tgindex
مونولوگ

مونولوگ

Статистика
@Whiteclouldперсидский

The Dreamer 𓅯 اینجا منم و دنیای تو سرم @DialogueofwhitecloudsBot

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
17
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
201
−7 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
30
23 постов
Вовлечённость
14,9%
к подписчикам
Постов в день
2,4
всего 23
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
21
1/48двое суток
24
1/72трое суток
25

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • 13 авг.133из ohimboredудалён 13 авг.

    وقت ـهایی که غمگین می‌شم ، حس یک برگ خشکیده‌ای که هنوز از شاخه‌ی درخت جدا نشده رو میان ده‌ها برگ های تازه و سبز رو دارم.

  • به نظرم مهم ترین نکته زندگی اینه که ادم ظرفیت خودشو بشناسه. با خودش رو راست باشه و از اول سراغ چیزی نره که میدونه نمیتونه ازش دست بکشه.

  • چه شب غمگینیه

  • 12 авг.из dafn_shodeeудалён 13 авг.

    ‹همه‌ چی با یه وایب تابستونی و خنک› تکسای خاص برای فرستادن..💌✨🍸 عکسای قشنگ برای سیو کردن!

  • بار دوم وقتی بودش که چند ماه بعد روی پشت بوم خونمون دراز کشیده بودم و داشتم ستاره هارو تماشا میکردم که یک عقرب از کنار گوشم رد شد. انقدر نزدیک که صدای پاهاشو شنیدم. توی سیاهی شب. تمام مدت زیر فرش ما بود و ما از وجودش بی خبر بودیم. مرگ همیشه بغل گوشمه. یا…

  • چرا اخیرا به مرگ خیلی فکر میکنم؟ از اسفند ماه شروع شد. وقتی که یه روز از خواب بیدار شدم و عموم به گوشی بابام زنگ زد و گفت مریم مرد. مریم عمه م بود. خب طبیعیه که ادم خیلی شوکه میشه و باورش نمیشه همون لحظه. خب ما افتادیم در یک روند طولانی طاقت فرسا به اسم…

  • چرا اخیرا به مرگ خیلی فکر میکنم؟ از اسفند ماه شروع شد. وقتی که یه روز از خواب بیدار شدم و عموم به گوشی بابام زنگ زد و گفت مریم مرد. مریم عمه م بود. خب طبیعیه که ادم خیلی شوکه میشه و باورش نمیشه همون لحظه. خب ما افتادیم در یک روند طولانی طاقت فرسا به اسم مراسم ختم و خاکسپاری و مهمون داری و فلان. زندگیم اون موقع منفجر شده بود. ولی تا اون موقع هم چیزی منو تکون نداده بود. خب ما خیلی پیوند عاطفی خاصی باهم نداشتیم، فقط اینکه از بچگیم میشناختمش. چه وقتی من تکون خوردم؟ وقتی که سر مراسم خاکسپاریش تابوتش رو گذاشتن جلوی پام. نمیدونم تاحالا تابوت سیاهی که مرده رو از سردخونه به قبرستون میارن رو از نزدیک دیدید یا نه. امیدوارم نبینید. خیلی باریکه و واقعا ادم میمونه که چجور جسد داخلش جا شده. بعد ترسناک تر میدونید چیه؟ اینه که مثه یه تیکه گوشت پهنت میکنن روی یه پارچه سفید، سر و تهت رو مثه شکلات میبندن و میندازنت توی تابوت. من نشستم و پاشو گرفتم. انگار داشتم به سنگ دست میزدم. حتی از روی پارچه.. سفتی و سردی مطلق رو حس کردم. اما اینجا جایی نبود که تن منو بلرزونه جایی تن من لرزید که دیدم یه چاله بسیار عمیق و باریک توی زمین کندن و عموم رفت توی قبر و جسد رو گذاشت اونجا. اون چاله حتی از اون تابوت هم تنگ تر بود. نمیدونید چقدر پایین بود... چقدر ترسناک بود و چقدر تحقیر کننده بود. از این حقارت عظیم تمام وجودم لرزید. بی اختیاری مطلق. وقتی رفت اونجا، پسرش گفت لطفا صورت مامانم رو باز کنید تا برای اخرین بار ازش خداحافظی کنم. قیافه پسره هنوز یادمه. شکسته شدن شون رو توی چشماشون دیدم. بچه هاش همدیگه رو بغل گرفته بودن. چشم هاشونو یادم نمیره. بعد قبرکن بلوک های سیمانی رو روی جسد کشید.. به فاصله ای نزدیک تر از سانتی متر. خالی از ذره ای هوا. لطفا اینو درنظر بگیرید که من اصلا از این ادمها خوشم نمیاد. نه از خودش نه از بچه هاش. ولی جو اون لحظه به قدری ترسناک و غم انگیز بود که احساس میکنم اگه بخوام توصیفش کنم، کلمه بهش خیانت میکنه. ذلالت و حقارت انسان توی صورتم خورد. خیلی محکم هم خورد. خاک هارو ریختن و ما بالا سرش وایساده بودیم. هیچ اختیاری حتی برای یک آه نبود. اگر هنوز زنده بود چی؟ این نجوا داخل گوشم پیچید و چندبار از مامانم پرسیدم مامانم گفت این طبیعیه و وقتی ادم فرد نزدیکشو از دست میده این ترس همراهشه.

  • 11 авг.20из bunbunllll

    @Whiteclould

  • 11 авг.241из sobh_zmstoni

    اقبال به داد افراد جسور می‌رسد. - ویرژیل

  • به نظرم اگه ادم قبول کنه که کسایی که دوسشون داره(پدرومادر، دوست، الگوی زندگیش) همه آدم هستن، یعنی پر از زخم، لبه های تیز، نفهمی ها و پلشتی ها و نابلدی ها هستن... و همه شون بچه هایی هستن که دارن در طول مسیر زندگیشون حرکت میکنن، هنوز دارن یاد میگیرن یا به دلایلی لجاجت میکنن که یه سری چیزها رو یاد نگیرن چون در موقعیت هایی زندگی کردن که تنها راه زنده موندن، پافشاری بر نفهمی هاشون بوده؛ راحت تر میتونه کنار بیاد و دیگه خودشو روی اون تخت پادشاهی بلند بالایی که توی ذهنش ساخته(نه من اینطور نیستم/ من مثه اونا نیستم)، نمیبینه. لبه های تیزش کندتر میشن و یکم زندگی رو به خودش و بقیه راحت تر میگیره.

  • امروز فقط پلی لیست روسیه ست

  • میدونید این قضیه که فقط خودتی و خودت خیلی شوک بزرگیه هربار باهاش مواجه میشم ترس برم میداره بعد هربار هم بهم اثبات میشه که کافی هستم و هربار از اینم متعجب میشم از اینکه چرا انقدر دلم میخواد این دو نکته رو نادیده بگیرم.

  • امروز فقط پلی لیست روسیه ست

  • 10 авг.34из Whiteclould

    без подписи

  • 10 авг.34из Whiteclould

    без подписи

  • без подписи

  • 9 авг.512из bunbunllll

    @Whiteclould نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری تو به دست خویش فرمایی اگرم کنی عذابی