وارنا
Статистикаوارنا، جاییست که سکوت سنگینتر از فریاد است، و درد، ژرفتر از هر کلامی. . . . ارتباط با ما @Romance_Varena_bot . . https://t.me/begoo?start=_617260864630
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 66
- 1/48двое суток
- 75
- 1/72трое суток
- 81
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
࿐ داستانی بین شاهزاده ایی با نگاه نقره ایی که تاج رو زمین گذاشته و دختری که عاشق نوشتنه✦ ♛︎ تضادِ بین نگاهی شیرین و نگاهی سخت ، در قصری باشکوه ^
видео или голосовое, без подписи
Episode : 043 Part : 02 / 02 Time : 21:00 Status : Released ━━━━━━━━━━━━━━━━━━ قبل از اینکه تصمیم بگیرم چیکار کنم، صدای در تراس باعث شد به عقب برگردم. به نلین که جلوی در ایستاده بود نگاه کردم. یک تای ابروم رو بالا دادم و منتظر بهش نگاه کردم تا دلیل اینجا بودنش رو توضیح بده. شال بافتی رو که روی شونه هاش انداخته بود به خودش چسبوند و با صدای آرومی گفت سلام . برگشتم و به نرده ها تکیه زدم و دست هام رو توی بغلم جمع کردم. چطوری فهمیدی اینجام؟ بهم نگاه کرد و جواب داد دیدم از اتاقت اومدی بیرون. خب ؟ شونه بالا انداخت نیم ساعت هواخوری قرارمون بود ؛ نبود؟ نیشخند زدم چرا نخوابیدی؟ به طرفم اومد و مثل من به نرده ها تکیه زد و گفت خواب واسه آدم هاییه که مغزشون آرومه کیارش، نه برای کسی که بوی خطر رو از کیلومتر ها احساس میکنه. از گوشه ی چشم بهش نگاه کردم، موهای سفیدش توی نور ضعیف ماه، تضاد عجیبی با فضای تاریک و سنگی عمارت داشت. بوی خطر؟ فکر میکنی این بوی خطره یا مرگ؟ خنده ی کوتاهی کرد، خنده ای که تهش هیچ اثری از شادی نبود. چه فرقی دارن؟ وقتی توی این خونه راه میری حس میکنی همه چیز چشم دارن و بهت خیره شدن، تو فکر میکنی زندانبان منی، ولی خودت از همه بیشتر زندانی این عمارت و این شهری. با شنیدن حرفش، ناخودآگاه عضلات بدنم منقبض شد، حرف هاش بوی آشنایی میداد. سرش رو به طرفم چرخوند، نگاهش توی چشم هام قفل شد، جوری که انگار میخواست از توی چشم هام آشوبی که توی سرم بود رو بخونه. ادامه داد نگاهت مثل شب ها دیگه نیست، نمیدونم چی توی اون پوشه ی چرمی روی میزت بود... اخم کردم و نگاه تیزم رو بهش دوختم چقدر دور و بر اتاق من پرسه میزنی؟ نکنه جایگاهتو فراموش کردی سفید برفی. بدون اینکه تغییری توی حالت چهرش بده، یک قدم بهم نزدیک شد، حالا فاصلمون به قدری کم بود که گرما و سردی هوای بینمون رو به خوبی حس میکردم. با صدای آروم، طوری که فقط من قادر به شنیدن باشم گفت جایگاه؟ من جایگاهمو خوب میدونم کیارش، این تویی که نمیدونی جایگاهت کجاست، تو هنوز جایگاه خودتو پیدا نکردی وگرنه من میدونم چی هستم، یه زندانی که زندانبانش تویی و... حرفش رو ادامه نداد، نگاهش رو دزدید و سرش رو به دو طرف تکون داد، قدمی به عقب برداشت و بدون نگاه کردن بهم گفت باید برم، هواخوری تموم شد. در تراس رو باز کرد، از تراس خارج شد و در رو پشت سرش بست... • • • The Story Continues...
━━━━━━━━━━━━━━━━━━ "VARENA" -Romanc,Drama,Crime Episode : 043 Part: 01 / 02 Time : 21:00 Status : Released Writer : Sahel ━━━━━━━━━━━━━━━━━━ وصیت نامه رو به پایان رسوندم، کلمات مثل سنگ های سرد روی سینه ام سنگینی میکردن. [ اجازه نده نفرت ، آخرین چیزی باشه که از این خانواده باقی میمونه...] برگه رو آروم روی میز گذاشتم، نور زرد و کم رنگ چراغ مطالعه، سایه های بلندی رو دیوار انداخته بود که شبیه هیولاهای بی شکل به نظر میرسیدن. سکوت اتاق از همیشه سنگین تر شده بود. انگار اکسیژن اتاق تموم شده بود و من داشتم توی یه خلأ نفس میکشیدم. یه نفر سوم... نفر سومی که میتونست قدرتمند تر از همه ی ما یا قربانی تر از همه باشه. بابا با ذهنِ بازی که داشت یه حفره ی بزرگ توی ذهنم ایجاد کرده بود. میخواستم برسم به ته این هزارتویی که توش گیر کرده بودم و هرروز بیشتر از دیروز توش گم میشدم اما هنوز راه درازی در پیش داشتم. شقیقه هام رو دورانی ماساژ دادم ، چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم ، چشم هام از فرط فکر کردن سنگین شده بود. با حس اینکه یک نفر بهم خیره شده به طرف در برگشتم، با فکر فرار کردن نلین از جام بلند شدم، با قدم های بلند به طرف در رفتم و در رو باز کردم. هیچکس نبود، فقط راهروی تاریک و سرد عمارت بود که با نور کم چراغ های دیواری مثل یه تونل بی پایان به نظر میرسید. نفس عمیقی کشیدم و خواستم برگردم، که صدای قدم های آرومی رو شنیدم. به طرف صدا قدم برداشتم، کژال بود. جلوی پنجره ی توی سالن ایستاده بود، سیگاری بین انگشت های ظریفش میسوخت و باد موهای فرش رو که دورش ریخته بود تکون میداد. به طرفش قدم برداشتم با چند متر فاصله ازش ایستادم، صورتش زیر نور ماه و چراغ های کم نور سالن رنگ پریده به نظر میرسید. دست هام رو توی جیبم فروکردم و بهش خیره شدم ، از گوشه ی چشم نیم نگاهی بهم کرد و نگاهش رو از من دزدید و با صدایی که از ته چاه میومد گفت چیزی جالبی واسه نگاه کردن پیدا کردی؟ به طرفش رفتم، سیگار رو از بین انگشت هاش کشیدم و لبه ی بیرونی پنجره گذاشتم و پنجره رو بستم. با اخم نگام کرد و گفت چیکار میکنی؟ مستقیم بهش نگاه کردم و گفتم برو بخواب، درست میشه. پوزخند زد و لجبازانه بهم خیره شد. چی درست میشه ؟ این وضعیت یا این باتلاقی که توش افتادیم؟ هر روز داریم دست و پا میزنیم و هر روز بیشتر توش فرو میریم، هر وقت فکر میکنیم به روشنایی رسیدیم فقط مثل احمقایی به نظر میرسیم که توهم نور زدن چون چشاشون به این تاریکی لعنتی عادت کرده. چیزی نگفتم، چیزی که کژال ازش حرف میزد همون چیزاهایی بود که من میخواستم بگم اما نمیتونستم. نمیتونستم بهش بگم حقایق دیگه ای هم هست که باید بفهمیم، چیزهای پنهانی که من تازه ازشون باخبر شده بودم. نمیتونستم بهش بگم که همه چیز از حالا عوض میشه چون میدونستم اگر بگم بیشتر بهم میریزه. نگاه خیرم رو که دید از کنارم رد شد و با قدم های بلند به طرف اتاقش رفت، صدای بسته شدن در اتاقش توی فضای سرد سالن پیچید...و بعد باز هم سکوت ، سکوتی که انگار داشت ذره ذره وجودم رو میمکید. به طرف تراس برگشتم، پاهام سنگین بود ، انگار داشتن توی گل و لای راه میرفتم ، وقتی به تراس رسیدم ، سوز سرد هوا مثل یه تیغ نازک روی پوستم کشیده شد، سرم رو بلند کردم، آسمون هم مثل زندگی ما خاکستری و بی روح بود، هیچ ستاره ای پیدا نمیشد که بتونه راه رو نشون بده. قبل از اینکه تصمیم بگیرم چیکار کنم، صدای در تراس باعث شد به عقب برگردم.... `End of Part 01 / 02 Continue...
نظراتمونو راجب رمان کجا بگیم؟ همه ی نظرات ، پیشنهادات و انتقادات شما راجب رمان توسط ادمین ها خونده و پیگیری میشه. با نظرات و انتقاداتتون خوشحالمون کنید♡ @Romance_Varena_bot . . https://t.me/begoo?start=_617260864630 [آخر هفته ها باهم میبینیمشون]
برای تبلیغات رایگان و اضافه کردن چنلتون به فولدر چنل تو بات پیام بدین [ Varena folder ] @Romance_Varena_bot
видео или голосовое, без подписи
Episode : 042 Part : 02 / 02 Time : 21:00 Status : Released ━━━━━━━━━━━━━━━━━━ شروع به خوندن کردم... [ اگر الان داری این وصیت نامه رو میخونی... یعنی یا من دیگه بین شما نیستم...یا فرصتی برای گفتن هیچکدوم از این حرف ها ندارم. کیارش... اگر هنوز هم مثل بچگی هات موقع خوندن اخم میکنی... اخمت رو باز کن...] بی اختیار لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست. ادامه دادم. [ قبل از هر چیزی... اگر من مردم ، دنبال مقصر نگرد. اگر مقصر رو پیدا کردی... عجله نکن. انتقام وقتی ارزش داره که بعد از گرفتنش هنوز بتونی شب راحت بخوابی. اگر قراره بعد از کشتن یک نفر ، خودتم از درون بمیری... اون انتقام ارزشش رو نداره. یه خواهش ازت دارم. نه به عنوان پدر... به عنوان مردی که اشتباهات زیادی کرد. ازت میخوام حواست به کژال باشه. اون دختر بیشتر از چیزی که نشون میده شکسته. اگر یه روز ازت فاصله گرفت... دنبالش برو. اگر سکوت کرد...کنارش بشین. فقط نذار هیچوقت فکر کنه تتها مونده. اون همیشه نقطه ی روشن زندگی من بود. تو برادرشی... اما از امروز تکیه گاهش باش. درباره ی اموالم... شرکت پتروگراد... تمام سهام های داخلی و خارجی... هواپیما ها... زمین ها... حساب های بانکی... همه مطعلق به خانواده ی منه. هر سه نفرتون به اندازه ی هم توی این دارایی ها سهم دارید.] چشم هام رو آروم بستم بابا همیشه و توی تمام موقعیت ها بیشتر از همه نگران کژال بود. برگه ی بعدی رو برداشتم. [ عمارت سن پترزبورگ، همون جایی که بزرگ شدین... به اسم من ثبت نشده ، اما اگر روزی لازم شد نیکلای میدونه باید چیکار کنه. اما اون تنها عمارت نیست. یه عمارت دیگه هم وجود داره... جایی که هیچوقت شما رو اونجا نبردم. از جای اون هم نیکلای خبر داره... تا وقتی وقتش نرسیده ، حتی دنبالش نگرد. درباره ی پناهگاه ، اون پناهگاه رو به عنوان بخشی از دینی که به یک نفر داشتم بهش دادم ، اسمش ماریاست ، این فقط بخش کوچیکی از بدهکاری من به اون زنه...] برگه رو کنار گذاشتم و برگه ی بعدی رو برداشتم. برگه ی آخر متن کوتاهی روش نوشته بود [ یه چیز دیگه هم هست که باید بدونی... اون نفر سومی که از اموالم ارث میبره کاترینا نیست . کاترینا هیچ ارثی از هیچکدوم از اموالم نمیبره. یک نفر دیگه هم از این اموال حق داره ، کسی که شاید بیشتر از همه ی ما بهای این خانواده رو پرداخته... پس اگر یه روز خودش رو نشون داد اول به حرف هاش گوش بده...] اخم کردم. این نفر سومی که ازش حرف میزد کیه؟ نیکلای ؟ ماریا ؟ کی بود این نفر سوم؟ برگه رو چرخوندم، چشمم به نوشته های پشتش افتاد. [ کیارش... میدونم وقتی این نامه رو میخونی ، دیگه اون پسر بچه ای نیستی که شب ها ازم میخواست براش داستان تعریف کنم. احتمالا از من ناراحتی. حق داری... من پدر کاملی نبودم... اما هرکاری کردم ، برای این بود که شما یه روز مجبور بشید مثل من زندگی کنید. مجبور نشید مثل من از صفر شروع کنید. اگر موفق نشدم... منو ببخش. و خواهش آخر اجازه نده نفرت ، آخرین چیزی باشه که از این خانواده باقی میمونه. پدرت... داریوش. ] به نقطه ای نامعلوم خیره موندم. سکوت اتاق سنگین تر از همیشه شده بود. اسم آخر نامه هنوز جلوی چشمام بود. دستم رو روی صورتم کشیدم و دوباره به اون جمله برگشتم. یه نفر سوم وجود داره. چند بار جمله رو زیر لب تکرار کردم. هیچ اسمی نبرده بود. هیچ نشونه ی واضحی وجود نداشت. اما به اندازه ای بود که ذهنم رو رها نکنه. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. نگاهم روی پوشه موند. با خوندن این وصیت نامه نه تنها جواب سوال هام رو نگرفتم. بلکه بابا قبل رفتنش چند سوال تازه هم برام به جا گذاشت. • • • The Story Continues...
━━━━━━━━━━━━━━━━━━ "VARENA" -Romanc,Drama,Crime Episode : 042 Part: 01 / 02 Time : 21:00 Status : Released Writer : Sahel ━━━━━━━━━━━━━━━━━━ از اتاق خارج شدم. کلافه دستی به صورتم کشیدم و به طرف اتاق رستا و آبان رفتم . چند ضربه به در زدم و منتظر موندم. در بعد چند ثانیه باز شد. آبان درحالی که سیگار روشنی توی دستش بود در رو باز کرد و بی حرف بهم خیره شد. _ باید حرف بزنیم. سر تکون داد و از اتاق بیرون اومد، به طرف تراس رفتیم، در کشویی تراس رو باز کردم و وارد تراس شدم، آبان پشت سرم در تراس رو بست و کنارم ایستاد. بهش نگاه کردم و گفتم _ میتونی برام یه جنازه پیدا کنی؟ سرش رو به طرفم چرخوند، نگاه مشکوکی بهم کرد و با صدای بمی گفت _ برای چی!؟ نگاهم رو بهش دوختم _ میخوام جای این دختره جا بزنمش، میخوام همه فکر کنن مرده، حتی دنیرو. آبان سیگارش رو توی جا سیگاری خاموش کرد و گفت میشه، اما به همین راحتی نمیشه یه جنازه پیدا کرد که مشخصاتش باهاش یکی باشه. اضافه کردم و مدت ها توی آب مونده باشه. آبان دستی به صورتش کشید و گفت زمان میبره. سر تکون دادم ممنونم. آبان نگاه کوتاهی بهم کرد، انگار میخواست چیزی بگه که از گفتنش مطمئن نبود و من میتونستم حدس بزنم اون حرف چیه. بعد چند ثانیه سکوت رو شکست و با لحن جدی گفت مراقب هرچیزی که بینتون اتفاق میوفته باش میتونه خطرناک باشه، شایدم نقشه باشه. چیزی نگفتم، هیچکس از چیزی که توی سرم بود خبر نداشت. آبان از تراس خارج شد و در رو بست, نفس عمیقی کشیدم و به چیزی که توی سرم بود فکر کردم. در تراس رو آروم بستم. صدای بسته شدنش توی سکوت سالن پیچید. به طرف اتاقم رفتم و در رو پشت سرم قفل کردم. به طرف میز چوبی گوشه ی اتاق رفتم و پشتش نشستم. کشوی بالا رو باز کردم. پوشه ی چرمی قهوه ای رنگ رو در آوردم و رو به روم روی میز گذاشتم. به نوشته ی روی پوشه نگاه کردم ( برای کیارش ) اون دست خط... من بار ها اون دست خط رو دیده بودم. روی یادداشت هایی که قبل رفتن روی یخچال میچسبوند. روی کارت های تبریک تولدم. روی هدیه هایی که برام میخرید. اشتباه نمیکردم، این دست خط بابا بود. چراغ مطالعه رو روشن کردم. نور زرد رنگ چراغ مطالعه فضای میز رو روشن تر از قبل کرد. دستم چند ثانیه روی پوشه موند و بعد قفل فلزیش رو باز کردم. داخلش فقط چند برگه بود، اولین صفحه رو بیرون کشیدم، به بالای برگه نگاه کردم. [ وصیت نامهی شخصی داریوش آریا ] شروع به خوندن کردم... `End of Part 01 / 02 Continue...
" VARENA " Romance.Drama.Crime خلاصه . هیچکس از اصل ماجرا خبر نداره. و فقط یک چیز روشنه : کسی که اون بیرونه همه چیزو میدونه و هرکسی رو که سر راهش قرار بگیره از جلوش برمیداره... کیارش ، مردی با گذشته ای که هنوزم مثل سایه دنبالش میکنه و میدونه که تموم نشده توی مسیری قرار میگیره که برگشتی نداره. توی این بازی اسامی واقعی نیستن . قول ها تا اولین شلیک دوام دارن . و اعتماد هیچ ارزشی نداره . وارنا داستان انتقام نیست . داستان بقا هم نیست . فقط داستانه سقوطه . و بازمانده اونیه که باید تاوان بده .
видео или голосовое, без подписи
Episode : 041 Part : 02 / 02 Time : 21:00 Status : Released ━━━━━━━━━━━━━━━━━━ برسام اولین نفری بود که سکوت رو شکست و خطاب به حامی که مشغول بازی کردن با غذاش بود گفت حامی نبودی ببینی چه شرکتی بود. حامی نگاه کوتاهی به برسام کرد و سر تکون داد. نامی _ خیلی بزرگتر از چیزی بود که فکرشو میکردم. برسام با دهن پر گفت بزرگ؟ یه چیزی فراتر از بزرگ بود. نامی تایید کرد شرکت هواپیمایی فقط ویترینشه، اصلیه اون پایینه. رو به حامی که حالا با جدیت به نامی خیره شده بود گفت زیر شرکت یه اسلحه سازی بود که من فکر میکنم قضیه پیچیده تر از اسلحه و این چیزا باشه. حامی دوباره سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. رستا لیوانش رو پایین گذاشت و گفت مثلا هرکدوممون قراره توی اون شرکت مشغول به چه کاری بشیم؟ کژال جواب داد گفت با توجه به کارمون بهمون مسئولیت میدن. نامی اضافه کرد هرچی لازم باشه بدونیم رو بهمون میگن، زیاد نگران این مسئله نباشید، اینا مهم نیست اینکه قراره چی بشه مهمه. کژال خطاب به حامی که سرش پایین بود و اخم کرده بود گفت سالاد میخوای؟ حامی لحظه ای سرش رو بالا آورد و دوباره سرش رو پایین برد، کوتاه جواب داد نه. کژال لبخندش رو حفظ کرد مطمئنی؟ حامی این بار محکم تر جواب داد گفتم نه. کژال چیزی نگفت و فقط ظرف سالاد رو عقب کشید. نگاهم چند لحظه روی حامی موند و بعد به آبان که مشغول غذا خوردن بود نگاه کردم. پس صحبت های شب گذشته روش جواب داده بود. حامی تصمیم خودش رو راجع به کژال گرفته بود. کمی آب خوردم و لیوان رو کنار بشقاب گذاشتم. از جام بلند شدم و از پله ها بالا رفتم. این بار مستقیم به طرف اتاق نلین رفتم و پشت در ایستادم ، دو ضربه ی آروم به در زدم و با مکث وارد اتاق شدم. نلین که پشت میز نشسته بود به طرفم چرخید و با دیدن من از جاش بلند شد و به طرفم اومد. در اتاق رو بستم به طرفش رفتم. موهای سفید بلندش نم دار بود و دورش ریخته شده بود. رو به روش ایستادم و گفتم غذا خوردی ؟ نلین به ظرف غذای دست نخورده ی روی میزش نگاه کرد و گفت آره. از کنارش رد شدم و به طرف پنجره رفتم، پرده رو کنار زدم و روی مبل کنار پنجره نشستم. نلین به طرف میز اومد و روی صندلی پشت میز نشست. به پشتی مبل تکیه دادم و چشم هامو بستم. سنگینی نگاهش رو روی خودم احساس میکردم. بدون اینکه چشم هام رو باز کنم گفتم غذا بخور، کار زیاد داریم. چند دقیقه گذشت و هیچ صدایی نیومد ، چشم هام رو باز کردم و بهش نگاه کردم که هنوز به من خیره بود. صاف نشستم و گفتم نشنیدی چی گفتم؟ غذاتو بخور. نلین با بی میلی چند قاشق خورد و بعد ظرف رو عقب گذاشت. به من نگاه کرد و با همون تن همیشگیه صداش گفت گفتی کار داریم؟ دست به سینه بهش نگاه کردم و جواب دادم ویلیام داره همه جا رو دنبالت میگرده ، ظاهرا یه چیزایی هم راجع به رفتنت به سمت دریا شنیده. نلین_ خب؟ نیشخند زدم وقت اجرا کردن نقشه ی منه ، واسه صحنه سازی آماده میشیم. نلین با تردید گفت صحنه سازیه چی؟ شونه بالا انداختم باید بفهمه دیگه نباید منتظرت باشه. از جام بلند شدم و همونطور که جلوی پنجره قدم میزدم ادامه دادم خیلی سادست، وانمود میکنیم انگار جنازت رو توی آب پیدا کردن و عکس هارو پخش میکنیم، اینجا دو حالت داره، یا ویلیام برای تحویل گرفتن جسد غیرقابل شناسایی دوست دخترش میاد، یا بیخیال جسد میشه و نمیاد. مستقیم بهش نگاه کردم. نلین گفت اگر اومد و خواست آزمایش دی ان ای بگیره چی؟ به پنجره تکیه دادم و دست هام رو جمع کردم واسه آزمایش دی ان ای تو هستی، واسه جسدم که لازم نیست نگران باشی حل میشه، نترس ویلیام نمیتونه کاری بکنه، این اجازه رو بهش نمیدم. نلین چیزی نگفت و صورتش رو چرخوند. بهش نگاه کردم آزاد شدن از دست ویلیام دنیرو چه حسی داره؟ پوزخند پر رنگی زد و سرش رو به طرفم چرخوند تو به این وضعیت میگی آزادی؟ به نیم ساعت هواخوری یواشکی اونم بعد چند روز میگی آزادی؟ من چیزی به اسم آزادی توی این اتاق حس نمیکنم، آزادی برای من واژه ی غریبیه..خیلی غریب. نمیتونستم تشخیص بدم حرفای این دختر برای مظلوم نماییه با واقعا چیزی توی گذشتش وجود داره که واقعا آزارش میده. • • • The Story Continues...
━━━━━━━━━━━━━━━━━━ "VARENA" -Romanc,Drama,Crime Episode : 041 Part: 01 / 02 Time : 21:00 Status : Released ━━━━━━━━━━━━━━━━━━ از اتاق کنفرانس خارج شدیم. در شیشهای پشت سرمون بسته شد و صدای قفل شدنش توی راهرو پیچید. چند نفر از کارمندهایی که از کنارمون رد میشدن، با دیدن نیکلای و ماریا سرشون رو خم کردن. ماریا همونطور که قدم برمیداشت گفت _ فردا شب ساعت نه ، مراسم معرفیته ؛ از الان به بعد، هر حرکتی که بکنی زیر ذرهبینه. سر تکون دادم. نیکلای دستی روی شونم کشید و گفت _ فعلا برو استراحت کن، از پسفردا دیگه وقت نفس کشیدن هم نداری. ... هوا نسبت به صبح سردتر شده بود. دونههای ریز برف آروم روی سقف ماشینها مینشستن. سوار ماشین شدیم. کژال کنار من نشسته بود و برسام کنار کژال و نامی جلو کنار راننده نشسته بود. هیچکس حرفی نمیزد ، فقط صدای موتور مرسدس و برخورد برف با شیشه شنیده میشد. برسام سکوت رو شکست _ خب رئیس نظرت چی بود؟ بهش نگاه نکردم و همونطور که به بیرون خیره بودم گفتم _ نظری ندارم خندید و ادامه داد _ از پس کاراش بر میایم ، چیزی نیست که ، فوقش چندتا ماموریت میخواد بهمون بده که ما بدتر از ایناشو پشت سر گذاشتیم اونم با کمترین امکانات، الان که کلی امکانات داریم ، کلا یه قدم با ریاست فاصله داری. نامی از جلو گفت _ خوبه که انقدر خوش بینی اما انقدر راحتم به نظر نمیاد. برگشت و به برسام نگاه کرد و ادامه داد _ چیزایی که امروز شنیدم یه قدم نبود ، یه دوی ماراتن به حساب میاد. برسام نفسش رو بیرون داد _ میدونم اما به هرحال خوش بینی اولین شرطه. نگاهم رو از بیرون گرفتم و به کژال دوختم که متفکر به پایین خیره شده بود. برسام با دیدن قیافه ی غرق در فکر کژال شونش رو گرفت و با شدت تکون داد. کژال که یکهویی از فکر خارج شده بود ضربه ی آرومی با پشت دست به سینه ی برسام زد و با شکایت گفت _ چه مرگته؟! برسام خندید و گفت _ دیدم داری غرق میشی نجاتت دادم. کژال پشت چشمی برای برسام نازک کرد و به من نگاه کرد؛ سرم رو به معنای چی شده تکون دادم که کژال گفت _ داشتم به این فکر میکردم که اگر کاترینا بفهمه شرکت بابا افتاده دستمون قراره چیکار کنه؟ هیچکس هیچی نگفت، چون با مطرح شدن این سوال ، حالا این مسئله ، سوال مشترک همه ی ما بود. ... چهل دقیقه ی بعد ، ماشین جلوی در عمارت ایستاد. در آهنی عمارت باز شد و ماشین وارد محوطه شد. برف تازه روی تمام باغ نشسته بود، تاب اهنی کنار درخت کاج همراه با باد به آرومی تکون میخورد. نگهبان ها با دیدنمون صاف ایستادن. ماشین کنار پله های عمارت متوقف شد، پیاده شدم و دست کژال رو گرفتم تا از ماشین پیاده شه. باد سردی که با صورتم برخورد میکرد باعث سوزش ریزی توی گونه هام شده بود ، ناخداگاه سرم رو بالا گرفتم و به پنجره ی اتاقش نگاه کردم ، اما هیچ اثری ازش پشت پنجره دیده نمیشد. دستی به یقه ی لباسم کشیدم و از پله ها بالا رفتم، در عمارت توسط خدمتکار باز شد ، روی پا دری جلوی عمارت برف کفش هام رو تمیز کردم و کتم رو به دست خدمتکار دادم. خدمتکار کنارم ایستاد و گفت _ شام آمادست آقا. سر تکون دادم و از پله ها بالا رفتم. نگاهم روی در اتاق نلین قفل شد و قدم نصفه ای به طرف اتاقش برداشتم اما بلافاصله منصرف شدم و وارد اتاق خودم شدم. بعد عوض کردن لباس هام از اتاق خارج شدم و به طرف سالن غذا خوری رفتم. وارد سالن غذاخوری شدم و به طرف میز غذا خوری که وسط سالن بود رفتم. نشستم و به بقیه که هنوز منتظر بودن نگاه کردم. اولگا اخرین ظرف رو روی میز گذاشت و از سالن خارج شد. تا چند ثانیه همه ساکت بودن و تنها صدایی که توی فضا پیچیده بود صدای برخورد قاشق و چنگال به ظرف ها بود. برسام اولین نفری بود که سکوت رو شکست... `End of Part 01 / 02 Continue...
قراره از پنجشنبه با تم جدید رو به رو بشید و داستان وارد بعد جدیدی بشه🤭🤝
آماده ی تم جدید وارنا هستین ؟👀🖋
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
"Varena | Sahel -Romanc,Drama,Crime _ میشه برای آخرین بار بغلم کنی ؟ بدنمو با آخرای توانم بالا کشیدم و به دیوار سردِ گاراژ تکیه دادم. دستمو برای به آغوش کشیدنش بالا آوردم . با درد لب زدم _ قسم میخورم اگر میتونستم همین الان میبوسیدمت . سرشو جلو آورد و من برای آخرین بار به چشمای آبیش نگاه کردم و گرمی لباشو روی لبام احساس کردم . Part forty; ← Top to read
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи