tgindex
𝑫𝒆𝒙𝒄𝒓𝒂𝒏𝒊𝒄

𝑫𝒆𝒙𝒄𝒓𝒂𝒏𝒊𝒄

Статистика
@TheDexcranicперсидский

Et honte à toutes les ruelles vides de toi et pleines de moi... . . . جآنم [ https://t.me/SendHarfBot?start=ed08a82a746d ] معرفی فیلم: [ https://t.me/MovieIntroduction ]

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
8
Всего постов
56
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
162
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
38
40 постов
Вовлечённость
23,5%
к подписчикам
Постов в день
1,1
всего 56
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
26
1/48двое суток
29
1/72трое суток
32

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • "J’aimerais mieux être un oiseau"

  • نیاز دارم یه سناریو یا فیک‌چت در مورد تهکوک و بچه‌شون بنویسم. یه بچه شیطون و تخس که دهن باباهاش رو سرویس می‌کنه.

  • There’s something about being with you that makes my heart feel at home. ♡

  • روزها و شب‌ها مثل کلیشه‌هایی که قبلاً تهیه شده باشد می‌گذرد بسیار گند، بسیار احمقانه! - صادق هدایت

  • لعنت بهتون با این فیلمنامه‌نویسی‌تون. شک ندارم نویسنده و کارگردان کاملا بدون تعارف قصد زجر دادن بیننده رو داشتن؛ وگرنه این حجم از بی‌رحمی نمی‌تونه بی‌قصد و غرض باشه.

  • خیلی وقته که به راحتی با دیدن فیلم غم‌انگیز یا خوندن داستان انگست اشکم در نمیاد؛ اما امروز فهمیدم شاید دیدن مرگ یه شخصیت قابل‌تحمل باشه ولی دیدن انکار و امیدواری معشوقش به راحتی اشک‌هام رو سرازیر می‌کنه. :)

  • без подписи

  • غرور چیز مهمیه دوستان. (حالا باید سر پا بمونم تا فلج بشم.)

  • کاملا جدی اومدم خونه و کلید ندارم پشت در موندم. همسایه لاشی‌مون که سر هیچی سال‌هاست گرفته روی ما، اومد در رو باز کرد رفت داخل ولی غرورم اجازه نداد پشت سرش برم.

  • فکر کنم کم‌کم دارم یاد می‌گیرم توی دل هر سختی یه روزنه‌ی نور پیدا کنم. شاید اینم یه مرحله دیگه از بزرگسالیه.

  • هنگامی‌که انسان، سرنوشت و همهٔ رنج‌هایش را می‌پذیرد و وقتی صلیب خود را به دوش می‌کشد، فرصتی می‌یابد تا حتی در دشوارترین شرایط، معنایی عمیق‌تر به زندگی‌اش ببخشد. انسان در جستجوی معنا | ویکتور فرانکل #Book

  • без подписи

  • تقریباً مطمئنم در نهایت علت مرگم اورثینک خواهد بود.

  • آره؛ جسم و روان من بدین صورت دائم باهم در یک جدال بی‌پایانن.

  • ساعت ۱۶:۴۰ خوابیدم و ۱۷:۳۰ آلارم گذاشتم. چون خیلی خسته بودم ده بار آلارم رو قطع کردم و در نهایت ۱۸:۱۵ بلند شدم. می‌دونی؟ می‌تونستم ۱۸ آلارم بذارم و وقتی خستگی‌ام در رفت عین آدم بلند شم به کارهام برسم؛ اما اضطراب و کمال‌گرایی این چیزها حالی‌اش نمی‌شه و می‌گه کمتر بخواب کلی کار داری. اما از طرفی بدنت هم کمبود خواب داره و التماس می‌کنه برای ده دقیقه بیشتر خوابیدن. تهشم نه درست می‌خوابی و نه به کارهات می‌رسی. :)

  • حتی فصلمون هم-