Middle of Nowhere
СтатистикаYou can call me whatever you want - "My story isn't pleasant, it's not sweet and harmonious like the invented stories..." - ▸ Contact (anonymous): @SomeoneMailboxbot
- Последний пост
- 7 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 125
- 1/48двое суток
- 143
- 1/72трое суток
- 154
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کاش میتونستم بفهمم واقعا کیام؛ چرا زندهام و از زندگی چی میخوام.
آیا اصلا «خود»ای وجود داره؟ یا همش توهمه و تمایل ذهن، واسه ساختن یه حصار در برابر آزادی و تغییر؟
دسته گلی برای الجرنون رو خوندم و خیلی خوشم اومد، بعد فهمیدم رکب خوردم و اینی که من خوندم نسخهی اولیه و کوتاه داستانه و بعدا نویسنده رمانش کرده. فکر کن روند رشد و زوال چارلی گوردون رو با تمام جزئیات بخونی... ولی نسخهی کوتاه هم خیلی کامل بود. مفاهیمی که نویسنده…
دسته گلی برای الجرنون رو خوندم و خیلی خوشم اومد، بعد فهمیدم رکب خوردم و اینی که من خوندم نسخهی اولیه و کوتاه داستانه و بعدا نویسنده رمانش کرده. فکر کن روند رشد و زوال چارلی گوردون رو با تمام جزئیات بخونی... ولی نسخهی کوتاه هم خیلی کامل بود. مفاهیمی که نویسنده سعی داشت برسونه به خوبی منتقل شدن؛ مختصر و مفید.
امان از بودجهی محدود و لیست خرید کتاب نامحدود
چند وقت دیگه کتاب خریدن در حد سفارش ساخت شمشیر و خنجر تزئینی به آهنگری دادن تبدیل میشه به یک تفریح تاریخی.
منظورتون چیه؟ اینا چه قیمتاییه؟ با دیدنشون تپش قلب گرفتم. من هنوز قیمت ۵٠٠-۶٠٠ تومن برام عادی نشده... هیچ جوره تو مغزم نمیگنجه یه کتاب ۴٠٠ الی ۶٠٠ صفحهای با جلد شومیز رو باید با این قیمتا خرید.
مثلا قرار بود دیگه پستای بلند و این مدلی ننویسم ولی دونگ مان درونم نمیذاره شما هم اگر دوست داشتید نظرتو بگید و با هم دربارهش حرف بزنیم.
#Film | ⌜ Obsession 2025 ⌟ _ راستش دلیل دیدن این فیلم موجی بود که این روزها راه افتاده؛ هم فروش فوقالعادهای داشته، هم تقریبا همه جا ازش تعریف میشه. وگرنه من اصولا با ژانر ترسناک ارتباط برقرار نمیکنم و کمتر سراغش میرم. قبل از هر چیزی هم بگم که این نوشته تحلیل فیلم نیست؛ صرفا تجربهی شخصی من از تماشاشه و هیچ اعتباری فراتر از سلیقهی خودم نداره. به نظرم به عنوان یک اثر سینمایی، فیلم کار تمیزیه. فیلمنامه منسجمه، دیالوگها حسابشدهان، بازیها خوبن، مخصوصا نیکی، و مفاهیم قابل تأملی مثل کنترل، سوءاستفاده و رضایت و اختیار در رابطه رو مطرح میکنه. موسیقی متن هم بهخصوص جاهایی که ناگهان قطع میشد، خیلی خوب عمل میکرد. انتخاب نسبت تصویر 1.33:1 هم با مفهوم گیر افتادن و محدودیت در فیلم کاملا هماهنگ بود. اما... با وجود همهی اینها، برای من فیلم اصلا جواب نداد. حتی نتونستم یکنفس ببینمش و هر بیست دقیقه یک بار از پاش بلند میشدم. بازیها با اینکه خوب بودن، این سبک برای سلیقهی من اغراق شده بود و مورد پسندم نبود. روند فیلم هم بیش از حد خطی و یکنواخت بود؛ نه ترسی حس کردم، نه هیجانی که من رو درگیر نگه داره. بزرگترین مشکل من اما اجرای ایده بود. فیلم از نظر تماتیک حرفهای مهمی داشت، ولی به عنوان یک تجربهی سینمایی نتونست غافلگیرم کنه یا ذهنم رو درگیر خودش نگه داره. حس میکردم خیلی زود تمام حرفش رو میزنه و قابل پیشبینی میشه. برای من بیش از حد رو بازی میکرد و چیزی نداشت که بخوام کشفش کنم یا بعد از پایانش مدتها بهش فکر کنم و میشه گفت لنگری نبود که منو نگه داره. شاید دلیلش این باشه که من بیشتر شخصیتمحورم. وقتی شخصیتها بیشتر در خدمت یک ایده باشن تا اینکه خودشون پیچیدگی انسانی داشته باشن، سختتر میتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم. در نهایت، چیزی که بیشتر از خود فیلم خوشحالم کرد، واکنش مخاطبها بود. بعد از خوندن نقدها و کامنتها، دیدم اکثر آدمها متوجه شدن قربانی اصلی داستان کیه و به نظرم این نشون میده فیلم تونسته پیام اصلیش رو به مخاطب منتقل کنه و بابتش باید به کارگردانش آفرین گفت با توجه به سن کمش و بودجهی محدودی که در اختیار داشته. در مجموع، با اینکه کیفیت فیلم رو انکار نمیکنم، تجربهی شخصی من از تماشاش این بود که نتونست اون جرقهای رو که از سینما انتظار دارم، توی ذهنم روشن کنه.
без подписи
ملت چه اتاقا و کتابخونهها و میزهای خوشگل و مرتبی دارن آدم حسودیش میشه
یه جاش میگفت "من حتی نمیخوام آدم موفقی بشم، تمام چیزی که میخوام اینه که فقط یه فیلم بسازم تا بتونم واسه یه مدت کمتر احساس بدردنخور بودن بکنم." منم همینطور دونگمان منم همینطور...
تو این سریال خیلی با شخصیت دونگ مان ارتباط برقرار کردم خیلی من بود. یه به اصطلاح کارگردان افسرده که فقط از فیلم بقیه ایراد میگیره و خودش تاحالا چیزی نساخته و همه بهش میگفتن دیگه از رویاش دست بکشه. البته تفاوتمون این بود که اون همه چیو به شوخی و خنده و دلقک بازی میگذروند و من نه.
- We Are All Trying Here
من آدم داستانهام؛ مثل هوانگ دونگ مان که میگفت آدم بدون قصهها میمیره و همیشه لباسا و چیزایی رو میخرید که پشتشون یه داستانی باشه. منم برای خودم پشت هر خریدی، هر انتخابی، هر عکسی یه داستان دارم و تو هر چیزی که میبینم و میشنوم هم دنبال این قصهها میگردم. البته شاید داستانای الان و زندگی ما به خیالانگیزی اسطورهها نباشه اما حداقل همینا یه رنگ و رویی و گاهی معنایی به زندگی میده.
اون موقع که فوتبالی بودم و تا نصفه شب بازی تماشا میکردم کسی نبود باهاش کل بندازم و راجع به بازی حرف بزنم؛ چرا الان که من گذاشتم کنار همه فوتبالی شدن؟ تازه یه موقعی بود اگه به کسی میگفتی فوتبالی هستی یا در کل ورزش تماشا میکنی کنسلت میکردن. نیست خودشون همه فرهیخته و اهل علم اندوزی بودن، وقت واسه تلف کردن سر ورزش و این سرگرمیای پیش پا افتاده نداشتن.
حالا انگار فیلم خوب ساختن فقط به انتخاب بازیگر مطابق با توصیفات بستگی داره، نه به هزارتا کوفت و زهرمار دیگه مثل فیلمبرداری و کارگردانی و میزانسن و فن بازیگری و فیلمنامهی خوب و موسیقی متن و تدوین و غیره درسته که تو کتگوری انتخاب بازیگر میشه بهش نقد وارد کرد اما چیزی نیست که بخواد عیار فیلم رو مشخص کنه. حتی...حتی... تغییر داستان اصلی هم همینطور.
بازگشت بعد از این چند ماهِ عجیب راحت نیست. هر بار تلگرام رو باز میکردم، این کانال رو میدیدم و با خودم میگفتم: ادامه بدم؟ یا همینجا رهاش کنم؟ حقیقتا دیگه نه دنبال نوشتن متنهای بلندم، نه تحلیلهای مفصل، نه این که برای هر چیزی به یک نتیجه قطعی برسم. احتمالا اینجا بیشتر شکل دفتر یادداشت به خودش خواهد گرفت؛ شلختهتر و متناسبتر با اسمش. صرفا جهت اینکه یه چیزایی رو فراموش نکنم.
без подписи
без подписи