- Последний пост
- 6 дек. 2024 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
- اگه خدا بهم همچین بچه ای بده دیگه قول میدم هیچی ازش نخوام :)) شبیه بابایش مودی ام هست😅 ♡یاس پریشان 🫀
- عمیقا نیاز دارم ؛ ‹ بیای کنارم بشینی . . کوله پشتیتو یهو خالی کنی . . چشام درشت بشه یه لبخند مسخره بهت بزنم . . بگم خب ؟! یهو بگی : خب ببین هم شیرکاکائو داریم ؛ هم آبنبات نوشابه ای ؛ هم نودلیت ؛ هم لواشک ؛ هم تو الستاراتو پوشیدی هم من . . میای فرار کنیم ؟! هندزفری داری ؟! من دارم بیا از همین یدونه استفاده کنیم . . بریم ؟! نمیدونم کجا ولی بیا بریم :)))!. . › ♡یاس پریشان 🫀
+ می خوام یه اعترافی کنم . . - خوب بگو میشنوم . . + همیشه واسم علامت سوال بودی . . همه ی حرفات ؛ همه ی رفتارات . . - چرا ؟! + تو همیشه دور و ورت پر از آدم بود . . همیشه یا مهمونی بودی یا مهمون داشتی ! همیشه سرت شلوغ بود . . اونقدر که اونایی که باید ببینی ؛ رو نمی دیدی ولی تو این دو سال کلا . . - کلا چی ؟! + چرا از همه فرار میکنی ؟! چی شد که اینجوری شد ؟! - خیلی سال پیش رو دیوار دلم یه میخ زدم ؛ و عکس یکی رو تو قاب گرفتم . . + خوب چی شد بعدش ؟! - قاب عکس به دیوار دلم نمیومد . . یعنی شایدم برعکس . . خلاصه که قاب عکس رفت ؛ و میخش به دیوار موند . . + خوب تکلیف اون میخ روی دیوار دلت چی شد ؟! - اون میخ خاطره داشت . . نباید می موند . . سخت بود . . خیلی سخت . . ولی درش آوردم و همه چیز تموم شد . . + دیگه بعد از اون قاب عکس نزدی به دیوار دلت ؟! - چرا . . هر بار که از یه قاب عکس خوشم میومد ؛ دوباره میخ میزدم به دیوار دلم . . ولی میخ رو باید بیشتر تو دلم فرو می کردم ؛ تا قاب عکس رو نگه داره . . چون جای میخ قبلی هنوز بود ؛ و قاب عکس رو نگه نمیداشت . . + خوب بعدش . . - هر بار که داستان من و قاب عکس تموم میشد . . من می موندم و یه میخ روی دیوار دلم . . یهمیخ که پر از خاطره بود و باید از جا در میومد . . هر بار میخ عمیق و عمیق تر می رفت تو دیوار دلم ؛ و در آوردنش سخت تر می شد . . خیلی سخت . . + آخرش چی شد که اینجوری شد ؟! چی شد که از همه فرار کردی ؟! - آخرین میخ رو که زدم ؛ تا تهش رفت تو دیوار دلم . . اونقدر که هیچ راهی برای در آوردنش نبود . . یکم که گذشت فهمیدم ؛ این قاب عکس من نیست ولی چاره ای نبود . . چون می دونستم این میخ در آوردنی نیست . . وقتی که همهچیز تموم شد ؛ من موندم و یه میخ . . یه میخ عمیق . . با خاطرات عمیق . . + اون میخ هنوز هست ؟! - یه شب دل و زدم به دریا ؛ و دیوار دلم رو ریختم پایین . . بدون هیچ میخی بدون هیچ خاطره ای . . + برای همین از همه فرار میکنی ؟! - آره چون قاب عکس هست . . میخ هم ؛ هست . . ولی دیگه تو دلم دیواری نیست . :)))! ♡یاس پریشان 🫀
- به قول چاوشی : که امشب حالِ من عینِ شب شام غریبانه . ♡یاس پریشان 🫀
من هیچوقت نتونستم دل کسیو به دست بیارم هیچوقت بودنم کنار کسی آرامش بخش نبود هیشکی هم عاشق خنده هام نشد هیشکی ام بودن نبودنمو حس نکرد بعضی وقتام ی آدمایی ی حرفایی بهم زدن ک بعد ساعتهافکر با خودم گفتم یعنی من انقد بدم... بعضیامونم نمردیم،ولی زنده هم نیستیم شاید هیچوقت نشد ک کسی مارو بخواد ولی وقتی یکی اومدو شد تنهادلیل برق چشمامون و دلخوشیمون شدیم ضعیف ترین آدم دنیا جوری که هرچیزی تو زندگیمون اشتباه پیش رفت درباره اون آدم گریه کردیم هروقت اتفاق بدی تو زندگیمون افتاد اول غم نبود اون آدم یادمون افتاد بعد غم اون اتفاق ولی ای کاش.. کاش آدم میتونست خودشو بغل کنه سرشو بزاره رو شونه های خودش و بلند گریه کنه.. برای چیزای ک تنهایی تو دلش میگذرونه برمیگردیم به همون چیزی ک بودیم سکوت طولانی.. اجتناب از گفتگو و همدلی..❤️🩹` ♡یاس پریشان 🫀
چون دوسش دارم، واسه شما پیشنهاد میکنم🫀
- رفت در بلندترین قسمت عرشه کشتی ایستاد . سیگاری روشن کرد . کشید . تمام که شد ، آسمان پر از ستاره را نگاهی انداخت و بلند داد زد : «آهای . . یکی افتاد تو دریا» خودش را میگفت ! ♡یاس پریشان 🫀
- بقول شادمهر : اگه عاشقت نبودم تا الان صبر نمیکردم :)!. .
یه داستان واقعی....!
видео или голосовое, без подписи
یه داستان واقعی....!
видео или голосовое, без подписи
سلام ོ حرفی داشتید بگید بهم...! https://t.me/SendHarfBot?start=e25374d548e8
- میخواید هیچوقت فراموشتون نکنه ؟! روز تولدش کات کنید . ♡یاس پریشان 🫀
بهش میگفتن « عباس بندری » اصلیت اش مال جنوب بود ؛ بندریاش حرف نداشت ؛ فلافلاشم معرکه بود . . مغازش یه چارراه بالاتر از محل کارم بود ؛ من و مژگان هر وقت میخواستیم چیزی بخوریم ؛ می رفتیم مغازه ی عباس بندری . . بار سوم یا چهارمی بود که اونورا پیدامون میشد ؛ مژگان نشست رو صندلی و منم رفتم واسه سفارش . . - سلام عباس آقا ، یه بندری لطف میکنی ؛ خیارشورش کم باشه . . برگشتم تو صورت مژگان نگاه کردم : تو چی میخوری ؟! خندید : هر چی تو میخوری ؛ خندیدم : عباس آقا دو تاش کن لطفا . . بعد در یخچالو با انگشت نشون دادمو و گفتم : واسه من یه نوشابه سیاه ؛ برگشتم سمت مژگان : تو چی ؟! باز خندید : منم همینطور . . اینبار نوبت عباس آقا بود : سالاد چی ؟! میخورید ؟! گفتم : من که نمیخورم عباس آقا . . برگشتم سمت مژگان ؛ دوباره خندید : منم نمیخورم . . ایندفعه عباس آقاهم خندید ؛ بهم یه اشاره ی کوچیک کرد ؛ نزدیکش شدم . . سرشو آورد دم گوشمو آروم ، جوری که مژگان نفهمه ؛ گفت : دوستش داری ؟! گفتم : خیلی زیاد ؛ چطور مگه ؟! گفت : الان بهش بگو ! مشتری که نیست ؛ منم اون پشت خودمو میزنم به نشنیدن . . این مژگان خانوم شما امروز خیلی رو کوکه ؛ هرچی بهش بگی ؛ اونم میگه منم همینطور . . حرفش تموم نشده بود که جفتمون زدیم زیر خنده ؛ سر میز موقع گاز زدن ساندویچ ؛ آخر دلش تاب نیاورد . . بهم گفت : منکه نفهمیدم پشت سرم چی گفتید ! ولی چشم بسته قبول ؛ منم همینطور . . یه تیکه سوسیس پرید تو گلوم ، شروع کردم به سرفه ؛ عباس آقا تا صدای سرفه مو شنید ؛ از اون پشت داد زد : مبارکه مبارکه . . بعد سه تایی خندیدیم ؛ تمام شهر هم « همینطور . . »:)!🔓 ♡یاس پریشان 🫀
آقاجون نشسته گوشهی حیاط ؛ زیرِ درخت توت . . رادیوی قدیمیش دستشه ، چشماشو بسته و داره ؛ به آهنگ فرامرز گوش میده همونی که میگه : « اگه یه روز بری سفر ، بری ز پیشم بیخبر ؛ اسیر رویاها میشم . . » حواسش به من نیست ؛ یه قطر اشک از چونش میفته پایین . . دستمو میذارم…
وقتی خدا میخواد گریه کنه، پسری را عاشق میکند....! ♡یاس پریشان 🫀
وقتی خدا میخواد گریه کنه، پسری را عاشق میکند....! ♡یاس پریشان 🫀
شاید یکم لوس بنظر بیاد اما آدما نیاز دارن صبح ها با یه بوس بیدار شن ؛)
این بیت مولانا چه غمگینه که میگه: «من از عالم تو را تنها گزینم، روا داری که من غمگین نشینم؟» خیلی گلایهدار میگه بین همهی کسایی که میتونستم انتخاب کنم، فقط تورو خواستم ولی انگار برات مهم نیستم و اهمیتی ندادی به غمم.. ♡یاس پریشان 🫀