- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 11
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 62
- 1/48двое суток
- 71
- 1/72трое суток
- 76
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
اولین و آخرین باری که رفتی، تنها یک انگشتر از تو برایم باقی ماند. پشت تلفن، میان فحشها و هزاران ناسزا با من خداحافظی کردی و من ماندم و انگشتری که هفتهها بعد، درست زمانی که کمکم داشتم با نبودنت کنار میآمدم، پیدایش کردم. از همان روز تا همین حالا، انگشتر در انگشتم مانده است؛ حتی اگر آسمان به زمین میرسید، باز هم از دستم بیرونش نمیآوردم. حالا این انگشتر، بیش از آنکه یادآور تو باشد، یادآور خودم است؛ یادآور آدمی که در کنارت بودم و احترامی که برایت قائل بودم، چیزی که هیچگاه از یاد نخواهم برد. احتمالاً وقتی رفتی، آنچه مرا شکست، رفتن تو نبود؛ خودِ من بودم که با رفتنت شکستم. شاید باید بالاخره با همهچیز خداحافظی کنم؛ با گذشتهام، با دلتنگیهایم، با تو و حتی با آن آدمی که روزی بودم. شاید تمام این مدت، دلم برای خودم تنگ شده بود و نمیدانستم. پس خداحافظ؛ با تو، با گذشتهام، با آن جوانِ قبراق و بیدغدغهای که روزی بودم، و با تمام چیزهایی که میان راه از دست دادم.
без подписи
без подписи
از جهنم باکی نیست، وقتی سالها، با جهانی این چنین هم سوختیم و هم ساختیم.
без подписи
без подписи
همین روز ها بود که از در یه کافه ی آشنا رد شدم، خیلی آشنا. حتی بویی که میداد هم آشنا بود، بوی قهوه ی کهنه و چوب. با تابلوی قدیمی که با خط نستعلیق نوشته بود «کافههِیرا»؛ اسمش تیر خلاص بود برام، یه تیر دقیقاً وسط قلبم. نمیدونم چیشد که خودم رو روی صندلی همون میزِ گوشه ی کافه پیدا کردم، درحالی که مثل همیشه، فکر و خیال هایی بودن که داشتن خرخرهام رو میجویدن. فکر اینکه اون منِ قبلی دقیقاً کجا رفته؟ چرا وقتی داشتی میرفتی منو هم با خودت بردی؟ که من سال هاست برای خودم سوگواری میکنم. نمیدونم چی شد که قهوه ای تیره، مثل افکارم درحالی که بخار ازش بلند میشد جلوی دستم دیدم، انگاری کافهچی هنوز من رو خوب به خاطر داشت. نخ های سیگار توی دستم میسوختن و من دم نمیگرفتم ازشون، فقط خاکسترشون رو توی زیر سیگاری میتکوندم و دوباره به سوختنش نگاه میکردم؛ سوختن آشنایی داشت، مثل سوختن وجودم بود وقتی داشت توی همین کافه و پشت همین میز برای همیشه باهام خداحافظی میکرد. آه که چه خداحافظی تلخی بود، تلخ تر از این قهوه و تلخ تر از این روزگار. سیگار دیگه ای روشن کردم تا سوختنش رو تماشا کنم، با این نخ یاد حرف هات افتادم عزیزک، یاد وقت هایی که تمام تلاشت رو میکردی تا ته مونده ی اینارو روی انگشتام خاموش نکنم، چون به نظرت ته دیوونگی بود؛ البته که ناگفته نماند، این کار که چیزی نبود، من حتی خودمم برات ترک کردم. تا به حال با خودت فکرکردی وقتی من رو ول کردی رفتی، چقدر برای خودمون سوگواری کردم؟ برای آینده ای که برای جفتمون توی سرم داشتم؛ برای خودم، برای شخصیتم. دقیقاً چهار سال پیش، ساعت شش عصر پشت همین میز، با خنده بهت سلام کردم و با بغض خداحافظی؛ توی داستان هایی که میخوندیم سرنوشت عاشق ها اینطوری نبود. عاشق های داستان هامون خوشحال تر بودن، آخر داستان هاشون انقدر تلخ خداحافظی نمیکردن. من که وقتی میدیدمت زمان برام کامل میایستاد، الان عقربه ها هاج و واج شدن، کلاً ایستادن؛ ساعتی که برام خریدی هم توی این سوگواری از کار افتاد. شاید دلم برای ما تنگ نشده، دلم برای خودم تنگ شده، دلم برای اون آدمی تنگ شده که راحت تر اعتماد میکرد، انقدر سنگینی بارِ غم روی دوشش نبود. اون شب بارونی توی همین کافه، وقتی که این ساعت فلزی رو بهم دادی، انگار دنیا رو بهم داده بودن؛ هیچوقت فکر نمیکردم این ساعت هم برام سوگواری کنه. قهوهم سرد شد، اما من حتی به این سردی هم احترام میذارم. قهوه رو مینوشم اما تلخیش هم مثل قبلاً اذیتم نمیکنه؛ چون اونقدر زندگیم تلخ شد که تلخی قهوه به چشمم نیاد. سرمو توی دستام گرفتم و فقط به این فکر میکنم که چرا، چرا من بعد از رفتنت، خودم رو هم رها کردم؟ مگه تو چی بودی که انقدر درد داشتی؟ چه بلایی سر این کافه اومد که بعد از ما، انقدر سرد و خالی شده؟ بعد از رفتنت پیر شدم، خودم رو توی همون روز جا گذاشتم و بعد از اون، کاملاً فرسوده شدم. شب هایی رو گذروندم که مطمئن بودم تو، هیچوقت به صبح نمیرسوندیشون. اما صبح میشد. همیشه میشد. و این شاید بدترین قسمت ماجرا بود؛ اینکه دنیا هیچوقت به خاطر رفتن تو متوقف نشد. خورشید هر روز لعنتیتر از روز قبل طلوع میکرد، مردم میخندیدن، کافهها باز میشدن، قهوهها دم میکشیدن و من هر روز صبح با این حقیقت بیدار میشدم که هنوز زندهام و هنوز باید با نبودنت زندگی کنم. چهار سال گذشته بود و من هنوز بعضی صبحها، قبل از اینکه چشمهام رو کامل باز کنم، برای چند ثانیه فراموش میکردم که دیگه نیستی. همون چند ثانیه شاید تنها زمانهایی بودن که دوباره خودم بودم؛ قبل از اینکه واقعیت مثل یه مشت محکم بخوره توی صورتم و یادم بندازه که تو رفتی. عجیب نیست؟ آدم میتونه سالها با نبودن یک نفر زندگی کنه، اما مغزش حاضر نباشه نبودنش رو باور کنه. من هنوز گاهی چیزی میدیدم و ناخودآگاه میخواستم برات تعریفش کنم. هنوز وقتی قهوهای رو میدیدم که زیادی تلخ بود، یاد تو میافتادم. ولی امشب برگشته بودم به همون جایی که چهار سال پیش، یک تکه از خودم را جا گذاشته بودم. شاید برای همین بود که کافه اینقدر سرد به نظر میرسید. شاید سردی اینجا از دیوارها نبود؛ از خاطرهای بود که هنوز بین این میزها نفس میکشید. سرم رو بلند کردم و برای اولین بار، فقط به صندلی روبهرو خیره شدم. خالی بود، مثل تمام این چهار سال؛ و تازه فهمیدم تمام این مدت، من منتظر تو نبودم، منتظر بودم یک روز دوباره خودم رو ببینم. حالا، کافه همون کافهست؛ میز همون میزه؛ اما آدمی که پشت میز نشسته، دیگه همون آدم نیست.
без подписи
شب بود، از آسمان رگبارِ اشک میبارید و من بر طبق عادت، شب های بارانی را تا طلوع آفتاب در بیرون از خانه سپری میکردم. امشب هم از آن شب ها بود که ثانیه به ثانیه را آرزو میکردم که تو کنارم بودی؛ اینجا، در همین کوچه های تنگ و تاریک با همدیگر قدم میزدیم. تا اینکه تو را دیدم، اما نه تنها، نه با خانواده، با همان مردکی که صدسال نمیخواستم تورا با او ببینم؛ زمان ایستاد، عقربه های ساعت روی مچم پریشان شدند و از کار افتادند. چه حس غریبی، پاهایم سست شدهاند و حس میکنم که قرار است پس بیافتم؛ آخر چرا من نباید همانی باشم که در این باران، به جای آن مرتیکه چتر را بالای سرت بگیرم؟ باران هر لحظه شدید تر از قبل میشد، اما من دیگر قطرات سردش را حس نمیکردم؛ وجودم گُر گرفته بود، مانند درختی پیر که آتش گرفته است. مغزم تهی از هرفکری، فقط یک سوال، چرا آن مرتیکه؟ چرا باید هرروز تورا ببیند، اما من برای کمی آرامش، برای فرار از هجوم وحشیانه ی افکارم باید نیمهشب به در خانهات میآمدم و تا ساعت ها همانجا مینشستم و سرم را در دست میگرفتم؟ اینهمه دختر و زن و فرنگی و ایرانی اطرافم را در بر گرفته است اما، اما چشم من فقط میجنبد تا تورا پیدا کند؛ آخر این بود رسم روزگار؟ هر شب چیزی را بر سر و صورتم خراب میکنم تا شاید از درد قلبم کم شود، از درد روحم. خانه ام را دیدهای؟ دیدهای که بعد از تو خانهای که روح هم ندارد پریشان شده است؟ دیدهای حتی بهار هم به خانه ی من نمیآید چون ماه هاست که دلیل جریان زندگیام، از این خانه رفته است؟ هرشب زمستان، هرشب تب های بیدلیل، از جنون بیش از حد من برای تو؛ از عشق بیش از حد من برای تو.. چرا نمیآیی و این جنازه را دوباره زندگی ببخشی؟ آخر مگر من چه کردهام که آن مرتیکه را ترجیح دادهای. بیا و قول میدهم دیگر سیگار نکشم، دیگر شب هایم را با زهرماری صبح نکنم؛ بیا و قول میدهم قرص هایم را سر وقت بخورم، غذاهایم را کامل بخورم. بیا و ببین چگونه همانی میشوم که همیشه میخواستی؛ البت که خیلی دیر شده است. بیا و این تبِ جنون را درمان کن، شب های بارانی ام را به صبح برسان و آفتابی کن؛ بیا تا دیگر جوانی ام را نسوزانم، میدانی که مرد است و قولش! قول میدهم دیگر برای فرار از دنیای واقعیت به پشت بامِ خانه پناه نبرم، این افکار منفی همیشگی را از سرم بیرون کنم؛ بیا، بیا، بیا. نمیدانی که در این چندماهی که او را به من ترجیح دادی، چند تار موی سفید در شقیقهام در آمده است؛ به کل حسابشان از دستم در رفته است. بیا تا شب های سخت را باهمدیگر بگذرانیم، نه اینکه من به تنهایی و تو با او.
без подписи
без подписи
دستم را بالا آوردم و انگشترم زیر نور کمرنگ اتاق برق زد؛ تو هم دستت را کنار دستم گذاشتی. دو انگشتر،دو دست،و دو آدمی که زندگی هرکدامشان را از جایی شکسته بود. خندیدی و گفتی: «هنوز داریش؟» گفتم:«مگه قرار بود درش بیارم؟» این انگشتر برای من فقط یه تکه فلز نیست،یادگار…
без подписи
دستم را بالا آوردم و انگشترم زیر نور کمرنگ اتاق برق زد؛ تو هم دستت را کنار دستم گذاشتی. دو انگشتر،دو دست،و دو آدمی که زندگی هرکدامشان را از جایی شکسته بود. خندیدی و گفتی: «هنوز داریش؟» گفتم:«مگه قرار بود درش بیارم؟» این انگشتر برای من فقط یه تکه فلز نیست،یادگار روزهاییست که هنوز نمیدانستیم زندگی قرار است چقدر بیرحم باشد؛ یادگار رفاقتی که نه با خوشیها،که وسط بدترین شبها خودش را ثابت کرد. شاید فردا هرکداممان راه خودمان را برویم،شاید آدمهای زیادی بیایند و بروند،شاید حتی یک روز یادمان برود آخرین بار کی خندیدیم؛ اما تا وقتی این حلقه دور انگشتم هست،یک چیز را فراموش نمیکنم؛ بعضی آدمها را نمیشود از زندگی پاک کرد؛چون یکجایی از وجودت،برای همیشه با نام رفیقت حک شدهاند. دستت را فشردم و گفتم: «این انگشتر رو نگه داریا.. نه واسه من،واسه روزی که شاید یادت رفت،یه نفر توی این دنیا بود که هیچوقت نذاشت تنهایی زمین بخوری.»
без подписи
без подписи
без подписи