tgindex
Tactical/Simulator

Tactical/Simulator

Статистика
@WOF_TACTICALперсидский

•|💮|• 𝖶𝖾𝗅𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝖲𝖺𝗄𝗎𝗋𝖺 𝗅𝗅𝗅 •|💮|• 𝖬𝖺𝗂𝗇  @WorldOnFire_Pro •|💮|• 𝖶𝖺𝗋  @WofPro_War •|💮|• 𝖱𝗎𝗅𝖾𝗌  @WoFpro_rules •|💮|• 𝖳𝗋𝗈𝗈𝗉𝗌  @WoFTroops •|💮|• 𝖳𝖺𝖼𝗍𝗂𝖼𝖺𝗅 @WOF_TACTICAL

Последний пост
20 июн.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
19
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
 
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
92
19 постов
Вовлечённость
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 19
Упоминаний
4
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • به امید خدا که چهارتا تاکتیک یاد بگیرید ✋

  • اینم کماندار

  • без подписи

  • کمی سناریوهاتون زیادی ضعف داشته ، بیاید چارتا فرمیشن یاد بگیرید

  • کمی سناریوهاتون زیادی ضعف داشته ، بیاید چارتا فرمیشن یاد بگیرید

  • جایی که دریا جسدها را پس می‌دهد ​مرگ رادریک، پایان نبرد نبود؛ پایان شیرازه ارتش آهن‌زادگان بود. در سیستم نظامی جزایر آهن، فرمانده همه چیز است. با سقوط ولیعهد، «زنجیره فرماندهی» دشمن مانند یک ریسمان پوسیده از هم گسیخت. وحشت، جایگزین شجاعت شد. ​سربازان مالستر با دیدن سقوط سردار دشمن، فریادی از سر پیروزی سر دادند و پاتک خود را تشدید کردند. آهن‌زادگان، بدون رهبر و بدون هدف، عقب‌نشینی به سمت کشتی‌ها را آغاز کردند. اما فرار در ساحلی که جزر و مد دریا در حال تغییر بود، یک کابوس استراتژیک است. کشتی‌های سنگین در ماسه گیر کرده بودند. بسیاری از مهاجمان در حالی که تلاش می‌کردند زیر باران تیرها کشتی‌ها را به آب بیندازند، کشته شدند. سنگینی زره‌های حلقوی و تبرهایی که مایل به رها کردنشان نبودند، بسیاری دیگر را در آب‌های عمیق‌تر خلیج غرق کرد. ​وقتی غروب کامل شد، ناقوس برج خروشان سرانجام ایستاد. سکوتی سنگین ساحل سی‌گارد را فرا گرفت، سکوتی که تنها با صدای برخورد موج‌ها به بدنه کشتی‌های سوخته و ناله مجروحان می‌شکست. ​این نبرد، یک پیروزی مطلق استراتژیک برای تخت آهنین بود. دژ سی‌گارد اصالت نام خود را حفظ کرد و به تمام وستروس نشان داد که آهن‌زادگان در خشکی، رویین‌تن نیستند. با درهم‌شکستن ارتش رادریک، پهلوی غربی قلمرو پادشاهی رابرت براتیون حفظ شد؛ پیروزی بزرگی که راه را برای ورود ارتش بزرگ شاه رابرت و لرد استارک به خود جزایر آهن و سرکوب نهایی شورش هموار ساخت. ساحل سی‌گارد پاکسازی شد، اما بوی نمک و خون، تا سال‌ها در ذهن مردمان آن دیار باقی ماند.

  • خروج عقاب و دوئل شاهزادگان ​جنگ به نقطه‌ای رسیده بود که فرسایش، نفس هر دو طرف را بند آورده بود. آهن‌زادگان پشت دیوارها متوقف شده بودند؛ خسته، خیس از آب دریا و غرق در خون. این همان تک‌مضراب تاکتیکی بود که لرد جیسون مالستر انتظارش را می‌کشید. ​ناگهان، صدای کلون‌های سنگین دروازه اصلی قلعه بلند شد. لولاهای آهنی نالیدند و دروازه باز شد. ​پاتک سواره‌نظام سنگین مالستر آغاز شد. لرد جیسون، در زرهی نقره‌کوب با کلاه‌خودی به شکل سر عقاب، پیشاپیش شوالیه‌هایش بیرون تاخت. کوبش سم اسب‌های جنگی بر روی پل متحرک و سپس روی ماسه‌های ساحل، شبیه به زلزله بود. اسب‌سواری روی ماسه خیس خطرناک است، اما زمان‌بندی جیسون بی‌نقص بود؛ او به یک ارتش سازمان‌یافته حمله نمی‌کرد، بلکه به صفوف متراکم، خسته و آشفته‌ی آهن‌زادگان می‌زد که پشت به دریا داشتند. سواران مالستر مانند کاردی گرم در قالب کره، خط دفاعی گریجوی‌ها را شکافتند. ​در میان این هیاهو، این دو با یکدیگر برخورد کردند. رادریک گریجوی، غرق در خون و گل، تبر دو دم خود را چرخاند و یکی از شوالیه‌ها را از اسب به پایین کشید. او تشنه نام بود؛ فتح سی‌گارد یا مرگ. لرد جیسون مالستر، اسب خود را متوقف کرد، سپر مزین به عقاب بنفش را بالا آورد و شمشیر فولادی‌اش را از قلاف کشید. ​هیچ دیالوگی میان آن دو رد و بدل نشد؛ تنها صدای برخورد هولناک تبر به سپر بود. رادریک با خشم و قدرتی حیوانی ضربه می‌زد. هر ضربه تبر او، بخشی از چوب و فولاد سپر جیسون را می‌تراشید. اما لرد مالستر، جنگجویی برخاسته از مکتب تورنومنت‌ها و نبردهای منظم بود. او خشم رادریک را تماشا کرد، جاخالی داد و ضربات را با زوایای زرهش منحرف کرد. زمانی که رادریک برای یک ضربه نهایی و سنگین، تبرش را بالا برد، تعادلش روی ماسه خیس برای یک ثانیه به هم خورد. ​همین یک ثانیه کافی بود. ​لرد جیسون با یک حرکت دورانی، شمشیر خود را از زیر دفاع چوبی رادریک رد کرد. فولاد سرد، گلوی ولیعهد جزایر آهن را شکافت. رادریک گریجوی، جانشین پادشاه دریاها، زانو زد. تبرش از دستش رها شد و چهره‌اش بر روی ماسه‌های آغشته به خون و کف سرد دریا فرود آمد. خورشیدِ شورش او، در خون خودش غروب کرد.

  • ​کشتی‌های آهن‌زادگان با صدایی شبیه به رعد، خود را به ماسه‌های روان ساحل کوبیدند. رادریک گریجوی اولین کسی بود که به درون آب‌های سرد خلیج پرید. فریاد کرکن‌های آهن‌زادگان آسمان را پر کرد: «آنچه مرده است هرگز نمی‌میرد!» آن‌ها با تبرهای بلند، سپرهای چوبی گرد و نردبان‌های هجومی به سمت پی‌های سنگی قلعه دویدند. زره‌های آن‌ها سبک، از چرم جوش‌خورده و حلقه‌های آهنی پراکنده بود - انعطاف‌پذیر برای دریا، اما آسیب‌پذیر در برابر دکترین دفاع عمودی. ​لرد جیسون مالستر ساحل را به یک «منطقه کشتار هندسی تبدیل کرده بود. زمانی که موج اول مهاجمان به پای دیوارها رسید، لرد دست خود را فرود آورد. ​بارانی از پیکان‌های بال‌سیاه فولادی و بشکه‌های قیر جوشان بر سر آهن‌زادگان بارید. ماسه‌های ساحل در کسری از ثانیه با خون و قیر سیاه مخلوط شد. شیب تند ساحل و ماسه‌های روانی که زیر پای ارتش رادریک خالی می‌شد، سرعت آن‌ها را گرفت. فریادهای خشم به ناله‌های درد تبدیل شد. نردبان‌ها بالا می‌رفتند، اما پیش از آنکه دستی به کنگره‌ها برسد، توسط نیزه‌داران مالستر واژگون شده و داوطلبان مرگ را به صخره‌های تیز پایین می‌کوبیدند. با این حال، آهن‌زادگان تسلیم‌ناپذیر بودند؛ آن‌ها با تکیه بر جسارت محض، لایه به لایه روی اجساد همرزمان خود جلو می‌آمدند و دیوارهای سی‌گارد را با گوشت و خون به محاصره درآورده بودند.

  • آوای خروشان مرگ ​سپیده‌دم با مه غلیظی آغاز شد که دید را به کمتر از صد گام تقلیل می‌داد. ناگهان، سکوت ساحل با صدای شکافته شدن آب شکست. از میان مه، دماغه کشتی‌های بلند آهن‌زادگان که به شکل هیولاهای دریایی تراشیده شده بودند، پدیدار گشتند. رادریک گریجوی در پیشانی ناوگان، بر عرشه کشتی خود ایستاده بود. استراتژی او عاری از پیچیدگی‌های شوالیه‌گری، اما به شدت مهلک بود: یورش برق‌آسا. هجومی چنان سریع که فرصت تفکر را از حریف بگیرد. ​اما سی‌گارد کور نبود. ​بالای بلندترین برج قلعه -برج خروشان- دیده‌بان، سایه‌های شوم را در افق مه‌آلود رصد کرد. لحظاتی بعد، طناب‌های ضخیم کنفی توسط چهار مرد تنومند کشیده شد. زبانه سنگین برنزی به دیواره ناقوس کوبیده شد و صدایی بم، لرزان و هولناک پس از سیصد سال سکوت، در فضا طنین‌انداز گشت. ​صدای ناقوس، یک دستورالعمل جنگی مکتوب بود که در هوا نواخته می‌شد. با اولین طنین، دروازه‌های فرعی قلعه باز شدند و صدها تن از کشاورزان، ماهی‌گیران و زنان روستایی، همگی با بسته‌های کوچک آذوقه و چارپایان خود به درون حیاط بیرونی دژ سرازیر شدند. آن‌ها هرچه را که در دشت بود رها کرده بودن اتش زدن تا به دست غارتگران نیفتد. با سومین طنین ناقوس، گارد نقره‌ای مالستر، مجهز به زره‌های کامل و کمان‌های بلند از چوب درخت سرخدار، بر روی کنگره‌های دیوار ایستاده بودند. زه‌ها کشیده شده بودند؛ آن‌ها منتظر لمس ماسه توسط چکمه دشمن بودند.

  • نبرد سی‌گارد - مه بر فراز خلیج آب‌های تاریک هوا بوی نمک سرد، جلبک‌های مرده و بارانِ نباریده می‌داد. در سال ۲۸۹ پس از فتح ایگون، دریای غرب بیش از آنکه یک شاهراه حیاتی باشد، به یک تهدید تیره بدل شده بود. پس از خاکستر شدن ناوگان لنیسترها در بندرلایس‌پورت، غرور آهن‌زادگان مانند بادهای زمستانی اوج گرفته بود. بلون گریجوی خود را پادشاه خوانده بود و اکنون، پسر ارشد و جانشین او، رادریک، برای اثبات این تاج استخوانی، چشم به ثروتمندترین مرز سبز وستروس دوخته بود: قلمرو رودخانه. ​در غرب این قلمرو، دژ سنگین و صخره‌ای سی‌گارد مانند عقابی سنگی بر لبه‌ی پرتگاه نشسته بود. قلعه‌ای که خاندان مالستر قرن‌ها پیش برای یک هدف واحد تراشیده بودند: سدی در برابر مردانی که از دریا می‌آیند. برای رادریک گریجوی، تسخیر سی‌گارد یعنی باز کردن شاهرگ حیاتی ریورلندز. برای جیسون مالستر، دفاع از آن، به معنای بقای نام و تبارش بود. هیچ راه سومی وجود نداشت.

  • اما این پایان راه نبود. وقتی روبار کلاه خود لرد ارین را برداشت شوکه شد. این مرد لرد ارین نبود بلکه یک مرد ساده که کشته شده بود. روبار میدانست این دوئل اسان تمام شده بود ولی حالا فهمیده بود چرا. پس لرد ارین واقعی کجاست؟ در همین حین صدای ده ها شیپور از پشت کوهستان به هواخواست و صدای داد و همهمه میدان جنگ را پر کرد. روبار ناگهان دید که 500 شوالیه ویل با زره و تسلیحات کامل در پشت او ظاهر شده اند. لرد ارین که از کودکی در ویل زندگی میکرد راهی مخفی پیدا کرده بود تا بتواند در همهمه جنگ نیروهایش را به پشت خطوط دشمن ببرد. روبار که جنگ را شکست خورده میدید با تمام قدرتش به سمت یورش دشمن تاخت... اینکه چه کسی روبار رویس را کشت ناشناخته است. ولی چیزی که معلوم بود این بود که از 30 لردی که روبار رویس به جنگ برد هیچکدام زنده برنگشتند و خود پادشاه نیز در جنگ کشته شد. بقیه لردهای ویل دربرابر لرد ارین زانو زدند و بدین صورت فتح ویل توسط اندالها به اتمام رسید. تلفات : The First Men : 30 لرد همراه با روبار رویس پادشاه مردان نخستین روبار رویس 14 خاندان از مردان نخستین از بین رفتند. The Andals : Torgold The Grim بیش از 50 درصد از ارتش اندالها(اعداد دقیق مشخص نیست)

  • نبرد اصلی: در افسانه ها بین اینکه کدام ارتش اول حملاتش را شروع کرد اختلافات زیادی وجود دارد. اما میگویند وقتی اندالها هفت ستاره ( اسم نبرد هم از همین موضوع میاید) را در اسمان دیدند شروع به حمله کردند. 6 بار نیروهای لرد ارین به خطوط مردان نخستین حمله کردند و 6 بار در شکستن خطوط شکست خوردند. تا اینکه حمله هفتم توسط Torgold Tollet یا Torgold The Grim توانست خطوط را بشکند. تورگولد مردی قد بلند و وحشی بود که از کمر به بالا لخت بود و در هر دستش یک تبر داشت. افسانه ها میگویند او حتی از روبار رویس و لرد ارین هم بزرگتر و بلندتر بود. باری او به خطوط مردان نخستین زد و حتی سر جادوگر وفادار به روبار را نیز با دستان خالی از جا کند. روبار که این اتفاقات را دید همراه با بانو فورلون به سمت تورگلد حمله کرد و توانستند با شکافتن سر او او را بکشند. تورگلد با لبخندی که پر از خون شده بود از بین رفت. و اینجا بود که روبار لرد ارین را دید. لردی که کلاه خودی شبیه شاهین داشت و بخاطر هیبتش از هر طرف زمین جنگ قابل تشخیص بود. روبار به سمت او هجوم برد و مهمترین دوئل جنگ شروع شد. شمشیرها بالا و پایین به هم میخوردند و صدای انها گوش سربازان را کر میکرد. اما وقتی گرد و غبار خوابید و صدای شمشیرها خوابید...وقتی غبار اظراف دوئل از بین رفت...شمشیری در کلاه خود یک لرد نمایان شد...با دقت بیشتر دو بال اطراف شمشیر معلوم شد. و این پایان مهمترین دوئل جنگ اندالها بود. لرد ارین مرده بود.

  • نیروهای دو طرف : جزییات دقیق اتفاقات نبرد به دست تاریخ به فراموشی سپرده شده است. اما اطلاعات کافی برای دانستن کلیت جنگ در دسترس است. آندالها به فرماندهی Ser Artys Aryyn : House Arryn House Corbray House Grafton House Ruthermont House Templeton House Tollet دربرابر انها نیرهای مردان نخستین به فرماندهی King Robar II Royce : House Royce ( Kingdom of vale, the fingers,and the mountain of the moon) House Redfort House Upcliff House Hunter House Belmore House Coldwater House Shett و حدود 30 لرد دیگر حضور داشتند.

  • Battle of The Seven Stars نبردی که سرنوشت وستروس را تا ابد تغییر داد. پیش زمینه : در زمانهای دور در وستروس مردانی به اسم مردان نخستین میزیستند که مذهب انان با مردان حال وستروس متفاوت بود. انها یک پادشاه نداشته و بیشتر مردان نخستین در نقاط مختلف پادشاهان مختلف داشتند. انها خدایان کهن و درختان نیایش ( WeirWood) را میپرستیدند. از لحاظ تسلیحات هم این مردمان از تجهیزات برنزی استفاده میکردند درحالی که اندالها تجهیزات فولادی و اهنی داشتند. تا روزی که اندالها حمله خودرا از بخش فینگرز ویل به وستروس شروع کردند. اندالهای مهاجم در ابتدا به راحتی توانستند بیشتر ویل را تصاحب کنند زیرا پادشاهان مردان نخستین غیر متمرکز و غیرمتحد بودند تا اینکه لردی قدرتمند و تنومد به اسم Robar II Royce به عنوان پادشاه ویل/فینگرز و کوهستان ماه انتخاب شد. روبار به سرعت چندین لرد اندال شامل لرد گرفتون و کربرای را شکست داد و باعث شد لردان اندال پشت لرد Artys Arryn جمع شوند و به او سوگند وفاداری بخورند. در ان زمان ارتیس یک شوالیه جوان اندال بود که در کوه پایه های Giants Lance که بلندترین کوه ویل بود بدنیا امده بود. نیروهای روبار و ارتیس در کوهپایه های همین کوه برای رویارویی به خط شدند.

  • تلفات مدافع کشته: ۱٬۵۰۰ تا ۲٬۰۰۰ نفر زخمی: ۳٬۰۰۰ نفر خسارت سازه‌ای: ترک‌های عمیق در دروازهٔ شمالی آسیب به دیوار شرقی سوختن بخشی از حیاط بیرونی تلفات مهاجم کشته: ۵٬۰۰۰ تا ۶٬۰۰۰ نفرزخمی: ۷٬۰۰۰ تا ۸٬۰۰۰ نفر ادوات از دست‌رفته: برج محاصره (سوخت) یک دژکوب (نابود شد) دو منجنیق آسیب جدی دیدند

  • ⚔️ بخش پنجم پایان جنگ: عقب‌نشینی، فروپاشی و پیامدهای سنگین صبح روز پانزدهم دشت توئینز دیگر میدان جنگ نبود؛ گورستانی بود که هنوز دود از آن بلند می‌شد. مه صبحگاهی روی زمین نشسته بود، اما این‌بار مه نبود بخار خون و خاکستر بود. هیچ‌کس فرمان عقب‌نشینی را فریاد نزد. هیچ شیپوری زده نشد. ارتش شمال خودش فهمید که جنگ تمام شده. عقب‌نشینی شمال: شکستی که با سکوت شروع شد وقتی دژکوب سوخت و برج محاصره فرو ریخت دیگر چیزی برای جنگیدن نمانده بود. سربازان شمال که روز اول با غرور و فریاد وارد دشت شده بودند حالا آرام‌آرام عقب می‌رفتند. نه با نظم نه با صف نه با فرمان با سکوت. سکوتی که از هر فریادی سنگین‌تر بود. بعضی‌ها زره‌هایشان را در راه انداختند. بعضی‌ها سپرهای سوخته را روی زمین گذاشتند. بعضی‌ها حتی به عقب نگاه نکردند. آردن وارک، فرماندهٔ شمال، تا آخرین لحظه روی تپه ایستاده بود. به دیوارهای توئینز نگاه می‌کرد که هنوز ایستاده بودند. ترک خورده، سوخته، اما ایستاده او فهمید که این جنگ را نه با شمشیر، بلکه با غرور باخته است. وضعیت توئینز پس از جنگ: پیروزی‌ای که بهایش سنگین بود توئینز پیروز شد اما پیروزی همیشه شیرین نیست. تلفات سنگین برج شرقی ترک‌های عمیق بخشی از حیاط اول سوخته بود و انبار جنوبی آتش گرفته بود ۱۵۰۰ کشته، ۳۰۰۰ زخمی اما مهم‌تر از همه: روحیهٔ مردم قلعه شکسته بود. آن‌ها پیروز شده بودند، اما می‌دانستند که اگر شمال دوباره بیاید، این‌بار شاید دوام نیاورند. پیامدهای سیاسی: وقتی جنگ تمام می‌شود، سیاست شروع می‌شودبعد از جنگ، هیچ‌کس به شمشیر فکر نمی‌کرد. همه به قدرت فکر می‌کردند. قدرت گرفتن خاندان توئین پیروزی در این جنگ، توئینز را از یک خاندان مرزی به ستون اصلی قدرت گات تبدیل کرد. دربار جنوب اعلام کرد: «گذرگاه توئینز، قلب امنیت پادشاهی است.» این یعنی: عوارض عبور افزایش یافت توئینز حق کنترل کامل مسیر را گرفت نفوذ سیاسی خاندان توئین چند برابر شد سقوط اعتبار شمال شمال نه‌تنها جنگ را باخت، بلکه اعتبارش را هم از دست داد. شهرهای جنوبی گفتند: «اگر شمال حتی از یک گذرگاه نمی‌تواند عبور کند، چطور می‌خواهد شریک تجاری باشد؟» این شکست، شمال را مجبور کرد به جای جنگ، به مذاکره روی بیاورد. اثرات بلندمدت: زخمی که سال‌ها باز ماند این جنگ فقط یک نبرد نبود؛ یک پیام بود. پیامی که می‌گفت: هرکس بخواهد گات را بگیرد، باید از دل توئینز عبور کند. و عبور از توئینز، برای خیلی‌ها آخرین اشتباه عمرشان بوده. سال‌ها بعد وقتی کودکان در روستاهای اطراف بازی می‌کردند پدرانشان به آن‌ها می‌گفتند: «از پل توئینز رد نشو مگر اینکه آمادهٔ جنگ باشی.» و این یعنی جنگ تمام نشده بود؛ فقط شکلش عوض شده بود. پایان واقعی: سکوتی که روی تاریخ افتاد وقتی آخرین سرباز شمال از دشت خارج شد باد آرامی وزید. پرچم نیم‌سوختهٔ شمال روی خاک افتاده بود. هیچ‌کس آن را برنداشت. توئینز پیروز شده بود اما دشت هنوز بوی مرگ می‌دادو تاریخ این جنگ را نه به‌عنوان یک پیروزی بلکه به‌عنوان هشداری ثبت کرد: «هیچ‌کس نباید قدرت گذرگاه را دست‌کم بگیرد.»

  • ⚔️ بخش چهارم حملهٔ بزرگ: روزی که همه‌چیز تصمیم گرفت روز چهاردهم محاصره، دشت توئینز دیگر بوی خاک نمی‌داد؛ بوی دود، قیر سوخته، و خون می‌داد. هوا سنگین بود، انگار خود زمین هم می‌دانست که امروز روزی است که سرنوشت جنگ تعیین می‌شود. آردن وارک، فرماندهٔ شمال، شب قبل از حمله نقشه‌ای کشید که اگر جواب می‌داد، توئینز سقوط می‌کرد. اگر جواب نمی‌داد… ارتش شمال می‌سوخت. طرح حملهٔ شمال: سه ضربهٔ هم‌زمان آردن وارک فهمیده بود که توئینز را نمی‌شود با یک ضربه شکست داد. پس نقشه‌اش را بر اساس سه حملهٔ هم‌زمان چید؛ سه موج که باید مثل دندان‌های یک تلهٔ آهنی از سه جهت بسته می‌شدند. جناح شرق — حملهٔ فریب با سواره‌نظام هدف این حمله شکستن دیوار نبود. هدف این بود که: تیراندازان توئینز مجبور شوند به سمت شرق بچرخند و منجنیق‌های قلعهٔ دوم روی جناح اشتباه تمرکز کنند و مدافعان فکر کنند حملهٔ اصلی از آن‌جاست اما یک مشکل بزرگ وجود داشت: زمین شرق باتلاقی بود. اسب‌ها در گل فرو می‌رفتند، سرعت کم می‌شد، و سواره‌نظام تبدیل می‌شد به هدفی آسان. آردن این را می‌دانست، اما مجبور بود ریسک کند. مرکز — حملهٔ اصلی با دژکوب و برج محاصره این قلب نقشه بود. دژکوب با سپرهای دیواری محافظت می‌شد برج محاصره آرام‌آرام جلو می‌آمد پیاده‌نظام سنگین پشت سر آن حرکت می‌کرد هدف: شکستن دروازهٔ شمالی و ورود به حیاط اول. اگر این اتفاق می‌افتاد توئینز سقوط می‌کرد. جناح جنوب — نفوذ از مسیر رودخانه ،این خطرناک‌ترین بخش نقشه بود. گروهی کوچک از سربازان زبدهٔ شمالی، شبانه از مسیر رودخانه پایین رفتند تا از زیر پل عبور کنند و به دروازهٔ جنوبی برسند. اگر موفق می‌شدند: دروازهٔ دوم از داخل باز می‌شد مدافعان غافلگیر می‌شدند و قلعه از دو طرف سقوط می‌کرد اما این مسیر تنگ، لغزنده و پر از نقاط کور بود. یک اشتباه کوچک کافی بود تا همه‌چیز نابود شود. واکنش توئینز: دفاعی که مثل یک موجود زنده حرکت می‌کرد هارولد توئین، فرماندهٔ مدافعان، نقشهٔ شمال را از همان لحظهٔ اول فهمید. نه به خاطر جاسوس، نه به خاطر شانس به خاطر تجربه. او می‌دانست:حملهٔ شرق فریب است حملهٔ جنوب خطرناک است حملهٔ اصلی از شمال می‌آید پس دفاعش را مثل یک موجود زنده تنظیم کرد. جناح شرق — مقاومت حداقلی توئین فقط ۵۰ تیرانداز در شرق گذاشت. همین تعداد کافی بود تا سواره‌نظام شمال را کُند کُنَد. بقیهٔ نیروها را به نقاط مهم‌تر فرستاد. این یعنی: «من فریب نمی‌خورم.» مرکز — جهنم آتش و سنگ وقتی دژکوب جلو آمد، توئینز آتش‌اندازها را فعال کرد.روغن داغ از بالای دیوار ریخت و تیرهای آتشین از دو برج شلیک شد سنگ‌های منجنیق درست جلوی برج محاصره فرود آمدند دژکوب جلو می‌رفت، اما هر قدمش بهای سنگینی داشت. جناح جنوب — کمین مرگبار توئینز از قبل حدس زده بود که شمال از مسیر رودخانه نفوذ می‌کند. پس ۲۰۰ سرباز سبک‌اسلحه را در سایهٔ پل پنهان کرد. وقتی گروه نفوذی شمال رسید، کمین مثل یک دهان تاریک بسته شد. هیچ‌کس زنده بیرون نیامد. لحظهٔ تعیین‌کننده: سقوط برج محاصره برج محاصرهٔ شمال، که روزها برای ساختنش زحمت کشیده بودند، در فاصلهٔ ۳۰ متری دیوار آتش گرفت. یک تیر آتشین از برج جنوبی، درست به مخزن قیر برج خورد. شعله‌ها مثل یک اژدهای زنده بالا رفتند.سربازان از برج می‌پریدند، بعضی‌ها زنده می‌ماندند، بعضی‌ها نه. وقتی برج فرو ریخت، صدای شکستن چوب در دشت پیچید. این صدایی بود که روحیهٔ شمال را شکست. آخرین تلاش: دژکوب تنها می‌ماندبا سقوط برج، تمام امید شمال به دژکوب بسته شد. سربازان فریاد می‌زدند، سپرها را بالا گرفته بودند، و دژکوب را جلو می‌بردند. اما از بالای دیوار، روغن داغ مثل باران می‌ریخت. دژکوب آتش گرفت. چوب خشک شعله‌ور شد. سربازان عقب کشیدند.دروازهٔ شمالی ترک داشت، اما نشکست و همین کافی بود. پایان حملهٔ بزرگ: لحظه‌ای که جنگ نتیجه‌اش را گفت وقتی دژکوب سوخت، وقتی برج محاصره فرو ریخت، وقتی گروه نفوذی جنوب قتل‌عام شد، وقتی سواره‌نظام شرق در گِل گیر کرد… آردن وارک فهمید که جنگ تمام شده.نه با یک فریاد، نه با یک فرمان با سکوت. سکوتی که از هر شکست دیگری سنگین‌تر بود...

  • ⚔️ بخش سوم — نبرد پنهان: جنگی که زیر زمین ادامه داشت . هیچ‌کس در دشت نمی‌دانست زیر پایشان چه می‌گذرد. همه چشم‌ها به دیوارهای توئینز بود، اما جنگ واقعی در جایی شروع شد که هیچ‌کس نمی‌دید: زیر خاک، در تاریکی، در تونل‌هایی که بوی خاک خیس و ترس می‌داد. تصمیم شمال: وقتی دیوار را نمی‌شود شکست، باید زمین را شکست سه روز از محاصره گذشته بود و دژکوب هنوز حتی به دروازه نرسیده بود. تیراندازان توئینز هر بار که دژکوب جلو می‌آمد، آن را با باران تیر عقب می‌زدند. آردن وارک فهمید که اگر بخواهد با زور مستقیم دیوار را بشکند، نصف ارتشش قبل از رسیدن به دروازه کشته می‌شود. پس نقشهٔ دوم را اجرا کرد: زیر دیوار را خالی کن.این تاکتیک قدیمی بود، اما اگر درست اجرا می‌شد، یک برج کامل می‌توانست مثل یک درخت پوسیده فرو بریزد. مهندسان شمال: قهرمانانی که هیچ‌کس اسمشان را نمی‌داند مهندسان شمال شبانه شروع به کندن تونل کردند. ورودی تونل را پشت خاکریزها پنهان کردند تا تیراندازان توئینز نبینند. کارشان ساده نبود:خاک دشت سنگین و مرطوب بودهر ضربهٔ کلنگ باید آرام زده می‌شد هر صدای اضافه می‌توانست مدافعان را آگاه کند هوا کم بود مشعل‌ها دود می‌کردند و نفس کشیدن سخت می‌شداما آن‌ها ادامه دادند. هر متر که جلو می‌رفتند، دیوار توئینز کمی نزدیک‌تر می‌شد. تاکتیک شمال: تونل اصلی + تونل فریب آردن وارک فقط یک تونل نکند. او دو تونل ساخت:تونل اصلی که مستقیم به زیر برج شرقی می‌رفت و تونل فریب که کمی دورتر بود و فقط برای منحرف کردن مدافعان ساخته شد این یعنی اگر توئینز صدایی شنید، نمی‌دانست کدام تونل واقعی است.این حرکت، یکی از هوشمندانه‌ترین تاکتیک‌های شمال بود. اما توئینز هم احمق نبود: گوش‌هایی که خاک را می‌شنیدند در قلعه، مردی بود به نام «گِرِم هارل». او فرماندهٔ مهندسان توئینز بود و گوش‌هایی داشت که می‌توانست صدای مورچه را هم بشنود. شب سوم، وقتی همه فکر می‌کردند شمالی‌ها خوابیده‌اند، گرم هارل سرش را روی سنگ‌های برج گذاشت. چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت:«دارند زیر پایمان را می‌خورند.» توئینز بلافاصله واکنش نشان داد. آن‌ها هم شروع کردند به کندن تونل—اما نه برای فرار. برای جنگیدن زیر زمین. تونل مقابله‌ای: جایی که جنگ از شمشیر به بیل رسید مدافعان تونلی کندند که به سمت صدای شمالی‌ها می‌رفت. وقتی دو تونل به هم نزدیک شدند، هوا سنگین شد. هیچ‌کس نمی‌دانست چه کسی اول به دیگری می‌رسد.در نهایت، دیوار نازک خاکی بین دو تونل شکست. نور مشعل‌ها به هم رسید. چشم‌ها در تاریکی همدیگر را دیدند.و جنگ شروع شد نه با شمشیر، بلکه با بیل، کلنگ، و دست‌های خالی. در تونل تنگ، شمشیر جا نمی‌شد. سربازان با هرچه داشتند می‌جنگیدند. صدای فریادها در فضای بسته می‌پیچید و هیچ‌جا برای فرار نبود. تاکتیک مرگبار توئینز: آتش در ریه‌هاوقتی مدافعان دیدند که نمی‌توانند تونل را نگه دارند، گرم هارل دستور داد:«مشعل‌ها را بیندازید. بگذارید هوا کار خودش را بکند.» آن‌ها چند مشعل روشن را داخل تونل شمالی انداختند. در فضای بسته، دود مثل مار پیچید و جلو رفت. مهندسان شمالی یکی‌یکی خفه شدند. این یکی از بی‌رحمانه‌ترین لحظات جنگ بود. نتیجهٔ نبرد زیرزمینی تونل اصلی شمال نابود شد و تونل فریب شمال کشف شد برج شرقی فرو نریخت و شمال ده‌ها مهندس از دست داد روحیهٔ شمال به شدت افت کرد توئینز فهمید که مهاجمان به مرحلهٔ ناامیدی رسیده‌انداما مهم‌تر از همه: شمال فهمید که این جنگ، جنگ دیوار نیست—جنگ اراده است...

  • ⚔️ بخش دوم : روزهای اول محاصره: هنوز هیچ‌کس نمی‌دانست اولین سنگ چه زمانی پرتاب می‌شود. اما همه می‌دانستند که اولین ضربه، جهت کل جنگ را تعیین می‌کند. برای همین، هر دو طرف در سه روز اول، بیشتر از اینکه بجنگند، فکر کردند. تاکتیک‌های شمال در روزهای اول: تثبیت میدان نبرد آردن وارک می‌دانست که اگر ارتشش پراکنده بماند، تیراندازان توئینز آن‌ها را مثل شکار می‌زنند. پس اولین کارش این بود:انتخاب نقطهٔ اردو در فاصلهٔ امن از منجنیق‌های قلعه و ساختن خاکریزهای کم‌ارتفاع برای محافظت از تیرقرار دادن منجنیق‌ها در پشت خط، نه جلواین یعنی: «ما عجله نداریم. ما آمده‌ایم بمانیم.» شمالی‌ها در روز اول هیچ حملهٔ جدی نکردند. فقط چند گروه کوچک تیرانداز جلو فرستادند تا ببینند:تیراندازان توئینز چقدر سریع واکنش می‌دهند منجنیق‌ها از کدام برج شلیک می‌کنند و نقاط کور دیوار کجاست این یک تاکتیک کلاسیک است: قبل از حملهٔ واقعی، دشمن را مجبور کن خودش را لو بدهد. توئینز هم دقیقاً همین کار را کرد و با شلیک‌های محدود، اما هدف‌دار. ساخت دژکوب و برج محاصره در میدان نبردشمالی‌ها ادوات را آماده نیاورده بودند؛ آن‌ها را در همان دشت ساختند. این کار دو مزیت داشت: دشمن نمی‌دانست اندازه و نوع ادوات چیست ادوات دقیقاً با توجه به فاصلهٔ واقعی دیوار ساخته می‌شدند مهندسان شمال شبانه‌روز کار کردند. چوب‌ها را از جنگل‌های نزدیک آوردند، و صدای تبرها در مه صبحگاهی می‌پیچید. توئینز از بالای دیوار فقط سایه‌ها را می‌دید. این خودش یک جنگ روانی بود. تاکتیک‌های توئینز در روزهای اول : سکوت دفاعی هارولد توئین دستور داد:«تا وقتی اولین سنگ به دیوار نخورد، هیچ‌کس تیر نمی‌اندازد.» این سکوت، شمالی‌ها را عصبی کرد. آن‌ها نمی‌دانستند: آیا مدافعان آماده‌اند؟آیا در کمین‌اند؟یا شاید قلعه خالی شده؟ سکوت، گاهی از فریاد خطرناک‌تر است. جابه‌جایی شبانهٔ نیروها ،توئینز شب‌ها نیروها را جابه‌جا می‌کرد: تیراندازان از برج شمالی به برج جنوبی ، نگهبانان از دروازه به پل ، واحدهای ذخیره از قلعهٔ دوم به اول و این کار باعث شد شمالی‌ها نتوانند بفهمند:کدام نقطه ضعیف است و کدام نقطه تقویت شده از بیرون : قلعه مثل یک موجود زنده بود که مدام شکل عوض می‌کرد. آماده‌سازی آتش‌اندازها در روز دوم، مدافعان بشکه‌های روغن را روی دیوارها چیدند. این یعنی:اگر دژکوب نزدیک شود، آتش جهنمی روی آن می‌ریزد و اگر برج محاصره برسد، با یک جرقه می‌سوزد این تاکتیک ساده اما مرگبار بود. شمالی‌ها از دور می‌دیدند که بشکه‌ها بالا می‌روند، و می‌دانستند که نزدیک شدن به دیوار، بهای سنگینی دارد. اولین برخورد واقعی : روز چهارم، اولین سنگ منجنیق شمال پرتاب شد. صدایش مثل غرش یک جانور زخمی بود. وقتی سنگ به دیوار خورد، گرد و خاک مثل موج بلند شد.توئینز بلافاصله جواب داد. سنگ‌های کوچک‌تر اما سریع‌تر از برج‌ها شلیک شدند. یکی از آن‌ها درست وسط گروه تیراندازان شمال فرود آمد.این اولین خون جنگ بود. نتیجهٔ : سه روز اول شمال فهمید که دیوارها محکم‌تر از چیزی هستند که فکر می‌کرد توئینز فهمید که شمال آمده تا بماند، نه برای یک حملهٔ سریع هر دو طرف فهمیدند که این جنگ، جنگ سرعت نیست—جنگ فرسایش است و این، خطرناک‌ترین نوع جنگ است.