ریلای ما...ریلا!
Статистикаمن یه خیال پردازم که همیشه خودکار بیک و دفترچه سبزش تو دستشه:) https://t.me/Annesherlybot ^^
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 31
- Всего постов
- 68
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 25
- 1/48двое суток
- 28
- 1/72трое суток
- 30
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
منتظرم اب جوش بیاد و چایی دم کنم همزمان با پادا راجع به ادبیات جدی حرف میزنیم که البته بیشتر شنونده ام:)
من به هیچ کتابی از عزیز ترین ادمیکه شناختم با قصه هاش کمتر از ۱۰ از ۱۰ نمیدم همیشه وقتی کتابای مونتگمری تموم میشه بخاطر تموم شدن یه قصه شگفت انگیز،جا گذاشتن یه خونه دیگه و تموم کردن یه کتاب از نویسنده مورد علاقه ام ساعت ها میرم تو خودم... #مونتگمری
без подписи
без подписи
без подписи
غروب خورشید امروز این کتاب از مونتگمری هم تموم شد:) چقدر خوشی و چقدر غم...
без подписи
بعضی وقت ها مریگلد با تمام وجود در آرزوی یک دوست صمیمی،مثل ان ها که توی کتاب ها پیدا میشدند،میسوخت. #مونتگمری
_واقعاً مردم؟ یا دارین امتحانم میکنین؟ چون من قرار نیست بگم برم گردونین به یک ساعت قبل مرگم! _کات... سپهر! تو یه بازیگری، چطوری نمیتونی یه جملهی تراژدی رو با حس بگی؟ مگه داری کتاب میخونی؟ به نگاه آشفتهی دستیار کارگردان خیره شد و نیشخندی راهش را به صورتش…
_واقعاً مردم؟ یا دارین امتحانم میکنین؟ چون من قرار نیست بگم برم گردونین به یک ساعت قبل مرگم! _کات... سپهر! تو یه بازیگری، چطوری نمیتونی یه جملهی تراژدی رو با حس بگی؟ مگه داری کتاب میخونی؟ به نگاه آشفتهی دستیار کارگردان خیره شد و نیشخندی راهش را به صورتش باز کرد. _شاید اگه بهجای بازیگر زن، تو بهم بگی «یک ساعت از مرگم گذشته»، بخوام به زندگی برگردم! ایدا کلافه آهی کشید و ناخودآگاه دست روی گردنبند هارمونیا گذاشت. نگاهش روی دستهای سپهر ماند که روی گردنبندش حلقه کرده بود. برای همان لحظه، زمان بینشان از بین رفت. ایدا از پشت دوربین چند قدم به سمت صحنه رفت و با تن صدای جدی در میکروفون گفت: نیم ساعت استراحت. همه خسته نباشین. میکروفون را باز کرد و روی صندلی پشت دوربین؛صندلیای که مدتها بود فرصت نشستن روی آن را نداشت،گذاشت و از صحنه خارج شد. سپهر از روی زمین خاکی که روی آن زانو زده بود بلند شد و بدون اینکه خاک لباسش را بگیرد، با قدمهای بلند پشت سر ایدا راه افتاد. لوکیشن، خارج از شهر، دشتی پر از گلهای بابونه بود. سپهر زیر لب فحشی به کارگردان و پروژهاش داد و دستهی دیگری از بابونهها را زیر پایش له کرد تا زودتر به ایدا برسد. هنوز چند قدم بیشتر نمانده بود که ایدا، انگار حضور سپهر را حس کرده باشد، برگشت و با عصبانیتی که در چشمهایش پیدا بود، نگاهش کرد. _سپهر، چرا؟ _چرا چی؟ چرا تو برام بیشتر از این پروژهی کوفتی مهمی؟ _با اون قیافهی معصومت بهم خیره نشو و باهام لاس نزن سپهر!تو فقط یه بازیگر نیستی. _ما برای همیم، ایدا. چه اهمیتی داره _انقدر خودسر نباش. سر صحنه تو بازیگری، منم دستیار کارگردانم. دفعهی دیگه که گند بزنی به کارم، با یه استراحت نیمساعته تمومش نمیکنم. _ایدا، تو فقط دستیار کارگردان نیستی. رسماً همهچی این پروژه رو دوش توئه. اون کارگردان لعنتی کو که کارشو انجام بده؟ معلوم نیست کجاست اصلاً. _به تو ربطی نداره، سپهر. _داره ازت سوءاستفاده میکنه، منظورت... _منظورم واضحه. من برای کاری که سالها براش دویدم، به بدتر از ایناشم باج دادم. توام بخوای به کارم آسیب بزنی، همهچیو تموم میکنم. سپهر عصبی زبانش را داخل لپش زد و دستش ناخودآگاه به سمت موهایش رفت؛ عادتی قدیمی برای فرو بردن دست در موهایش. اما ایدا دستش را در هوا گرفت. یک قدم باقیمانده را برداشت و با فاصله یک بند انگشت، در چشمهای سپهر خیره شد. وقتی لب هاش تکون خورد نفس داغش روی صورت سپهر پخش شد: _خرابش نکن، اروس. میخوام این کار با چهرهی تو بدرخشه. _ایدا، نمیبینی؟ این گردنبند هارمونیایی که به گردنت انداختن، باید دربیاری، بندازی دور. ایدا سرش را پایینتر آورد و گفت: _من هفائستوسم، سپهر. اگه تلاشهام جواب نده و همهچی اونطور که من میخوام پیش نره، گردنبند هارمونیامو میندازم گردنت و نفرینت میکنم به رنج ابدی. حالا پسر خوبی باش و کارت رو درست انجام بده تا همهچی سر جاش بمونه، اروس. سپهر نیشخندی زد و لب زد: _من همین الانم نفرین عشق تو شدم. هارمونیا رو گردنم ببین؛ پس فکر میکنی چرا برگشتم به یک ساعت بعد مرگم؟ (پ.ن: اشاره به اروس، هفائستوس و هارمونیا برگرفته از اساطیر یونان است.) #هانیا_طالبی
دوست دارین یکی از سناریو هایی که نوشتمو بفرستم بخونین؟ اگه اره لطفا با استیکر نشون ندین و با کلمات باهام ارتباط برقرار کنین💌
https://t.me/Velliichoorr یک روز معمولی که ناگهان وسطش دلت برای خودت تنگ میشود. 🌿
https://t.me/Velliichoorr یک روز معمولی که ناگهان وسطش دلت برای خودت تنگ میشود. 🌿
_تو فک میکنی از من رد بشی؟ _من روح نیستم .ناپیدا نیستم.هر جایی که وایسادم،همه نگاه ها همیشه رو من بوده. من از تو رد نمیشم.با هم،از همه درایی که بازن رد میشیم! _با نگاه هایی که روی توان، چیکار کنم؟ _نگاه ها ما رو می بینن.من و تو رو! _پس کمکم کن.کمک کن پنهون…
_تو فک میکنی از من رد بشی؟ _من روح نیستم .ناپیدا نیستم.هر جایی که وایسادم،همه نگاه ها همیشه رو من بوده. من از تو رد نمیشم.با هم،از همه درایی که بازن رد میشیم! _با نگاه هایی که روی توان، چیکار کنم؟ _نگاه ها ما رو می بینن.من و تو رو! _پس کمکم کن.کمک کن پنهون بشم،تو دستای تو! نمیخوام کسی وقتی درد دارم،نگاهم کنه.اینو هم نمیخوام که تنهایی رد بشم از همه چی. _تو تاریکی ای که فکر میکنی نیستی. منم اون نوری که میگی نیستم. ولی میخوام نور تو بشم.. #هانیا_طالبی
این پیام رو فوروارد کنید تا بگم اگر یک روز تمام خاطراتت رو فراموش میکردی، چه چیزی دوباره تو رو به خودت برمیگردوند.✨
خیلی وقته اینجا از نوشته هام نزاشتم،حواستون هست؟
اومدم تو حیاط و سکوت شب،زمان مورد علاقه ام؛کتاب بخونم.
توت بگی که خودم نقاشی کردم روشو دیدین؟ خیلی بامزه نشده😍؟
توت بگی که خودم نقاشی کردم روشو دیدین؟ خیلی بامزه نشده😍؟