اسلحه
Статистика"противоречивый 🚬 .t.me/uo1cm - نِویا
- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 7 025
- 1/48двое суток
- 8 050
- 1/72трое суток
- 8 682
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
عجیب است گاهی نزدیکترین آدم به قلبت همان کسی میشود که بیشترین فاصله را با آرامشت دارد.
اندوهگین بود، کسی که روزی تمامِ دنیای من بود حالا در دنیای دیگری آرام گرفته بود.
عجیب است؛ این سرزمین بیشتر از آنکه آدم به دنیا بیاورد، داغ به دنیا میآورد. انگار مرگ، سالهاست آدرس خانهها را از زندگی بهتر بلد است. هنوز ردِ یک سوگ از دیوارها پاک نشده، سوگِ دیگری از راه میرسد آنقدر پشتِ سرِ هم که تقویم دیگر فصلها را نمیشناسد، فقط تاریخِ فقدان را حفظ است. هیچکس از فردا نمیترسد، ترس، از این است که این « دیشب » ها تمامی نداشته باشند. از اینکه هر صبح پیش از طلوع خورشید، جایی چراغِ خانهای برای همیشه خاموش شده باشد و مادری، بیآنکه هنوز باور کرده باشد، میان لباسها دنبال بوی فرزندش بگردد. این سرزمین سالهاست میانِ رفتن و ماندن معلق مانده است. آنقدر داغ دیده که حتی اندوه هم دیگر توانِ فریاد کشیدن ندارد. فقط در سینهها تهنشین میشود آرام و بی پایان.
видео или голосовое, без подписи
خسته بود؛ از راه نه که از خستگیِ آدمهایی که نفس میکشیدند اما زندگی نمیکردند دست میگرفتند اما برای رها کردن، دوست میداشتند اما تا اولین منفعت.
خیال من قاتلِ من است، وگرنه ممکن نبود به این زودی ها از پا در آمده و از دست بروم، خیال تو مرا کشت! خاطره ای از تو بود که شبانگاه آرام آرام جانم را می گرفت؛
видео или голосовое, без подписи
خیال میکنی از پا در می آیم؟ چه باک! ببین، آرامَم، آرام تر از نبض یک مُرده ...
ترسم از آن است که یک شب بخواهی به خوابم بیایی و من همچنان به یادت بیدار نشسته باشم، مبادا درست همان لحظه قدم به رویایم بگذاری و من پشت پنجره چشم انتظار آمدنت باشم!
چرا من تمام زندگی تو نیستم؟ آه، جوابش به سادگی چشم های زیبایت است. زیرا که تو معشوقی نه عاشق! من تمامِ هستیام را در آستانهی قلبت به جا گذاشتم و تو بیآنکه حتی پشتِ سرت را نگاه کنی از کنارِ ویرانهای گذشتی که روزی نامش من بود.
видео или голосовое, без подписи
چشمانت به من نوید و امید میدهند اما سکوت تو مرا از یأسی کشنده لبریز میکند. آه، چقدر احتیاج دارم که زبانت نیز از چشم هایت یاد بگیرد؛ که زبانت نیز چون چشم هایت مهربان و نوازش دهنده شود. که زبانت نیز مانند نگاهت به من بگوید که تو، ناچار دلتنگش را چقدر دوست میداری. افسوس که زبان و لبان تو به قدر چشم هایت مرا دوست نمیدارند.
تو مهم بود بمانی که نماندی رفتی، جان که باید برود سفت به من چسبیده!
او شبیه فریادیست که در سینه گم شده باشد؛ نه کاملاً رها شده، نه در دل مانده. میان آمدن و رفتن معلق است، همچون نغمهای که در اوج ناگهان بیصدا میشود.
видео или голосовое, без подписи
میگویند فدای سرت این نشد یکی دیگر، و نمی دانند آن که رفت جان بود! و ادمی را همین یک بیش نیست.
اگر روزی میان من و تو سکوت، آخرین واژهی مشترکمان شد و فاصله، نامِ تازهی ارتباطمان گشت، من از هر رهگذر سراغِ چشمانت را میگیرم و در هر غریبه، نشانیِ آشنای تو را جستوجو میکنم. مگر آشناییِ ما از نام و دیدار بود؟ تو را در عبورِ یک نسیم و در دلتنگیِ بیدلیلِ نیمهشبها خواهم یافت؛
آن قرن، قرن من نبود؛
ایران به تقلید از چشم هایت آفریده شد. آشفته، اندوهگین، خسته، زیبا؛