tgindex
نامستور/محبوبه آبیاتی

نامستور/محبوبه آبیاتی

Статистика
@a_byati6персидский

نویسنده، شاعر اینستاگرام: https://instagram.com/mahbubeh.abiyati?igshid=NGExMmI2YTkyZg== http://mahbubehabiati.ir سایت من

Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
26
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
192
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
74
26 постов
Вовлечённость
38,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 26
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
52
1/48двое суток
59
1/72трое суток
64

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • جفت یا تک، مسئله این است مدت‌ها بود یک سؤال درباره‌اش در ذهنم مانده بود: چرا همه‌چیز را جفت می‌کشد؟ تا آن روز که نشسته بود و مونالیزا می‌کشید؛ دقیقاً در همان ابعادی که داوینچی کشیده بود. رفتم نزدیک‌تر. چین‌های روی آستین را خوب درآورده بود و رنگ‌ها هم تا حد زیادی به اثر اصلی نزدیک بودند. هنوز مانده بود تا مونالیزا از زیر دستش کاملاً بیرون بیاید، اما برای من، کشیدن پُربازدیدترین و موردتقلیدترین اثر جهان، چندان جذابیتی نداشت. با این حال، قابل تحسین بود. اما آن سؤال قدیمی دوباره برگشته بود. تصاویر قبلی‌اش کم‌وبیش جفت بودند. یکی دو اسب بود، چند تصویر دیگر هم به همین شکل. روزی که خودم دو پرنده کشیده بودم، فوری تحسینش کرد. همان روز از پدیده‌ای روان‌شناختی ــ یا شاید چیزی که بیشتر به باور قلبی خودش شبیه بود ــ حرف زد؛ اینکه همه‌چیز باید جفت باشد و هرچه در این عالم جفت نباشد، انرژی منفی ایجاد می‌کند. حتی توصیه می‌کرد هیچ تابلویی از انسان، حیوان یا هر موجود جنبنده‌ای را به شکل تک روی دیوار خانه نزنیم. آن‌قدر جدی می‌گفت که تصمیم گرفتم بروم و درباره‌اش تحقیق کنم. البته قرآن کریم هم می‌فرماید: «و از هر چیزی دوگونه آفریدیم. امید که شما عبرت بگیرید.» (ذاریات، ۴۹) ناغافل یاد یکی از درس‌های زیست‌شناسی دانشگاه افتادم؛ یک‌سری باکتری‌ها هستند که به‌تنهایی تولیدمثل می‌کنند. بعد دوباره برگشتم سراغ همان آیه و تفسیرش را خواندم... اما ظاهراً دوست ما «زوج» را بیشتر به معنای زن و مرد می‌دید تا جاذبه و دافعه، مثبت و منفی، شب و روز، نور و ظلمت و آن همه دوگانه‌ای که می‌شود برایش ردیف کرد. برای همین، وقتی دیدم مونالیزا را تنها روی بوم نشانده، یک سؤال تازه به سؤال قبلی اضافه شد: این یکی دیگر با عقیده‌اش منافات نداشت؟ چند دقیقه مانده به پایان کلاس بود که گفت: «بچه‌ها، هفته‌ی بعد می‌خواهم برایتان شیرینی بیاورم.» گفتیم: «چطور؟» گفت: «بالاخره جدا شدم و نجات پیدا کردم.» همان‌جا جوابم را گرفتم. اما کنجکاوی دست‌بردار نبود. تازه افتادم دنبال علت آن لبخند رازآلود زن رنسانسی. و حالا می‌دانم موضوع مقاله‌ی بعدی‌ام چیست: لبخند ژوکوند؛ و ندانسته‌های من درباره‌اش. #محبوبه_آبیاتی

  • آینه‌های ناگهان خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر آسمان بی هدف، بادهای بی طرف ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان! ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر! آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر ای مسافر غریب، در دیار خویشتن با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر! از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر! این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر با خودت ببر، خسته ام از این کویر! #قیصر_امین_پور

  • امروز از سمت درست تاریخ عبور کردم. تاریخ در حال ورق خوردن است. و تنها انسان‌های مسئول می‌توانند نام خود را در صفحات آن ثبت نمایند. خدا کند آخرین دیدارم نباشد. پی‌نوشت: آخرین روز از سفر #پیاده_روی #نجف_تا_کربلا

  • حبی عباس در وصف حضرت عباس(ع) که سخن می‌گفتند، ناگهان ده سال از عمرم کنار رفت. مبهوت ماندم. نگاهم به نقطه‌ای از نور گره خورد. انگار صدایی آرام در درونم گفت: «حالا یادت افتاد؟ یادت افتاد اولین دفترت را همین‌جا پر کردی؟ نوشتی و نوشتی و نوشتی، بعد همه را پاره کردی. گمان کردم فهمیده‌ای چه کسی به دستانت قدرت کلمه داد. یادت نبود؟» سکوت عجیبی در دلم نشست. وای بر من... یادم نبود. مدت‌ها بود از خودم می‌پرسیدم چه شد که نوشتن، از یک علاقه، به بخشی از زندگی‌ام تبدیل شد. روز و ساعتش را به خاطر نمی‌آوردم؛ تا امروز. سخن از وفاداری عباس(ع) بود؛ از برادری که همه چیزش را برای برادرش گذاشت. در دلم گفتم: «خوشا به حال حسین(ع) که یاوری چون عباس داشت. کاش من هم در زندگی، تکیه‌گاهی چنین استوار داشتم.» همان لحظه به ده سال قبل برگشتم؛ به صحن و سرایی که پناه آشفتگی‌هایم شده بود. آن روزها آتشی در جانم بود که نه خاموش می‌شد و نه مجال آرام گرفتن می‌داد. خودم را به گوشه‌ای از حرم رساندم؛ جایی که ضریح از مقابلم پیدا بود. دفترچه‌ای رنگارنگ، هدیه‌ی دوستی قدیمی، از کیفم بیرون آوردم و شروع کردم به نوشتن. نامه بود، درد دل بود، اعتراف بود... هرچه بود، فقط میان من و او جریان داشت. زمان از حرکت ایستاده بود. جمعیت می‌آمد و می‌رفت و من همچنان می‌نوشتم. زنی عرب کنارم نشست. نگاهی به دفترچه انداخت و با اشاره پرسید: «ماذا تکتب؟» با دست به ضریح اشاره کردم و گفتم: «رساله.» لبخند زد، دستش را روی سینه گذاشت و گفت: «حُبّی عباس.» من هم همان جمله را تکرار کردم: «حبی عباس.» لبخندی روی لبم نشست؛ لبخندی که بعد از مدت‌ها، بوی آرامش می‌داد. کم‌کم ضعف تمام وجودم را گرفت. تلفن همراهم را همراه کفش‌هایم به امانت سپرده بودم. در کیفم جز کلید چیزی نبود. نمی‌دانستم چند ساعت گذشته است. فقط می‌دانستم نیمه‌شب آمده بودم و هنوز دلم نمی‌خواست از آنجا دل بکنم. سرانجام بلند شدم؛ آرام، بی‌شتاب؛ انگار از دیدار دوستی قدیمی برمی‌گشتم. وقتی به هتل رسیدم، همه با نگرانی دورم جمع شدند. گفتند: «دوازده ساعت است دنبالت می‌گردیم. همه‌ی بازارها را گشتیم.» متعجب پرسیدم: «حرم را هم گشتید؟» گفتند: «نه! آخر چه کسی دوازده ساعت در حرم می‌ماند؟» لبخند زدم و گفتم: «آخر چه کسی دوازده ساعت در بازار می‌گردد؟» به اتاق که رسیدم، دفترچه را باز کردم. صفحه‌ها را یکی‌یکی جدا کردم، تا زدم و ریزریز کردم. دلم نمی‌آمد، اما نمی‌توانستم بگذارم کسی آن نامه‌ها را بخواند. آن نوشته‌ها فقط میان من و مولایم معنا داشت. سال‌ها گذشت و من فراموش کردم اولین جرقه‌ی نوشتن از کجا در جانم افتاد. تا امروز... تا دوباره نام عباس(ع) آمد و خاطره‌ی آن دفترچه‌ی رنگی، با همه‌ی سکوت و اشکش، از نو در دلم زنده شد. #محبوبه_آبیاتی #نجف #تا #کربلا

  • گذر عمر بعضی پنجره‌ها فقط رو به حیاط باز نمی‌شوند؛ رو به سال‌ها باز می‌شوند. هر بار نگاهم به پنجره‌ی خانه‌ی روبه‌رو می‌افتد، بی‌آنکه بخواهم، زمان را مرور می‌کنم. میان پنجره‌ی ما و آن پنجره، یک حیاط است، یک کوچه و باز حیاطی دیگر. فاصله‌ای نه چندان دور که دو کاج قدیمی، چند بوته‌ی گل سرخِ ردیف‌شده کنار ورودی خانه‌ی ما و درختان کوچه آن را پر کرده‌اند. گل‌های سرخ همیشه برایم شبیه سربازهایی بوده‌اند که با قامتی راست، آماده‌ی ادای احترام به هر رهگذری ایستاده‌اند. در کوچه، کاج و صنوبر و درخت توت هر کدام فصل خودشان را دارند. تابستان که می‌رسد، توت‌های رسیده پیش از آنکه نصیب کسی شوند، روی آسفالت می‌افتند و زیر قدم‌ها له می‌شوند؛ انگار همیشه سهمی از رسیدن، بر زمین می‌ماند. پشت آن پنجره، پیرمردی زندگی می‌کرد با کمری خمیده و ایوانی که بیشتر از هر جای خانه جان داشت. هر صبح، پیش از هر کاری، آب‌پاش قدیمی‌اش را چند بار پر می‌کرد و گلدان‌ها را آب می‌داد؛ گلدان‌هایی که کم‌کم جای فرزندانی را گرفته بودند که دیگر در آن خانه نبودند. بعد سیگاری روشن می‌کرد، دو دستش را روی هم می‌گذاشت و از میان میله‌های ایوان بیرون می‌برد تا خاکستر سیگار روی حیاط بریزد. همان‌جا می‌ایستاد و به روبه‌رو خیره می‌شد. آن‌قدر طولانی که پسرم کلافه می‌شد و می‌گفت: «می‌خواهی بلند ازش بپرسم چرا همیشه ما را نگاه می‌کند؟» من هیچ‌وقت چنین فکری نمی‌کردم. حس می‌کردم او از میان ما عبور کرده و به جایی دورتر نگاه می‌کند؛ به جایی که فقط خودش می‌توانست ببیند. دو سال است که دیگر کسی پشت آن پنجره نمی‌ایستد. از آن ایوان سبز، فقط گلدان‌های آویز مانده‌اند؛ همان‌ها که هنوز از سقف آویزان‌اند. حالا دو کودک، تمام بعدازظهر را همان‌جا بازی می‌کنند. صدای خنده‌شان تا کوچه می‌آید و پنجره، هر روز چهره‌های تازه‌ای را به خاطر می‌سپارد. #محبوبه_آبیاتی

  • بهترین غافلگیری زندگی‌ام «آبیاتی، دفتر!» همین دو کلمه کافی بود تا قلبم راه گلو را پیدا کند. با این‌که نه اهل شیطنت بودم، نه سابقه‌ای در انضباط داشتم، اما اسم «دفتر مدرسه» همیشه برایم بوی دردسر می‌داد. سوم راهنمایی بودم. مدرسه‌مان تازه تأسیس شده بود و از کلاس تا دفتر، بیشتر از ده قدم فاصله نبود؛ اما همان چند قدم را چنان رفتم که انگار ساعت‌ها در برف راه رفته باشم. دست‌هایم از اضطراب یخ زده بود. سلام کردم. خانم امتیاز، مدیر مدرسه، کنار میزش ایستاده بود و بسته‌ای پستی را محکم در آغوش گرفته بود؛ آن‌قدر محکم که انگار دلش نمی‌آمد از خودش جدا شود. قد کوتاهی داشت و کمی هم تپل بود. همین ظاهر دوست‌داشتنی باعث می‌شد جدیتش آن‌قدرها هم ترسناک نباشد؛ برخلاف معاون مدرسه که معنای واقعیِ «شاه می‌بخشد، شاه‌قلی نمی‌بخشد» بود. مدیر لبخند زد و گفت: «سلام دخترم.» همان یک «دخترم» خیال مرا کمی راحت کرد. بعد بسته را جلو آورد و گفت: «یک بسته برایت رسیده.» دوباره ضربان قلبم تند شد. گفتم: «برای من؟» پرسید: «آدرس مدرسه را خودت داده بودی؟» گفتم: «نه... به چه کسی؟» گفت: «نمی‌دانم.» در همان چند ثانیه، ذهنم هزار قصه ساخت. حتی با خودم گفتم نکند چیزی داخل بسته باشد که تا دست به آن بزنم منفجر شود! خیال‌بافی هیچ‌وقت دست از سرم برنمی‌داشت. خانم امتیاز خندید و گفت: «نگران نباش. بازش کردم. داخلش چند جلد کتاب است.» کتاب؟ این یکی دیگر از آن جواب‌هایی نبود که انتظارش را داشتم. بسته را گرفتم و به کلاس برگشتم. زنگ که خورد، یکی‌یکی کتاب‌ها را بیرون آوردم. چند کتاب علمی بود، چند کتاب ادبی و میان همه‌ی آن‌ها، کتابی با جلدی نفیس درباره‌ی زندگی دانشمندان، شاعران و نویسندگان. از تمام آن کتاب، امروز فقط سرگذشت گوته را به روشنی به خاطر دارم؛ اما خودِ کتاب‌ها مهم‌تر از محتوایشان بودند. برای من، آن بسته بیشتر شبیه نامه‌ای بود از یک فرستنده‌ی ناشناس که مرا به دنیای دیگری دعوت می‌کرد. هرچه خانواده پرس‌وجو کردند، به جایی نرسیدیم. روی بسته فقط نام یک انتشارات در تهران نوشته شده بود و هیچ سرنخی از فرستنده وجود نداشت. چند ماه بعد، دوباره بسته‌ای رسید. با این تفاوت که من دیگر در آن مدرسه نبودم. قرار شد کتاب‌ها در کتابخانه‌ی مدرسه بمانند. من هم که دبیرستانی بودم و دیگر بسته‌ای تحویل نمی‌گرفتم. حدود دو سال بعد، برای دیدن معلم‌هایم به مدرسه‌ی راهنمایی سر زدم. همان‌جا فهمیدم بسته‌ها هنوز هم می‌رسند و کتابخانه‌ی کوچک مدرسه، آرام‌آرام با همان کتاب‌های ناشناس جان گرفته است. هیچ‌وقت نفهمیدم فرستنده چه کسی بود. هنوز هم نمی‌دانم. فقط هر بار که به آن روز فکر می‌کنم، حس می‌کنم گاهی بعضی آدم‌ها بی‌آن‌که خودشان را معرفی کنند، مسیر زندگی کسی را کمی جابه‌جا می‌کنند. شاید آن فرستنده هیچ‌وقت نفهمیده باشد که یک دختر راهنمایی، هر بار با دیدن آن کتاب‌ها، یک قدم دیگر به دنیای خواندن نزدیک‌تر می‌شد. #محبوبه_آبیاتی

  • بدون تردید لکه‌ای سیاه با نقطه‌ای سفید در وسطش، این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. گاهی کش می‌آمد و نگاهم را به پرده‌ی نمایش سفید و بزرگی هدایت می‌کرد که روبروی آن، نقطه‌های سیاه منظمی کنار هم نشسته بودند. کمی بعد، لکه‌ای صورتی با نقطه‌ای سفید در میانش و لکه‌ای آبیِ کشیده، به سمت او رفتند. همه دست زدیم. لکه‌ها تعظیم کردند و از صحنه پایین آمدند. جلسه برای دو ساعت تمام شده بود. چراغ‌های تالار که روشن شد، لکه‌ها آرام‌آرام شکل آدم گرفتند. لکه‌ی سیاه، مردی هم‌سن‌وسال امروز خودم بود؛ با صورتی رنگ‌پریده، انگار ساعت‌ها بی‌وقفه سخن گفته باشد. تازه فهمیدم تمام آنچه دیده بودم، صحنه‌ی یک سمینار بوده است. نگاهم به پرده‌ی نمایش افتاد؛ پر از فرمول‌ها و رابطه‌های فیزیک. آن روز نمی‌دانستم قرار است چند سال بعد، تا پایان دوره‌ی کارشناسی، بخش بزرگی از همین فرمول‌ها همسفر روزها و شب‌هایم شوند. همه را سوار مینی‌بوس کردند و برای ناهار بردند. هنوز هم طعم زرشک‌پلوی آن روز، با بوی روغن کرمانشاهی، در خاطرم مانده است. بعد از ناهار، خواب‌آلود دوباره به محل سمینار برگشتیم. آن روز، جمعی از برگزیدگان المپیادهای فیزیک، شیمی و زیست‌شناسی حضور داشتند و ما هم با رتبه‌ها و موفقیت‌های کوچک‌تر، سهمی از آن جشن داشتیم. هدیه‌ی تلاشمان، یک بسته لوازم‌التحریر بود که روی آن نوشته شده بود: «سمینار دانش‌آموزان فرهیخته» با چه ذوقی آن وسایل را به خانه بردم. هر کدام را گوشه‌ای گذاشتم تا هر کس از کنارشان رد می‌شود، چشمش به آن عنوان بیفتد و بداند در این خانه، یک «دانش‌آموز فرهیخته» زندگی می‌کند. آن روزها، مرض عجیبی گریبان جامعه را گرفته بود؛ لقب‌ها. دبیرستان نمونه، دانش‌آموز ممتاز، المپیاد کشوری، دکتر و مهندس آینده... انگار ارزش آدم‌ها را با عنوان‌هایی که کنار نامشان می‌آمد، اندازه می‌گرفتند. سال‌ها بعد فهمیدم هیچ‌کدام از آن لقب‌ها تضمین نمی‌کنند که آدم، راه خودش را پیدا کند. شاید مهم‌ترین مهارتی که هیچ‌کس به ما یاد نداد، نه حل فرمول‌های پیچیده بود و نه گرفتن مدال؛ این بود که بفهمیم واقعاً چه می‌خواهیم و بی‌تردید، همان راه را انتخاب کنیم. #محبوبه_آبیاتی

  • روی کف دست امتحان فیزیک، وسط بیست‌ودوسالگی‌ام بود. مثل همیشه، عاجز و بی‌جرئتِ درس فیزیک، وارد جلسه شدم. از آن دانشجوهایی بودم که اگر سؤال را بلد نبود، به جای فکر کردن به تقلب، زیر لب ذکر می‌گفت؛ شاید فرمولی از آن ذهن یخ‌زده‌ام سر برآورد. اگر هم وقت اضافه می‌آوردم، هر فرمولی که به نظرم بی‌ربط و باربط می‌رسید، روی کاغذ امتحان امتحان می‌کردم. گاهی یکی‌شان جواب می‌داد و همان نیم‌نمره، با ضریب چهار یا پنج، نجاتم می‌داد. امتحان تازه شروع شده بود که چشمم به کف دست چپم افتاد. خشکم زد. یکی از همان فرمول‌های مهم را صبح برای مرور نوشته بودم و فراموش کرده بودم پاکش کنم. همان لحظه، انگار شیطان آرام کنار گوشم گفت: «نگهش دار. مگر قرار است چه شود؟ همه همین کار را می‌کنند. کسی هم به تو شک نمی‌کند.» برای اولین بار، فقط همان نوشته روی دست، به من احساس امنیت داد؛ امنیتی دروغین. شروع کردم به حل کردن سؤال‌ها. نه به فرمول نگاه کردم و نه از آن استفاده‌ای بردم، اما حضورش روی دستم مدام خودش را به رخ می‌کشید. چند سؤال را حل کرده بودم که ناگهان ضربه‌ای به دست چپم خورد. سرم را بالا آوردم. مراقب، درست بالای سرم ایستاده بود. با خط‌کش چوبی، دستم را از دیوار جدا کرد، کف دستم را دید و بی‌آنکه حرفی بزند، برگه امتحان را از زیر دستم کشید. همه چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت توضیح دادن هم پیدا نکردم. دانشجوی کنار دستم آرام گفت: «می‌دانی که پشیمان نمی‌شود.» می‌دانستم. تا جلوی در سالن دنبالش رفتم. گفتم: «آقای اسکندری، من تقلب نکردم.» نگاهم کرد و گفت: «کف دستت چیز دیگری می‌گوید.» گفتم: «صبح برای مرور نوشته بودم. یادم رفت پاکش کنم.» گفت: «فرقی نمی‌کند. برگه‌ات صفر است.» سرم را پایین انداختم و از سالن بیرون آمدم. بعدها بچه‌ها گفتند انتظار داشته التماس کنم، اما مستقیم رفتم دفتر گروه و منتظر استاد درس ماندم. استاد که مرا دید، گفت: «خانم آبیاتی... از شما بعید بود.» فرمول را نشانش دادم و گفتم: «استاد، به نظر شما این یک فرمول، چه راه نجاتی برای من داشت؟» سکوت کرد. ادامه دادم: «اگر قرار باشد چند سال دیگر خودم فیزیک درس بدهم، مطمئن باشید قبل از کلاس دوباره فرمول‌ها را مرور می‌کنم. دانستن مفهوم، یکاها و رابطه‌ها مهم است؛ اما حفظ کردن همه‌ی فرمول‌ها، آن هم بدون رجوع دوباره، مگر تا چند سال در ذهن می‌ماند؟» استاد چیزی نگفت. فقط برگه را گرفت و گفت: «چکَش می‌کنم.» از جزئیات بعدش چیزی به یاد ندارم؛ فقط می‌دانم هیچ صفری وارد کارنامه‌ام نشد و آن درس هم، بالاخره گذشت. چند روز بعد، یکی از دوستانم خندید و گفت: «تو که تقلب بلد نیستی، چرا خودت را به دردسر انداختی؟» گفتم: «به جایش گفت‌وگو بلدم.» #محبوبه_آبیاتی

  • تله دوازده ساله بودم که مدرسه‌ام را عوض کردم. به پیشنهاد پدر و مادرم، سال دوم راهنمایی را در مدرسه‌ی شاهد ثبت‌نام کردم. آن روزها بعضی از مدارس شاهد، جزو مدارس نمونه بودند و برای پذیرش دانش‌آموزهای غیرشاهد آزمون می‌گرفتند. از همان روزهای اول، چادر مشکی رنگی که مادرم با ذوق برایم دوخته بود، بزرگ‌ترین دغدغه‌ام شد. چادر کمی از قدم بلندتر بود؛ راه رفتن را برای من سخت می‌کرد و شستن و اتو کشیدنش را برای مادرم. هر صبح که آن را سر می‌کردم، خیال می‌کردم سنگین‌ترین بار دنیا روی شانه‌هایم افتاده است. اما هنوز نمی‌دانستم روزهای سخت‌تری در انتظارم است. فضای مدرسه با هر جایی که دیده بودم فرق داشت. بیشتر بچه‌ها فرزند شهید بودند. غم، آرام و بی‌صدا، میان کلاس قدم می‌زد. دختری بود با موهای خرمایی که تا روی کمرش می‌رسید. زنگ‌های تفریح مقنعه‌اش را برمی‌داشت و موهایش را به بچه‌ها نشان می‌داد. کسی چیزی نمی‌گفت. سوزان، دوست تازه‌ام، آرام گفت: «مادرش شهید شده.» در دل، پدرش را سرزنش کردم. با خودم گفتم مگر بچه به مادرش بیشتر احتیاج ندارد؟ چند روز بعد از سوزان پرسیدم: «پدر تو چه شد؟» جواب نداد. لپ‌هایش را باد کرد، دو دستش را گرد کرد، صدای انفجاری از خودش درآورد و بعد دست‌هایش را رو به آسمان باز کرد؛ انگار پرنده‌ای را از قفس رها می‌کند. نفهمیدم. دوباره همان حرکت را تکرار کرد. آن لحظه تازه منظورش را فهمیدم. از آن روز، چادر خاکی هر صبح، دیگر بزرگ‌ترین سختی زندگی‌ام نبود. ─── دفترهای جلدعکس‌دار تازه به بازار آمده بود. یکی خریده بودم که طرح روی جلدش را خیلی دوست داشتم. یک روز آن را به هم‌نیمکتی مهربانم دادم. فردا دفتر را با جلدی از روزنامه به من برگرداند. گفت: «ببخش... چیزی روی جلدش ریخت.» از خراب شدن دفترم ناراحت شدم، اما چیزی نگفتم. سوزان دست مرا و او را گرفت و به طرف دفتر معاون کشید. گفتم: «کجا؟» گفت: «باید بگوییم.» دلم شکایت نمی‌خواست. ناراحت بودم، اما دلم هم نمی‌خواست کسی را به خاطر یک اشتباه تنبیه کنند. با این حال، برخلاف میلم، همراهش رفتم. آن روز، سنگینی آن چند قدم، از سنگینی چادر خاکی هم بیشتر بود. ─── چند روز بعد، جانماز قدیمی و گلیم‌بافی مادرم را، بی‌آنکه با او مشورت کنم، برای زنگ نماز به مدرسه بردم. تا زنگ تفریح دوم نرسیده بود، جانماز ناپدید شد. آن هم زمانی که کلاس‌ها توسط بچه‌های انتظامات کنترل می‌شد. هرچه گشتیم، پیدا نشد. آن روز، دیگر حتی چادر خاکی هم به چشمم نمی‌آمد. سه ماه بعد، نمره‌هایم به شکل عجیبی افت کرد. پدر و مادرم تصمیم گرفتند مرا به مدرسه‌ی قبلی برگردانند. وقتی از آن مدرسه بیرون آمدم، تنها چیزی که جا گذاشتم، جانماز مادرم نبود؛ انگار تکه‌ای از آرامش دوازده‌سالگی‌ام هم همان‌جا ماند. #محبوبه_آبیاتی

  • گاهی می‌شنویم صدای شکستن چیزی در دوردست‌های دلِ خود را • پنجره امیدی بود؟ یا ستون طاقتی که سقف صبر بر آن استوار بود؟ یا شاید دیواری ریخت تا در پسِ آن راهی تازه آشکار شود؟ یا شاید رخنه‌ای باز شد در سلول زندانی؟ • نمی‌دانیم و جوابِ پرسشی را که پاسخش در کوله «زمان» است کسی نمی‌داند صبر کن تا زمانش برسد ——— سه‌شنبه ۱۶ تیر سال پنج #نهان_خانه @hesam_ipakchi

  • *پشت سر چشم‌های آبی* بادی گرم به صورتم می‌خورد. انتظار را بغل کرده بودم. خانه‌ی ما برِ خیابان اصلی بود. روی پله‌های ورودی نشسته بودم و رفت‌وآمد ماشین‌ها را تماشا می‌کردم. ظهرها خیابان خلوت می‌شد؛ نه اتوبوسی رد می‌شد و نه رهگذری که دستی برایم تکان بدهد. هر ماشینی که از دور پیدا می‌شد، خیال می‌کردم شاید پدر باشد. کاش آن روزها می‌دانستم در چنین انتظارهایی برای خودم شعر بخوانم، نه اینکه چشم به آسفالت خیابان بدوزم. مادرم در آشپزخانه مشغول پختن ناهار بود؛ انگار می‌خواست با بوی غذا، حالِ خانه و آدم‌هایش را گرم نگه دارد. ناگهان زنی از مقابلم گذشت؛ زنی با چشم‌هایی آبی و صورتی روشن. آن‌قدر چشم‌هایش برایم عجیب و زیبا بود که نتوانستم نگاه از او بردارم. از چارچوب در، سرم را بیرون بردم و قدم‌هایش را دنبال کردم. دست خودم نبود؛ انگار رشته‌ای نامرئی مرا از جا کند و به دنبال او کشاند. هفت‌ساله بودم و از گم شدن نمی‌ترسیدم. خیابان‌های اطراف خانه را خوب می‌شناختم. فقط دلواپس این بودم که بی‌خبر از خانه بیرون آمده بودم. با خودم گفتم: «تا مامان متوجه شود، برمی‌گردم. فقط می‌خواهم بدانم خانه‌ی این خانم چشم‌آبی کجاست.» زن از پیاده‌روی پهنِ خیابان گذشت و من هم پشت سرش راه افتادم. از کنار چند مغازه رد شد و به اولین کوچه پیچید. کوچه را می‌شناختم؛ دوست مادرم آنجا زندگی می‌کرد. از خانه‌ی او گذشت، وارد پس‌کوچه‌ای شد که به دو بن‌بست می‌رسید و بعد، بن‌بستِ سمت چپ را انتخاب کرد. درِ اولین خانه‌ی سمت راست را باز کرد و داخل رفت. لبخند زدم؛ خانه‌اش را پیدا کرده بودم. همان لحظه یادم افتاد که مدت زیادی از خانه دور شده‌ام. دلهره‌ی برخورد مادرم، پاهایم را به دویدن واداشت. قلبم تند می‌زد و هرچه بیشتر می‌دویدم، تپشش هم بیشتر می‌شد. نفهمیدم چطور راهی را که با حوصله آمده بودم، در چند دقیقه برگشتم. از دور، مادرم را دیدم که جلوی نانوایی ایستاده بود و با اضطراب از مغازه‌دارها سراغ مرا می‌گرفت. پدرم هم کنارش بود. آن روزها، دختر هفت‌ساله‌ای با النگو و گوشواره، برای مادری که ناگهان دخترش را پیش چشمش نبیند، می‌توانست همه‌ی کابوس‌های دنیا را زنده کند. تا مرا دید، فقط یک نگاه از روی خشم به من انداخت و بی‌آنکه چیزی بگوید، به طرف خانه راه افتاد؛ انگار تنبیه واقعی را برای بعد نگه داشته باشد. پدر آرام پرسید: «کجا بودی؟» گفتم: «رفتم خانه‌ی خانم چشم‌آبی را پیدا کنم. دور نبود؛ همان کوچه‌ی خانم نعمت‌الهی. بابا، فکر کنم از خارج آمده باشد.» پدر خندید. چند هفته بعد، در یکی از مجلس‌های روضه‌ی محرم که در خانه‌ی ما برگزار می‌شد، دوباره خانم چشم‌آبی را دیدم. این بار فرصت داشتم خوب نگاهش کنم. آرام جلو رفتم، سلام کردم و خیالم راحت شد که خارجی نیست. دوباره با دقت نگاهش کردم. کم‌کم فهمیدم به‌جز چشم‌های آبی و پوست سفیدش، چیز دیگری آن‌قدرها هم توجه مرا جلب نمی‌کند. نه بینی کشیده‌ای داشت و نه لب‌های باریکش را دوست داشتم. او اولین آدم چشم‌آبی زندگی من بود و شاید همین، آن‌همه شیفته‌ام کرده بود. جواب سلامم را داد و من، خجالت‌زده، فرار کردم. رفتم تا به خیال کودکانه‌ام بخندم و دنبال کشف دیگری راه بیفتم. شاید از همان روز بود که فهمیدم کنجکاوی، بیشتر از زیبایی، مرا به راه می‌اندازد. #محبوبه_آبیاتی

  • چند لحظه بعد، کامیون در فاصله‌ای دور توقف کرد. دوست پدر به طرفش دوید. در همان فاصله، نور دیگری در دل تاریکی پیدا شد. این یکی فرق داشت. سفید بود؛ روشن، آرام و امیدوارکننده. از همان دور، بی‌هیچ تردیدی فهمیدم آمبولانس است. از جا پریدم. فریاد زدم: «بابا... آمبولانس!» تمام وجودم از شادی پر شد. راننده‌ی آمبولانس و راننده‌ی کامیون تقریباً هم‌زمان بالای سر پدر رسیدند. همان لحظه، ته دلم گفتم: «دیگر لازم نکرده... حالا که آمبولانس آمده.» از کامیون‌سوار دلخور بودم. خیال می‌کردم نخواسته بود بایستد. دوست پدر پرسید: «آقا، شما این وقت شب اینجا چه می‌کنید؟» راننده‌ی آمبولانس گفت: «امروز مجبور شدم خانواده‌ام را با آمبولانس اداره تا اصفهان ببرم. پناه می‌برم به کارهای خدا... حالا معلوم شد چرا. وقت را تلف نکنید، برانکارد را می‌آورم.» مادرم زیر لب ذکر می‌گفت و خدا را شکر می‌کرد. هیچ‌کس باورش نمی‌شد در آن جاده‌ی خلوت، آن هم در آن ساعت از شب، آمبولانسی از همان مسیر عبور کند. آن روزها هنوز آن‌قدر بزرگ نشده بودم که معنای چنین اتفاق‌هایی را بفهمم. فقط حس می‌کردم چیزی فراتر از حساب و کتاب‌های معمول، ما را از دل آن تاریکی بیرون کشیده است. برانکارد را آوردند. پدر با صدایی که از درد می‌لرزید، گفت: «نمی‌توانم تکان بخورم...» راننده‌ی آمبولانس آرام جواب داد: «شما تکان نخورید برادر، ما خودمان بلندتان می‌کنیم.» به زحمت او را روی برانکارد خواباندند و به طرف آمبولانس بردند. ما هم پشت سرشان راه افتادیم. اما هیچ تصویری از آن شب، به اندازه‌ی لحظه‌ای که پدر زیر نور داخل آمبولانس قرار گرفت، در ذهنم نمانده است. تا چند ثانیه قبل، تاریکی بسیاری از زخم‌هایش را پنهان کرده بود. نور، همه‌چیز را یکباره آشکار کرد. برای اولین بار، چهره‌ی غرق در خون پدر را دیدم. خشکم زد. با خودم گفتم: «نه... این بابای من نیست...» همان‌جا بود که ترس، تمام قد، وارد دنیای کودکی‌ام شد. همان‌جا فرو ریختم. آن لحظه تازه علت گریه‌های دختر دوست پدر را فهمیدم. تا چند دقیقه قبل از بی‌تابی‌اش کلافه بودم، اما حالا قلب خودم از ترس می‌لرزید. با اشاره‌ی دست، مرا داخل آمبولانس بردند. بدنم بی‌اختیار می‌لرزید. رو به مادرم کردم و گفتم: «بابا می‌میرد...» دختر دوست پدر مرا در آغوش گرفت. پدر، میان درد، نام امام حسین(ع) را زمزمه می‌کرد. مادرم، با چهره‌ای که میان امید و نگرانی سرگردان بود، مدام می‌گفت: «خوب می‌شود...» اما من، حقیقت را در چهره‌ی خون‌آلود پدر می‌دیدم. استخوان‌های سرش پیدا بود و خون، تمام صورتش را پوشانده بود. آن‌قدر گریه کردم که پدر با همان حال، سرش را کمی بالا آورد و گفت: «باباجان... نترس.» نمی‌دانم چطور، اما همان چند کلمه، آرام‌آرام مرا آرام کرد. پدر دردش را در خودش نگه داشت؛ شاید فقط برای این‌که من بیشتر از آن نترسم. مادرم ناباورانه حال همه‌ی سرنشینان را می‌پرسید و مدام می‌گفت: «این، معجزه‌ی خداست.» همه با سکوت، حرفش را تأیید می‌کردند. راننده‌ی آمبولانس گفت: «تا اصفهان راه زیادی مانده. برمی‌گردیم شهرضا.» حدود یک ساعت بعد، به بیمارستان شهرضا رسیدیم. پدر را مستقیم به اورژانس بردند. آن‌جا بود که فهمیدم، به جز من و پدر، هیچ‌کدام کفش به پا ندارند. همه زخمی شده بودند؛ جز من. از این‌که سالم مانده بودم، خجالت کشیدم. به پیشانی زخمی دختر دوست پدر نگاه کردم و به چشمان آسیب‌دیده‌ی مادرم. تازه فهمیدم هر کسی، سهمی از آن شب برداشته است. پدر ماند. سال‌ها بعد، هر وقت آن شب را مرور کردم، احساس کردم نجات او فقط از لحظه‌ی رسیدن آمبولانس آغاز نشد؛ شاید چند ساعت زودتر، عصر عاشورا، وقتی با تمام وجود در نقش شمر ایستاد و اشک دوستداران امام حسین(ع) را جاری کرد، سرنوشت، آرام‌آرام راه بازگشتش را نوشته بود. #محبوبه_آبیاتی

  • از جایی به بعد هم گفت کمکِ ماشین خراب است. حالا نمی‌دانم منظورش کمک‌فنر بود یا قطعه‌ای دیگر. آن روزها از این چیزها سر درنمی‌آوردم. فقط یادم هست که خودش چندان نگران به نظر نمی‌رسید و همین باعث می‌شد من هم خرابی ماشین را چندان جدی نگیرم. اما پدر این‌طور نبود. او یک عمر راننده بود؛ اهل جاده و سفر. رانندگی‌اش مثال‌زدنی بود و گواهینامه‌ی پایه‌یک داشت. ماشین خودش همیشه از دور مثل تکه‌ای طلا زیر آفتاب برق می‌زد. حالا که فکر می‌کنم، حتماً پذیرفتن این سفر با ماشینی که از همان ابتدا بی‌نقص به نظر نمی‌رسید، برایش آسان نبوده است. چشم‌هایم را بستم، اما خوابم نمی‌برد. ناگهان ماشین کمی از مسیرش منحرف شد. مادر با صدایی که هنوز آرامش را از دست نداده بود، گفت: «حاجی جان... کجا می‌روی؟» اما دیگر دیر شده بود. در یک چشم بر هم زدن، کنترل ماشین از دست پدر خارج شد. با این همه، فرمان را رها نمی‌کرد؛ انگار هنوز امیدوار بود ماشین را به جاده برگرداند. ناگهان احساس کردم از زمین جدا شده‌ایم. چشم‌هایم را محکم بستم. همه‌چیز در یک لحظه مرا چهار ساله کرد. همان تصادف... همان روزی که با ضربه‌ی موتور، مدتی میان مرگ و زندگی ماندم و خونریزی مغزی، کودکی‌ام را به بیمارستان گره زد. خاطره‌ی آن روز هیچ‌وقت از ذهنم پاک نشده بود؛ فقط جایی در تاریکی ذهنم خوابیده بود و حالا با تکان ماشین، دوباره بیدار شده بود. صدای مادرم بلند شد. اشهدش را با تمام وجود می‌خواند... ماشین با شدت به زمین خورد... دوباره بلند شد... و این بار از پهلو روی خاک و سنگ‌ها کشیده شد. بعد... سکوت. سکوتی که هنوز هم، بعد از این همه سال، صدایش را به یاد دارم. صدای مادرم را شنیدم. چشم‌هایم را باز کردم، اما کسی را نمی‌دیدم. از قاب پنجره‌ی جلویی که دیگر شیشه‌ای نداشت، خودم را بیرون کشیدم. مادرم با شتاب خودش را به من رساند. دستم را گرفت، نگاهی کوتاه به سر و صورتم انداخت؛ انگار می‌خواست مطمئن شود زنده‌ام. بعد مرا کنار تلی از خاک نشاند و دوباره به طرف ماشین دوید. دوست پدر، دختر و پسرش را یکی‌یکی از ماشین بیرون آورد. همه کنار شانه‌ی خاکی جاده نشسته بودیم. اما پدر... پدر بیرون نیامد. مادرم، پابرهنه، دور هیلمن واژگون می‌گشت و در روشنای کم‌رنگ ماه، مدام صدایش می‌زد: «حاجی... حاجی...» بغض گلویم را می‌فشرد. دختر دوست پدر بی‌امان گریه می‌کرد. انگار از خوابی شیرین به کابوسی بیدار شده بود و هنوز باورش نمی‌شد چه اتفاقی افتاده است. دوست پدر مرتب می‌گفت: «به ماشین نزدیک نشوید.» اما مادرم مگر می‌توانست دست بردارد؟ با اضطراب دور ماشین می‌چرخید و نام پدر را صدا می‌زد. ناگهان... پدر از پشت هیلمن واژگون پیدا شد. برای یک لحظه، در چشم‌های کودکانه‌ی من، بیشتر به روحی سرگردان می‌مانست تا آدمی که چند دقیقه پیش پشت فرمان نشسته بود. دستش را به کمر گرفته بود و به نظر سر و صورتش غرق خون بود. مادرم با شتاب به طرفش دوید. او و دوست پدر زیر بازویش را گرفتند و کنار خاکریز جاده نشاندند. مادر کیفش را پیدا کرد. همان دستمال پارچه‌ای را که ساعتی قبل برای پاک کردن شیشه‌ی ماشین به پدر داده بود، بیرون آورد و روی زخم سرش گذاشت و محکم فشار داد. پدر با صدایی گرفته گفت: «فکر می‌کنم کمرم شکسته...» مادر بی‌درنگ گفت: «نه... می‌توانی راه بروی. چیزی نشده.» پدر آرام جواب داد: «اما دیگر نمی‌توانم تکان بخورم...» مادر گفت: «خدا را شکر که زنده‌ای...» اما حتی منِ دوازده‌ساله هم می‌فهمیدم خودش به این جمله اطمینان ندارد. دوست پدر کنار جاده ایستاده بود. با خودم فکر کردم: «مگر ممکن است در این برهوت، ماشینی از اینجا رد شود؟» همان‌جا بود که بی‌اختیار یاد تعزیه افتادم و زدم زیر گریه. آن روزها هنوز چیزی از طوفان‌های زندگی نمی‌دانستم. فقط ریگ‌های زیر پایم را حس می‌کردم که پاهایم را خسته کرده بودند. پدر از درد به خود می‌پیچید و نام خدا را بلند بلند بر زبان می‌آورد. مادرم، همان دستمال پارچه‌ای را محکم روی سرش فشار می‌داد تا خونریزی کمتر شود. در آن تاریکی چیزی از خون نمی‌دیدم؛ فقط از دست‌های مادرم و ناله‌های پدر می‌فهمیدم حالش خوب نیست. ناگهان از دور نوری پیدا شد. دوست پدر بی‌اختیار به سمت نور دوید و با هر دو دست شروع کرد به علامت دادن. من یاد ریزعلی افتادم؛ همان دهقان فداکار کتاب‌های مدرسه. نور نزدیک‌تر و نزدیک‌تر شد. از دور، خودرو شبیه کامیون بود. دلم قرص شد. با خودم گفتم: «این یکی حتماً می‌ایستد.» اما کامیون، با همان سرعت، از کنارمان گذشت. مات ماندم. با خودم گفتم: «حتی فریادهایش را هم نشنید؟» دختر دوست پدر هنوز گریه می‌کرد. دیگر حوصله‌ی گریه‌هایش را نداشتم. نه روی چمن نشسته بودیم، نه زیر سایه‌ی درختی. وسط بیابان بودیم و ذهن کودکانه‌ی من فقط یک چیز را می‌خواست؛ کسی بیاید و بابا را نجات بدهد.

  • آن شبِ پس از تعزیه پدرم هر سال شمرِ تعزیه می‌شد و من، هر سال، از این نقش می‌ترسیدم. هاج‌وواج به پیرزن‌ها و گریه‌وزاری‌شان نگاه می‌کردم. طاقتِ نفرین‌ها و ناله‌هایشان را نداشتم. گاهی هم از کوره در می‌رفتم. به دخترعمویم گفتم: «آخرش سرِ بابایم بلایی می‌آید. نگاه کن چطور نفرینش می‌کنند! انگار بابا امام را کشته. لااقل نقشِ مسلم‌بن‌عقیل را به او می‌دادند.» دخترعمویم خندید و گفت: «عمو جان، صدایش آن‌قدر رساست که بیشتر به دردِ شمر می‌خورد.» غمگین دوباره در لاک خودم فرو رفتم. تازه تعزیه‌خوانیِ عصر هم مانده بود. روزی دوبار شمر شدن هم حکایتی داشت. من دیگر حوصله‌ی شنیدنِ نفرین‌های بیشتر را نداشتم. دو شب پیش از تعزیه، مهمان یکی از دوستان پدرم در روستای زادگاهش بودیم. همان‌جا از او خواستند بازگشتمان را دو روز به تعویق بیندازد؛ چون تعزیه‌ی آن سال شمر نداشت. نسخه‌ای از متن تعزیه را هم به دستش دادند و گفتند نقش را بخواند. پدر تا فردای آن روز فرصت چندانی برای حفظ کردن متن نداشت؛ برای همین، نسخه را هم با خودش روی صحنه برد تا هر جا لازم شد، نگاهی به آن بیندازد. سال قبل هم شمر شده بود، اما من دیگر طاقت این نقش را نداشتم. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم پدرم آن‌قدر در نقشش فرو می‌رفت که دهان همه به نفرین باز می‌شد و ولوله‌ای میان جمع می‌انداخت؛ و من، از شدت ناراحتی، مرگ خودم را از خدا می‌خواستم. و مدام دعا می‌کردم بلایی سرش نیاید. الحق که تعزیه را جانانه اجرا می‌کرد. تا امروز کسی را ندیده‌ام که شمر را مانند او بازی کند؛ یا دست‌کم کمتر دیده‌ام کسی بتواند آن همه خشم و خطر را تنها با لحن صدایش منتقل کند. پدر بر کلمات مسلط بود. لحنش محکم و جدی بود و ذره‌ای از خشمِ نقش کم نمی‌گذاشت؛ آن‌قدر که گاهی بعد از پایان تعزیه هم از او حساب می‌بردم. ارزش این توانایی را سال‌ها بعد، وقتی تعزیه‌های تلویزیون را دیدم، بهتر فهمیدم. اگر سرم را بالا نمی‌آوردم، از روی صدا تفاوت چندانی میان مردان سبزپوش و مردان سرخ‌پوش احساس نمی‌کردم. عصر عاشورا، به حمد خدا تعزیه‌خوانی تمام شد. گمان می‌کنم دوازده سال بیشتر نداشتم، همراه پدر و مادرم، با ماشینِ دوست پدر، از کاشان راهی شیراز شدیم. از جایی به بعد، راننده خسته شد و پدر جای او پشت فرمان نشست. من و مادرم جلو نشستیم و راننده، همراه دختر و پسرش که حدود هجده و پانزده سال داشتند، روی صندلی عقب نشستند. اصفهان را پشت سر گذاشتیم. پدر همیشه راننده‌ی شب بود. سال‌ها در این جاده‌ها رفت‌وآمد کرده و پیچ‌وخم مسیر را مثل کف دستش می‌شناخت. یادم نیست چرا آن سفر ماشین خودمان را نبرده بودیم؛ اما هرچه بود، هیلمنِ دوست پدر و خرابی‌هایش هنوز از خاطرم پاک نشده است. بابا مردِ نظم بود. هر روز، ساعت پنج صبح از خواب بیدار می‌شد، نماز می‌خواند و بعد کارش را آغاز می‌کرد. اگر هم سفری در پیش بود، از چند روز قبل با حوصله ماشینش را آماده می‌کرد تا ما را سالم به مقصد برساند. اما آن شب، سوار خودرویی بودیم که انگار هیچ‌چیزش در اختیار ما نبود؛ و هنوز نمی‌دانستیم چند دقیقه بعد، دنیا روی تلخش را نشانمان خواهد داد. بعد از اصفهان، پدر لحظه‌ای کنار جاده توقف کرد. مادرم برایش یک فنجان چای ریخت. آن سه نفر هنوز خواب بودند و فقط ما سه نفر بیدار. پدر از مادرم خواست دستمالی به او بدهد تا شیشه‌ی جلوی ماشین را تمیز کند. مادر چیزی پیدا نکرد. لحظه‌ای فکر کرد، بعد دستمال جیبی پارچه‌ای‌ پدر را، از همان‌هایی که آن روزها داخل جعبه‌های کوچک نگه می‌داشتند، بیرون آورد و گفت: «چاره‌ای نیست، با همین شیشه را تمیز کن.» پدر دستمال را گرفت. من میان پدر و مادرم نشسته بودم. آن روزها صندلی جلوی ماشین‌ها آن‌قدر پهن بود که سه نفر راحت کنار هم می‌نشستند. من هم که لاغر و استخوانی بودم، انگار اصلاً به حساب نمی‌آمدم. مادر گفت: «کفش‌هایت را دربیاور، راحت‌تر می‌شوی.» قبول نکردم. هنوز با آن ماشین احساس غریبی می‌کردم. پدر دوباره راه افتاد. آسمان آن شب، آن‌قدر به زمین نزدیک بود که انگار ستاره‌ها دستشان را روی جاده گذاشته بودند. برهوت، بی‌انتها بود؛ نه چراغ ماشینی پیش رو دیده می‌شد و نه نوری پشت سر. چشم‌هایم را بستم، اما خوابم نمی‌برد. مادرم، مثل همیشه، بیدار مانده بود. هر وقت کنار پدر می‌نشست، خواب را از چشمانش دور می‌کرد تا هم‌صحبتش باشد. اما آن شب، سه نفر در خواب بودند و مادر هم نمی‌خواست با حرف زدن، آرامششان را بر هم بزند. راننده، دوست پدرم، حالا همراه دختر و پسرش روی صندلی عقب خوابیده بود. مانده بودم اگر ما همراهشان نبودیم، چطور قرار بود به مقصد برسند؟ اما تا پیش از آن، وقتی خودش رانندگی می‌کرد، مدام با یک دست فرمان را می‌گرفت و با دست دیگر، درِ ماشین را نگه می‌داشت. همان وقت‌ها بود که با ذهن کودکانه‌ام فکر می‌کردم اگر ناگهان در باز شود و او به بیرون بیفتد، تکلیف ما چه می‌شود؟

  • با دقت به آنها نگاه می‌کردم. بیشترشان بالاپوش‌های نظامی‌شان را درآورده بودند و با عرق‌گیر زیر نخل‌ها نشسته بودند. یکی از آنها لباس سبزش را درآورده بود و با عرق‌گیر، شلوار نظامی و پوتین کنار آب آمده بود. از دور، تنش شبیه خیاری بود که نیمی از پوستش را کنده باشند. داشت یونیفرم سبزش را می‌شست. کارش که تمام شد، لباس را آن‌قدر پیچاند تا آبش گرفته شود؛ بعد دو سه بار تکاند و با خود برد. یکی از بچه‌ها بلند ناسزایی به آن طرف رود فریاد زد. ترسیدم و گفتم: «داد نزن... می‌شنوند.» گفت: «خوب بشنوند.» گفتم: «نه... نگو. می‌ترسم دوباره جنگ شود.» خندید و گفت: «بچه جان، جنگ تمام شده است.» گفتم: «ولی آنها آن طرف آب هستند. نمی‌بینی چقدر عصبانی نشسته‌اند؟» پرسید: «مگر عصبانیتشان پیدا است؟» گفتم: «نه... ولی انگار منتظرند یک نفر عصبانی‌شان کند.» دیگر جوابی نداشت و رفت. خشمی کودکانه در دلم می‌جوشید. دلم می‌خواست مثل همان خوابی که مدتی قبل دیده بودم؛ خوابی که سربازهای عراقی با هواپیما روی شیروانی خانه‌ی ما فرود آمده بودند، لیز خورده بودند و ما حسابی کتکشان زده بودیم، این بار هم سوار قایقی شوم و یواشکی به آن طرف بروم و داخل لباس هر کدامشان یک سوزن بگذارم؛ فقط برای اینکه دیگر نتوانند این‌قدر راحت زیر نخل‌ها و در آفتاب چرت بزنند. دو سه روز در جنوب ماندیم. هرچه فکر می‌کنم، آن خانه‌ی دو سه طبقه‌ای را که به گفته‌ی مادرم محل اقامت موقتمان بود، به خاطر نمی‌آورم؛ اما تصویر ایستادن کنار کارون و تماشای سربازان عراقی، مثل قابی که بر دیوار کوبیده باشند، تا امروز در ذهنم مانده است. وقت بازگشت، هوا رو به تاریکی می‌رفت. با تویوتای قدیمی دوکابین در جاده‌ای حوالی خرم‌آباد پیش می‌رفتیم. هیچ نوری جز چراغ‌های خودروی ما دیده نمی‌شد که ناگهان صدای «تق... تق... تق...» بلند شد و ماشین از حرکت ایستاد. تاریکی برای ما بچه‌ها وهم‌آلود بود، اما حضور عمو حسین، که تعمیرکار قابلی بود، دلشوره را کمتر می‌کرد. با این حال، آن ساعت از شب کاری از دست کسی ساخته نبود. حالا که فکر می‌کنم، شاید عمو حسین زمان حرکت را مثل روزهای جبهه حساب کرده بود و پیش‌بینی نمی‌کرد شب در آن جاده بمانیم. مادرم گفت: «بهتر است امشب را در یکی از روستاهای اطراف بمانیم.» از دور، نور زرد کم‌جانی دیده می‌شد. اما راه افتادن چند زن و چند کودک به سمت نوری که معلوم نبود از کجا می‌آید، عاقلانه به نظر نمی‌رسید؛ به‌ویژه که مادربزرگ هم توان راه رفتن نداشت. بالاخره عمو حسین خودش راه افتاد تا از صاحب آن نور کمک بگیرد. نمی‌دانم چقدر طول کشید، اما کمی بعد همراه مردی جوان برگشت که چراغ نفتی در دست داشت. گفت می‌توانیم امشب را در خانه‌ی او و مادرش بمانیم. لهجه‌ی زن محلی بود و من بیشتر حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم. پسرش مدام گفته‌های مادر را برای ما ترجمه می‌کرد. چشم‌هایم از خستگی روی هم می‌افتاد، اما دلم می‌خواست تا آخرین لحظه بیدار بمانم و بفهمم اطرافم چه می‌گذرد. نفهمیدم چه وقت خوابم برد. صبح با صدای صاحبخانه بیدار شدم. سفره‌ای در تنها اتاق خانه، همان‌جایی که شب خوابیده بودیم، پهن شده بود. گمان می‌کنم سفره آبی‌رنگ بود و وسطش چند نان محلی گرد گذاشته بودند. زن با سینی چای و قندان وارد اتاق شد. هنوز خواب‌آلود بودم. آرام در گوش مادرم گفتم: «پس کی صبحانه را می‌آورند؟» مادر لبخندی زد و گفت: «دخترم، صبحانه همین است.» با تعجب گفتم: «اما فقط نان هست.» تکه‌ای نان و یک استکان چای جلویم گذاشت و گفت: «همین را بخور... صبور باش.» گاز کوچکی به نان زدم و دوباره آهسته گفتم: «حتی شیرین هم نیست... فکر کردم مثل نان‌های شیرین خودمان باشد.» مادر فقط نگاهم کرد. دیگر چیزی نگفتم. اول خیال کردم شاید ما را دوست نداشتند که از ما بهتر پذیرایی نکردند. اما وقتی نگاهم به خانه‌ی کوچکشان افتاد و هرچه گشتم پدر آن جوان را ندیدم، فهمیدم احتمالاً توان مالی بیشتری نداشتند. دلم بیشتر برای خودشان سوخت. آرام به مادرم گفتم: «پس خودشان کی پنیر و کره و مربا می‌خورند؟ گناه دارند...» سفره که جمع شد، عمو حسین آدرس و شماره تلفن خانه‌شان در شیراز را روی تکه‌ای کاغذ نوشت و به آن جوان داد. سال‌ها بعد شنیدم چند بار به شیراز آمده بودند و مهمان عمو حسین شده بودند. کمی که بزرگ‌تر شدم، فهمیدم جنگ فقط شهرها را ویران نکرده بود؛ سفره‌ی خیلی از مردم را هم خالی کرده بود. اما همان سفره‌های ساده، از صمیمیتی پر بودند که هنوز بعد از همه‌ی این سال‌ها مزه‌اش را فراموش نکرده‌ام. #محبوبه_آبیاتی

  • صاحبان کوچ جنگ تازه تمام شده بود، اما هنوز در زندگی ما جریان داشت. شیراز پر بود از خانواده‌هایی که از آبادان و خرمشهر آمده بودند. برای ما بچه‌ها، داشتن دوستان جنوبی و شنیدن لهجه‌ی گرمشان اتفاق تازه‌ای بود. آنها لهجه‌ی شیرازی ما را دوست داشتند و ما هم از شنیدن واژه‌ها و لحن صمیمی‌شان لذت می‌بردیم. شهر پر شده بود از سمبوسه‌فروشی‌ها و فلافل‌پزی‌ها. دیدن پرچم آبادان در بعضی محله‌ها هم عجیب نبود؛ پرچمی که یادآور روزهای شکوه فوتبال آبادان بود؛ روزهایی که خود را هم‌تراز برزیل می‌دانستند. این مردم صبور، دار و ندارشان را در جنگی نابرابر از دست داده بودند و حالا در گوشه و کنار شیراز ساکن بودند. یادم می‌آید یک‌بار به یکی از محل‌های اسکان جنگ‌زدگان در خیابان سینما سعدی رفتیم. نمی‌دانم به چه قصدی، اما اتاق‌های کنار هم، رفت‌وآمدها در راهروها و زنانی با پوشش عربی هنوز در خاطرم مانده‌اند. حتماً روزگار سختی را می‌گذراندند. پسرعمویم، که برای من جای پدر را داشت، اهل جبهه و جنگ بود. دو ماه بعد از پایان جنگ پیشنهاد کرد همراه خانواده به مناطق جنگی برویم. من هم کنجکاو بودم، هم خوشحال و کمی هم مضطرب. می‌خواستم علت همه‌ی آنچه را از قاب تلویزیون دیده بودم، از نزدیک لمس کنم؛ صدای انفجارهایی را که ما را به پناهگاه می‌کشاند، ویرانی شهرها و آوارگی هموطنانی را که حالا مهمان شهر ما بودند. با وجود سن کمم، لحظه‌به‌لحظه‌ی آن سفر هنوز در خاطرم مانده است. من، خواهرم، مادرم و مادربزرگم همراه خانواده‌ی پسرعمویم راهی جنوب شدیم. قرار بود با ماشین شخصی تا اهواز برویم و از آنجا همراه گروهی، از مناطق جنگی بازدید کنیم. حالا که فکرش را می‌کنم، خانواده‌ی پر دل و جرأتی داشتم که در همان ماه‌های نخست پس از جنگ از این سفر استقبال کردند. شاید هم دلیلش این بود که جنگ برای ما هنوز تمام نشده بود. برادرم و چند نفر دیگر از بستگان بارها به جبهه رفته بودند و مجروحان فامیل را هم بارها به بیمارستان‌های شیراز منتقل کرده بودند. جنگ همیشه به شکلی در زندگی ما حضور داشت و همین، اشتیاقمان را برای دیدن جنوب بیشتر می‌کرد. به‌جز همان سال ۶۷، دیگر هیچ‌وقت با کاروان‌های راهیان نور به جنوب نرفتم. هرچه قرار بود از جنگ بدانم، همان روزها از نزدیک دیده بودم؛ نه در قالب ماکت و بازسازی، بلکه در واقعیت. هوای اهواز گرم بود، اما ما بچه‌ها طاقت ماندن در خانه را نداشتیم. مجتمعی مسکونی و نظامی بود. در محوطه‌ی آن بازی می‌کردیم و با چوب به مخزن‌ها و تانکرهای خالی آب می‌زدیم. صدای توخالی مخزن‌ها در فضا می‌پیچید و برای ما سرگرمی بود. جلوی ورودی ساختمان، حلبی بزرگی به شکل هلال افتاده بود. بچه‌ها روی آن بالا می‌رفتند و الاکلنگ‌بازی می‌کردند. خانه متعلق به یکی از دوستان نظامی پسرعمویم در اهواز بود. ما پسرعمویم را «عمو حسین» صدا می‌کردیم. از همان‌جا همراه گروهی از بازدیدکنندگان راهی مناطق جنگی شدیم؛ گروهی که بیشترشان یا دوست بودند یا نسبت فامیلی داشتند. ناهار را مهمان صاحبخانه بودیم، اما چیزی که بیش از هر چیز از آن روز در ذهنم مانده، خلوتی شهر بود؛ انگار جنگ، مردمش را بلعیده بود. من از همه‌ی بچه‌ها کوچک‌تر بودم؛ شاید هفت سال داشتم. وقتی اتوبوس به آبادان و خرمشهر رسید، سکوت آنجا پررنگ‌ترین خاطره‌ای شد که از آن سفر با خودم آوردم. با دو سه نفر از بچه‌ها وارد خانه‌ای بی‌در و پیکر شدیم. مادرم مدام صدایم می‌زد: «زود برگرد.» خانه در و پیکر نداشت و از یکی از اتاق‌ها، وسط کوچه دیده می‌شد. بزرگ‌ترها مدام می‌گفتند: «بچه‌ها داخل خانه‌ها نروید.» اما مگر گوش شنوایی پیدا می‌شد؟ وارد اتاق کوچکی شدیم. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، یک کمد چوبی کودکانه با دو لنگه درِ باز بود؛ درست شبیه همان کمدی که در خانه‌ی خودمان داشتیم. کنار آن، لباس عروسی میان وسایل رها شده بود. چند کارت تبریک هم روی زمین دیده می‌شد؛ از نوشته‌های پشتشان معلوم بود هدیه‌ی دوستان یک کودک هستند، با نقش قلب‌ها و گل‌های رنگی، میان اتاقی که همه چیزش به هم ریخته بود. یکی از بچه‌ها گفت: «اینجا کلی چیزهای خوب هست، بیایید.» چند نفر کارت‌ها را برداشتند. همان لحظه احساس بدی پیدا کردم و گفتم: «نه... نه... من نمی‌خواهم.» کف اتاق پر از لباس و وسایل بود. سعی می‌کردم با قدم‌های بلند از روی آنها رد شوم تا چیزی زیر پایم نماند. دلم نمی‌خواست به هیچ‌کدامشان دست بزنم. از خانه بیرون آمدم. بعد از گشتن در چند نقطه‌ی دیگر، کنار کارون ایستادیم. آنجا خط مرزی بود؛ این سوی رود ما بودیم و آن سویش سربازان عراقی. خط مرزی، کارون بود. این سوی رود ما بودیم و آن سویش سربازان عراقی. هنوز چند ماهی بیشتر از پایان جنگ نمی‌گذشت و حضور نظامی‌ها در آن سوی شط طبیعی بود.

  • تمرین کنیم اثبات نکنیم بسیاری از آدم‌های اطراف ما، آدم‌های درگیر جنگ هستند. وارد جنگشان نشویم. از این جنگ‌های نامرئی ژنتیکی فاصله بگیریم. آن دوره‌ای که انسان‌ها برای بقا احتیاج داشتند بجنگند، ثابت کنند و قدرت را به‌دست آورند، تمام شده است. در دنیایی که پیشِ رو داریم، قدرت ما را آرام نخواهد کرد. رقابت‌ها انتها ندارند و اگر بخواهیم هر روز به شخصی در ذهنمان چیزی را ثابت کنیم، روزی با تمام مدال‌ها، عکس‌ها و یادگاری‌هایی که محصول این جنگ بوده‌اند، احساس غریبگی خواهیم کرد و از خودمان می‌پرسیم: «پس چرا با تمام این ثابت کردن‌ها از خود راضی نیستیم؟» اجازه دهیم آدم‌ها با برداشت‌های شخصی خودشان جلو بروند و سعی نکنیم تفسیرشان را تغییر دهیم. کسی که مدت طولانی رفتارها و حرف‌های شما را تحریف می‌کند و تفسیرهای شخصی‌اش بسیار با دنیای شما تفاوت دارد، یعنی شما را آن‌طور که هستید نمی‌بیند. ممکن است تلاش‌های گاه‌وبی‌گاه ما به‌طور موقت تفسیرهای طرف را تغییر دهد، اما باز فرد به تحریف‌های شخصی‌اش برمی‌گردد. برای رابطه‌ای که مدت‌ها دستخوش تحریف شده است، توضیح دادن و تلاش برای تبیین نیت رفتارها و حرف‌ها فایده‌ای ندارد. شخصی که سال‌هاست شما را آن‌طور که هستید ندیده است، یعنی سال‌هاست با خودِ شما در رابطه نیست، بلکه با تصویری ذهنی از شما در رابطه است. اجازه دهیم با تفسیرهایشان جلو بروند. متوقف کردن آدم‌ها در تفسیرهای شخصی‌شان کار ما نیست؛ کار تجربه و زمان است. اجازه دهیم زمانی را با درگیری با تصویر ذهنی‌شان سپری کنند و مهم‌تر از همه، اجازه دهیم باتجربه‌تر شوند. #کتاب_تکه‌هایی_از_یک_کل_منسجم

  • 🌸 رازِ رمق 🌸 در جست‌وجویِ رمق، اما به چه سبب؟ چیزی نیست و گاهی هست در این غرور رازی نهفته است رازی قریب افسانه نیست گمان نیست حقیقت است تا بی‌نهایتِ بیابان عطش سوختن و بها، این است در جست‌وجویِ رمق، اما به چه سبب؟ به‌سویِ قله؟ گذر از موج؟ رسیدن به اقیانوس؟ یا گذر از ماتم؟ بیمی نیست؛ ناخدا همین‌جاست #محبوبه_آبیاتی #باران https://t.me/a_byati6

  • کانال من در بله «نامستور/محبوبه آبیاتی» 🆔 شناسه: https://ble.ir/mahbubeh_abyati

  • سیاه و سفید «چمدانش را نبسته، باز می‌کند. همین است؛ زانو زدنِ عقل در پیشگاهِ عشق. بسی عبث. حسی نامرئی که رخ نمی‌نماید؛ تنها باید کمین کرد تا مگر روزی طلوع کند. می‌خواهی در حمله‌ای غافلگیرانه، کالبدش را بشکافی؟ خیال می‌کنی در آن لحظه مرئی می‌ماند؟ آرام‌تر ای چشمِ ترِ رویاپرداز… طبیعتش را بپذیر. دوباره عصر می‌شود؛ جهانِ میانِ سیاه و سفید، میانِ روشن و خاموش. حالا دیگر چمدان را بسته است.» #محبوبه_آبیاتی @a_byati