بود. کنار پنجره، چند گلدان بونسای قرار داشت. نور صبح روی برگهای سبزشان میتابید. پشت میز چوبی، مردی نشسته بود. موهای نقرهایاش مرتب شانه شده بودند. کیمونوی تیرهرنگی پوشیده بود که روی آن هااوری (کت سنتی ژاپنی) خاکستری روشن انداخته بود. چهرهاش آرام بود. نه سرد. نه گرم. اما نگاهش... حسی ایجاد میکرد که ناخودآگاه آدم را وادار میکرد صاف بایستد. روی لوحی که روی میزش بود نامی نوشته شده بود (فوکوزاوا یوکیچی) پسر بیاختیار نگاهش را پایین انداخت. فوکوزاوا چند لحظه بدون حرف زدن او را تماشا کرد. نه لباسش را. نه زخمهایش را. بلکه... خودش را. بعد آرام گفت: «پس... تو هم رسیدی.» پسر متوجه منظورش نشد. فوکوزاوا از پشت میز بلند شد. قدمهایش آرام بود. وقتی روبهروی پسر ایستاد، اختلاف قدشان بیشتر از آن بود که کودک بتواند مستقیم به چشمهایش نگاه کند. اما برخلاف انتظارش... فوکوزاوا زانو زد. حالا همقد او شده بود. «میدونی چرا اینجایی؟» پسر آرام سرش را تکان داد. «...نه.» «چون یکی تو رو پیدا کرد؟» «...شاید.» فوکوزاوا لبخند خیلی محوی زد. «نه.» سکوت کوتاهی برقرار شد. بعد ادامه داد: «چون هنوز دیر نشده بود.» این جمله برای پسر معنایی نداشت. اما لحن مرد... باعث شد دلش بخواهد بیشتر گوش بدهد. فوکوزاوا دستش را روی میز کنار خود گذاشت. پروندهای آنجا بود. همان پروندهی سفید. جای اسم... هنوز خالی بود. او پرونده را باز کرد. «هر کودکی که وارد این خونه میشه، یه گذشته داره.» نگاهش روی صفحهی سفید ماند. «بعضیها گذشتهی قشنگی دارن.» «بعضیها هم نه.» بعد آرام صفحه را بست. «اما هیچکدومشون مجبور نیستن تا آخر عمر، همون گذشته رو با خودشون حمل کنن.» پسر آهسته پرسید: «...اگه گذشتهمو فراموش کنم...» مکث کرد. «دیگه من همون آدم قبلی نیستم؟» فوکوزاوا چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «فراموش کردن و رها کردن، یکی نیستن.» پسر گیج شده بود. فوکوزاوا ادامه داد: «گذشته، زخمه.»
چون حالمو خوب کردید امشب پارت جدید میزارم 🙂↔️🫂✨
без подписи
خدایی خیلی دلم میخواد بدونم کیه که همه چیزایی که میفرستم رو لایک میکنه 🫠🥹🙂↔️ یه بغل محکم ازم طلبکاری خوشگل خانم🫂💋😭
اینم چپتر اول وقتی دازای پیداش کرد
اینم پسر کوچولومون😭🥹🫠
کسی که به همه پیاما ری اکت دادی عشق منی ❤️🔥🫂😭💋✨