tgindex
-آوه!
@WhenAvehперсидский

آمده‌ام؛ تنها برای نوشیدن جرعه‌ای عشق. Bot: https://t.me/Aveh_bot Unknown: t.me/HidenChat_Bot?start=193346972

Последний пост
27 июл.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
100
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
64
22 постов
Вовлечённость
64,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 22
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
20
1/48двое суток
22
1/72трое суток
24

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • برای شما که همراه هستید، https://t.me/gharighll

  • سال‌ها بعد، کنار عزیزانم می‌نشینم و می‌گویم: زمستان ادامه داشت، پوشش سفیدش را از روی تنمان کنار نمی‌برد! سفیدی زننده بود، زننده!

  • Shakira & Burna Boy – Dai Dai

  • غمِ عجیبی در دلم پیچیده. غمی که این‌چنین دور، با او آشنا نبودم. غمی پس از پایان یافتن کلاسی که دوستش داشتم و شاید بتوانم بگویم، تنها کلاسی بود که در این ترم، با آغوشِ جان به او گوش می‌سپردم. و حال، تمام شد! برگه‌های آخر را ورق زد و من مانده‌ام و افکاری که از ذهنم بیرون نمی‌رود. کلاس‌های روانشناسیِ اجتماعی‌ام را بی‌نهایت دوست داشتم! کلاس نبود، یک لحظه‌ی گرم، میان فصل زمستان بود! تو بودی، پتویی که دورت پیچیده‌ای، شومینه‌ای که گرمت می‌کند! و افرادی که کتاب‌ها را ورق می‌زنند و بایکدیگر درباره‌ی مسائل گوناگون تبادلِ نظر می‌کنید. چنین حسی داشت! و حالا آن کتاب، به آخرین پاراگراف خود رسید. استاد، کتاب را که کامل خواند، بست و دست دانشجوها داد. انگار که بگوید: حالا باید خودتان بخوانید و بیندیشید! بدونِ حضورِ من! و این تلخ است دوستان. تلخ است که بپذیری استادی که بودن‌هایش را دوست می‌داشتی، دیگر نباید داشته باشی! طعمش مثل زهر می‌ماند، از تلخ آن‌طرف‌تر. می‌دانید چرا نوشتم غمِ عجیبی را حس می‌کنم و چرا ذکر کردم این‌چنین دور؟ زیرا تمام این‌ تجربه‌ها، همراه بودن‌ها و علاقه‌ها را با فضایی که حضوری نبود لمس کردم! با دانشگاه و کلاسی که در این شرایط اسفناک، مجازی بود.

  • استادِ روانشناسی‌اجتماعی‌ام را هرگز فراموش نمی‌کنم، هرگز. این انسانِ روشن، در ذهن من ماندگار می‌ماند.

  • استادِ روانشناسی‌اجتماعی‌ام را هرگز فراموش نمی‌کنم، هرگز. این انسانِ روشن، در ذهن من ماندگار می‌ماند.

  • اگه همونقدر که از تنهایی می ترسیدی از وقت گذروندن با آدمایی که ارزش وقت گذرونی ندارن می ترسیدی کیفیت زندگیت خیلی تغییر می کرد

  • آدمی با درد آمیخته است. این جمله را در این ساعت میان ویسی که برای یکی از دوستانم می‌گرفتم، گفتم. ادامه دادم: زمانی که متولد می‌شویم، در همان لحظه‌های ابتدایی، شخصی با کف دست به پشتمان می‌زند تا گریه کنیم. تا ببینند سالمیم یا خیر، واکنش‌هایمان به چه صورت است! یعنی، سلامتِ ما را از روی واکنش‌مان به درد می‌سنجند -البته، جدای آزمایشات دیگر، این برای نخستین ثانیه‌هاست- به همین‌خاطر است که روانشناسی هیچگاه، در هیچکدام از زمینه‌های درمانِ خود، منکرِ وجودِ درد نمی‌شود! بلکه آن چیز که در بحث آزمون و خطا قرار می‌گیرد، سنجشِ واکنش و تحمل است! اینکه فرد در برابر دردها چگونه و به چه صورت بازخورد نشان می‌دهد؟ و همه‌چیز پس از روایتِ آن، بررسی می‌شود. و روانشناس ذره‌بین و ابزار به دست، در ذهن، روان و سرگذشت شما گز می‌کند!

  • می‌نویسم: ما با احساسِ بی‌تعلقی رشد می‌کنیم، به جایی می‌رسد که بی‌تعلقی بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و ما همان مانده‌ایم که بودیم!

  • без подписи

  • چت‌جی‌پی‌تی: هیچ پلی را برای زیباتر کردن، قبل از رسیدن به آن سوی رودخانه، خراب نمی‌کنند!

  • برایِ جام‌جهانی! در این روزهایی که حال هممون خوب نیست، ترجیح می‌دیم‌ تمام بندهایمان با زندگی رو پاره کنیم، بهتون پیشنهاد می‌کنم جای این گسستگی‌ها، یک ریسمان جدید وصل کنید! حتی به توهمِ یک خوشی. حالا این ریسمان به هرچی عشقتان می‌کشد وصل شود، کتاب، فوتبال، خانواده، موسیقی، گیم، فیلم‌و‌سریال، انیمیشن، انیمه و...!

  • مراقب روانِ کودکان خود باشید.

  • без подписи

  • مراقب روانِ کودکان خود باشید.

  • 6 июн.821из HadisPsychologist

    تو ایران به بچه‌هایی ک تروما دارن می‌گن: ماشالا خیلی بیشتر از سن خودش می‌فهمه. -مه‌سا

  • 5 июн.75из abrikoochooloo

    ما زخم‌هایی رو به ارث می‌بریم که خودمون تو نقش گرفتنش هیچ نقشی نداشتیم.

  • 3 июн.80из Rogaa_aa

    ما از آن‌هایی شدیم که از ترس شکستن، دیگر نمی‌سازند. از ترس سوختن، دیگر نمی‌سوزند. از ترس از دست دادن، دیگر به دست نمی‌آورند. زندگی‌مان تبدیل شده به یک اتاق تاریک و کوچک، که در آن گوشه‌ای کز کرده‌ایم و فقط نفس می‌کشیم، تا مبادا نور یا صدایی از بیرون، آرامش پوشالی‌مان را به هم بزند. و این ترس، بیشتر از هر چیزی ما را فلج کرده است. ترس از زندگی، بیشتر از ترس از مرگ.

  • شاید روزی در خارج از کشور، کنارِ دوستانتان سریالی ببینید. آن‌ها مجذوب تک‌تک سکانس‌ها شوند و شما نگاه بگیرید. «برخی‌ها میانِ سرگرمی‌های دیگران، زیسته‌اند!»

  • معین دهاز می‌نویسد: «جهانم لاغر شده!» و فکر‌می‌کنم، من هم همینطور.