tgindex
𝖲𝗂𝗋𝖺𝖼𝗁𝗅𝗒𝗌

𝖲𝗂𝗋𝖺𝖼𝗁𝗅𝗒𝗌

Статистика
@Sirachlysперсидский

𝖭𝗈𝗍 𝖺 𝗁𝖾𝗋𝗈, 𝖭𝗈𝗍 𝖺 𝗏𝗂𝗅𝗅𝖺𝗂𝗇, 𝖢𝗁𝖺𝗈𝗌 𝗐𝖾𝖺𝗋𝗌 𝖺 𝗌𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋 𝖼𝗋𝗈𝗐𝗇. 𓂃 @papa_eris_bot

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
13
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
710
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
261
24 постов
Вовлечённость
36,8%
к подписчикам
Постов в день
1,9
всего 24
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
274
1/48двое суток
314
1/72трое суток
338

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • من ورژن prime ام توی پاییز و زمستونه!

  • 14 авг.17из vicAliengrey

    آخ منم

  • Me?! Obsessed with autumn/winter?! YES!!! YES IM OBSESSED!

  • 14 авг.34из vicAliengrey

    چنلمو که نگاه می‌کنم متوجه‌ می‌شم من حتی تو زمستون و پاییز قشنگ‌تر پست می‌ذارم چه برسه به حالم که بهتره. تابستون عزیز من اصلا ازت خوشم نمیاد تموم شو...

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • - و ترس من از این بود که تمام این سال‌ها بر مزاری خالی گریسته باشم‌ !

  • 🎞 ; 𝖢𝖺𝗋𝗈𝗅

  • - و قسم به آنچه که از تاریکی ها برخاست، که روشنایی فانی خود نیز نقاب پوش است !

  • видео или голосовое, без подписи

  • می‌دانم که تصمیم درستی گرفته‌‌ام، ولی ای کاش تصمیم درست، این نبود. "گابریل گارسیا مارکز"

  • 🪶 𝖬𝖺𝗋𝗀𝖺𝗋𝗂𝗍𝖺

  • در آسمان دل همچنان خاکستر می‌بارد !

  • видео или голосовое, без подписи

  • 𝖲𝗁𝖾 𝗌𝖺𝗂𝖽 𝗂𝗍 𝗀𝗂𝗏𝖾𝗌 𝗁𝖾𝗋 𝗆𝗒 𝗏𝗂𝖻𝖾.

  • ★ 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖾𝗇𝖾𝗆𝗒 𝗂𝗌 𝗌𝗅𝖾𝖾𝗉𝗂𝗇𝗀 𝖺𝗇𝖽 𝗁𝗂𝗌 𝗐𝗈𝗆𝖺𝗇 𝗂𝗌 𝖿𝗋𝖾𝖾!

  • موریس.. و من، بعد از مشقتی طولانی، تکه‌پاره‌های افکارم را دوباره به هم دوختم. از خاک‌خورده‌ترین گوشه‌ی خانه، کاغذ و قلمی را بیرون کشیدم که روزگاری مهم‌ترین ابزار زندگی‌ام بودند. و حالا... این نامه را برای تو می‌نویسم. می‌دانم کلامم دیگر رنگ و بوی گذشته را ندارد. آخر، چه انتظاری می‌شود داشت؟ وقتی کلمات را برای مدتی طولانی درون ذهنت نگه می‌داری، فسیل می‌شوند، موریس... فکر کردی بیرون کشیدن یک فسیل از دل سنگ، کار ساده‌ای است؟ گاهی ساعت‌ها به صفحه‌ی سفید نگاه می‌کنم. نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشم... برعکس. آن‌قدر حرف در گلویم مانده که دیگر راهشان را به کلمات پیدا نمی‌کنند. انگار حنجره‌ام گورستان جمله‌هایی شده که پیش از تولد، مرده‌اند. راستش را بخواهی، حتی نمی‌دانم این نامه را از کجا باید آغاز کنم. اما یقین دارم تو ادامه‌اش را از بر هستی. از آخرین گفت‌وگوی ما، شومینه هنوز خاموش مانده . فنجان چایت، همان‌جا روی میز است، چای، سال‌هاست که سرد شده... اما عجیب است؛ هنوز دلم نمی‌آید آن را بردارم. ماریان مرده است، موریس! شاید هم نه.. گاهی بر مزارش می‌روم و گاهی هم هنوز او را روبه‌روی همان تابلو نقاشی، یا حتی میان قفسه‌های کتابخانه می‌بینم. خم می‌شوم تا کتابی را که از دستش افتاده بردارم؛ و وقتی سر بلند می‌کنم، میبینم صندلی خالی است! راستش را بخواهی؛ این روزها دیگر حتی کتاب هم نمی‌خوانم. چه برسد به نوشتن. روزها از کنارم می‌گذرند؛ بی‌آنکه چیزی از من با خود ببرند، یا حتی چیزی برایم باقی بگذارند. فقط می‌گذرند! و من هنوز همان‌جا ایستاده‌ام. گاهی به آن روزهای سرد فکر می‌کنم. زمستان، صدای برخورد قطرات باران به شیشه، بوی چای و عطر پرتقال های خشک شده. و تو؛ که روبه‌روی شومینه نشسته بودی و بی‌آنکه چیزی بگویی، چای می‌نوشیدی. چه کسی فکرش را میکرد که خوشبختی در چنین کنج کوچکی جای گرفته باشد؟! موریس! از آن روزهای تاریک، به روشنی یاد می‌کنم. چرا که تاریکی برای من، همیشه بیش از روشنایی، بوی خانه می‌داد. گمان میکردم که عادت کرده‌ام؛ به نبودن به سکوت به این خانه‌ی سرد. اما هنوز هم نخستین پرتو نور صبحگاهی، چیزی را درونم می‌آزارد. از تابستان خسته می‌شوم. از بهار دلگیر. و هر بار که زمستان بی‌‌برف می‌گذرد، احساس می‌کنم کسی وعده‌ای قدیمی را زیر پا گذاشته است. به شیوه‌ای مضحک؛ انگار زندگی‌ام را همان روزی متوقف کردم که آخرین برگ از شاخه جدا شد و آخرین پرنده از این شهر کوچ کرد. شاید من هم با آن‌ها رفته باشم. فقط جسمم جا مانده باشد. موریس! اگر روزی برگشتی، شومینه را روشن نکن، بگذار اول مطمئن شوم هنوز این خانه، خانه‌ی ماست و تو در کنارم می‌مانی! بعد... چای تازه دم می‌کنیم، و از نو شروع خواهیم کرد..!

  • видео или голосовое, без подписи

  • تا به حال هیچ فاتحی به اندازه‌ی زمان، قلمرو نگرفته است.

  • بهای نجات جون هر یک ایرانی، مرگ هزاران نفر دیگه ست!

𝖲𝗂𝗋𝖺𝖼𝗁𝗅𝗒𝗌 — tgindex