جعبهی بالای کمد
СтатистикаLet's escape to heal, then come back to fight. https://t.me/HarfBeManBot?start=ODMzMzE3MDU2 لطفاً درخواست معرفی و تبادل نکنید، کانال تجاری نیست. :)
- Последний пост
- 16 авг.
- Последнее чтение
- 17 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- английский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 196
- 1/48двое суток
- 224
- 1/72трое суток
- 242
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
And now that you don’t have to be perfect, you can be good. East of Eden - John Steinbeck
We have only one story. All novels, all poetry, are built on the never-ending contest in ourselves of good and evil. And it occurs to me that evil must constantly respawn, while good, while virtue, is immortal. Vice has always a new fresh young face, while virtue is venerable as nothing else in the world is. East of Eden - John Steinbeck
I don’t know how it will be in the years to come. There are monstrous changes taking place in the world, forces shaping a future whose face we do not know. Some of these forces seem evil to us, perhaps not in themselves but because their tendency is to eliminate other things we hold good. It is true that two men can lift a bigger stone than one man. A group can build automobiles quicker and better than one man, and bread from a huge factory is cheaper and more uniform. When our food and clothing and housing all are born in the complication of mass production, mass method is bound to get into our thinking and to eliminate all other thinking. In our time mass or collective production has entered our economics, our politics, and even our religion, so that some nations have substituted the idea collective for the idea God. This in my time is the danger. There is great tension in the world, tension toward a breaking point, and men are unhappy and confused. At such a time it seems natural and good to me to ask myself these questions. What do I believe in? What must I fight for and what must I fight against? Our species is the only creative species, and it has only one creative instrument, the individual mind and spirit of a man. Nothing was ever created by two men. There are no good collaborations, whether in music, in art, in poetry, in mathematics, in philosophy. Once the miracle of creation has taken place, the group can build and extend it, but the group never invents anything. The preciousness lies in the lonely mind of a man. And now the forces marshaled around the concept of the group have declared a war of extermination on that preciousness, the mind of man. By disparagement, by starvation, by repressions, forced direction, and the stunning hammerblows of conditioning, the free, roving mind is being pursued, roped, blunted, drugged. It is a sad suicidal course our species seems to have taken. And this I believe: that the free, exploring mind of the individual human is the most valuable thing in the world. And this I would fight for: the freedom of the mind to take any direction it wishes, undirected. And this I must fight against: any idea, religion, or government which limits or destroys the individual. This is what I am and what I am about. I can understand why a system built on a pattern must try to destroy the free mind, for this is one thing which can by inspection destroy such a system. Surely I can understand this, and I hate it and I will fight against it to preserve the one thing that separates us from the uncreative beasts. If the glory can be killed, we are lost. East of Eden - John Steinbeck
ماشینهایی مثل من، آدمهایی مثل تو - ایان مکیوان - اشکان دانشمند
... باید به او میگفتم اما نه فعلا. احتمالا جروبحثی درمیگرفت و توانش را نداشتم. در زندگیمان به چندراهی رسیده بودیم. یک لحظه ی بد اما گذرا که برای همهی کسانی که در رابطههای عاشقانه هستند پیش میآید، اینکه بنشینیم و همهچیز را یک بار برای همیشه بشکافیم و توضیح بدهیم و به یک راهحل برسیم. یا از حرف زدن صرفنظر کنیم و مثل طناببازهای بیعرضه از هم فاصله بگیریم و سقوط کنیم. و وقتی مشغول التیام زخمهایمان هستیم، آهستهآهسته باهم غریبه بشویم. ماشینهایی مثل من، آدمهایی مثل تو - ایان مکیوان - اشکان دانشمند
من به راستی خیلی خستهام. خسته از دردی که میشنوم و احساس میکنم. خسته از سرگردانی بر روی جادهها، تنها همچون سینه سرخی در باران. هرگز یار غاری نداشتهام که زندگیام را بیوقفه در کنارش ادامه دهم، هرگز یار غاری نداشتهام که به من بگوید، ما از کجا آمدهایم، آمدن بهر چه بوده، و به کجا میرویم. من خستهام، خسته از آدمهایی که بایکدیگر بد رفتاری میکنند. تمام این چیزها مثل خرده شیشههایی درون سرم جرینگ جرینگ میکنند. من خستهام. خسته از تمام دفعاتی که قصد کمک داشتهام، اما موفق نشدم. خسته از سرگردانی در تاریکی. بیش از هر چیز، خسته از درد و رنج بسیار بسیار فراوان، اگر قدرت داشتم، به درد و رنج خاتمه میدادم اما چنین قدرتی ندارم. انسانها به دلیل عشقشان به یکدیگر کشته میشوند، به دلیل عشقشان به یکدیگر. هر روز همین اتفاق میافتد. در همه جای دنیا. مسیر سبز - استیون کینگ - ماندانا قهرمانلو
“Maybe fighting is knowing there’s darkness in you, and still choosing to do what’s right.” 📚Dark Rise - C. S. Pacat
“Even those who think themselves powerless can fight with small acts. Kindness. Compassion.” 📚Dark Rise - C. S. Pacat
«باور چیزی نیست که مختص روزهای خوب و خوش باشه. باور چیه؟ ایمان چیه؟ اگه بعد از شکست هم ادامه نداشته باشه؟» مهزاد - برندون سندرسون
Love that doesn’t include honesty doesn’t deserve to be called love. The Silent Patient - Alex Michaelides
There’s so much pain everywhere, and we just close our eyes to it. The Silent Patient - Alex Michaelides
«ای بابا... هرچقدر هم که تو این تئاترها حرفهای قشنگ بزنین، محبوبیتی پیش آدمهای بافرهنگ پیدا نمیکنین.» «آدمهای بافرهنگ همیشه یک فرهنگ عقبن. اونها افکار نسل قبل رو یدک میکشن، سلیقهی پیرها رو دارن. تو تماشاچیهای ما، از دو نفر یکیشون بیسواده، درسته. اما این بیسوادها هستن که از چیزهای جدید بدون پیشداوری استقبال میکنن.» فردریک یا تئاتر بولوار - اریک امانوئل اشمیت - شهلا حائری
«جهان خود را وقف کسی میکند که به مشاهدهی او بنشیند. در این لحظهای که زندگی میکنی، صدها سال، هزاران سال پنهان شدهاند.» فلیکس و سرچشمهی اسرار - اریک امانوئل اشمیت - شهلا حائری
بعضی وقتها میتوانم تصور کنم کسانی که من را میشناسند، ده سال دیگر به الان فکر میکنند و یکچیزهایی میگویند شبیه اینکه «چهقدر توانایی داشت!» یا «چه حیف شد!». من به همهٔ کارهایی که میخواهم بکنم و چیزهایی که میخواهم باشم، فکر میکنم. هنرمند پیشگام. کارآفرین تجاری. طراح برتر بازیهای کامپیوتری. ارواح آینده با صداهای ماتمزده سرشان را تکان میدهند و سوگوارانه میگویند: «آه، چهقدر توانایی داشت!» ترس زندگینکردن، دلهرهٔ عمیق و پایداری است از اینکه میبینی تواناییهایت میگندند و تبدیل میشوند به یک ناامیدی غیر قابل جبران؛ چون «چیزی که باید» را «چیزی که هست» له میکند. گاهی فکر میکنم مُردن آسانتر از این است که با همچین وضعیتی روبهرو بشوی، چون «چیزی که میتوانست باشد» خیلی قابل احترامتر از «چیزی که باید باشد» است. بچههای مُرده را میگذارند روی پایه، اما بچههای بیمار ذهنی را زیر فرش قایم میکنند. چلنجر دیپ؛ عمیقترین نقطه دنیا - نیل شوسترمن - مرضیه ورشوساز
او هم مسلح نیست. او را هم میکشند. آدمی که آزادیاش را میشناسد، خطرناک است. مجموعهی فصل استخوان / جلد سوم: قیام آواز - سامانتا شنن - حسین شهرابی
«چی باعث شد ادامه بدی؟» «خشم. خشم من رو پیش میبرد. مردم هم باید رنج رو ببینند، باید ببینند خون آدمای بیگناه میریزه. درعینحال باید ببینند که بعضیها هم مقاومت میکنند.» مجموعهی فصل استخوان / جلد سوم: قیام آواز - سامانتا شنن - حسین شهرابی
«هر نهادی که یک دسته از مردم رو پلید بدونه، بالاخره همین کارو با بقیه هم میکنه.» مجموعهی فصل استخوان / جلد سوم: قیام آواز - سامانتا شنن - حسین شهرابی
«به همین شیوه ما رو ساکت میکنند. به ما گفتند بخت یارمون بوده که تبعیدگاه نصیبمون شده، نه اثیر. بخت یارمون بوده که با نایتکایند ما رو میکشند، نه با حلقهی دار. بخت یارمونه که زندهایم، هرچند آزاد نیستیم. بهمون گفتند بیشتر از چیزی که به ما میدن خواستهای نداشته باشیم، چون چیزی که به ما میدن از سرمون هم زیاده.» مجموعهی فصل استخوان / جلد دوم: محفل گنگها - سامانتا شنن - حسین شهرابی
کجایی مادر؟ قرصهایت را دمدست بگذار. فردا لازمت میشود. آویشن قشنگ نیست - حامد اسماعیلیون
شرزین: روز اول قلم را در مرکب فرو بردم و بر کاغذ آوردم، از آن خون بر صفحه جاری شد. پوست کاغذ شکافت؛ خون هزار کس در هر سطر میجوشید. […] هزاران کس که میدانستند جنگ بر سر عقیده نیست، بر سر زور و زن و زر است! طومار شیخ شرزین - بهرام بیضایی