- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 41
- 1/48двое суток
- 46
- 1/72трое суток
- 50
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
آدم تا وقتی در میان سختیهای زندگی است، بیتابِ تمام شدن رنج است و خیال میکند مهمترین اتفاق، همین است که روزهای سخت به هر طریقی که شده، به پایان برسد. بعضی وقتها رنج آنقدر زیاد میشود که آرزو میکند کاش میشد زندگی و تمام دردهایش پایان یابد. اما قرآن، ما را به لحظهای میبرد که دیگر نه رنجی است و نه راه برگشتی. آدمهایی که مرگ به سراغشان آمده و پردۀ حقیقت از پیش چشمشان کنار رفته، تازه میفهمند چه چیزی را از دست دادهاند و تنها یک چیز میخواهند: ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ﴾ [مؤمنون: ۹۹_۱۰۰] پروردگارا! مرا بازگردان؛ تا اینکه کار شایسته انجام دهم و فرصتهایی را که از دست دادهام، جبران نمایم. خداوند این حسرت را برای ما روایت میکند تا پیش از آنکه فرصت از دست برود، از آن عبرت بگیریم. این حسرتِ بازگشت، برای خودِ زندگی نیست؛ برای فرصتهای زندگی است. برای گناهی که میتوانستند ترک کنند. برای سجدهای که میتوانستند طولانیترش کنند. برای دلجویی از کسی که دیگر فرصتش نیست. برای حسنهای که میتوانستند به کارنامۀ اعمالشان اضافه کنند. در آن لحظه، بسیاری از چیزهایی که امروز بزرگ میبینیم، در برابر فرصتهای ازدسترفته کوچک میشوند؛ آنچه میماند، حسرتِ فرصتهایی است که دیگر بازنمیگردند. به یقین، روزی که ما هم پشت آن در بایستیم، دیگر فرصتی برای جبران آنچه از دست رفته، در اختیار نخواهیم داشت. پس تا وقتی هنوز میشود برگشت، هنوز میشود جبران کرد و هنوز میشود راهی بهتر در پیش گرفت، زندگی چیزی بیشتر از مجموعۀ رنجهای ماست. ما هنوز فرصت داریم و بله؛ جشن است، زنده بودن!
без подписи
متواضع بودن خیلی خوب است. اینکه بدانی ارزشمند و توانمندی، اما نه در ظاهر و نه در باطن، خودت را برتر از دیگران ندانی؛ مثل همان ضربالمثلِ «درخت هرچه پربارتر، افتادهتر». در این تردیدی نیست؛ اما امیدوارم این تواضع، با کمبود اعتمادبهنفس و خودکمبینی آلوده نشود و آدم بداند در عین تواضع، کجا باید توانمندیهایش را ببیند و بهدرستی نشان بدهد. میدانید چه چیزی ناراحتکننده است؟ اینکه بعضیها قابلیت عجیبی در رزومهساختن از «هیچی» دارند. نداشتههایشان را چنان پرزنت میکنند که در نهایت میبینی همان آدم متواضع و توانمند هم، ناخودآگاه، در برابرشان خم و راست میشود و تشویقشان میکند. این آدمها آنقدر از ترسِ خودنمایی یا به اسم تواضع، در ابراز توانمندیهایشان محتاطاند که میدان را برای کسانی که داشتههای اندکشان را بزرگتر از آنچه هست نشان میدهند، خالی میکنند. مسئله فقط نادیدهگرفته شدن خودشان نیست؛ این عقبنشینی نابجا ممکن است در موقعیتهای مهم، هزینهای را به یک جمع تحمیل کند.
و برای کسی که ترس این را دارد که در ظلم و ضرر و کوتاهی - همانند عدم توانایی نفقه و بد اخلاقی و امثال این - بیافتد، مکروه است
آلن دوباتن در کتاب درسهای مدرسۀ زندگی مینویسد: «چیزی به نام تعادل بین کار و زندگی وجود ندارد. هر چیزی که ارزش جنگیدن داشته باشد، زندگیتان را از تعادل خارج میکند.» اگر قرار است تعادل زندگی بارها به هم بخورد، شاید بهتر باشد بهجای تلاش برای حفظش، چیزی را پیدا کنیم که ارزش از دست دادن این تعادل را داشته باشد؛ چیزی که به خاطرش حاضر باشیم نظم زندگی را به هم بزنیم، آسودگی را کنار بگذاریم و حتی بهایش را با بخشی از خودمان بپردازیم. چیزی که ارزشش فقط به همین چند صباح محدود نباشد؛ با پایان زندگی، پایان نیابد. از دریچۀ مرگ با ما عبور کند و با اولین مشت خاک، راهش از ما جدا نشود... معنای زندگی نه در پیدا کردن تعادل، که در پیدا کردن چیزیست که ارزش برهمزدن تعادل را داشته باشد.
خدای آسمون هیچ نوری رو یکباره از آدم نمیگیره.
без подписи
در خواب، به اسم «الشَّکور» خیره شده بودم؛ انگار برای اولین بار بود که میشنیدمش. نمیدانم چطور توصیفش کنم؛ اما با این اسم، خدا را جور دیگری شناخته بودم و محبتش را بیشتر حس میکردم؛ یا شاید معنایی از قرب و لطف او برایم آشکار شده بود که پیش از آن خواب، چنین درکی از آن نداشتم. شناخت نامها و صفات الهی چه دریچههای عمیقی به سوی معرفت او میگشاید... ابن القیم رحمه الله میگوید: سلوک به سوی الله از طریق [شناخت] نامها و صفات الهی، امری شگفتانگیز است و گشایشهای آن حیرتآور. گویا سعادت را به سوی صاحبش میبرند؛ در حالی که او بر رختخوابش آرمیده، بیآنکه خسته و درمانده شود و بیآنکه سرزمین و خانهاش را ترک گوید و راه غربت در پیش گیرد...
قرآن را حفظ کن، طوری که هر مسئلهای شد بتوانی آیهای در آن باره به یاد بیاوری. یعنی با معنا حفظ کن. آنقدر حدیث بخوان که بتوانی به راحتی به سخن پیامبر صلی الله علیه وسلم استشهاد کنی. کتابهایی مانند سیر أعلام و صفة الصفوة و این دست کتابها را زیاد بخوان.
میگفت: «اوایل خودم چند تا استخون پرت کردم سمت سگ سیاه افسردگی؛ ولی خدا شاهده الان خودش از جیبم پول برمیداره، میره واسه خودش کوبیده میگیره!» حقیقتاً بیش از حد بها دادن به افکار منفی، همچین نتیجهای داره دوستان... :)
بزرگترین اشتباه در آغاز هر کاری این است که از نقطهٔ صفر به نقطهٔ صد نگاه کنیم. مثلاً هنوز نمیتوانی ۱۴ صیغهٔ ماضی را بهدرستی صرف کنی، اما وارد کانالی میشوی که دشوارترین مباحث و پیچیدهترین قواعد زبان عربی را آموزش میدهد؛ سپس خودت را با کسانی مقایسه میکنی که سالها در این مسیر تلاش و استقامت کردهاند تا به جایگاهی که امروز میبینی رسیدهاند. یا هنوز جز چند سورهٔ کوتاه، چیزی از قرآن حفظ نکردی، اما ناگهان حفظِ تمام سی جزء را در ذهن خود مجسم میکنی و از بزرگی راه و دشواری آن دچار ترس و ناامیدی میشوی. با این نگاه، طبیعی است که انسان از همان ابتدای مسیر، خود را ناتوان و شکستخورده ببیند و انگیزهٔ برداشتن نخستین قدم را از دست بدهد. در چنین لحظاتی باید نفس را با تدبیر همراه کرد؛ با هدفهای کوتاهمدت، با تقسیم کارهای بزرگ به بخشهای کوچک، و با حرکت آرام اما پیوسته. به داستان سورهٔ قصص نگاه کن... این داستان، الگویی زیبا برای فهم چگونگی تحقق هدفهای بزرگ از مسیر قدمهای کوچک است. خداوند از هدفی بزرگ سخن میگوید: رهایی مستضعفان، پیشوا شدن آنان و به ارث بردن سرزمین. ﴿قصص: ۴-۵﴾ هدفی که در ظاهر، با شرایط آن روز و قدرتی که فرعون داشت، هیچ تناسبی نداشت؛ زیرا موانع عظیم و دشواریهای فراوانی در برابر آن قرار گرفته بود. اما تحقق آن وعده، با یک قدم آغاز شد؛ قدمی که شاید در نگاه نخست، هیچکس گمان نمیکرد با آن فرجام بزرگ ارتباطی داشته باشد. آغاز آن وعده، از یک کودک، یک مادر، و یک تصمیم دشوار شروع شد. ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ أُمِّ مُوسَىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ ۖ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ...﴾ [قصص: ۷] همان قدم کوچک، نخستین حلقه از مسیری بود که سرانجام به تحقق وعدهای الهی انجامید. پس اگر امروز تنها چند صیغه را درست صرف کردی، یک قاعده را فهمیدی، یا تنها یک آیه حفظ کردی، آن را کوچک نشمار. همین قدمهای کوچک، سنگ بنای مسیری هستند که اگر با صبر، استمرار و اخلاص ادامه یابند، روزی تو را به مقصدی میرسانند که امروز حتی تصورش برایت دشوار است.
احساس پوچی، غم، اضطراب، بیحوصلگی، گریههای بدون علت، فشار روانی و دردهای جسمی؛ تجربههایی هستند که ربطی به ضعف شخصیت یا ایمان ندارند. ناگهان، در میانۀ یک زندگی معمولی، خودت را در چاهی عمیق از احساسات دشوار میبینی؛ جایی که توضیح دادنش برای کسی که تجربهاش نکرده، شاید اغراقآمیز به نظر برسد. حیا و دشواری سخن گفتن در اینباره، باعث میشود بسیاری از این رنجها پنهان بمانند... اصل دعوت به درک، مهربانی و همراهی در این دوره، نکتهای ضروری است. و چه خوب که در کنار بیان احکام، به این بُعد نیز پرداخته شود. https://t.me/malja_f/436
📌بخشهایی از کتاب حسرت؛ در ستایش زندگی نازیسته: هر انتخاب، هزاران زندگی را میکشد. وقتی یک راه را انتخاب میکنی، فقط چیزی به دست نمیآوری؛ همزمان از بیشمار امکان دیگر خداحافظی میکنی. پس حسرت، هزینۀ اجتنابناپذیر انتخاب است. زندگی نازیسته همیشه کاملتر از زندگی زیسته به نظر میرسد. چون فقط خوبیهایش را خیال میکنیم. هیچوقت خستگیها، شکستها، بیماریها و ناکامیهای آن زندگی خیالی را نمیبینیم. حسرت فقط دربارۀ گذشته نیست؛ دربارۀ میل است. حسرت به ما نشان میدهد چه چیزی هنوز برایمان ارزشمند است و چه آرزویی هنوز در وجودمان زنده است. هیچ انسانی نمیتواند همۀ زندگیهای ممکن را زندگی کند. بلوغ یعنی پذیرفتن این حقیقت، نه جنگیدن با آن. زندگی ما چیزی نیست، مگر شیوههایی که بدان طریق زندگیمان را از دست دادهایم.
آدام فیلیپس در مقدمۀ کتاب حسرت؛ در ستایش زندگی نازیسته، با تکیه بر جهانبینی مادیگرایانه و برداشت داروینی خود از انسان، او را حاصل اتفاقات تصادفی و فرایندهای کور طبیعی میداند؛ موجودی که نه غایتی دارد، نه کرامتی و نه، به گفتۀ خودش، برتریای نسبت به مورچهها و گلهای نرگس! طبیعتاً در چنین چارچوبی، احساساتش هم در نهایت به فرایندهای زیستی و تکاملی فروکاسته میشوند؛ نه اینکه حامل معنایی فراتر باشند. اما با ادامۀ مطالب کتاب، دیگر از انسان بهعنوان موجودی صرفاً زیستی سخن نمیگوید، بلکه از موجودی سخن میگوید که زندگی نازیستهاش معنا دارد، آرزوهایش بخشی از هویتش هستند، حسرت میتواند او را عمیقتر و پختهتر کند، و خیال و امکانهای ازدسترفتهاش ارزش تأمل دارند. اینها همه، در واقع، بر نوعی معناداری وجود انسان تکیه دارند؛ چیزی که خودِ جهانبینی مادیگرایانه، بهسختی میتواند آن را توجیه کند. البته این دوگانگی فقط به این کتاب محدود نیست. در بسیاری از آثار روانشناسی و فلسفهٔ مدرن نیز میتوان همین وضعیت را مشاهده کرد. اینکه چطور میتوان از دل چنین مبانی مادیگرایانه و باطلی، به سخنانی از این دست دربارهٔ معنا، امید و ارزشِ تجربههای انسانی رسید، خود موضوع جالبی است! بعضی از فیلسوفان گفتهاند: انسان مدرن در جهانبینی خود مادیگرا شده است؛ اما در تجربۀ زیسته، هنوز با سرمایۀ معنوی ادیان زندگی میکند. او هنوز دربارهٔ عشق، امید، کرامت، فداکاری، حسرت، عدالت و معنا طوری سخن میگوید که انگار اینها واقعاً ارزش ذاتی دارند؛ در حالی که مبانی فلسفیاش چنین ارزشی را تضمین نمیکنند.
یکی از آفات زمانۀ ما، سیلِ اطلاعات و پراکندگیِ ذهنیِ ناشی از آن است. هر لحظه از موضوعی به موضوع دیگر میرویم، از کتابی به کتاب دیگر، از سخنی به سخن دیگر... بیآنکه فرصتی بدهیم چیزی در جانمان ریشه بدواند؛ و اینگونه اقیانوسهایی شدهایم به عمق یک بند انگشت.
"اللَّهُمَّ ما رزقتَني ممَّا أحِبُّ؛ فاجعله قوةً لي فيما تحِبُّ، وما زويتَه عنِّي ممَّا أحِبُّ، فاجعله فراغًا لي فيما تحِبُّ"!
без подписи
ز پیله بافتنم خستهام ولی چه کنم؟ امیدوارم و زندان آدمیست امید! فاضل نظری