[ S o r o u s h a n e ]
Статистика[ Author, Poet & A little bit of everything ] ------------------------- Website: www.Soroushane.ir Instagram: Soroushane Facebook: Soroushane LinkedIn: /in/Soroushane
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 46
- 1/48двое суток
- 52
- 1/72трое суток
- 56
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
مستراح! در باب بار معنای کلمات که پیشتر یک مطلب را نوشته بودم دوباره میتوانیم برویم سری بزنیم به سهگانهی: مستراح، توالت و سرویس بهداشتی. مستراح اگرچه کمی قدیمی شده ولیکن هنوز توسط آن مردان سیبیلکلفت که یک مشت مو در کونشان را گرفته و هنگام دستشویی کردن اکثر مواقع دستشان را هم نمیشورند استفاده میشود. مستراح بشدت گهخانه را به تصویر میکشد و کوبنده و زننده است درست شبیه کیر و کُس و کون! برای این دسته حتی دستشویی هم بیهوده است چون دستشان را بعد از دفع نمیشورند! توالت هم که علیرغم آنکه یک گرتهبرداری خارجی است ولی هنوز بار معنایی تخلیه فضولات را همراه خود دارد؛ شبیه باسن است؛ و اما این سرویس بهداشتی که واژهی تمیز و خنثی است هم دقیقاً مصداق پشتتان است :) ××× کی و کجا کدام را بکار ببریم؟ مهم نیست. امروزه همه میگوییم سرویس بهداشتی. حتی اگر بیینی کثیفترین سرویس عمرت را نظارهگری و خودت هم دوچندان ریدی روی این کثافت! آخ که این WC چه میکند با ما؟ از روبرو که روی کاسه توالت بنشینی W و از بغل C بنظر میرسی. این باکلاس است. تمام ریدنها در دو حرف اختصاری خلاصه شده چه تمیز باشی چه کثیف! ××× کلمات شاید شکل تمیز و خنثیی بخود بگیرند ولی تا وقتی ذهنمان دنبال کثافت باشد حتی میتوانیم برینیم روی این کلمات تمیز! و اما آنکس که در جای خود از کلمهی درست (ولو زننده) استفاده کند هم ریدن بلدست و هم تمیز کردن! www.Soroushane.ir ×××
کیرآلودگی! کتاب بیشعوری را که چندین سال پیش خواندم نویسندهاش همه را بیشعور نامید حتی خودش را. این را گفت که خیلی زاویه نگرفته باشد علیه خواننده. کتاب هنر رندانهی به تخم گرفتن هم تقریباُ نویسنده و مترجمش همین رویه را دنبال کردند و گفتند، همه چیز را به تخمت بگیر حتی این کتاب را! ××× من با آدمهای زیادی نشستوبرخاست نکردم یعنی کلاً شاید صد نفر در زندگیم همش مدام درگیرشان بودهام اما هزاران نفر را مطالعه کردهام حتی اگر از بغلم رد شده باشند و فقط چُسیده باشند. :) هرچه هست نه انسانشناس که ذهنشناسم. لااقل در اندازهی شعور و فهمم. با اینحال هیچکس را بیشعور خطاب نکردم و هیچ چیزی را تماماً به تخمم نگرفتم. علیرغم اینکه میدانم کل هستی یک هیچ بیهیچ است و یک تخم چپ؛ و همگی بیشعوریم! :) من فقط بسیاری از آدمها را کیرآلود میبینم. آن زنانی که لهله کیر میزنند و مردانی که تمام فسفرهای مغزشان در سر کیرشان جمع شده. منظورم کیرآلودگیست. نه آن کیر و نه آن عضو جنسی، بلکه کیرآلودگی را استعارهای از سلطهی میل بر عقل میبینم. ترکیب خوی حیوانی و فیزیولوژی بدن جنسیتزا + اندیشه، کاری کرده که ما با چیزی بنام فرهنگ و تمدن بتوانیم بر پوزهی این آدم حیوانی، پوزبند بزنیم. وگرنه اگر اینها نبود توی خیابان که راه میرفتی باید انتظار این را میکشیدی که هر کسی شق کند و عین خروس رویات بپرد و بعد گورش را گم کند... ××× من حتی گاهی میترسم از خوی وحشیگری مردم. اینکه چه میشود که همدیگر را بیدلیل در خیابان پاره پاره نمیکنند؟ براستی آیا تمدن، با ترکیبی از دین، قانون، آبرو و مجازات، این وحشیها را آرام کرده است یا فقط بهتر رامشان کرده؟ آرامبودن با رامبودن فرق دارد. حیوان رامشده هنوز حیوان است؛ فقط میداند اگر گاز بگیرد، شلاق میخورد. کافی است شلاقزن برای مدتی ناپدید شود تا دندانهایش دوباره پیدا شوند. شاید برای همین است که در جنگها، شورشها، فروپاشی حکومتها و تاریکیهای بیقانونی، آدمهای معمولی ناگهان به موجوداتی تبدیل میشوند که پیشتر تصورش را هم نمیکردیم. اما کاش برای مهار انسان، فقط به ترس نیاز نداشتیم. کاش مردم مطالعه میکردند. مطالعه، همانطور که پیشتر گفتهام، ذهن تو را به جهان مردگان باز میکند؛ جهانی که در آن هزاران انسان پیش از تو زیستهاند، عاشق شدهاند، شهوت راندهاند، جنگیدهاند، خطا کردهاند، رنج کشیدهاند و سرانجام مردهاند. کتاب به تو نشان میدهد که میل تو نخستین میل جهان نیست، خشم تو کشف تازهای نیست و رنجت آنقدرها هم یگانه نیست. کلمات، اگر واقعاً وارد ذهن شوند، بهتدریج کیرآلودگی را میشویند؛ نه با سرکوب میل، بلکه با نشاندن آن در جای درستش. آدمِ خوانده هنوز شهوت دارد، خشم دارد و گاهی دلش میخواهد مشت بزند؛ اما میان خواستن و انجامدادن، جهانی از معنا ساخته است. تمدن واقعی شاید همین جهان میانی باشد. آن فاصلهی کوتاه میان تحریکشدن و عملکردن؛ میان خشم و ضربه؛ میان میل و تجاوز؛ میان حیوانی که هستیم و انسانی که ادعا میکنیم شدهایم. کتابها پوزبند نیستند. کتابها به حیوان درونمان یاد میدهند که خودش دهانش را ببندد. ××× تا وقتی مغز، روابط عمومیِ غریزه میشود دچار کیرآلودگی هستی! www.Soroushane.ir
نابرده رنج! خب برگردیم و بخش دیگری از نادرستی ستایشگری رنج را بازگشایی کنم. این شعر:"نابرده رنج، گنج میسر نمیشود / مزد آن گرفت که جان برادر کار کرد" هم از آن دسته اشعاری است که سعدی آخوندمسلک که جیبش از مواجیب دربار، خالی نبود سرود. من با مفهوم تلاش و سعی و زحمت ارتباط بهتری گرفتم بقول هانا آرنت باید بین زحمت و وظیفه و کار خطکش بگذاریم. اما رنج کشیدن برای گنج همان دیالوگ تکراری و کپیبرداری شده نیچه و نیکولاس طالب هم هست! شعرایی چون سعدی سعی داشتند گنجی را در دوردست بگذارند که مردم برای نیل به آن خودشان را پاره کنند. و صدالبته هرگز به آن گنج نمیرسیدند. برای آنانی که کونشان پاره میشد اما بازهم به گنج نمیرسیدند توجیه هم همیشه داشت:"تو زیاد رنج نکشیدی" حال آنکه خانها و حاکمان در نزدیکی خود وفور گنج داشتند بیآنکه خم به ابرویشان آمده باشد. ××× آرزوها و خواستههای ما همگی در گرو این است که به نحوی به آنها برسیم و چقدر شاعر و ادیب و سخنور آمدند و رفتند تا بگویند گنج، بیرنج حاصل نمیشود. اساساً این پندار دو مفهوم دارد: ۱. برای گنج یابی باید همیشه رنج بکشی. ۲. یا اینکه دست از طلب گنج برداری! این همان خواستهی ثروتمندان و حاکمان بود تا مردم از چشمداشتن به ثروت آنان خودداری کنند. ××× من با این فلسفه که زندگی، تماماً رنج است موافقم؛ چه بدنبال گنج باشی چه نباشی! ولیکن با پیشنیاز کردن رنج برای گنج مخالفم. حتی آن ثروتمند و حاکم هم رنجهای خودش را دارد. زندگی رنج است چون ما اندیشمندیم ما در طلب تحقق تمام خواستههایی هستیم که رسیدن بهش و نرسیدن بهش هم رنجآلود است. ممکن نیست لهله آرزویی را نزنی و پشتبندش هم لهله رهایی از آن را نزنی. هرچه هست پشت هیچ گنجی، رنج نیست ولی تلاش میتواند باشد اما نه همیشه. بعبارتی شانس، شرایط و زمانه در رسیدن به گنج موثرترند تا خود تلاش. ××× رنج ما نه برای گنج که حتی برای خلاصی از گنج هم هست... بقول خیام زین به که فروشند چه خواهند خرید؟ این یعنی ما آدمها رنج میکشیم چون میاندیشیم. همین! www.Soroushane.ir
۴۵ سالگی! در بهترین حالت اگر درایور طبیعت، سقف ظرفیت ذخیرهسازی عمر را برایم ۹۰ گیگ درنظر گرفته باشد، ۴۵ گیگش را مصرف کردهام؛ البته این برآورد زیادی خوشبینانه است؛ چون بدیِ این سرویس آن است که هیچکس نمیداند ظرفیت واقعیاش چقدر است. درست شبیه رویهی فریبانهی لینکدین و بعضی پلتفرمهای دیگر که هرگز دقیق نمیگویند چقدر میتوانی عکس یا ویدیو آپلود کنی؛ برخلاف گوگلدرایو که دستکم از همان ابتدا تکلیفت را روشن میکند. ××× فردا تولدم است و یک اتفاق خیلی جالب در این ۴۵ سالگی هم دارد میافتد... ××× فردا ممکن است یک پیام خطای افزایش سقف مصرف دریافت کنم یا شاید به یکباره ساسبند شوم. لینکدین نمیگوید چقدر میتوانی ویدیو یا عکس آپلود کنی؟ نمیگوید چون در لحظه میخواهد سورپرایزت کند. به بهانهی اسپم و زمانبر بودن فرایند آپلود. آنان هم فضای ذخیرهسازی نامحدودی ندارند که هزاران ویدیوی سنگین را آپلود کنی. ××× در این ۴۵ سال چقدر دیتای زندگی مصرف کردهام؟ کلی بو، رنگ، آوا، خاطره، درد، شادی و تجربه در مغز و بدنم ذخیره شده. آیا همهی اینها زباله نیست؟ کاش میشد بخشی از آنها را انتخاب کرد، "Shift + Delete" زد و برای همیشه دور ریخت؛ تا دوباره ۴۵ گیگ فضای خالی برای ادامهی زندگی داشته باشیم، بیآنکه مجبور باشیم زودتر به آستانهی ۹۰ گیگ برسیم. ××× آیا واقعاً همهی این دادهها ارزش نگهداشتن دارند؟ آیا آلزایمر داشتن پاک کردن این فضا نیست؟ آیا آلزایمر یک جاب خودکار است که هر لحظه تمام دادهها را حذف میکند؟ ابتلا به آلزایمر علیرغم داشتن یک فضای همیشه خالی، تهی از زندگی است. گاهی کل ظرفیت این درایور مجازی بیولوژیکی، مملو از آشغال است و گاهی مملو از چیزهای خوب و گاهی قروقاطی. گاه هم توهم این را داری که چیزهای مفیدی درونش هست درحالیکه چیز خاصی نیست چون هیچ. ولی باید منصف بود. بهرحال هر آدمی چیزهای خوب و بد ذخیره کرده. درهم آمیختگی چیزهای خوب و بد فقط شبیه بوی یک ترهبار است که در عینحال که بوی خوش میوهها را میدهد بوی تعفن هم میدهد! من ۴۵ گیگش را مصرف کردم! ××× اتفاق جالب این است بزودی صاحب یک دختر میشوم بنام پنهلوپه :) www.Soroushane.ir
برداشت تون رو بگید
روغنِ زیاد! یک ضربالمثل محلی داریم تقریباً با این مضمون:"روغن که زیاد شود، کون را هم با آن چرب میکنند!" یعنی هر چیزی که زیاد باشد به بدترین شکل، اسراف میشود. ××× مردم محلی فراموش نکرده بودند که با روغن چهها نمیشود کرد؛ ولی روغن را کالای ارزشمند و البته کمیابی میدانستند که باید خورده میشد نه اینکه بمالی به سروصورت و کون و آلتت. این ضربالمثل خلاف این رویهی امروزیست که میشود یک روغن یک لیتری را بمالی به خودت و یا به او، و حسابی چرب و سُر شوید؛ چون این روغن مالیدنی با آن روغن خوردنی تفاوت دارد... ازطرفی با همان روغن خوراکی هم میشد خودت را چرب و چیلی کنی. هرچند گویا آنان هرگز شاید آنقدر روغن نداشتند که فکر اسرافش را بکنند. بجز موارد نادری که در نهایت به ضربالمثل تبدیل شد. ××× جریان مبارزه با فساد در عراق نه پاک بودن دولتش را نشان میدهد نه سلامت اقتصادش. فقط ضدوبند سیاسی است. ازاینجور جریانات هم زیاد در ج.ا دیدهایم. این: دعوای سهمهاست، دعوای باندها، دعوای اینکه چه کسی بیشتر خورده و چه کسی هنوز کمتر برده؟ ××× عراق میان سه قطب شیعه، سنی و کُرد تقسیم شده و هرکدام دستگاهها، نیروها، شبکهها و اقتصاد موازی خودشان را دارند. پول نفت هم مثل همان روغنِ زیاد، بشکهبشکه میآید و در دست کسانی میافتد که نه مرام دارند و نه مردمداری، فقط اهل گلهداریاند؛ نه از پرسش مردم میترسند و نه از قوهی قضاییهی نامستقل. اقتصادش بالای ۹۰٪ وابسته به نفت است. و از وفور این نعمتِ زیادی هم نمیدانند با آن چه کنند؟و بدتر اینکه به هیچ احد و الناسی هم پاسخگو نیستند. از خرواری نیروهای شبهنظامی الکی و موازی گرفته تا.... وقتی پول بیزحمت بیاید، خرجش هم بیمعنا میشود؛ دلارها بجای رفتن به چرخهی تولید میروند توی اصطبل اسب و خر و گاو. میروند توی خشاب نیروهای الکی و موازی؛ میروند سمت کاخها، ویلاها، حسابهای خارجی، طلا، جواهرات و نمایشهای مضحک ثروت. ××× برخلاف نروژ که نفت دارد، اما درآمد نفت را به سازوکاری ملی و پاسخگو گره زده نه به ساز و رقص لوندیهای رانتی؛ جایی که رسانه میپرسد، دستگاه قضایی میتواند بایستد، و حکومت نمیتواند هرچه خواست با پول عمومی بکند. آنجا نفت، سرمایهی آینده است؛ اینجا نفت، روغنِ زیادی است که هرکس سهم بیشتری از آن بردارد، بیشتر خودش را چرب میکند. فرقی نمیکند عراق باشد یا ایران آخوندی یا سوریهی اسدی و یا... ××× شورت و سوتین طلا دروغ نیست؛ اما وایرال شدنش کار رسانه است. در کنار میلیونها دلار پول، طلا، جواهرات و اموالِ عجیبِ کشفشده، آن شورت و سوتین فقط یک تصویر نمادین است؛ چیزی که بیشتر به درد شوک خبری میخورد تا فهم عمق فساد. مسئله خود آن سینهپوش و کُسپوش طلا نیست. مسئله این است که در کشورهای عقبافتادهی نفتی، فساد فقط دزدی نیست؛ نوعی سبکِ زندگیست! یعنی پول عمومی آنقدر بیحساب و کتاب وارد سفرهی قدرت میشود که دیگر خرج کردنش هم شکل کاریکاتور به خود میگیرد. ××× خلاصهاش این است که: سران عراقی پولشان زیادی کرده؛ آنقدر زیادی که دیگر نمیدانند با آن چه کنند، جز اینکه بمالند به کُس و کونشان. www.Soroushane.ir
کتابِ بدنمند! یکی ازم پرسید، آیا مطالعهی زیاد، آدمیزاد را کُسخل میکند؟ شاید حس کرده بود کُسخل شدهام :) شاید هم به یقین رسیده بود! وقعی ننهادم و گلو صاف کردم و گفتم، نه! ولی نسبت به هر چیزی به یقین نمیرسی؛ و این شاید برای دینداران و یقینداران، بدترین شکلِ بازنمایی ذهنی است. چون عین توپِ پینگپُنگ مدام سرگردان میشوی... ازطرفی در برابر این عدم قطعیتها ستونهای فکریات هم متزلزل خواهند شد. ××× بعنوان کسی که مخم گاییده شده توسط نویسندگانِ مختلف و فلاسفه و سفاسطهگان، باید بگویم نگهداشتن اخلاقیات و عرف و رسوم و قانون و چارچوبهای تحمیلی بر پایهی ستونهای لرزان و بیبنیان، کار بسیار دشواری است...ازاینرو از این منظر براستی آدمیزاد کُسخل میشود. اما در معنای کل: کتابخوانی آدم را دیوانه نمیکند فقط یقینهای ساده را ازت میگیرد! بعبارتی: مطالعهی زیاد، کسی را کُسخلمُسخل نمیکند؛ بلکه آدم را از قطعیتهایِ راحت، محروم میکند. آدمِ زیادخوانده، کمتر میتواند ساده ایمان بیاورد، ساده عاشق شود، ساده متنفر شود، ساده شهوتزده شود، ساده حکم بدهد. نه چون بیاحساستر شده؛ که چون پشت هر احساس، یک سؤال ایستاده عین پاندول وسط در که در هر رفتوبرگشت میخورد وسط پیشانیات. ××× تا آنکه یک نفر دیگر ازم پرسید، کتابخوانی، شهوت آدم را کم میکند؟ بله تقریباً. چون در مطلب "خیار چروکیده در یخچال" گفتم که شور با فهم، رابطهی معکوسی دارد! هرچقدر بفهمی شورَت کمتر میشود. اما یک پرانتز لای پای شما باز کنم و آن این است اگر مطلب اروتیک یا عاشقانه بخوانید یا مطالب کنکاش پزشکی و سکستراپی جنسی را، آنگاه دستخوش بازی هورمونی میشوی. در اینحال همزمان با افزایش فهم، قلقلکبازی هورمونی را نیز میتوانی تجربه کنی. ××× البته این بدان معنا نیست که با خواندن اشعار مولوی و وحشیبافقی و سروشانه شق کنی! بلکه به این معنی است که همزمان با افزایش فهم، رطوبت بدنت نمیخشکد و یا فراموش نمیشود! بگمان من، مطالبی از این دست که در سطح ظاهری اروتیک و در عمقشان ادبی و فلسفیاند و یا عین یک نقاشی نود(برهنهنگاری) هستند خیلی اثربخشند و من اینجور آثار را کتابِ بدنمند میخوانم. و این مطلوبتر از مطالب صرفاً فلسفی یا علمی خشک و فسفرسوزند؛ کتابهایی که خیلی زود میتوانند کویرت کنند! ××× پس کتابخوانی الزاماً شهوت را کم نمیکند؛ اما شورِ ناآگاه را زخمی میکند. آدمِ فهمیده هنوز بدن دارد، هنوز میل دارد، هنوز تحریک میشود؛ فقط دیگر هر محرکی را با حقیقت، عشق، تقدیر یا معنا اشتباه نمیگیرد. www.Soroushane.ir
ارامنه! تا مدتها نمیدانستم چرا شیرین(مادرم)، آدمهای آواره، مظلوم، درمانده و بیپناه را "اِرامنه" صدا میزد؟ حتی وقتی یکی از همسایگان یا اقوام و یا فرزندانش، رنجی میکشیدند، آهی میکشید و میگفت: "بدبختِ اِرامنه!" من خیال میکردم این هم یکی از آن واژههای کُردیست؛ از همان واژههایی که معنیشان را دقیق نمیدانی، اما حسش را میفهمی. واژههایی که مثل زخم، قبل از آنکه توضیح داده شوند، درد میکنند. ××× خیلی طول کشید تا فهمیدم "اِرامنه" همان "اَرامنه" است؛ و این فقط یک صفت محلی نیست، اشارهای است به مردمی واقعی؛ به ارمنیها. به مردمی که روزگاری از خانه، زمین، کلیسا، زبان، خاطره و حتی جنازههایشان رانده شدند. اما چیزی برایم عجیب بود. چطور رنج یک ملت ارمنی، در میان مردم کُردزبان، آنقدر تهنشین شده که بعدها تبدیل شده به صفتی برای هر آدم بیچاره و آوارهای؟ آنهم میان مردمی که خودشان کم آواره نبودند، کم سرکوب نشده بودند و کم زخم نخورده بودند؟ ××× بعد فهمیدم این واژه ریشه دارد. ریشه در خون و ریشه در اشتراک مظلومیت و اشتراک نسلکشی. و البته حتماً که ارامنه وضعیت بدتری داشتند... ارمنیها در خیال ما نبودند؛ در همین جغرافیا بودند. در شهرها، روستاها، کوهپایهها، بازارها، کلیساها و کوچههایی که بعدها یا خالی شدند، یا نامشان عوض شد، یا صاحبان تازهای پیدا کردند. کُردها هم ارمنی نبودند؛ شیرین، مادرم هم ارمنی نیست هرچند شیرینِ فرهاد (خسروپرویز) ارمنی بود و جالبتر آنکه تمام شیرینهای ترانههای کُردی هم ارمنیاند! ارمنیها در سرزمینهایی زندگی میکردند که کُردها هم در همان حوالی نفس میکشیدند. همسایه بودند. همجغرافیا؛ حتی اگر همقیف و همزبان نبودند، اما همزخم شدند. ××× فاجعهی نسلکشی ارامنه که حکومت عثمانی برنامهریز اصلیاش بود در میان مردم کُرد ریشه دوانده؛ بسیاری را کشتند، بعضیها را غارت، بعضیها خانهی خالیشدهی دیگری را تصاحب کردند، بعضیها را هم پنهان کردند، برخی، برخی را نجات دادند، نان دادند و نگفتند کسی را در انبارشان قایم کردهاند. تاریخ، اگر واقعی باشد، سیاه و سفید نیست؛ اما خون، همیشه قرمز است! برای همین شاید مادرم وقتی میگفت "اِرامنه"، فقط یک بیچارگی را صدا نمیزد بلکه یک قوم را یادآور میشد. او یک حافظهی جمعی را صدا میزد. حافظهی آدمهایی که یک روز بودند و دیگر نیستند. خانه داشتند و بعد راهی جادههای کردستان شدند. اسمشان اَرامنه بود و بعد شدند اِرامنه! ××× حالا سالها گذشته... اسرائیل نسلکشی ارامنه را بهرسمیت شناخت و اردوغان فیالفور زد توی کون خودش! ترکیه هنوز با تاریخ خشن خودش کشتی میگیرد. اردوغان هنوز از شنیدن نام نسلکشی ارامنه به خود میپیچد؛ برای کُردهای کشورش هم بههمینشکل. ازطرفی اسرائیل که سالها با این حقیقت، لاس سیاسی میزد، تازه در مسیر شناسایی رسمی آن افتاده؛ انگار حقیقت هم اگر دیر برسد، باید اول از گمرک منافع سیاسی عبور کند. اما درد مردم ارمنی منتظر تصویب پارلمانها نمیمانَد. گاهی یک مادر کُرد، بیآنکه کتابِ تاریخ خوانده باشد، با یک کلمه، بیشتر از چند دولت حقیقت را حفظ و یادآوری میکند: بدبخت… اِرامنه! www.Sorosuhane.ir
این کارت دعوت اختصاصی تقدیم به شما دوستان. توی سایت حرفهای و زیبای فولینک بیاین و خوانندگی و نویسندگیتون رو کشف کنید --- کد دعوت ویژهی دوستان: FQ-1-Soroushane یا : Soroushane لینک فولینک:👇 https://folinq.com/register?invite=Soroushane ---- لاگین که کردی برو توی پروفایلت و با کلیک روی آیکن دعوتها، لینک دعوت و کد دعوت اختصاصی خودت رو میبینی که باهاش میتونی دوستاتو دعوت کنی. و کلی اعتبار بگیری... من دیگه اونجا بیشتر مینویسم و اینجا. ××× میپرسین فولینک چیه؟ فولینک یه شبکه اجتماعیه ولی یه شبکه اجتماعی معمولی برای لایک و پستهای گذری نیست؛ یه فضای تمیز و آزاد برای آدمهاییست که میخوان بخونن، بنویسن، فکر کنن و با آدمهای همجنسِ فکری خودشون وصل بشن. توی فولینک، نوشته فقط یک پست نیست؛ میتونه یک فولیو باشه، به کتاب و منبع وصل بشه، توی قفسه دیگران قرار بگیره، خوانده بشه، اعتبار بگیره و حتی برای صاحبش ارزش واقعی بسازه. فولینک جاییه که خواننده، نویسنده، ناشر، مترجم، ویراستار و آدمهای اهل ایده همدیگه رو پیدا میکنن؛ جایی که ارزش محتوا فقط با لایک سنجیده نمیشه، بلکه با خواندهشدن، ارجاع، اعتبار، کیفیت فکر و تأثیری که روی دیگران میذاره معنا پیدا میکنه. بدور از هیاهوی لایک و بوق تبلیغاتی و محدودیتها! https://folinq.com/register?invite=Soroushane
بَرندههای شکستخورده! میگویند، قمارباز بعد از هر باخت، اگر نگوید: "به کیرم!" دق میکند میمیرد. ××× ولی مسئله این است که قمارباز فقط یکبار نمیبازد؛ بارها میبازد و دوباره برمیگردد، دوباره امید میبندد، و بازهم دستش را روی همان میز میگذارد؛ به امید یک بُرد، یک جبران، یک معجزه؛ و دوباره برای توجیه این شکست، با خودش معامله میکند. او باخت را نه تحلیل میکند، نه میپذیرد، نه از آن عبور میکند؛ فقط با یک جمله از روی آن میپرد. فرقی نمیکند بگوید: "به کیرم"، "به کُسم"، "به کونم"، "به تخمم" یا اگر باادب باشد بگوید، "به جهنم" و "به درک" و "مهم نیست" و... یا هر جملهی دیگری که ظاهرش بیخیالی است و باطنش فرار. ما آدمها همگی همینطوریم. همگی قماربازیم! ××× وقتی فریب میخوریم، میبازیم، تحقیر میشویم، مورد سوءاستفاده قرار میگیریم یا حقیقتی تلخ را میبینیم، گاهی بجای موشکافی یا ایستادن مقابل آن، با یک جمله خودمان را خلاص میکنیم. نهکه چون واقعاً برایمان مهم نیست؛ بلکه چون پرداختن به آن، درد دارد. آدمهای منطقیتر بجای فرار زبانی، جرئت دارند بپرسند، واقعاً چه شد؟ و چرا دوباره گذاشتم تکرار شود؟ واقعاً کرد توی پاچهام؟ چطور نیشش را فرو کرد؟ ولی حتی این آدمهای منطقی هم تحمل پاسخ ندارند و بجایش میگویند: "عوضش خوش گذشت." وقتیکه یکی حسابی ازش پول گرفته. "عوضش فهمیدم چه آدمی بود." وقتی که کل داراییهایش را بالا کشیدند. "عوضش خودی نشان دادم." وقتی کتک میخورد جلوی جمع. "عیب نداره آبروم نرفت" وقتی کلی پول اخاذی ازش گرفتند. "مهم نیس تیغم زد" چون یکماه توانسته باهاش بخوابد. ××× اینها همان "به جهنمها" هستند. همان به کیرم و به کُسم و به تخمم؛ منتها فقط کراوات زدهاند! آدم همیشه برای فرار از درد، فحش نمیدهد. گاهی جملهی قشنگ میسازد. گاهی فلسفه میبافد. گاهی به شکست، لباسِ تجربه میپوشاند. گاه از زخم، نشان افتخار درست میکند؛ و گهی از حماقت خودش، روایتِ بزرگواری درمیآورد! چون پذیرفتنِ اینکه باختی، سخت است. ××× ذهن آدم با حقیقتِ لُخت مشکل دارد. حقیقت لُخت، سرد است. بیرحم است. نگاهت میکند تُف توی صورتت میکند و تحقیرت میکند. روانشناسی اسم این معظل فراگیر را میگذارد عقلانیسازی؛ یعنی آدم برای کاری که از درون میداند اشتباه بوده، یک دلیل آبرومند میتراشد. گاهی هم از ناهماهنگی شناختی میآید؛ آنجایی که تصویر ذهنیات از خودت میگوید:"من آدم سادهلوحی نیستم"، اما واقعیت میگوید: "اینقد سادهای که ریدی!" ذهن برای اینکه این دو تا با هم نجنگند، واقعیت را کمی آرایش میکند. این همان قدیس کردن رنج است که بارها در بابش نوشتهام. روانشناسی هم دروغگوست؛ میگوید، البته هر باختی فاجعه نیست. هر رابطهی بدی بیمعنا نیست. هر پولی که رفته الزاماً تباه نشده. گاهی واقعاً تجربه میخری. گاهی واقعاً چیزی یاد میگیری. گاهی واقعاً خوش گذشته. ××× روانشناسی میگوید سنجهی اصلی اینجاست: اگر آن جمله باعث شد دفعهی بعد دقیقتر شوی، اسمش تجربه است. ولی اگر باعث شد همان اشتباه را با آدمی دیگر، در شکلی دیگر، دوباره تکرار کنی، اسمش توجیه است. ولی روانشناسی هم عین قمارباز زر میزند؛ من به این نتیجه رسیدم ما همگی توجیهداریم نه تجربهدار! اگر تجربهدار لقب گرفتی یعنی تجربهی توجیهاتت را داری... این یعنی هم برنده و هم بازنده هر دو بلدند توجیه کنند شکستهایشان را. حتی اگر یکبار اتفاق افتاده باشد. ××× آنکه میبَرد هم شکستخورده؛ چون برای بُردش مجبور شده چیزی را ببازد! www.Soroushane.ir
کُسپرکَه! حقیقتش نمیدانم توی تمام گویشهای مختلف کُردی یا لُری و یا حتی فارسی کلمهای بنام"کُسپرکَه" هست یا نه؟ ولی ما داریم یا درستتر آنکه داشتیم. کُسپرکَه، در حقیقت یک بندپا(!) بود... بندپا بودنش در ردهبندی زیستی بندپایان را هم دقیق نمیدانم؛ چون حدود سیوپنجسال است که دیگر این حشرهی چندش را ندیدهام. شاید نسلش منقرض شده. خلاصه، یک جانور زیرفرشی بود؛ جانوری فرز و تند و سریع، سیاه و باریک، شبیه گوشخیزک، با دُمی دوشاخه که بیشتر به یک انبرک میمانست. در کودکی، اسم مسخرهاش همیشه برایم علامت سؤال بود. چرا کُسپرکَه؟ که ترکیبیست از "کُس" و "پرکه"؛ یعنی کسی یا موجودی که کُسش را پَرت میکند؟ ولی این چه ربطی به این حشره داشت!؟ :) ××× سهماه پیش، نشسته بودم روی صندلی از فرط خستگی. دود میکردم سیگارِ لعنتیِ ناتمام را. نگو در حوالی یک دادسرا هستم. مثل همیشه گوشهایم گوشخیزک(!) شدند و حرفهای مگوی دو نفر را شنیدند؛ دو زن. مادر و دختری در دم دادگاه؛ پشت سرم بودند و بیهوا از حضور من. مادر میگفت:"خوب شد؟ همینو میخواستی؟ شوهرداری عُرضه میخواست که تو نداشتی..." -"خُب مامان دیگه باید چیکار میکردم که نکردم..." -"چیکار کردی مثلاً ها؟ هیچوقت سعی نکردی خرش کنی.... منکه خوب میدونم... منو ببین! این که رفت، ولی اینو آویزهی گوشِت کن، مردا همهشون عین همند. اون چیزی که میخوان رو باید بهشون بدی تا بتونی سوارشون بشی و تُو مشتت نگهشون داری... بعدش هر غلطی خواستی بکن!..." -"چیو میخوان؟" -"یعنی تو هنوز نفهمیدی اینهمه مدت؟ چی یاد گرفتی پس؟! اونجا رو میخوان. اونجا!" -"چی میگی مامان!؟..." [صدا کمی آرام شد اما هنوز میشنیدم] -"خودتو به نفهمی نزن. خاک بر سر؛ اونجا رو میگم، اونجا." دخترک یا حیا داشت یا ناراحت بود و تو باغ نبود و یا لُب کلام را نمیگرفت که مادرش-گویی که دندان میفشرد-گفت:"اونجا یعنی کُستو باید پرت کنی جلوشون تا خفهخون بگیرن و خرت شن!" [چندبار صدای هیس! هیس! و سپس صدا قطع شد...] ××× هم خندهام گرفت و هم از خشم مادرش جا خوردم؛ نمیتوانستم برگردم نگاهشان کنم؛ باید خودم را به کری میزدم. ولی یک آن برق واژهایی قدیمی چشمک زد. مادرش داشت آن واژهی سیوپنجساله را در ذهنم زنده میکرد و آن کُسپرکَه بود... آن جانور رکیک، یکهو از زیر فرشِ زمان بیرون آمد تا دوباره خودش را نشانم دهد؛ چنانکه از دل یک صحنهی تلخ اجتماعی بیرون آمد؛ جایی که مادر، از شدتِ خشم و شکست، نسخهای خشن و تحقیرآمیز برای زنبودن و شوهرداری دخترش میپیچید. ××× بدون قضاوت میشد فهمید، مادر از طلاق دخترش، سخت عصبانی بود؛ و شاید خشمش را با همان زبانی بیرون میریخت که سالها یاد گرفته که زن، پیش از هر چیزی، باید بلد باشد خودش را خرج نگهداشتن یک مرد کند و پای خودش را اینگونه باید بند کند! کلامش تلخ بود و سیاه؛ از افکاری که هنوز زیرِ فرش، جا ماندهاند؛ ولی تلختر اینکه ردّشان هنوز در واقعیت دیده میشود! www.Soroushane.ir
بچههای تهران! اگر از بچههای تهرانی، این مطلب برای توست! ××× رابطهی یهودیان و ایرانیان فقط به کوروش و بابل محدود نمیشود. قرنها بعدش، در میانهی یکی از تاریکترین فصلهای تاریخ بشر، بازهم ردّی از نجات، تبعید، جنگ و هولوکاست از دل ایران عبور کرد. در روایتی که کمتر شنیدهایم: روایتِ "بچههای تهران" ××× ماجرا از لهستان شروع شد؛ از اشغال، کشتار، فرار، تبعید، گرسنگی و... آنگاه که در سال ۱۹۳۹، وقتی هیتلر و آلمان نازی از غرب به لهستان حمله کردند و کمی بعد، شوروی هم از شرق وارد لهستان شد. لهستان له شد؛ شد یک استان لهشده! میان دو ماشین عظیم نفهم و قدرتمند. بخشی از یهودیان لهستانی از ترس نازیها گریختند. بسیاری نیز چه یهودی و چه غیریهودی، به شوروی رفتند یا توسط شوروی به تبعیدگاهها و اردوگاهها رانده شدند. گرسنگی، بیماری، سرما و بیخانمانی، بخشی از سرنوشت آنها شد. بعدتر، در سال ۱۹۴۲، گروهی از همین آوارگان از مسیر دریای خزر وارد ایران شدند؛ از بندر پهلوی، انزلی فعلی. ××× ایران آن روزها هم مثل بسیاری از روزهای تاریخیاش، حال و روز خوشی نداشت. کشور اشغالشدهای بود، عین الان! اما همین ایرانِ خسته، مدتی شد خانهی موقت هزاران آدمِ بیپناه؛ و شد ایستگاهِ مرگ و نجات. ولیکن نه بهشت بود، نه مقصدِ نهایی و نه وطنِ تازه؛ فقط برای کسانی که از مرگ رهیده بودند، شبیه مکثی کوتاه بین دو نفسکشیدن بود. کودکان گریزان لهستانی یاد گرفته بودند برای زنده ماندن، هویتشان را پنهان کنند. بعضی پدر و مادرشان را از دست داده و برخی در ایران مُردند و شدند یک گورستان بزرگ! برخی نیز فقط از اردوگاههایشان، سوءتغذیه و بیماری را به ایران سوغات آوردند. ××× بهگواه منابع، در تهران، گروهی از کودکان یهودی لهستانی در اردوگاه و پرورشگاهی در دوستتپه(دوشانتپه) نگهداری میشدند؛ جایی بیرون از تهران، در محوطهای نظامی که برای مدتی تبدیل شد به خانهی موقت کودکانی که بعدها در تاریخ بنام "بچههای تهران" شناخته شد. در اصفهان نیز ماجرا شکل دیگری داشت. این شهر برای مدتی میزبان هزاران لهستانی شد؛ و در برخی روایتها از اصفهان با عنوان "شهر کودکان لهستانی" یاد شده. ××× نکتهی قابل تأمل اینجاست: ایران در این روایت فقط یک مسیر جغرافیایی نبود؛ نه مبدأ بود و نه مقصد. یک "میانبودگی" بود. درست شبیه همان چیزی که پیشتر دربارهی "میانبودگی" نوشته بودم؛ یعنی آدمهایی که نه کاملاً رفتهاند، نه واقعاً رسیدهاند؛ فقط میان دو جهان معلق ماندهاند. دههها گذشته.... هنوز تصویر آن آوارگان، از دل تاریخ بیرون میآید و عین چی(!) توی صورت ما میخورد: آدمهایی که قربانی ایدئولوژی، جنگ، تبعید و ماشین بیرحم قدرت شدند. و تلختر اینکه امروز هم مردمِ زیادی، در همین خاک و همین تاریخ، زیر فشار شکلهای تازهای از همان بیرحمی نفس میکشند؛ بیرحمیی که نامش هرچه باشد، نتیجهاش یکی است: جوانی که نباید بترسد، ولی میترسد و حتی هویتش را برای زندهماندن پنهان می کند. کودکی که باید بازی کند، ولی پنهان میشود. جوانی که باید آینده داشته باشد، اما قربانی قدرت میشود. ××× بچههای تهران فقط یک روایت تاریخی نیست. یک آینهست. آینهای تخمی و تکراری که به ما نشان میدهد فاجعه همیشه با یک چکمه و یک پرچم نمیآید؛ جور دیگری هم میآید... گاهی با یک شعار، گاهی با فریب و گاه با ایدئولوژی، گاهی با تقدسفروشی و گاهی با حکومتی که نمیفهمد انسان چیست؟ ××× همهی بچههای ایران، بچهی تهرانند! www.Soroushane.ir
با زبانِ تمیز، نمیشود کثافت، تناقض و درد هستی را نشان داد؛ پس باید گاهی زبان هم کمی کثیف شود! www.Soroushane.ir
مطلب مهمی در پرانتز! کسانی که پاهای پرانتزی دارند لابد مطلب مهمی در این پرانتز دارند! یک وقتهایی پاها پرانتزی نیستند ولی بیضههای ورم کرده کاری میکنند لنگهایت را بهم نچسبانی و عین مانکنهای شوِ لباس، گربهرو(!) یا Catwalk راه نروی. واریکوسل یکی از آنهاست. عارضهای مردانه ناشی از ورم رگهای غیرت بیضه. ××× چقدر همخدمتی داشتم که با این بهانه و یا واقعاً بدلیل این عارضه حداقل معاف از رزم شدند؛ بماند که برخی معاف از خدمت هم شدند... همانهایی که در خدمت برای شانه خالی کردن از آموزش نظامی، عین اردک راه میرفتند و خیلی زود از شر سربازی خلاص شدند و بعدش نشستند به زادآوری فرزند و با خایههایشان "یهقُل دو قُل" بازی میکردند؛ یعنی بخدا قسم اکنون تخم چپ را در دست راست و تخم راست را در دست چپ میگذارند(!) و عین شعبدهباز، هوا میاندازند و بطرز چشمبهمزدنی میگیرند... :) ××× درحالیکه اگر من چنین عارضهای هم داشتم جیک نمیزدم. حتی با بیضههای کوچک همچنان میگفتم سرحالند! :) تا نکند عیب روی خودم بگذارم. و آنان که واریکوسل حجم بیضهشان را اندازهی کلهشان کرده بود چنان خود را خایهدار نشان میدادند که گویی مغزشان ورم کرده نه تخمشان. ××× رضای عزیز، گلهمند شده و میپرسد چرا اینهمه از خایه میگویی و بر آن مصری؟ نکند خوشت میآید؟ رضاجان شاید. ولیکن بعدها فهمیدم خایهداری همیشه ربطی به سالمبودن خایه ندارد. یکی با واریکوسل از رزم معاف میشود، یکی با دو تا خایهی قبراق و بیضوی وسط میدان جنگ از ترس، خودش را خیس میکند. یکی لنگلنگان از آسایشگاه تا بهداری میرود و نسخه میگیرد، یکی راستراست راه میرود و تا آخر عمر جرئت نمیکند یک نه خشک و خالی بگوید. ××× خایهداری نه مردانگی است و نه به جفتبودن است، نه به ورمنکردن و نه به اینکه بتوانی باهاشان "یهقُل دو قُل" بازی کنی. خایهداری شاید همان لحظهایست که آدم، بیآنکه پاهایش را پرانتزی کند، وسط پرانتز زندگیاش میایستد و مطلب مهمش را میگوید. حتی اگر صدایش بلرزد. حتی اگر لنگهایش به هم نچسبد. حتی اگر همه فکر کنند دردش از واریکوسل است! www.Soroushane.ir
واقعاً یک داستان میتواند رفتار نویسندهای را تغییر دهد و بدتر آنکه زمان را از چنگش درآرد. بخشی از رمان قاطر در پاییز سپری میشود و آنقدر با قهرمان داستان زندگی کردهام که هر صبح زودیِ که از خواب برمیخیزم فکر میکنم پاییز است و مدام میپرسم امروز چندمِ پاییز است؟ توی تراس مینشینم چند نخ سیگار دود میکنم بعدش تازه میفهمم بهار است نه پاییز. تابستان است نه پاییز... حتی توهم زدم و آواز فصل جفتگیری پرندگان که صبحگاه کل خیابان را درهم نوردیده، برای بهار نیست. برای پاییز است...
خایهنشینی! مرغ عشق عمو (بابای مریم)، ۵ تا تخم گذاشته و مدام مرغ ماده روی تخمهایش مینشیند مگر برای رفع تشنگی و گرسنگی که مرغ نر جایش را میگیرد. روی تخمنشینی شبیه روی خایه نشستن است و این کاریست که من زیاد میکنم. یعنی شبیه مرغ ماده بسیاری اوقات مدام نشستهام روی تخمهایم تا چیزی بنویسم. مگر برای رفع تشنگی و گرسنگی که فقط مرغ دیگری نیست که جایش را بگیرد. نشستنی که هرگز هم قرار نیست جوجه شود. ××× خایهنشینی تشابه زیادی به خانهنشینی دارد. اما خانهنشین نیستم و وقتی هستم همش خایهنشینم! دکتر گفت، زیاد نشین! زیاد نتوانستم بایستم. گفت، تخمهایت داغ شدند فوتش کن! :) دهنم به پایینم نمیرسید وگرنه فوت چیست، میخوردمش :) گفت، آب سرد بگیر روش و با آب گرم خودت را نشور؛ اما من عاشق غذای سرد و چای داغ و حمام داغم. ××× خایهنشینی شاید همان امیدِ بیمصرفیست که آدم رویش مینشیند؛ گرمش میکند، مراقبش میماند، از جایش تکان نمیخورد، اما تهش چیزی از آن بیرون نمیآید. نه جوجهای، نه پروازی، نه شهرتی و نه حتی صدای نوکی به پوسته. فقط آدم میماند و تخمهایی که مال خودشاند، اما آیندهای ندارند. مرغ عشق ماده دستکم میداند چرا نشسته. من اما گاهی فقط نشستهام چون بلد نیستم بلند شوم. چون بعضی نشستنها خانهنشینی نیست؛ خایهنشینیست. یعنی آدم نه دارد زندگی را میخواباند، نه دارد چیزی را به دنیا میآورد... ××× گاهی خود را نهیب میزنم که بس کن! چرا اینقدر مینویسی؟ چرا اینقدر مینشینی؟ فوقش دونفر تشویق کردند و دو نفر تقبیح. ارزشی ندارد... تو که نه از نوشتن پول درمیآوری و نه نان و آب میشود و نه دان و خواب. برای کی مینویسی؟ نه آنقدر هوادار داری که بدون نوشتههایت حس کنند چیزی گم کردهاند و نه آنقدر خواهان داری که شکل و خطی به زندگیشان دهی... برو بیرون. عشق کن. توی خیابان ول بچرخ. با دوست قدیمی وقت بگذارن. کارهای پیچی و یدی کن. از قلم و قلمو دست بکش! به حرف دکترت گوش ده. ×× دلت خنک میشود چیزی بنویسی که چارتا لیچار هم بارت کنند؟ برای کی مینویسی؟ راستش هیچکس. شاید برای همان دو نفری که تشویق میکنند و تقبیح. یا شاید هنوز هم خودخواهانه برای خودم مینویسم... واقعاً مجبورم بنویسم. مینویسم چون وقتی نمینویسم، بازهم نشستهام. فرقش این است که آنوقت دیگر حتی تخمی هم زیرم نیست. فقط یک نشستنِ خالیست. یک خانهنشینیِ بیخانه. یک خایهنشینیِ بیخایه! ××× مینویسم که لااقل این نشستن اسم داشته باشد. لااقل اگر قرار نیست چیزی جوجه شود، پوستهای بترکد. لااقل از این همه گرما، بخاری بلند شود؛ بخاری که شاید کسی از دور ببیند و بگوید: اینجا یک احمقی نشسته بود و خیال میکرد دارد چیزی را به دنیا میآورد. شاید نوشتن همین باشد؛ نشستن روی تخمهایی که هیچ تضمینی برای جوجهشدنشان نیست. آدم میداند ممکن است همهشان پوچ باشند، اما باز گرمشان میکند. نه از سر عقل یا منفعت. نه برای نان و آب و دان و خواب. که از سر بیماریِ مزمنِ خودخواهانه. ××× دکتر گفت زیاد ننشین. حق داشت. اما نگفت وقتی بلند شدم با این همه تخمِ نیمهگرم چه کنم؟ بعضیها خیابان را متر میکنند، الکی پیچ سفت میکنند و من هم گاهی همهی این کارها را میکنم. اما آخرش برمیگردم و میبینم باز چیزی زیرم مانده. جملهای، فکری، زخمی، شوخیِ بیادبی، تخمی که معلوم نیست از مرغ عشق آمده یا از تنهایی. پس مینشینم. نه چون مطمئنم جوجهای در راه است؛ چون اگر ننشینم، همین هم از بین میرود. و شاید خایهنشینیِ من همین نوشتن باشد! www.Soroushane.ir
نشخوار جنجال هفتگی! نوشتههای جنجالآفرین این هفته: ممههای اکرم بود و خیار چروکیده در یخچال، که هر دو منجر به پراندن پیجم شد. تعطیل است و من هم بیکار. برویم سراغ این نشخوار هفتگی! ××× با انتشار آن دو مطلب، برخی زرد خطابش کردند و برخی پورن. و برخی هم به تریج قبایشان برخورد و خیارشان را شق شده در دست گرفتند و گفتند:"خودت مشکل داری بیا مال ما را ببین! نه نرم است و نه چروکیده، اگه باور نمیکنی میخوای بکنمش تو چشت؟" برخی هم تنوری داغ کردند و آوردند و گفتند: بیشعور این تنور کجاش یخچاله؟ بندازمت تو تنور بسوزی؟ " :) و من هم تسلیم شدم و گفتم حق با شماهاست؛ قطعاً که باور میکنم و لطفاً نکنش تو چشمم. لطفاً مرا نسوزان. :) ××× حالا شاید برایتان جالب باشد که همه، دوست دارند اینجور مطالب را بخوانند ولی اکثریت یا واکنشی ندارند و یا واکنششان ریدن به آن است. برعکس سایر نوشتههای مثلاً مثبت و بیحاشیهام؛ که نه میخوانند و نه میرینند بهش. بااینحال خوب است نوشتههای بد را نخوانید تا اینکه بخواهید بخوانید و زاویه بگیرید! ××× فرزندانم! (علت این نوع خطابه ماجرای پیامبرمآبی در ۴۵ سالگی است :) ) شیوهی نوشتن من: یک خاطره + یک تابو + درد اگزیستانسیالیسم و درنهایت بسط و نتیجهگیری است. اینکه از خودم مدام خاطره در میکنم بدان منزله نیست که من پُرخاطرهتر از شماهام. بلکه فقط قیمهها را میریزم توی ماستا. فرمول آشپزی من همین است. سروته مطالبم در عین بی ارتباطی شدیداً بهم مربوطند دقت کنید. در باب آن دو مطلب که یکیش مربوط به بازی هورمونی بود و انشالا بحق هفتتیر یکروز کتاب میشود دوست دارم باهم بزنیم توی سر مطلب و چکشکاریش کنیم نه اینکه باهم برینیم بهش. ××× منِ وحشی، مدام سعی میکنم بگویم اهلی شدم ولی جامعه میخواهد بگوید اگر اهلی شدی مشکل داری. باید سر ۴۵ سالگی همچنان وحشی باشی :) ببینید دختران هورنی و پسران پورنیام! زن که باشی و برسی به چهل، بطور معمول و طبیعی باید با حاملگی خداحافظی کنی مگر شانسی و یا بهزور دوا و دکتر. بماند که تنورت داغ نیست! مرد هم باشی سرعت اسپرمهایت نه شبیه فرار مهدویکیاست و نه شوتهای رونالدو. انگار که استاد اسدی یک پاس شُل و ول برایت فرستاده که تا بخواهی بگیریش، توپ، پنجر میشود. :) خداحافظی کن با شلیک بیامان پرتابههای پرفشار منی! ××× نر و ماده شبیه هر چیزی یک عمر مفید جنسی دارند. در ابتدا حتی با فکر کردن هم حشراتشان بالا میزند چه برسد به مواجههی مستقیم. ولی از سنی به بعد آنقدر آمادهسازی نیاز داری که بدون آن نمیتوانی شروع کنی! بعبارتی روزهای اول بلوغ، همیشه گرسنهای و سیریناپذیر. اما بعدش تا مخلفات و چاشنی نباشد میلی به خوردن نداری حتی اگر گرسنه باشی؛ مگر برای دفع بلا و حاجت! آدمیزاد از یک جایی به بعد هم هنوز میخواهد، اما دیگر با هجوم نمیخواهد؛ دنبال مقدمهچینی است. دنبال خیالزایی، دنبال امنیت، دنبال حوصله و دنبال.... امیدوارم متوجه شده باشید. ××× ما بیمیل نمیشویم؛ فقط دیگر با هر بادی شعله نمیکشیم! یعنی آلت میشود آل! باتشکر: آلِ نبی! www.Soroushane.ir
انگشت کردن توی ۶۰ ثانیه! "۲۲ سالم بود که حساب PayPal داشتم؛ درست زمانی که بدون اغراق، کمتر ایرانیی میدونست چنین چیزی هست. خودمم اصلاً نمیدونستم برای چی ساختمش؟ :) نه؛ دروغ گفتم. میدونم :). از بچگی میخواستم حساب دلاری داشته باشم. ولی... اون قدیما که هنوز همهچی عصر حجری بود، اوضاع اینترنت جور دیگری بود. ××× تازه باب شده بود و یه سری سایتای خارجی بهمراه پیپل ظهور کرده بودند که هر روز ۱۰ تا لینک رو بهت معرفی میکردند؛ بعد تو باید میرفتی روی تکتکشون ۶۰ ثانیه میچرخیدی و تمام. اینجوری ۱۰ سنت میاومد توی حسابت؛ یعنی هر سایت ۶۰ ثانیهای، ۱ سنت.... :) برای هر سنت مجبور به رعایت این ۶۰ ثانیه میشدی! خیلی ایدهی باحالی بود؛ البته اگه رکب نمیزدند. توی لیست اون سایت که اسمش خاطرم نیست جزو نفرات اول بودم. یعنی اینقد بیکار بودم و لهله پول میزدم. اونم از نوع دلاریش! تا اینکه دیدم این ملحدان بلاد کفر و این دیوثان مسلمانصفت(!) فقط دنبال Ranking سایتها هستند و پولی به حساب پیپل نمیریزند. برای بار اول بود که حس کردم یکی بیاجازه انگشت کرد تو کون من! :) ××× هیچی دیگه. ازش بیرون زدم و این حساب پیپل نازنین نیز برای امورات دیگه یه مدت فعال بود تا تحریم زد و بلاک شد و دستم از زمین و زمان کوتاه. بعدش برای خرید لایسنس و ... مجبور شدیم از یک خارجی همیشه مقیم استفاده کنیم. بدبختی اینجاست که همهی آشنایان و دوستانی که توی خارج هم دارم از ترس دادگاهپاسگاهِ تحریماتِ ابد و یکروز، نیز تخم نکردند برام قدمی بردارند! ××× "بعد از مدتها یک حساب مجازی دلاری باز کردم از ایرانیکارت. دمشون گرم. نمیدونم به چی وصلند و به کی و به کجا؟ ولی خوب همهچیو دور میزنند. کجدار و مریز و بدون هیچ تضمینی، کار راهبندازند. فقط عاشق احراز هویتشون شدم. باید دوربین گوشی رو میگرفتی جلوت و توی ۶۰ ثانیه بلند داد میزدی: ایرانیکارت خیلی خوبه! چون فقط اینجور نوشتهها رو باید میگفتی. این حجم از احراز هویت رو حتی پیپل که جزو بزرگترین بانکهای آنلاین دنیاست نداره. ××× حسی تخمی آکنده به توهین دستبردارم نبود. اینکه مجبورت کنند برای تشخیص آدمیت خودت، با صدای بلند تبلیغ یکی دیگه رو بکنی که دقیقاً توی سایتشی، شبیه انگشت کردن تو کونته. و من هم خدایی نپذیرفتم. هی تیکت زدم آقا این چه کار توهینآمیزیه! حداقل بذار بگم هادی احمدی خیلی بیتربیته. یا پروانهها چقدر قشنگاند! اینجوری حس بهتری دارم... نپذیرفتند و میدونند ایرانیان بدبخت چقدر محتاج این کارتها هستند؛ و بالاخره ناچاراً گردن نهادم و گفتم بله شماها خیلی خوبین!" چیزی شبیه اعتراف اجباری جمهوری اسلامی بود؛ عین قضیهی خرید اینترنت پر رو! و دوباره بخاطر حساب دلاری، گذاشتم توی ۶۰ ثانیه انگشتم کنند! :) ××× "خواستم بگم تبلیغات خوبه؛ ولی نه به هر قیمتی و نه به هر روشی. این دلخوری هم خودبخود تبلیغه به نفع شما که اینقدر عشق تبلیغاید! ولی سرجدتون مشتری رو مجبور به کاری نکنید که چیپه یا ضرورتی نداره! اونم مشتریی که دقیقاً توی سایتته و کلی اطلاعات دقیق تشخیص هویت بارگزاری کرده و قصدش خریده!" www.Soroushane.ir
مولویِ غیرقابل تحمل! نه من مولویام، نه مولوی من. ولی اگر مولوی امروز میبود و در شبکههای اجتماعی حضور میداشت با انتشار آن قضیهی کیر خر و کنیزک اعصاب همه را بهم میریخت؛ بماند مابقی اشعارِ بقول شما مثلاً بينزاکتانه و زرد و پورنوگرافش. شکی نیست بلافاصله مولوی توسط کژفهمان ریپورت میشد. ××× مولوی چندصد سال است که مُرده؛ و اکنون میراث و پایهی ادبیات پارسی ماست. حتی وقتی ترکیه سندش را بنام خودش زد، داشتیم خودمان را جر میدادیم برای مولوی... برای همان مولوی که اگر میبود ریپورتش میکردیم! شک نکن دلخوریی که برایش خلق میکردیم درنهایت او را به این شعر میرساند و حتماً مثنویاش را اینگونه میسرود: بشنو از نی چون حکایت میکند/ از جداییها شکایت میکند گر ز پیجم تا مرا بُبریدهاند/ چون ز کیرم مرد و زن نالیدهاند! :) ××× بعله بزرگواران باادب! این گفتار، توجیه نیست. تفهیم دوبارهیِ دوباره است! پشت یک کلمهی حتی بیادبانه، میتواند تلنگری از مفهوم باشد. ظاهر کلماتِ نازیبا همواره نازیبا نیست اگر درست بخوانیم و درست درک کنیم. نکتهی اصلی متنم این نیست که "بیادبی خوب است"، یا استفادهی بیمورد از هر واژهای پسندیده است؛ خیر. بلکه این است که گاهی کلمهی زمخت یا جنسی در ادبیات و در جای درست(!)، کارکرد مفهومی، طنز، هجو، شوکآفرینی یا نقد اجتماعی دارد. یعنی مشکل خودِ واژه نیست؛ مشکل، خوانش سطحی، زمانهی سانسورگر، یا اخلاقگرایی گزینشی ماست. ××× اگر با خوانش اشعار مولانا کیرت راست میشود مشکل داری! مولوی و من و سمرقندی و ایرجمیرزا و امثالهم تفاوتی در رویکرد با هم نداریم حتی اگر در فهم جهان و شخصیت تفاوت داشته باشیم. فقط هر کدام در زمانهای زیستهایم. www.Soroushane.ir