﹕𝐲𝐮𝐦𝐢,
СтатистикаWarning: No talking for days alarm Tighnari kinnie Wishlist: @YumiWishes
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 9
- 1/48двое суток
- 10
- 1/72трое суток
- 11
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ֺࣳ ִ. ۪ʾʿ ۫🧚🏻♀
без подписи
без подписи
без подписи
«افسانهی آنکه خانهاش را در دیگری پیدا کرد» میگویند در شهری که هیچکس در آن برای ماندن ساخته نشده بود، دو نفر یکدیگر را پیدا کردند. یکی همیشه در جستوجوی جایی بود که بتواند خودش باشد؛ و دیگری، تنها کسی بود که از او نخواست شبیه هیچکس دیگری باشد. عشقشان از آن عشقهایی نبود که با یک نگاه آغاز شود. آرام آمد؛ مثل نوری که صبح، بیاجازه، از لای پرده وارد اتاق میشود. اول، فقط حرف زدند. از روزهای بد. از آرزوهای کوچک. از شهرهایی که دوست نداشتند. از جاهایی که میخواستند روزی بروند. از گربههای خیابان و کتابهایی که باید خوانده میشدند و زندگیای که هنوز جرئت نکرده بودند شروعش کنند. و کمکم اتفاق عجیبی افتاد: هرکدام، در دیگری، چیزی را پیدا کرد که تمام عمر دنبالش میگشت. نه نجات. نه مالکیت. خانه. اما روزگار همیشه از عشاق اجازه نمیگیرد. روزی رسید که یکی باید میرفت. گفت: «اگر بمانم، از خودم دور میشوم.» آن دیگری فقط نگاهش کرد و گفت: «پس برو.» و شاید همین، بزرگترین شکل دوست داشتن بود. نگفت «برای من بمان.» نگفت «بدون تو میمیرم.» نگفت «اگر دوستم داری، نرو.» فقط دستش را گرفت و گفت: «هرجا که خودت را پیدا کردی، همانجا دوستت خواهم داشت.» سالها گذشت. شهرها عوض شدند. آدمها پیر شدند. نامهها آمدند و رفتند. اما هیچکدام عاشق دیگری نشدند. نه از روی وفاداری به یک قول؛ از این رو که بعضی آدمها یکبار وارد قلبت میشوند و بعد، معیار تمام دوست داشتنهای آیندهات میشوند. سالها بعد، در شهری دور، دو مسافر پیر به خانهای رسیدند. یکی پرسید: «اینجا چه کسی زندگی میکند؟» پیرزنی که کنار پنجره نشسته بود، لبخند زد و گفت: «دو نفر.» «کجایند؟» پیرزن به اتاقی خالی اشاره کرد. روی میز، دو فنجان چای بود. گفت: «یکی سالهاست رفته. اما دیگری هنوز هر عصر برایش چای میریزد.» مسافر پرسید: «پس چرا خانه را ترک نمیکند؟» پیرزن گفت: «چون بعضیها وقتی میروند، خانه را با خودشان نمیبرند. در دل آدم جا میگذارند.» میگویند آن دو سرانجام، در واپسین سالهای عمر، دوباره یکدیگر را دیدند. هیچکدام چیزی نگفتند. فقط کنار هم نشستند. یکی پرسید: «بالاخره خانهات را پیدا کردی؟» آن دیگری لبخند زد. «آره.» «کجا؟» دستش را گرفت. «همینجا.» و از آن روز، مردم آن عشق را با نام شهر، جنگ، جدایی یا مرگ به یاد نیاوردند. فقط یک جمله از آن باقی ماند؛ جملهای که نسلها آن را برای عزیزترین آدم زندگیشان تکرار کردند: «تو را آنقدر دوست دارم که اگر خانهات جایی غیر از من باشد، باز هم برای رسیدنت چراغی روشن میگذارم.» و شاید به همین دلیل است که هنوز، هرجا چراغی در نیمهشب برای کسی روشن میماند، میگویند: یکی از آن دو هنوز منتظر است. 7.For: @Thing316 https://t.me/DeneTacenda 🫧 𖥻 ִ ۫ ּ
:))))
آخرین باری که با هم یه کار گرلی کرده بودیم رو یادم نمیاد ولی حس خیلی قشنگی داشت
مامان خانومی برام لاک زد امروز :)
без подписи
bet she knows she's a work of art :)
a little bit of JinMao cause we love them sm 😌
لایک زن دوتا پست رو که دیگه برو بذاررررنیمصکض
شاید باید واقعا روی اینستام کار کنم
توی تردز اکانت ساختم و پیام گذاشتم و الکی الکی جدی جدی با دوتا سالندار صحبت دارم میکنم الان و یکم استرس زاست نمیدونم 😐
از اون بگذریم چقدر پیر شدم طرف سلام میکنه من لال میشم (بعد دارم دنبال دوست پیدا کردن هم میگردم عالی هستم)
без подписи
چرا واقعا دخترای خوشگل اینقدر سریع سستم میکنن.. چرا من نمیتونم کسیو سست کنم پس؟
без подписи
کاش ماشین داشتم کاش ماشین داشتم کاش ماشین داشتم.
And the fact that she finally kissed him..