سنت، مالکیت و بازار
Статистика- Последний пост
- 6 янв.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اسطوره «بدترین وضع ممکن»؛ پیشفرض پنهان براندازی خیابانمحور پیشفرض ضمنی در رویکرد براندازی خیابانمحور به تغییر اجتماعی آن است که وضع موجود، «بدترین وضع ممکن» است و بنابراین چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است. از دل این پیشفرض، منطق براندازی زاده میشود: اگر بدتر از این نمیشود، پس هر فروپاشیای موجه است. اما این پیشفرض نهتنها اثباتنشده، بلکه بهطور سیستماتیک توسط تاریخ نقض شده است. تاریخ مملو از نمونههایی است که در آن، فرار از وضع بد، به سقوط در وضعیتی بهمراتب بدتر، خشنتر و غیرقابلتصور انجامیده است. انقلابیون فرانسه در نبرد با رژیم قدیم، هرگز تصور نمیکردند که آزادیخواهیشان به «ترور ژاکوبنی»، گیوتینهای روزانه و حذف فیزیکی مخالفان ختم شود. مخالفان رژیم تزاری روسیه گمان نمیبردند که رهایی از استبداد تزار، آنان را زیر چرخدندههای وحشت سازمانیافته استالینیسم له کند. در ایران، هیچیک از روشنفکران مشروطه نمیپنداشتند که خروج از سلطنت قاجار، به تمرکز قدرت رضاشاهی، نابودی نهادهای محلی و در نهایت، مسیر هموارشده برای استبدادی فراگیرتر منجر شود؛ همانگونه که بسیاری از مخالفان پهلوی نیز تصور نمیکردند پایان سلطنت، به استقرار یک استبداد دینی منتهی گردد. نکته کلیدی اینجاست: وضع بد، همیشه میتواند بدتر شود؛ آنهم بهگونهای غافلگیرکننده و غیرمنتظره. سیاست، برخلاف رؤیاهای انقلابی، حوزه «ریسکهای نامتقارن» است: فروپاشی نظم موجود، هزینهای قطعی دارد، اما دستاوردهای آن نهتنها نامطمئن، بلکه اغلب معکوساند. بهویژه در جوامعی که نهادهای حقوقی، قضایی و اقتصادی ضعیف یا تخریبشدهاند، براندازی نه به آزادی، بلکه به خلأ قدرت میانجامد؛ و خلأ قدرت، تقریباً همیشه توسط خشنترین و منسجمترین نیروها پر میشود، نه اخلاقیترین یا عقلانیترین آنها. برای ایران امروز نیز این قاعده کاملاً صادق است. تصور اینکه فروپاشی نظم موجود الزاماً به وضعی بهتر منجر خواهد شد، نه خوشبینی، بلکه نادیدهگرفتن آگاهانه تجربه تاریخی خود ایران است. تاریخ نشان داده است که جوامعی که با فرض «بدتر از این نمیشود» دست به تخریب نظم میزنند، اغلب با واقعیتی مواجه میشوند که پیشتر حتی قادر به تصورش نبودهاند.
از قانون خودجوش تا دولت قانونساز: پیوند نقد مشروطه با هایک، میزس و انتخاب عمومی آنچه در تجربه مشروطه و پس از آن در ایران رخ داد، صرفاً یک خطای تاریخی یا سوءنیت روشنفکران نبود، بلکه تجلی یک خطای نظری بنیادین بود: جایگزینکردن قانون بهمثابه نظم خودجوش با قانون بهمثابه محصول اراده سیاسی. این جابهجایی، همان چیزی است که هایک آن را گذار از Law به Legislation مینامد؛ از قاعدهای که کشف میشود، به متنی که ساخته میشود. از منظر هایک، قانون اصیل نه حاصل طراحی عقلانی، بلکه قاعده ای است کشف شده حاصل برآیند تدریجی تجربه اجتماعی است. قانون زمانی کارا است که در بستر کنشهای واقعی انسانها، در مقیاسهای کوچک و در مواجهه با تعارضهای واقعی شکل گیرد. قانونگذاری متمرکز، حتی اگر با نیت خیر انجام شود، گرفتار مسئلهای حلناشدنی است: ناتوانی معرفتی. هیچ نهاد مرکزی قادر نیست دانشی را که بهصورت پراکنده در جامعه وجود دارد، گردآوری، پردازش و به قانون مؤثر تبدیل کند. آنچه در مجلس تصویب میشود، ناگزیر جایگزین دانش واقعی با انتزاعهای کلی است. میزس این خطا را از زاویهای دیگر صورتبندی میکند. از نظر او، دولت قانونگذار گرفتار مسئله محاسبه عقلانی است. همانگونه که در اقتصاد، فقدان قیمتهای واقعی به ناکارآمدی سوسیالیسم میانجامد، در حوزه حقوق نیز فقدان بازخوردهای واقعی و هزینهدار، قانونگذاری را کور میکند. قانونگذار دولتی هزینه خطای خود را نمیپردازد، اما جامعه بهای آن را میدهد. از اینرو، حتی قوانین خوشنیت، بهتدریج به انباشت مقررات ناکارآمد و متناقض منجر میشوند؛ همان چیزی که امروز بهعنوان تورم قانونی تجربه میکنیم. مکتب انتخاب عمومی این تحلیل را به سطح انگیزشی میکشاند. قانونگذار، برخلاف تصویر آرمانی دموکراسی، نه داور بیطرف، بلکه کنشگری با منافع شخصی، سیاسی و گروهی است. پارلمان، در این معنا، نه محل کشف قواعد منصفانه، بلکه بازار امتیازدهی سیاسی است. قانون محصول بدهبستان است، نه حل مسئله. حتی در غیاب فساد آشکار، پیگیری منافع قومی، منطقهای یا جناحی، متن قانون را از انسجام و کارایی تهی میکند. نکته کلیدی آن است که دموکراسی نه مانع این ناکارآمدی، بلکه سازوکار توجیه آن است. رأی اکثریت، جایگزین کارآمدی میشود؛ مشروعیت سیاسی، جایگزین مشروعیت کارکردی. مفاهیمی کلی و جمع گرایانه مبهم و تعریف ناپذیر چون «ملت»، «منافع ملی»، «عدالت» و «حق تعیین سرنوشت» در این چارچوب، نه ابزار تحلیل، بلکه پوشش اخلاقی شکست نهادی هستند. در مقابل، قانونگذاری غیردولتی دقیقاً بهدلیل فقدان این سازوکارهای معیوب، واجد مزایایی بود که نظریههای مدرن نیز آن را تأیید میکنند: اکتشافی، تدریجی و تکاملی بود (هایک)، در معرض بازخورد واقعی و هزینهمند قرار داشت (میزس)، و از انگیزههای سیاسی و امتیازمحور مصونتر بود (انتخاب عمومی). از این منظر، مشروطه نه آغاز حاکمیت قانون، بلکه آغاز قانونگذاری دولتی بود؛ گذار از نظم حقوقی زنده به کارخانه تولید قانون دولتی. تمرکز قدرت حقوقی در دولت، راه را نهفقط برای استبداد سیاسی، بلکه برای گسترش دولت به همه حوزههای زندگی اجتماعی هموار کرد. به همین دلیل است که فاصله لیبرالیسم دولتی با سوسیالیسم، فاصلهای کوتاه و منطقی است، نه یک انحراف تصادفی. در نهایت، مسئله اصلی ایران نه فقدان قانون، بلکه فقدان فهم قانون است: ناتوانی در تمایز میان قانون بهمثابه نظم اجتماعی و قانون بهمثابه ابزار دولت. تا زمانی که این تمایز روشن نشود، هر اصلاح حقوقی تازه، صرفاً لایهای دیگر بر انبوه ناکارآمدیهای پیشین خواهد افزود.
نقد بت دکتر کاتوزیان چون بت دکتر مصدق پدر علم حقوق ایران یا در واقع پدر قانون گذاری دولتی در ایران از ضروریات زمانه حال حاضر است. ساختار سوسیالیستی قانون اساسی ایران وامدار این پدران سوسیالیست است. فقیهان سکولار سوسیالیست فرانسوی در دوران غفلت انقلابی فقه سوسیالیستی فرانسوی را به اسم اسلام وارد قانون اساسی کردند و با ان مصادره ها کردند، بخش خصوصی را در محاق قرار دادند و اقتصاد دولتی را بر جان و مال مردم ایران زمین مسلط ساختند.
از مشروطه تا رضا شاه:تمرکزگرایی بهمثابه پیامد منطقی قانون گذاری دولتی رضاشاه نه گسست از مشروطه، بلکه تداوم منطقی آن بود. اگر این گزاره در نگاه اول پارادوکسیکال بهنظر میرسد، علتش همان خطای مفهومیای است که مشروطه را با «محدودسازی قدرت» یکی گرفت، در حالی که در عمل، مشروطه ایرانی به تمرکز قدرت حقوقی انجامید. لحظهای که قانون دولتی شد، مسیر بهسوی دولت متمرکز، اجتنابناپذیر گردید. مشروطهخواهان لیبرال، با دولتیکردن قانون، دولت را به تنها مرجع مشروع تنظیم مناسبات اجتماعی بدل کردند. پارلمان، بهعنوان کارخانه قانونسازی، جایگزین شبکه پیچیده و غیرمتمرکز قانونگذاری غیردولتی شد. از این لحظه به بعد، مسئله اصلی دیگر «حدود دولت» نبود، بلکه «توان دولت» شد. دولتی که مسئول قانون است، ناگزیر باید ابزار اجرای آن را نیز در اختیار داشته باشد. در چنین چارچوبی، رضاشاه نه ناقض مشروطه، بلکه حلکننده بحران درونی آن بود. بحران اصلی، همان هرجومرج قانونیای بود که از قانونگذاری متمرکز، انتزاعی و نامنطبق با جامعه ناشی میشد. قوانینی که نه از دل تعارضهای واقعی جامعه بیرون آمده بودند و نه قابلیت اجرای پایدار داشتند، تنها با قهر دولتی قابل تحمیل بودند. اینجاست که دولت مقتدر، نه انحراف، بلکه ضرورت میشود. تمرکزگرایی رضاشاهی—از انحلال نهادهای محلی تا تضعیف محاکم غیردولتی، از یکسانسازی حقوقی تا بوروکراتیزهکردن نظم اجتماعی—پاسخی بود به مسئلهای که خود مشروطه ایجاد کرده بود: چگونه میتوان قانونی واحد، سراسری و انتزاعی را بر جامعهای متکثر تحمیل کرد؟ پاسخ، چیزی جز تمرکز قدرت، سرکوب تنوع و گسترش دستگاه اجرایی نبود. از این منظر، سرکوب نهادهای فقهی، عرفی و محلی نه صرفاً تصمیمات اقتدارگرایانه رضاشاه، بلکه الزامات نهادی قانون دولتی بودند. قانونی که مشروعیتش نه از جامعه، بلکه از دولت میآید، رقیب را برنمیتابد. هر منبع مستقل تنظیم اجتماعی—فقه، عرف، صنف، محله—تهدیدی برای انحصار دولت در قانونگذاری تلقی میشود و باید حذف گردد. نکته مهم آن است که حتی اگر رضاشاه وجود نداشت، منطق نهادی مشروطه دولتیشده دیر یا زود دولتی مشابه را طلب میکرد. زیرا قانونگذاری متمرکز بدون دولت متمرکز ناممکن است. به همین دلیل، دولت رضاشاهی را باید نه محصول شخصیت او، بلکه محصول منطق حقوقی جدید دانست که از مشروطه به بعد مستقر شد. این منطق، در دوره محمدرضاشاه نیز ادامه یافت و پس از انقلاب، با تغییر ایدئولوژی، اما بدون تغییر ساختار، بازتولید شد. ایدئولوژیها عوض شدند، اما فرض بنیادین ثابت ماند: اینکه قانون امری دولتی است و جامعه، بدون هدایت و طراحی دولت، قادر به تنظیم خود نیست. در نتیجه، استبداد مدرن در ایران نه بازگشت به گذشته، بلکه محصول مدرنیزاسیون حقوقی دولتی بود. مشروطه، بهجای آنکه دولت را تابع قانون کند، قانون را تابع دولت کرد؛ و رضاشاه، این منطق را تا نهایت منطقیاش پیش برد. رضاشاه را باید نه دشمن مشروطه، بلکه فرزند بالغ آن دانست؛ فرزندی که تناقضهای پنهان مشروطه دولتزده را عیان کرد. از لحظهای که قانون دولتی شد، آزادی، تنوع و خودتنظیمی اجتماعی ناگزیر قربانی «نظم»، «وحدت» و «اقتدار» شدند. این نه خطای فردی، بلکه نتیجه یک انتخاب فکری بود.
از اصول اساسی محافظه کاری نه به هر جنبش توده ای و خیابانی است.
نقد دموکراسی و «حق تعیین سرنوشت»: ایدئولوژی پوشاننده شکست قانونگذاری دولتی دموکراسی و مفهوم موسوم به «حق تعیین سرنوشت» نه پاسخ به مسئله قانون، بلکه واکنشی ایدئولوژیک برای پنهانکردن شکست قانونگذاری دولتی هستند. هنگامی که قانون از بستر اجتماعی، محلی و تدریجی خود جدا و به فرایندی متمرکز، سیاسی و دولتی تبدیل شد، ناگزیر با یک مسئله بنیادین مواجه گردید: این قانون دیگر نه از دل جامعه برمیخاست و نه الزاماً با آن سازگار بود. دموکراسی دقیقاً در همین نقطه وارد شد. ادعای دموکراسی این است که اگر قانون بهدست «نمایندگان مردم» تصویب شود، مشروع، عقلانی و الزامآور خواهد بود. اما این ادعا از ابتدا بر یک تناقض حلنشدنی بنا شده است: چگونه چند صد نفر، آن هم در مرکز، میتوانند نماینده خواست جامعهای بهشدت متکثر، ناهمگن و چندلایه مانند ایران باشند؟ و چگونه یک متن واحد، تصویبشده در یک فرایند سیاسی، میتواند برای تمام این تنوع اجتماعی، کارا، منطبق و قابل اجرا باشد؟ در واقع، دموکراسی نه راهحل مسئله قانون، بلکه جایگزین زبانی آن است. بهجای آنکه پرسیده شود «این قانون چگونه، کجا و از دل چه تعارض واقعیای شکل گرفته است؟»، پرسیده میشود «چه کسی آن را تصویب کرده است؟». مشروعیت، از فرآیند اجتماعی به فرآیند رأیگیری منتقل میشود؛ و این جابهجایی، آغاز انحراف است. در نظام دموکراتیک، قانون دیگر حاصل حل یک مسئله واقعی نیست، بلکه محصول تعادل موقت نیروهای سیاسی است. از این رو فاضلی جامعهشناس محترم به همین نکته اذعان میکند: اجرای قانون نه به محتوای آن، بلکه به توازن نیروها بستگی دارد. اما این دقیقاً نشانه سلامت نیست، بلکه علامت بیماری است. قانونی که اجرای آن وابسته به توازن قدرت باشد، ذاتاً قانون نیست؛ فرمانی سیاسی است که در قالب قانون عرضه شده است. در چنین ساختاری، انگیزههای قانونگذار الزاماً ناکارآمدند: نماینده بهجای حل مسئله، به حفظ پایگاه رأی میاندیشد؛ قانون به ابزار امتیازدهی قومی، منطقهای یا جناحی بدل میشود؛ و متن نهایی، حاصل بدهبستان سیاسی است، نه کشف یک قاعده منصفانه. برای پوشاندن این ناکارآمدی، قانونگذاری دموکراتیک به مفاهیمی متوسل میشود که عمداً مبهم، کشدار و غیرقابل تعریفاند: ملت، منافع ملی، آزادی، عدالت، حق تعیین سرنوشت. این مفاهیم قرار نیست مسئلهای را حل کنند؛ کارکرد آنها تعلیق تعارض واقعی و مشروعیتبخشی اخلاقی به تصمیمات سیاسی است. هرچه قانون ناکارآمدتر است، زبان آن اخلاقیتر و انتزاعیتر میشود. در مقابل، قانونگذاری غیردولتی نه به نمایندگی نیاز دارد، نه به حق تعیین سرنوشت، و نه به زبان اخلاقی انتزاعی. مشروعیت آن از کارکرد میآید، نه از رأی. قانون زنده میماند چون مسئلهای واقعی را حل میکند، نه چون اکثریتی آن را تصویب کرده است. بنابراین، مسئله اصلی نه «بد اجرا شدن قانون»، بلکه نوع فرآیند قانون گذاری است؛ و این فرآیند غلط، دقیقاً از لحظهای آغاز شد که قانون گذاری دولتی شد، دموکراتیک نام گرفت و به نام حق تعیین سرنوشت، از جامعه مصادره گردید.
قانون بیاثر است؟ یا قانون دولتی ذاتاً ناتوان است؟ اقای فاضلی جامعهشناس محترم بر این نظرند که قانون و حقوق، نقش تعیینکنندهای در تحول اجتماعی ندارند. از نگاه او، آنچه سرنوشت قانون را مشخص میکند نه متن قانون، بلکه توازن نیروهای اجتماعی و سیاسی است. به همین دلیل، تفاوتی نمیکند قانون اساسی جمهوری اسلامی چه ویژگیهایی داشته باشد یا اگر بهجای آن، قانون اساسی مشروطه برقرار میبود؛ در هر دو صورت، مادام که توازن نیروها تغییر نکند، نتیجه یکی است. بهعنوان شاهد، به تجربه استبداد رضاشاهی و محمدرضاشاه ذیل قانون اساسی مشروطه اشاره میشود، یا مثالهایی از قوانینی که در عمل اجرا نمیشوند: از ممنوعیت حجاب و ماهواره تا قواعد فرهنگیای که جامعه بهسادگی از کنارشان عبور میکند. بر اساس این تحلیل، اجرای قانون امری سیاسی است؛ تابع موازنه نیروها. قانون، فینفسه نه توسعه میآورد و نه مانع آن میشود. اما مسئله دقیقاً همینجاست: این توصیف، اگرچه تجربی و ظاهراً واقعگرایانه است، اما علت را با معلول اشتباه میگیرد. وابستگی اجرای قانون به توازن نیروهای سیاسی، یک «واقعیت طبیعی» درباره هر نوع قانونی نیست؛ بلکه ویژگی خاص نوعی از قانون است: قانونِ دولتی. این نقیصه، ذاتیِ قانون دولتی است، نه قانون بهمثابه نظم خودجوش اجتماعی در قانونگذاری دولتی، قانون بیرون از جامعه تولید میشود: در مرکز توسط نهاد سیاسی در فرایندی رسمی، انتزاعی و غیرمسئلهمحور چنین قانونی، بهطور طبیعی برای اجرا محتاج زور، بوروکراسی و موازنه قدرت است. بنابراین اگر اجرای آن وابسته به تعادل نیروهاست، این نه یک کشف جامعهشناختی عمیق، بلکه نشانه بیریشگی قانون در جامعه است. اما این وضعیت را نباید به «قانون» بهطور کلی تعمیم داد؛ زیرا در جوامع سنتی، از جمله ایران پیشامشروطه، نوع دیگری از قانون وجود داشت که دقیقاً فاقد این نقیصه بود: قانون غیردولتی. قانون غیردولتی چگونه عمل میکرد؟ (نقطهای که مغفول مانده) قانون غیردولتی نه در مجلس تصویب میشد، نه نیازمند ابلاغ مرکزی بود، و نه برای اجرا محتاج موازنه قوا. ویژگیهای آن روشن است: پیشادولتی بود: قانون پیش از دولت وجود داشت و دولت برای مشروعیت، محتاج تأیید آن بود. محلهمحور و بافتمند بود: قواعد از دل مناسبات واقعی هر منطقه، صنف و اجتماع بیرون میآمد. تدریجی و تکاملی بود: قانون یکباره «تصویب» نمیشد، بلکه آرامآرام تثبیت میشد. مسئلهمحور بود: ناظر به دعواها و تعارضهای واقعی، نه مفاهیم انتزاعی. اجراپذیری درونزاد داشت: چون قانون همان نظم زیسته جامعه بود، مسئلهای به نام «عدم اجرا» اساساً موضوعیت نداشت. در چنین نظمی، اجرای قانون تابع توازن نیروهای سیاسی نبود؛ زیرا قانون نه ابزار قدرت، بلکه صورتبندی نظم خودجوش اجتماعی موجود بود. مشروطه: نقطه گسست تاریخی آنچه جامعهشناس بهدرستی توصیف میکند ـ یعنی بیاثری قانون و وابستگی اجرای آن به سیاست ـ دقیقاً از جایی آغاز شد که قانون دولتی شد. و این نقطه، مشروطه است. مشروطه، بیش از آنکه «خواست قانون» باشد، خواست دولتیکردن قانون بود. قانون از دل جامعه بیرون کشیده شد و به مجلس دولتی سپرده شد؛ مجلسی چندصدنفره، مستقر در مرکز، که میبایست برای جامعهای بهشدت متکثر، قانون واحد تولید کند. از همان لحظه: قانون دیگر بازتاب نظم خودجوش اجتماعی نبود، بلکه پروژهای سیاسی شد، و طبیعی بود که اجرای آن تابع تعادل نیروها گردد. پس آنچه جامعهشناس امروز بهعنوان «بیتأثیری قانون» توصیف میکند، در واقع پیامد تاریخی ترک قانونگذاری غیردولتی است، نه ویژگی ذاتی قانون. جمعبندی دقیق اختلاف جامعهشناس میگوید: قانون مهم نیست، توازن نیروها مهم است. اما پاسخ درست این است: وقتی قانون دولتی است، توازن نیروها مهم میشود؛ و همین، نشانه شکست آن نوع قانون است. قانون غیردولتی، چون اجتماعی، تدریجی، محلی و واقعی است، نه نیازمند تحمیل است، نه اسیر سیاست، و نه وابسته به موازنه قدرت. آنچه از مشروطه به بعد فروپاشید، نه «قانون»، بلکه امکان قانونگذاری خودجوش غیر دولتی بود.
نقدی بر گفته های دکتر فاضلی👇👇
زمینههای فکری مشروطهخواهی: خواست قانون یا خواست قانونِ دولتی؟ مشروطهخواهی ایرانی، برخلاف روایت رایج، جنبشی برای «قانون» بهمعنای عام آن نبود؛ بلکه جنبشی برای دولتیکردن قانون بود. روشنفکرانی چون میرزا ملکمخان و مستشارالدوله، که از نخستین صورتبندان فکری مشروطه بهشمار میآیند، بهروشنی تحت تأثیر لیبرالیسم دولتمحور اروپایی بودند؛ لیبرالیسمی که قانون را نه محصول نظم خودجوش جامعه، بلکه دستاورد دولت مدرن میدانست. در رسالههایی چون کتابچه غیبی و یک کلمه، مسئله اصلی «وجود یا عدم وجود قانون» نیست، بلکه منبع و مرجع قانون است. از منظر این متفکران، ایران نه بهدلیل بیقانونی، بلکه بهسبب غیردولتیبودن قانون دچار انحطاط شده بود. اینجاست که وارونگی فکری رخ میدهد: آنچه در واقع نقطه قوت جامعه ایرانی بود، بهعنوان نشانه ضعف معرفی شد. ایران عصر قاجار فاقد قانون نبود؛ بلکه فاقد قانون دولتی بود. نظم حقوقی جامعه بر فقه، عرف، قراردادهای واقعی، داوریهای محلی و نهادهای غیرمتمرکز استوار بود. قانون وجود داشت، اما در انحصار دولت نبود؛ و دقیقاً به همین دلیل، دولت برای مشروعیت خود نیازمند تأیید قانون بود، نه بالعکس. این وضعیت، از نگاه روشنفکران لیبرال، نه نشانهی بلوغ نهادی، بلکه علامت عقبماندگی تلقی شد. ملکمخان و مستشارالدوله، متأثر از تجربه اروپایی دولت ـ ملت، به این نتیجه رسیدند که تا قانون «دولتی» نشود، کشور نجات نخواهد یافت. در منطق آنان، قانونگذاری بدون دولت مرکزی، نه نظم، بلکه آشفتگی تلقی میشد. این همان عمق دولتزدگی ذهنی است: جایی که دوای هر درد، نه اصلاح نهادهای موجود، بلکه سپردن آنها به دولت دانسته میشود. نکته کلیدی اینجاست که این رویکرد، حتی با معیارهای لیبرالیسم کلاسیک نیز ناسازگار است. لیبرالیسم واقعی ـ دستکم در سنت ضددولتی آن ـ میکوشد حوزههای عمومی را از تصرف دولت خارج و به جامعه، بازار و نهادهای خودجوش بازگرداند. اما لیبرالیسم ایرانیِ ملکم و مستشارالدوله، درست در نقطه مقابل ایستاد: آنها نجات جامعه را در توسعه قلمرو دولت میدیدند، نه در محدودسازی آن. اینجا ریشه انحراف آشکار میشود. اگر دولتیکردن قانون شرط نجات است، چرا دیگر حوزهها دولتی نشوند؟ اگر جامعه در تنظیم قانون ناتوان است، چرا در اقتصاد، آموزش، قضاوت یا رفاه اجتماعی توانا باشد؟ این منطق، دقیقاً همان مسیری است که لیبرالیسم دولتمحور را تنها چند گام کوتاه با سوسیالیسم و کمونیسم فاصله میدهد. از این منظر، سوسیالیسم نه گسست از لیبرالیسم، بلکه امتداد منطقی آن است. لیبرالهایی چون ملکمخان و مستشارالدوله، با بدفهمی بنیادین خود، نقطه قوت جامعه ایرانی ـ یعنی قانونگذاری و نظم حقوقی غیردولتی ـ را بهعنوان ضعف معرفی کردند. این وارونگی مفهومی، آغاز روندی بود که در نهایت به اقتصاد دولتی، جامعه دولتزده و انباشت بحرانهای ساختاری امروز انجامید؛ وضعیتی که پیامدهای منفی آن، از ناکارآمدی مزمن تا ابربحرانهای اقتصادی و اجتماعی، دیگر بر کسی پوشیده نیست.
وقتی قانون دولتی شد: ریشه انحراف نهادی لیبرالیسم خطای بنیادین لیبرالیسم نه در دفاع از آزادی، بلکه در تعریف منبع قانون نهفته است. لیبرالیسم، آنچه را در جوامع تاریخی و سنتی امری خودجوش، پیشادولتی و ریشهدار در جامعه بود، به امری ذاتاً دولتی فروکاست. در منطق لیبرال، قانون زمانی «قانون» است که از مجرای دولت، پارلمان و فرایند رسمی قانونگذاری عبور کرده باشد. بهبیان دقیقتر: در لیبرالیسم، هر آنچه قانونی است، بالضروره دولتی نیز هست. این در حالی است که در جوامع سنتی ـ از جمله جامعه ایرانی پیشامدرن ـ قانون امری پیشادولتی بود. قانون برای اعتبار خود نیازی به دولت نداشت؛ بلکه این دولت بود که برای مشروعیت، نیازمند تأیید قانون بود. قانون نه محصول اراده سیاسی، بلکه نتیجهی انباشت تاریخی عرف، فقه، قراردادهای واقعی و داوریهای اجتماعی بود. از همین رو، قانون شأنی متعالی داشت و خود را تجلی «امر حق» یا «امر الهی» میدانست؛ نه به معنای ایدئولوژیک، بلکه به این معنا که فراتر از اراده حاکم و قدرت سیاسی قرار داشت. لیبرالیسم این نظم را برنتافت. جامعهای که قرنها بدون دولت متمرکز، قانون تولید و اجرا کرده بود، ناگهان از سوی متفکران لیبرال «ناتوان» و «شکستخورده» در قانونسازی معرفی شد. مسئولیت تنظیم قانون از جامعه سلب و به دولت واگذار شد؛ گویی جامعه ذاتاً خطاکار و دولت ذاتاً عاقل است. این لحظه، نقطهی گسست تاریخی است: قانون از دل جامعه بیرون کشیده و به انحصار دولت سپرده شد. اما لیبرالیسم برای پنهانکردن رسوایی این مصادره، به دو افسانه متوسل شد: نخست، دروغ «شاه مستبد» بهعنوان تنها منبع بیقانونی؛ دوم، مفهوم فریبندهی «حق تعیین سرنوشت». در یک تناقض آشکار، لیبرالیسم از یکسو مدعی شد جامعه صلاحیت قانونسازی ندارد، و از سوی دیگر، بخشی از همان جامعه را ـ اینبار با عنوان «نماینده مردم» ـ وارد دولت کرد و مدعی شد که این قانونگذاری دولتی، در واقع اراده خود مردم است. به این ترتیب، همان مردمی که پیشتر ناتوان از تولید قانون دانسته شده بودند، اکنون بهواسطهی یک فرایند صوری، قانونگذار معرفی شدند. اینجا نقطه تولد انحرافی به نام دموکراسی لیبرال است. دموکراسی پارلمانی، نه اوج عقلانیت حقوقی، بلکه ناکارآمدترین شیوهی تولید قانون است: کارخانهای برای قانونسازی شتابزده، متورم و متناقض؛ وضعیتی که نتیجهی آن نه نظم حقوقی، بلکه هرجومرج قانونی است. هرجومرجی که روی دیگر سکهی بیقانونی است، با این تفاوت که اینبار بیقانونی در لباس قانون ظاهر میشود. از همینجا، فاصلهی لیبرالیسم تا سوسیالیسم و کمونیسم تنها چند گام کوتاه است. وقتی قانونگذاری به اراده سیاسی سپرده شد و «حق تعیین سرنوشت» جایگزین نظم پیشادولتی گردید، دیگر هیچ مانع نظری جدی برای گسترش مداخله دولت باقی نمیماند. سوسیالیسم نه انحراف از لیبرالیسم، بلکه فرزند مشروع آن است؛ فرزندی که منطق نهفته در پدر را تا نهایت خود پیش برد و در نهایت، علیه او شورید.
⚜️اصلاحات تدریجی⚜️ مقدمه اصلاحات ارضی یک مداخلهٔ بزرگ، و به اجبارِ مستقیم حکومت بود. در حقیقت نوعی الگوبرداری از تقسیم اراضی در آمریکای لاتین و آسیای جنوب شرقی که دولت آمریکا هم بدان تشویق میکرد. در ایران نیز اصلاحات یا تقسیم اراضی همیشه از ایدههای محوری احزاب و دستهجات چپگرا، و از اوان مشروطه آرمان دموکراتهای سوسیالیست بود. چرا که نظام اجتماعی ایران را به سود آنها و به ضرر محافظهکاران تغییر میداد. هر چند مکانیسم عجیب تصویب اصلاحات ارضی، نحوهٔ اجرا، مداخلات دستگاههای حکومت و در نهایت پیامدهای روشن این مداخله برای هر مخاطب مطلعی کاملاً روشن است. اما تحقیق و تدقیق مجدد در آن نیز لازمهٔ فهم تاریخ معاصر است. ازاینرو بر آن شدیم تا بخشی از خاطرات شفاهی دکتر خداداد فرمانفرمائیان که ریاست بانک مرکزی و سازمان برنامه و بودجه ایران را عهدهدار بود، از یک ابتکار و اصلاح خودجوش در سیستم زمینداری ایران توسط برخی از مالکان را منتشر کنیم. ایدهای که تدریجی، پایدار و از پایین اجرایی شد بدون اینکه نیاز به تحکّم و مداخلهٔ مُشتی بروکرات داشته باشد. اصلاح نظام زمینداری در ایران و نحوهٔ ادارهٔ املاک حتی سالها پیش از مداخلهٔ ارضی حکومت، در حال انجام بود و این مداخله طبق معمول تنها خرابی و ناکارآمدی پایدار در ساختار اجتماعی و اقتصادی ایران پدید آورد. حالا لازم است که متن خاطره را بخوانیم: 📜متن کامل مقاله: اصلاحات تدریجی ▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬ 🟡➣ @IIFOM_CO ⚫️➣ instagram.com/iifom.co 🌐➣ iifom.com
از اعتماد تا خودسامانی: روایت یک اصلاحات ارضی بدون دولت در میانه دهه ۱۹۶۰، یکی از زمینداران بزرگ ایران تجربهای را رقم زد که شاید بتوان آن را یکی از نادرترین نمونههای «اصلاحات ارضی مبتنی بر سرمایه اجتماعی» در تاریخ معاصر دانست. او بدون اتکا به دولت، بدون دخالت پلیس و بوروکراسی، و تنها با تکیه بر اعتماد و هنجارهای اجتماعی، توانست زمینهای خود را میان کشاورزان توزیع کند؛ به گونهای که نه تنها نظم و تولید از میان نرفت، بلکه رابطهای تازه و انسانی میان مالک و رعایا شکل گرفت. در این طرح، مالک نه بهعنوان یک قدرت قاهر بلکه به مثابه هماهنگکننده یک گفتوگوی جمعی عمل میکرد. او ریشسفیدان روستا را گرد هم آورد تا درباره چگونگی توزیع زمین تصمیم بگیرند. تصمیمها بر مبنای شناخت محلی و عرف روستا اتخاذ میشد: زمین به کسی تعلق میگرفت که دستکم سه سال متوالی آن را کِشت کرده بود. در تعیین ارزش زمینها نیز شوراهای محلی، بر پایه حاصلخیزی و نزدیکی به آب، قیمتگذاری کردند. اقساط در دورهای هشتساله و با بهرهای عرفی تعیین شد؛ و مهمتر از همه، همه چیز بر پایه رضایت و اعتماد متقابل انجام گرفت، نه اجبار و نه فرمان از بالا. این تجربه نشان میدهد که جامعهای با سرمایه اجتماعی بالا میتواند از دل عرف و اعتماد، نظمی پایدار و عادلانه پدید آورد. در این نظام، «اعتماد» جایگزین قانون رسمی شد، «عرف» جانشین بوروکراسی و «گفتوگو» جای اجبار را گرفت. پرداختها دقیق و منظم انجام شد، هیچ نزاعی درنگرفت، و حتی روستاییان توانستند از ثمره زحمات خود پسانداز کنند و زندگیشان را بهبود بخشند. آنچه رخ داد، تجلی روشن مفهوم «نظم خودجوش» در معنای هایکی آن بود؛ نظمی که نه از اراده دولت بلکه از درون نهادهای اجتماعی و اخلاقی جامعه برمیخیزد. اما همین تجربه تاریخی، در روایت روشنفکران چپگرا و تاریخنگاران مارکسیستی، یا کاملاً نادیده گرفته شده یا وارونه تفسیر گردیده است. آنان روابط ارباب و رعیت را صرفاً در چارچوب تخاصم و استثمار بازنمایی کردند، گویی تاریخ ایران چیزی جز صحنهٔ جنگ طبقات نبوده است. در حالی که واقعیت در بسیاری از نقاط ایران دقیقاً خلاف این تصویر بود: روابط ارباب و رعیت اغلب شبکهای از اعتماد، تعهد متقابل و قواعد اخلاقی پایدار بود که تولید و نظم را تضمین میکرد. ارباب در بسیاری از موارد، داور، ضامن، و پشتیبان اقتصادی روستاییان بود؛ نه دشمن آنان. تاریخنگاری چپ، با چسباندن الگوی نظری مارکسی به بستر ایران، سرمایه اجتماعی ریشهدار این روابط را نادیده گرفت. در نگاه آنان، هر رابطهای میان مالک و رعیت، رابطهای ستمگرانه و طبقاتی است، حال آنکه در سنت اجتماعی ایران، این روابط بیشتر بر پایهٔ وفاداری، شرافت، و شناخت متقابل استوار بود تا بر زور و تخاصم. اگر آن سرمایه اجتماعی پابرجا میماند، جامعه ایرانی شاید مسیر تحول خود را بدون نیاز به دولت مطلقه یا اصلاحات فرمایشی میپیمود. از این رو، روایت واقعی اصلاحات ارضی خصوصی در میانه، نه فقط روایتی از یک اقدام اقتصادی موفق، بلکه سندی از وجود ظرفیتهای خودسامانی در جامعه ایران است؛ ظرفیتی که بعدها با گسترش دولتگرایی و روایتهای ایدئولوژیک چپ نابود شد. درسی که از این تجربه میتوان گرفت آن است که توسعهٔ واقعی، نه از دل دولتهای نوساز بلکه از دل نهادهای اجتماعیِ ریشهدار، اعتماد مردمان و عرفهای دیرپای آنان میجوشد.👇👇👇
از فهم وارونه آزادی تا پیدایش دولت مدرنِ استبدادی در اروپا، مشروطه زادهی اندیشهی مالکیت بود. جان لاک، در دو رساله درباره حکومت، مالکیت را حق طبیعی انسان دانست که دولت فقط برای حفظ آن تأسیس میشود. آدام اسمیت و ریکاردو، با تبیین سازوکار بازار، نشان دادند که نظم اقتصادی آزاد، تنها در پرتو امنیت حقوق مالکیت و قراردادها دوام میآورد. بدینسان، قانون و پارلمان، در غرب، نه آغاز آزادی بلکه نتیجهی آن بودند: ابزارهایی برای محدود کردن قدرت پادشاه تا مبادا در حقوق افراد دست ببرد. اما در ایران و عثمانی، مشروطهخواهی از این مرحلهی فکری عبور نکرده بود. قانون در نظر آنان نه ضامن حق، بلکه خودِ قدرت بود. هرچه مجلس تصویب میکرد، «قانون» تلقی میشد—حتی اگر ناقض مالکیت و آزادی باشد. در این فهم سطحی، قانون از ابزارِ صیانتِ حق به ابزارِ تولیدِ قدرت بدل شد؛ و این همان لحظهای است که قانونگرایی، چهرهی استبداد مدرن را به خود میگیرد. در غرب، پارلمان نتیجهی نظم بازار و حقوق مالکیت بود؛ در ایران، پارلمان خواست جایگزین بازار شود. به همین دلیل، آزادی اقتصادی و اجتماعی هیچگاه در بنیان مشروطه ایرانی نهادینه نشد. هر بار که اصلاحات سیاسی وعده داده شد، چون از بنیان اقتصادی آزادی غافل بود، به دولتی قویتر، پرهزینهتر و فاسدتر انجامید. در منطق هایک، نظم جامعه حاصل «نظم خودجوش» است—نظمی که از تعامل آزاد انسانها و احترام به مالکیت و قراردادها پدید میآید. هرگاه دولت بخواهد این نظم را از بالا طراحی کند، به فاجعهی توتالیتر میرسد. بوکانان نیز یادآور میشود که قانون باید «قید قدرت» باشد نه ابزار گسترش آن. اما در ایرانِ مشروطه، قانون بدل به زبان دولت شد؛ دولتی که به نام ملت، بر ملت حکم راند. بدینسان، ریشهی شکست مشروطه نه در ضعف سیاسی که در خطای معرفتی آن بود: قانونی که از حقوق مالکیت جدا شود، از آزادی دفاع نمیکند بلکه آن را میبلعد. از همینرو، دولت مدرن ایرانی، به جای آنکه حافظ نظم بازار و امنیت مالکیت باشد، خود بزرگترین متجاوز به آن شد.
«اگر میرزا صالح، آثار جان لاک، آدام اسمیت و .. را ترجمه کرده بود...» نگاهی انتقادی به خطای آغازین نوسازی ایرانی عباسمیرزا و قائممقام فراهانی از نخستین رجال ایرانی بودند که با صراحت پرسیدند: چرا اروپا پیشرفت کرد و ما عقب ماندیم؟ پرسشی که اگرچه به ظاهر ساده مینمود، اما در عمق خود به مسئلهی بنیادی تمدن و قانون، مالکیت و قدرت، و نسبت دولت و بازار مربوط میشد. بااینحال پاسخهایی که آن دو از ترجمانهای غربی دریافت کردند، نه بر پایهی فلسفهی ثروت بلکه بر مبنای تاریخ سیاسی و نظامی اروپا بود. میرزا صالح شیرازی، در مأموریتی فرهنگی، به جای آنکه کتاب رساله ای درباره حکومت جان لاک، ثروت ملل آدام اسمیت یا اصول اقتصاد سیاسی ریکاردو و سی را ترجمه کند، کتابی از تواریخ اروپایی را برگزید؛ کتابی که نه از منطق تولید و تقسیم ثروت سخن میگفت و نه از قاعدهی بازار و حقوق مالکیت. نتیجه روشن بود: ایرانیان در همان آغاز راه نوسازی، مسیر را وارونه پیمودند. تصورشان از ترقی، نه بر بنیاد «اقتصاد آزاد»، بلکه بر مبنای «دولت مقتدر و قانونگذار» شکل گرفت. گمان میکردند علت پیشرفت اروپا در پارلمان و قانون است، نه در نظام حقوقیای که پیش از آن، مالکیت و تجارت آزاد را پاس داشته بود. اگر در آن روزگار آثار لاک، اسمیت و ریکاردو و سی در دست عباسمیرزا و قائممقام قرار میگرفت، شاید درمییافتند که قانون واقعی، چیزی جز پاسدار حقوق مالکیت و تضمین آزادی مبادله نیست. آنگاه ارتش منظم و دولت مقتدر، نه برای کنترل مردم، بلکه برای تأمین امنیت بازار و حفظ ثروت ملی معنا مییافت. در آن مسیرِ بدفهمی، ایران و عثمانی، هر دو، بر نوسازی از بالا تأکید کردند؛ یعنی بر ساختن دولتهای بزرگ و قانونگذار، پیش از آنکه بنیان اقتصادی و حقوقی جامعه آزاد تثبیت شود. نتیجه همان بود که باید میبود: نوسازی به استبداد ختم شد و قانون، به ابزاری برای نقض حقوق افراد بدل گردید. در واقع، ایران به جای «دولت حافظ آزادی»، به «دولت مهندس جامعه» رسید؛ و این، آغاز قرنی از ناکامی و فقر و فساد بود. اگر بهجای کتاب تواریخ، کتاب ثروت ملل و اصول اقتصاد سیاسی سی ترجمه میشد، ایرانیان درمییافتند که پیشرفت نه از دل پارلمان، بلکه از دل بازار آزاد و حقوق مالکیت برمیخیزد. آنگاه میدانستند که قانون، اگر از حقوق مالکیت جدا شود، از هر پادشاهی مستبدتر است.
از نظام مبتنی بر سرمایه تا نظام مبتنی سرمایهداری: نگاهی دیگر به اصطلاح «سرمایهداری دولتی» یکی از خطاهای رایج در زبان اقتصاد سیاسی معاصر، کاربرد اصطلاح «سرمایهداری دولتی» است؛ ترکیبی که در ظاهر، کوششی برای توضیح نظامهای متمرکزِ دارای ابزار تولید انبوه است، اما در واقع، دچار تناقض درونی و خطای معرفتی است. برای درک این خطا، باید میان دو مفهوم بنیادین یعنی سرمایه و سرمایهدار تمایز نهاد. ۱. تمایز میان سرمایه و سرمایهداری اگر تأکید بر «سرمایه» باشد، یعنی بر ابزار مادی تولید همچون ماشینآلات، ساختمانها و زیرساختها، آنگاه هر نظامی که انباشت فیزیکی بیشتری دارد، «سرمایهدارتر» به نظر میرسد. از این منظر، اتحاد شوروی در نیمه قرن بیستم، با صنایع سنگین گسترده و مجتمعهای عظیم تولیدی، میتوانست یکی از «سرمایهدارترین» اقتصادهای جهان باشد. اما این برداشت، صرفاً کمی و ظاهری است؛ زیرا سرمایهداری نه به حجم ابزار تولید، بلکه به فاعلِ مالک و تصمیمگیرندهی سرمایه مربوط است. اگر تأکید بر «سرمایهدار» باشد، آنگاه محور تحلیل از اشیاء به انسان تغییر میکند: سرمایهدار کسی است که مالک سرمایه است، آن را در افق زمانی خود به کار میگیرد، و در معرض ریسک و زیان قرار میدهد تا ارزش افزوده ایجاد کند. بنابراین، سرمایهداری تنها در صورتی معنا دارد که مالکیت خصوصی، آزادی تصمیمگیری و مسئولیت فردی محترم باشند. ۲. حذف سرمایهدار و سرمایه داری در اقتصاد دولتی و دستوری در نظامی که دولت تصمیم میگیرد چه چیز تولید شود، کجا سرمایهگذاری شود و سود یا زیان به چه کسی برسد، دیگر «سرمایهدار» وجود ندارد؛ فقط «مدیر دولتی» هست. در چنین نظمی، فرد کارآفرین از جایگاه تصمیمگیری و ریسکپذیری حذف میشود و جای خود را به بوروکراتی میدهد که تابع مقررات است، نه داورِ آینده. به تعبیری در این نظام دستور جایگزین تصمیم اقتصادی می شود. بنابراین، نظامی که فاقد سرمایهدار است—حتی اگر مملو از سرمایه باشد—سرمایهداری نیست. ۳. سوسیالیسم بوروکراتیک نه سرمایه داری دولتی اصطلاح «سرمایهداری دولتی» تنها زمانی معنا مییابد که «سرمایه» را به جای «سرمایهدار» بنشانیم، و از فاعلیت انسانی و اخلاقی نظام بازار چشم بپوشیم. در واقع، چنین نظامی نه سرمایهداری است و نه سوسیالیستی خالص؛ بلکه سوسیالیسم بوروکراتیکِ مجهز به ابزار سرمایهای است. به همین دلیل، ترکیبهایی چون «سرمایهداری دولتی»، «سرمایهداری سوسیالیستی» یا «شبهسرمایهداری» از نظر مفهومی نادرستاند، زیرا فاعل اصلیِ نظام سرمایهداری — یعنی فردِ مالک و کارآفرینِ ریسکپذیر — در آنها حذف شده است. در نتیجه، تا زمانی که «سرمایه» بیصاحب است و «دولت» به جای سرمایهدار تصمیم میگیرد، سخن گفتن از سرمایهداری — از هر نوع آن — صرفاً بازی زبانی است، نه توصیف نظام اقتصادی. در پایان باز می توان در این پرسش تامل کرد آیا نظام سوسیالیستی غیر بوروکراتیک و بدون سرمایه امکان پذیر است؟ یا اینکه هرجا سوسیالیسم هست در انجا نیز سلطه بوروکراسی و سرمایه لاجرم اجتناب ناپذیر می شود.
نسبت سرمایه داری با اقتصاد ایران پرسش درباره «اقتصاد ایران و نسبت آن با سرمایهداری» یکی از بنیادیترین پرسشهای علوم اجتماعی در ایران معاصر است، زیرا این نسبت نه فقط اقتصادی بلکه سیاسی، تاریخی و فرهنگی نیز هست. برای پاسخ دقیقتر، میتوان بحث را در سه سطح تحلیل کرد: ۱. سرمایهداری به مثابه نظام تولید و مبادله سرمایهداری در معنای کلاسیک، بر مالکیت خصوصی، بازار آزاد، قراردادهای داوطلبانه و رقابت مبتنی است. در ایران اما از دوره مشروطه تا امروز، هیچگاه چنین نظامی بهصورت پایدار شکل نگرفته است. در دوره مشروطه، اگرچه بازار و اصناف از منطق خودجوش و نظم عرفی-فقهی تبعیت میکردند (نوعی سرمایهداری بازارمحور سنتی)، اما مشروطه ان نظام را تضعیف و بعد فلج کرد. ۲. سرمایهداری دولتی و شبهمدرن از دوره پهلوی اول به بعد، پروژهای آغاز شد که در ظاهر توسعهگرایانه بود اما در باطن، ساختار بازار آزاد را نابود کرد. دولت با ملیسازی صنایع، ایجاد شرکتهای دولتی و تعیین قیمتها، عملاً «بورژوازی دولتی» را جایگزین «بازار مستقل» کرد. پس از انقلاب نیز با گسترش مالکیت نهادهای حکومتی و شبهدولتی، همان منطق تداوم یافت. امروز حدود ۷۰ درصد اقتصاد در کنترل دولت یا نهادهای وابسته است. این یعنی ایران نه سرمایهداری رقابتی، بلکه نوعی سرمایهداری دولتی رانتی دارد؛ جایی که رانت، رابطه و مجوز جایگزین کارآفرینی و رقابت شدهاند. ۳. نسبت فرهنگی و معرفتی با سرمایهداری در سطح اندیشه و فرهنگ، نیز سرمایهداری هیچگاه در ایران به مثابه یک «نظام اخلاقی آزادی» پذیرفته نشد. بخش بزرگی از روشنفکری ایرانی از دوره مشروطه تا امروز، با ذهنیتی ضدبازاری و دولتگرا پرورش یافته است. در حالی که در اروپا سرمایهداری بر بنیان اخلاق کار، اعتماد اجتماعی و آزادی قراردادها استوار بود، در ایران هم دولت مدرن و هم روشنفکران آن، بازار را «منبع عقبماندگی» دانستند. نتیجه، گسست از سنت بازار و فقه اقتصادی شد که در دورههای پیشین نظمی خودجوش و متکی بر اعتماد اجتماعی ایجاد کرده بود. اقتصاد ایران را نمیتوان در چارچوب کلاسیک سرمایهداری تحلیل کرد. آنچه در ایران وجود دارد، ترکیبی از: سرمایهداری دولتی (از بالا)، اقتصاد رانتی (از درون)، و بازار ناقص و محدود (از پایین) است. به تعبیر میزس و هایک، ایران نمونهای از «اقتصاد آشفته» است که در آن نه منطق بازار آزاد حاکم است و نه منطق برنامهریزی متمرکز؛ بلکه نوعی میانوضعیت نامولد میان هر دو.
"شنیده ام که هم مسلکت ملکم( میرزا ملکم خان) در روزنامه قانون از لزوم آزادی، برقراری آیین مشروطه در ایران نوشته است؛ از قول من به او بگو، به اندازه تو و امثال تو عقل و شعور دارم، تواریخ را هم خواندم و از اوضاع دنیا آگاهم؛ لیک می دانم که ترقی کامل مملکت بسته به آزادی است. ولی دادن آزادی به مردمی نادان و بی سواد و رها کردن عنان اراذل و اوباش، تیغ در کف زنگی مست نهادن است و امنیت و آرامش مملکت را به خطر انداختن. مخصوصا به او بگو که این فضولی ها را کنار بگذارد ومطمئن باشد روزی که تشخیص دهم مردم شایستگی داشتن حکومت مشروطه و لیاقت استفاده از آزادی را دارند؛ اگر لازم باشد، از تاج وتخت نیز می گذرم ومشروطه را به آنان ارزانی می دارم" از ناصرالدین شاه خطاب به حاج سیاح
بازسازی شکست و جعل تاریخ: از مغول تا روس تحلیلی بر پیدایش روایت انحطاط در تاریخنگاری مدرن ایران یکی از مسائل بنیادی در تاریخنگاری مدرن ایران، نحوهی تفسیر شکستهای تاریخی است. شکست نظامی ایران از مغولان در قرن هفتم هجری، با تمام گستردگی و عمق فاجعه، در حافظهی تاریخی ایرانیان به عنوان نشانهای از انحطاط فرهنگی و تمدنی تفسیر نشد. سنت دیوانی و فقهی ایران توانست خود را بازسازی کند، و هیچیک از نخبگان آن دوران ضرورت «تغییر ماهیت فرهنگی» یا «شباهتیابی به مغولان» را طرح نکردند. درواقع، جامعه ایرانی در برابر مغولان خود را شکستخوردهی نظامی میدانست، نه شکستخوردهی تمدنی. اما در قرن نوزدهم، شکست ایران از روسیه، زمینهساز روایتی کاملاً متفاوت شد. تاریخنگاران و روشنفکران پس از این واقعه، شکست نظامی را به عنوان نشانهای از انحطاط کلی جامعه ایرانی تفسیر کردند و آن را گواهی بر ضرورت «تجدد» و «ساخت دولت مدرن» دانستند. این در حالی بود که روسیهی تزاری — دشمن پیروز ایران — خود ساختاری استبدادی، کشاورزی و عقبمانده داشت و به هیچ وجه نمایندهی تمدن صنعتی و لیبرال اروپا نبود. بدینترتیب، شکست از روسیه به شکلی غیرمنطقی به «شکست از غرب» تعبیر شد و مبنای شکلگیری یک روایت ایدئولوژیک از تاریخ ایران قرار گرفت. این روایت جدید، که میتوان آن را «روایت انحطاط» نامید، کارکردی سیاسی داشت. روشنفکران و نخبگان جدید با طرح این روایت، بر ضرورت نوسازی از بالا و تمرکز قدرت دولتی تأکید کردند. آنان از دل این شکست نظامی، ایدهی «دولت مقتدر نجاتبخش» را بیرون کشیدند؛ دولتی که باید تمام نهادهای سنتی، از فقه و بازار تا ایلات و اربابان، را منحل کند تا ایران به سطح «تمدن غربی» برسد. به این ترتیب، شکست از روسیه بهانهای شد برای مشروعیتبخشی به دولتگرایی مدرن و تخریب بنیانهای تاریخی جامعه ایرانی. در این روایت، تاریخ ایران پیشامدرن نه بهعنوان بستری از نظمهای خودجوش و نهادهای محلی، بلکه بهعنوان زنجیرهای از عقبماندگی و استبداد معرفی شد. مفاهیمی چون «ملیگرایی» و «توسعه» در همین چارچوب بازتعریف شدند تا ابزار ایدئولوژیک دولتهای متمرکز مدرن باشند. از این منظر، روایت شکست از روسیه نه تحلیلی تاریخی، بلکه سازهای ایدئولوژیک است؛ تلاشی برای توجیه ضرورت دولت مدرن بهمثابه «خیر مطلق» در برابر سنت ایرانی که «شر تاریخی» معرفی میشود. در مقابل، بازخوانی تاریخی منصفانه نشان میدهد که ایران پیش از دولت مدرن، از نهادهای کارآمد فقهی، حقوقی و اقتصادی برخوردار بود که در چارچوب مالکیت خصوصی، استقلال محلی و شبکههای بازار عمل میکردند. فروپاشی این نهادها نه نتیجهی انحطاط درونی، بلکه پیامد سیاستهای دولتگرایانهی پس از مشروطه و پهلوی بود که تحت تأثیر همین روایت انحطاط، جامعه را به سوی تمرکز، بوروکراسی و ملیسازی سوق دادند. در نتیجه، آنچه امروز به عنوان «ضرورت تاریخی دولت مدرن» معرفی میشود، بیش از آنکه بر پایه تحلیل تجربی تاریخ ایران استوار باشد، بر بنیاد یک جعل روایی بنا شده است؛ جعلی که شکست از روسیه را بهانهای برای تحقیر سنت و مشروعیتبخشی به دولت متمرکز قرار داد.
مشروطه و زایش ناامنی؛ وقتی آزادی به هرجومرج بدل شد یکی از بزرگترین دروغهایی که تاریخنگاری رسمی و روشنفکران وابسته به آن بارها تکرار کردهاند، این است که دوران قاجار سراسر ناامنی و عقبماندگی بود. کافی است کتابهای درسی را ورق بزنید: تصویر قاجار، همیشه تصویری تاریک و پر از راهزن و بینظمی است. اما واقعیت تاریخی چیز دیگری است. در بیشتر سالهای حکومت قاجار، بهویژه در دوره طولانی ناصرالدینشاه، امنیت نسبی برقرار بود. بازارها کار میکردند، کاروانها رفتوآمد داشتند، مالیات جمعآوری میشد و شاه بهعنوان داور نهایی در منازعات ایلی عمل میکرد. این نظم کامل نبود، اما در قیاس با آنچه پس از مشروطه رخ داد، بهشت بود. مشروطهخواهان با شعار فریبنده آزادی و قانون، ستون اصلی این نظم را شکستند: اقتدار سلطنت. شاه تضعیف شد، اما هیچ سازوکار جایگزینی برای حفظ نظم ساخته نشد. نتیجه؟ آشوب ایلی، درگیریهای مسلحانه شهری، و ضعف چنان عمیق دولت که قدرتهای خارجی مثل روسیه و انگلیس عملاً بیهیچ مانعی در ایران جولان میدادند. در حقیقت، ناامنیای که به قاجار نسبت داده میشود، بیش از هر زمان در همان دوران کوتاه مشروطه آشکار شد. این خود مشروطهخواهان بودند که با شعار آزادی، در عمل ایران را به هرجومرج و بیدولتی کشاندند. تاریخ، سندی روشنتر از این در دست ندارد: هرجا اقتدار قاجار ایستاده بود، امنیت برقرار بود؛ و هرجا مشروطهخواهان جای آن نشستند، نظم فروپاشید. مشروطه؛ بازی ایلات، مرگ اقتدار ملی مردم ایران، بر خلاف آنچه تبلیغ میشود، در مشروطه حضوری گسترده نداشتند. اگر صادقانه نگاه کنیم، شاید تنها دو درصد جامعه در این جنبش سهم داشتند؛ آن هم بیشتر از طبقات شهری خاص و برخی ایلات مسلح. مشروطه نه خیزش ملی، که بازی قدرت چند گروه محدود بود. نقش ایلات در این میان تعیینکننده بود. ایل بختیاری با سلاح و نیروی نظامی خود، به یکی از فاتحان اصلی صحنه بدل شد. طبیعی بود که سایر ایلات چنین برتری را تحمل نکنند. تا پیش از آن، اقتدار سلطنت قاجار همه را در یک چارچوب نگاه میداشت. اما وقتی شاه به دست مشروطهخواهان تضعیف شد، نظم دیرینه ایران فرو ریخت. نتیجه، چیزی جز مرکزگریزی و درگیری ایلی نبود. هر گروهی سهم بیشتری میخواست و دولت مرکزی بهقدری ناتوان شد که حتی نمیتوانست اقتدار خود را در برابر قدرتهای خارجی حفظ کند. کشوری که در دورهای توانسته بود با همان قاجار در برابر غول روسیه مقاومت کند و حتی گاهی او را به عقب براند، حالا بهقدری ضعیف شد که روسیه و انگلیس عملاً اربابان بیرقیب خاک ایران شدند. مشروطه نه اقتدار ملی ساخت، نه آزادی آورد. آنچه به دست مردم رسید، چیزی جز تجزیه قدرت و حراج ایران نبود؛ در داخل به دست ایلات مسلح و در خارج به پای استعمارگران. و این همه، نتیجه مستقیم پروژهای بود که نام پرطمطراق «مشروطه» بر خود داشت. از آزادیخواهی دروغین تا استقبال از دیکتاتوری مشروطهخواهان سالها ادعای آزادی و قانون داشتند. در کوچه و بازار فریاد میزدند که با استبداد میجنگند و ملت را به بهشت قانون میبرند. اما وقتی نتیجه کارشان چیزی جز ناامنی و فروپاشی نبود، بهسرعت پردهها کنار رفت و چهره واقعیشان آشکار شد. ایرانِ مشروطه به مرز فروپاشی رسیده بود. هرجومرج داخلی و مداخله خارجی آنقدر بالا گرفت که بقای کشور در خطر افتاد. در این میان، رضاخان با مشت آهنین سر برآورد و مشروطهخواهان، بهجای مقاومت در برابر استبداد تازه، با شور و شوق از او استقبال کردند. طنز تلخ تاریخ اینجاست: همانهایی که سلطنت قاجار را به جرم «استبداد» کوبیدند، استبداد عریانتر و مطلقتر رضاخان را «ضرورت تاریخی» خواندند. بسیاری از سران مشروطه – از ملکالشعرای بهار تا تقیزاده – نه تنها به مخالفت برنخاستند، که خود را در خدمت دیکتاتوری تازه قرار دادند. این یعنی حقیقت ماجرا روشن شد: مشکل مشروطهخواهان هرگز استبداد نبود. آنها آزادی را ابزاری برای رسیدن به قدرت میخواستند، نه ارزشی برای زندگی مردم. قاجار برایشان تحملناپذیر بود چون بیش از حد تساهل داشت؛ چون میتوانست مخالف را هم تاب بیاورد. اما وقتی قدرت مطلقهای پیدا شد که آنان را در سایه خود شریک کند، به استقبالش دویدند. پس از همه شعارها و فریادها، مشروطه چیزی جز انتقال مردم ایران از سلطنت تساهلگر قاجار به استبداد مطلقه رضاخان نبود. آزادیخواهی مشروطهخواهان دروغی بیش نبود؛ دروغی که قربانی اصلی آن ملت ایران بود.
اسطورهسازان دروغین؛ ملیگرایی به مثابه بازی با روایت ملیگرایان دولتپرست و پهلویچیهای مدعی محافظهکاری، در واقع بیریشهتر از آناند که خود مینمایند. آنان نه به سنت ایران وفادارند و نه به حقیقت تاریخی؛ معبودشان تنها یک چیز است: دولت متمرکز مدرن. باقی همه بازی با روایت است، جعل اسطوره است برای اینکه مردم را به پای این دولت قربانی کنند. بیایید لحظهای یک سناریو را تصور کنیم: اگر به جای رضاخان، ارتش انگلیس عشایر ایران را سرکوب کرده بود، خانهای بزرگ را به دار آویخته و به اسم «مدرنیزاسیون» اصلاحات ارضی را به اجرا گذاشته بود، همین ملیگرایان امروز چه میکردند؟ روشن است؛ عشایر و اربابان همانهایی که امروز با برچسب «ارتجاع» تحقیر میکنند، فردا در روایتهایشان به قهرمانان ملی، نماد مقاومت در برابر استعمار بدل میشدند. چیزی از «ناامنی محلی» نمینوشتند، سخنی از «عقبماندگی» نمیگفتند، و یک «دستمریزاد» به انگلیس نمیزدند. برعکس، با شور و حرارت میگفتند اینان آخرین سنگرهای آزادی در برابر بیگانگان بودند. اینجاست که بیاصولی و دروغپردازی این جریان عریان میشود: روایت آنان تابع حقیقت نیست، تابع اخلاق هم نیست؛ تابع نیاز روز است برای ساختن یک حس ملیگرایانه دروغین. همان عشایر و همان اربابان که روزی دشمن ملت و مانع ترقی معرفی میشوند، در بستر روایتی دیگر قهرمانان ملت میشوند. نه سنت را میفهمند و نه حقیقت را پاس میدارند؛ تنها میدانند که باید هرچیز را در خدمت اسطورهسازی دولت متمرکز تحریف کنند. اینان نه محافظهکارند و نه ملیگرا. محافظهکاری واقعی یعنی پاسداری از سنتهای خودجوش، نهادهای محلی و نظم تاریخی ایران. ملیگرایی واقعی یعنی شناخت ریشههای عمیق فرهنگ و فقه و دیوان ایرانی، نه بازیچهکردن آنها برای بزککردن یک دولت مدرن وارداتی. اما این مدعیان، چیزی جز کاریکاتورهای جعلی نیستند؛ کسانی که با شاهنامهگرایی سطحی و تاریخسازی دلبخواهی میخواهند لباسی زیبا بر تن همان دولت ویرانگر پهلوی بدوزند.