- Последний пост
- 4 нояб.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تنهایی آرام و بیصدا در روحت رخنه میکند بیآنکه کسی ببیند بیآنکه کسی بفهمد حتی آن کسی که به تنهاییات کشانده دلهرهی مدام گریختن سابیر هاکا
هر انسانی در زندگی دوبار میمیرد یک بار در درون خود یک بار در بیرون برای هر کدام از ما پیش آمده که در خاطر کسی مرده باشیم یا کسی را در خاطرمان کشته باشیم اولین مرگها چنیناند. و پیوسته در این مُردن میمیری و باز میمیری هربار تازگیات را از دست میدهی به گذشته پناه میبری به عمق روزها و خاطرهها دلهرهی مدام گریختن سابیر هاکا
مگر یک خاطرهٔ کوچک چندبار انسان را تا دم مرگ میکشاند هر انسان گوریست از هرآنچه در او بوده است در فاصلهی دیروز و امروز دلهرهی مدام گریختن سابیر هاکا
میخورد مغز پر از افکارم به یکی ابر که از فولاد است سخت و خشن متلاشی که شود سر خون ببارد باران و بروید از خاک یک گل دیوانه حاصل افکارم زیر یک پیچک سبز نرگس قنبری
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست میرسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست مینشینی روبهرویم خستگی در میکنی چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست باز ميخندی و ميپرسی كه حالت بهتر است؟! باز میخندم که خیلی...! گرچه میدانی که نیست شعر میخوانم برایت، واژهها گل میکنند یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست چشم میدوزم به چشمت میشود آیا کمی دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست..؟! وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو… پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست میروی و خانه لبریز از نبودت میشود باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست…! رفتهای و بعد تو این کار هر روز من است باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست نجمه زارع
منم آن مرغ، آن مرغی که دیریست به سر اندیشه پرواز دارم ـ فروغ فرخزاد
روحی مشوشم که شبی بیخبر ز خویش در دامن سکوت بتلخی گریستم ـ فروغ فرخزاد
اندوه خفته میدهد آزارم آن آرزوی گمشده میرقصد...
ـ فروغ فرخزاد
گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست ـ فروغ فرخزاد
تنهایم، از من چیزی بیدار نخواهد ماند دارم برمیگردم به خوابگاهم و میدانم کسی که خواب را اختراع کرده میخواسته مرگ را تمرین کند. محسن بیدوازی غمهای تزئینی
من یاد گرفتهام هرگز چشمبهراه کسی نباشم. اینجا من و این چند واژه و همین اتاقک بیکرانه کافیست تا جهان به عیادتم بیاید و برایم باران و بوسه بیاورد. چند رویا مانده تا طلوع رنگین کمان سید علی صالحی
گاهی که دلم برای بعضی ناگفتهها لَک میزند خودم را مجاب میکنم: هنوز وقت بسیار است... این شفا برسد به دست مجروحترین رویاها سید علی صالحی
برای من همین حسِ آرامِ بیسبب کافیست تا باور کنم دنیا پر است از چیزهای خوب چیزهای دلپذیر این شفا برسد به دست مجروحترین رویاها سید علی صالحی
خودَت را پیپایِ من پیر نکن، من هرگز هیچ آغازی نداشتهام. این شفا برسد به دست مجروحترین رویاها سید علی صالحی
همه هستی مهمتر از این نیست؛ که این مگس خسته را تماشا کنی فقط: این مگس گرماپَرَست رویِ دسته لیوانِ چای... مضطرب، بیمعلوم، مالِ خودش. نباید پلک بزنم میترسد، میرود یک طرفی... این شفا برسد به دست مجروحترین رویاها سید علی صالحی
دنیا... تا چشم کار میکند دیوار است درنده است درد است این شفا برسد به دست مجروحترین رویاها سید علی صالحی
حوصلهام گاهی که سَر میرود، -میان همین بعضی خلوتها- هی از خودم سؤال میکنم، و بعد باز از خودم هی سؤال میکنم...! این شفا برسد به دست مجروحترین رویاها علی صالحی
طوفان به من رسید؛ ولی چون درخت زرد چیزی نداشتم که بخواهم زیان کنم ... سجاد سامانی
هر لذتی که می پوشم یا آستینش دراز است یا کوتاه، یا گشاد به قد من! هر غمی که میپوشم دقیق، انگار برای من بافته شده هر کجا که باشم! شیرکو بیکس