tgindex
هنگام طلوع

هنگام طلوع

Статистика
@SunriseForMeeперсидский

اینجا حاوی مقدار زیادی نظر شخصیه شما هم میتونید نظراتتون رو با من به اشتراک بذارید. ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=dd0a29dab7a0 شناس: @ZohaDeyhami

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
14
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
72
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
28
21 постов
Вовлечённость
38,9%
к подписчикам
Постов в день
2,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
16
1/48двое суток
18
1/72трое суток
19

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • امروز یه سری اتفاقات افتاده که به معنا واقعی کلمه پدرم دراومده و جون ندارم دیگه. دوست دارم در مورد اتفاقات بنویسم. ولی نمی‌دونم چقدر درسته روایتش. نمی‌دونم می‌نویسم یا نه ولی از یافته هام ان شا ٕ الله حتماً می‌نویسم.

  • امشب نشسته بودم روی موکت روی آسفالت و گهواره وار تکان میخورم که صدای لبیک یا ابوالفضل اوج گرفت، یک لحظه، فقط یک لحظه تنم لرزید. با خود گفتم به ابوفاضل لبیک گفتن یعنی چه؟ پاسخ دادن به خواندنش یعنی چه؟ تهش را میبینی؟ توان لبیک گفتن داری؟ به راستی برای چه چیزی فرا می‌خواندت که لبیک میگویی و ندای شنیدم و آماده‌ام سر میدهی؟ در این اندیشه بودم که صدای لبیک یا مهدی جمعیت به اوج رسید، اینجا دیگر مو به تنم سیخ شد و دمی خون در رگ‌هایم از حرکت واماند. و یک سوال بسیار پر رنگ در ذهنم نقش بست. توانش را داری؟ توان گذشتن از خیلی چیزها را؟ توان گذشتن از خویش را داری؟ و یک نمیدانم سطحی و یک نه هنوز قطعی عمیق در لحظه در وجودم سربرآوردند. و من باز با خود اندیشیدم که اگر نه اسفند نبود شاید من هرگز به این زودی به این سوالات نمی‌رسیدم.

  • امشب شب آخر صفره. هیچ سالی قبل از امسال شب اول صفر با شب آخرش تفاوتی نداشت برایم. هیچ سالی را به یاد ندارم که روز آخر صفر همچون صاحب عزا به عزا بنشینم. هیچ آخر صفری نبود که اشک بریزم و دلم برای خیلی چیزها تنگ شود. امشب برای اولین بار آرزو کردم کاش برمیگشتم به قبل نه اسفند هزار و چهارصد و چهار. نمی‌دانم، نمی‌دانم آقا. نمی‌دانم که غم نبودنت مرا این گونه بزرگ کرد که آخر صفر برایم توفیری داشته باشد یا چیز دیگری بود. نمی‌دانم آقا اجر سوختن دلم و جوشیدن اشکم پس از آن هلهله‌ها بود که پروردگارایی که در ابتدا دعاهایت می‌گفتی عطا کرده، یا چیز دیگریست... هر چه که هست تنها چیزی که می‌دانم این است که لطف بی کران پروردگار است. همان پروردگار که لاإلهَ إلَّااللّهُ وَحْدَهُ لاشَریکَ لَه است. کاش بودی. این همه دلتنگی و مواجهه با نبودن را تا به حال در خود سراغ نداشتم پسر فاطمه. دعایم کنید ، دعایمان کنید، ما که چیزی نداریم، شما به خاطر جدتتان دعایمان کنید.

  • من کتاب خاطرات زیاد نخوندم ولی از بین همون چندتایی که خوندم، سه چهارتاش عجیب به دلم نشسته. ۱. تنها گریه کن به شدت گیرا بود برای من. لحظات عاطفی طبیعی زیادی داره. کتاب از زبان مادر شهیدی هست که داره خاطرات خودش رو از کودکی تا حال حاضر (به وقت نگارش کتاب) روایت می‌کنه. شاید با کمی اغماض حتی بتونم جزو پنج کتاب برتر زندگیم قرارش بدم. ۲. دزیره سیر داستانی خیلی خوبی داره، دزیره اولین رمان کلاسیکی بود که توی نوجوونیم خوندم. و هنوز هم معتقدم یکی از بهترین رمان‌های بر اساس خاطراتی بود که خوندم. اگه با اتمسفر جهان ۱۷۷۰ تا ۱۸۰۰ و خورده‌ای ارتباط میگیره کسی، این کتاب می‌تونه کتاب جذابی باشه. به خصوص که در مورد دزیره است. و دزیره معشوقه ناپلئون بناپارت بود و بعدها شد ملکه سوئد. در کل داستان عاشقانه، سیاسی، تاریخی قشنگیه. ۳. از چیزی نمی‌ترسیدم خاطرات خودنوشت شهید سلیمانی. آدم رو می‌بره به قبل انقلاب. زندگی عشایری رو لمس می‌کنه آدم باهاش و سفر می‌کنه به کرمان. نثرش بسیار گیراست و خاطرات بسیار خواندنی. فقط یه مشکلی داره که کتاب تا یک برهه زمانی رو روایت می‌کنه و به عبارتی پایان بسیار بازه. ۴. خون دلی که لعل شد «گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود» کل تصورات من رو دگرگون کرد این کتاب.

  • 12 авг.11из howaandhea

    لذا #چالش ؛ اگه کتابخون یا کتاب‌دوست هستید، فور کنید و بهترین کتاب خاطراتی که خوندین رو بهم معرفی کنید.(اگه دوست داشتید، یک پاراگراف درباره‌ش توضیح بدید، یا تکه‌ای ازش بنویسید.)

  • فکر کنم نزدیک یه ساله ناشناس نذاشتم. بیا هر چه دل تنگت میخواهد بگو، بپرس. https://t.me/HarfChatBot?start=dd0a29dab7a0

  • без подписи

  • 11 авг.19из MahsaMokhtaari

    پروردگارا سختی هایش را آســــان و آرزوهایش را نزدیک کن

  • گر با بد ، بد کنیم فرق ما با بد چیست؟!

  • دو تا پیام اخلاقی با یک شباهت پر رنگ، وحشی و بی اخلاق پنداشتن گروه مقابل از دو نفر در دو گروه مقابل هم. اینکه قضیه نحوه به قتل رسیدن علیرضا رجب زده، فردی مخالف نظام را تکان داده برایم جالب نبود. اعتراض یک موافق نظام به فحاشی انقلابیون نسبت به مخالفان نظام…

  • без подписи

  • دو تا پیام اخلاقی با یک شباهت پر رنگ، وحشی و بی اخلاق پنداشتن گروه مقابل از دو نفر در دو گروه مقابل هم. اینکه قضیه نحوه به قتل رسیدن علیرضا رجب زده، فردی مخالف نظام را تکان داده برایم جالب نبود. اعتراض یک موافق نظام به فحاشی انقلابیون نسبت به مخالفان نظام و اعلام مخالفتش با پخش اطلاعات مخالفان نظام نیز برایم جالب نبود. چون از نظر من هر انسان دارای تفکر عقلانی و منطقی همچین جهت گیری خواهد داشت. چیزی که برای من جالب بود، وحشی و بی اخلاق پنداشتن گروه مقابل بود. آیا زمان آن نرسیده که لحظه‌ای درنگ کنیم و به این بیندیشیم که همه ما در وهله اول انسانیم؟ آیا زمان آن نرسیده که دست از تعمیم افراطی برداریم و کمی از خود حق پنداریمان بکاهیم و همه‌مان فارغ از دسته ای که درش قرار داریم، به این بیندیشیم که چه چیزی بابت این جهت گیری ها شده؟ آیا زمان آن نرسیده که انسان وار زندگی کنیم و بیشتر همدیگر را بشنویم؟ آیا زمان آن نرسیده که از خود بپرسیم که راهی که می‌رویم تهش به کجا ختم می‌شود؟ هیچستان؟ آیا بس نیست؟ زمانش نرسیده که بیندیشیم که چرا با خواسته‌های خط قرمز های یکسان مقابل هم ایستاده‌ایم؟ درنگ و اندیشه کنیم.

  • تلگرام باگ داره و باگش هم اینه که بارها بعد نوشتن موقع ارسال پیام پیام پریده. شما فکر کن نیم ساعته داری مینویسی و در نهایت موقع ارسال پیام پاک میشه و دیگه نیست. در اون لحظه یقه هیچ کس جز خودت رو هم نمیتونی بگیری. و این دقیقه خودِ زندگیه.

  • چند وقته دارم فکر می‌کنم که انسان یه جایی باید خسته بشه. یه جایی باید از این حجم از خشم و هیجان و صرفاً هیجان خسته بشه. یه جا باید از این همه به تمسخر گرفتن‌ها خسته بشه. ولی نمی‌دونم کی. ولی می‌دونم که باید خسته بشه.

  • از اعماق وجودم دلم می‌خواد فریاد بکشم بسه یه دقیقه هر کی هر جا هست واسته و صدام همه جای جهان پخش بشه و بعد در نهایت بگم شاید باورتون نشه ولی ما انسانیم. بیاید کمی انسان وار زندگی کنیم.

  • بازنده این قصه و این جنگ بی سر و تهی که تاریخ را در برگرفته و گاه گاه به دلیل خستگی جامه عوض می‌کند، فقط و فقط انسان است. انسان است که می‌بازد. آری، در ورطه نیستی جهان این انسان است که دارد انسانیتش را می‌بازد. و چه بهای سنگینی دارد می‌پردازد بابت انسانیت به تاراج رفته‌اش.

  • من به یاد ندارم که در تمام زندگی‌ام به کسی گفته باشم حرام زاده یا ناسزایی را به مادر کسی نسبت داده باشم. هنوز هم با تمام وجودم در برابر این میل انسانی در هنگام خشم ایستاده‌ام و قصد ندارم تا وقتی که آزمایش دی ان ای فرد را به چشم ندیده‌‌ام، لقب حرام زاده به کسی نسبت دهم. اما کلمات بسیاری هستند که دِین ندارند. کلمات بسیاری هستند که خود شخص، عمل و تصمیم و شخصیت شخص را هدف قرار می‌دهند. این کلمات برای من ارجحند. اما گاهی واژه کم می‌آورم، دیگر واژه‌ای نمی‌یابم برای توصیف و تفسیر رفتارهای کسانی که به ظاهر انسان‌‌اند. دیگر نه وقیح جوابگوست و نه حقیر و نه قاتل و نه حتی تفسیرِ انسانی که خوی حیوانی‌اش به نهایت رسیده. در این بزنگاه‌ها که واژه کم می‌آورم، تازه فلسفه لعن‌های زیارت عاشورا را درمی‌یابم. شاید امام محمد باقر نیز واژه‌ای در خور نیافته. راستی، علامه مجلسی در بحار الانوار زیارت عاشورا را حدیث قدسی نامیده. شاید در خورترین واژه وقتی که وقاحت و وحشی گری و فضاحت به اوج خود می‌رسد، همان لعن است. و این لعن، مختص فرد نیست، مختص امت است. و این اهمیت جهت گیری انسان را به وضوح نشان می‌دهد. و چه مصیبتی عظیم تر از طرد شدن و دور شدن از رحمت الهی است برای انسان؟ پس از آن جایی که دیگر زبانم از توصیف و توجیه قاصر است، به یاد علی اکبر (ع)، به یاد قاسم بن حسن، به یاد عبدلله بن حسن، به یاد تک تک آن هفتاد و دو تن، می‌گویم: «لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى أُمَّةٍ قَتَلَتْكُمْ، يَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ، یا أَصْحابَ الْحُسَیْنِ، فِي الْمَاضِي وَالْحَالِ وَالْآتِي.»

  • عرض کنم که در این لحظه معتقدم که جهان جای مضحکیه و با اخباری که دارم میبینم، متأسفانه دیگه امیدی به بشریت ندارم.

  • توی این عمر نسبتاً طولانی چنل‌داری، این اولین باره که می‌خوام چنین موضوعی رو باهاتون درمیون بذارم. راستش هیچ‌وقت جمع کردن پول برای نذر یا توزیع‌های مناسبتی رو لازم نمی‌دونستم؛ مخصوصاً توی این شرایط اقتصادی که همهٔ ما کم‌وبیش باهاش دست‌به‌گریبانیم. اما این…

  • 7 авг.26из howaandhea

    توی این عمر نسبتاً طولانی چنل‌داری، این اولین باره که می‌خوام چنین موضوعی رو باهاتون درمیون بذارم. راستش هیچ‌وقت جمع کردن پول برای نذر یا توزیع‌های مناسبتی رو لازم نمی‌دونستم؛ مخصوصاً توی این شرایط اقتصادی که همهٔ ما کم‌وبیش باهاش دست‌به‌گریبانیم. اما این بار کاملاً اتفاقی با مسئله‌ای روبه‌رو شدم که نتونستم نسبت بهش بی‌تفاوت باشم. پیرزن ازکارافتاده‌ای که با وجود سن و شرایط سختش، هر روز توی گرمای پنجاه‌درجه‌ای اهواز با شرافت کار می‌کنه و بساط کوچیکی پهن می‌کنه یه روز بامیه می‌فروشه؛ یه روز باقلا؛ بدون این‌که از کسی چیزی بخواد یا گله‌ای بکنه. یه فروشنده‌ای معرفیش کرد و گفت: «اگه می‌خوای واقعاً کار خیری انجام بدی، به این مادر زحمتکش کمک کن که از همه محتاج‌تره.» بعد از اون، رفتیم و از نزدیک شرایط زندگیشون رو دیدیم. دخترش به‌شدت بیماره، اما وضعیت مالی‌شون اون‌قدر سخت و تنگه که حتی فکر درمان هم براشون تبدیل به آرزو شده. خیلی از وسایل ضروری زندگی، مثل یخچال رو ندارن. اما چیزی که الان از همه فوری‌تره، اینه که توی این گرمای طاقت‌فرسا، کولرشون سوخته و خونه عملاً قابل تحمل نیست. با تعمیرکار صحبت کردیم و گفت برای راه افتادن کولر باید موتور جدید تهیه بشه. خلاصه هر طرف این زندگی رو نگاه می‌کنی، فقط «نیاز» می‌بینی. می‌دونم شرایط برای خیلی از ما آسون نیست و بابت مطرح کردن این موضوع واقعاً شرمنده‌ام. اما اگر توانش رو دارید، حتی با مبلغی هرچند کوچک، بیاید کنار هم قطره‌هامون رو دریا کنیم. از دوستان و همهٔ کسانی که به من اعتماد دارن هم خواهش می‌کنم منت بذارن و این پیام رو منتشر کنن تا شاید با کمک هم، گره‌ای از زندگی این مادر و دختر بی‌سرپرست باز بشه. به نام محدثه سلاماتی(کوچیک شما🤏🏻) 6037697661549839