- Последний пост
- 22 июн.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دقیقا نمیدانم چه میخواند ولی احساس و صدایش برایم خیلی جذاب و شنیدنی است ؛)
The owner of this channel has been inactive for the last 18 months. If they remain inactive for the next 7 days, they may lose their account and admin rights in this channel. The contents of the channel will remain accessible for all users.
ما اصلا گناهکار دنیا آمده بودیم، بله که سرنوشتمان این بود که برویم جنگ! دلقک هایی بودیم یکپارچه گوشت خالی، با یک شماره، عمله ی مسلسل! شماره ی به درد نخور، بیخودی! بشر پنج لیتر خون بیشتر نیست... این حقیقت را وقتی می فهمی که دیگر کار از کار گذشته... با نگاه اول متوجه تفاوت نمی شوی، نمی فهمی که همه ی کره ی زمین چیزی نیست جز یک گردونه ی قمارخانه، با شماره های خوب و شماره های بد : آن هایی که قرار است همیشه لای لحاف باشند، آن هایی که به دنیا آمده اند که بروند سربازی! ... اولش که نگاه می کنی همه یک جور به نظر می آیند، همه ی بنی آدم عین هم، فله ای! اما ارواح عمه ات! خیال کرده ای! زمین تا آسمان فرق دارد با هم! دسته دلقکها اثر #لویی_فردینان_سلی
✔️نویسنده ناگریز از نوشتن است، خوش یا ناخوش، خردمندانه یا ابلهانه اما فکر نمیکنم ناگریز باشد بهتر از بقیه حرف بزند، همانطور که لازم نیست بهتر از بقیه برقصد یا اسب سواری یا شطرنج بازی کند. مطالعه، تحقیق،سکوت و تفکر مقدمات خوبی برای پرگویی نیستند. ✔️فرانسوا تروفو
مگر میشود با چشمهای باز رویا دید؟ من تو را رویایی قشنگ خوابهایم میبینم و آن دَم را که سپیدهای صبح چشمهایم را روشن میکند خودم را به آغوش آفتاب میسپارم تا نور روی دیوار به نفس بیفتد و من نوای «دوستت دارم» بخوانم تا صدایم از پنجرهٔ به سوی توگشوده شود چون جهان برای با تو بودن مرا زنده میکند باد موسیقیوار میوزد و من در رویایی که تو را با خود داشتهام زنده میشوم مگر میشود تو بیایی و من خواب مانده باشم (کاپی)
без подписи
سرم از آستانهات خالیست جای من روی شانهات خالیست تا ابد نيستی و با اين حال تا ابد با تو رو به رو هستم #حسين_صفا این «تا ابد با تو روبه رو هستم » شاید غم انگیز ترین پارادوکس تنهایی است؛ نوعی حضور دایمی در عین فقدان مطلق ...
"به بهار دعوتم کن، با نرگسهای کهن، بابونههای دشت، و آن پروانه که به قابش کشیدند." به بهار دعوتم کن، با آبی آسمان، آنگاه که خورشید حوالی بعدازظهر تصویر نارنجی میسازد از آسمان و آن باران های که دست از ابر های معلق رها کرد و میآید و میبارد و میرسد به من و لمس کنان سلام خورشید را به من میدهد..
آخر چگونه بیان کنم آن احساس را… وقتی در اتوبوس نشستهام و با هدفون به آهنگهای ساربان گوش میدهم؛ آهنگهایی که شصت سال پیش سروده شدهاند. آن لحظهها دلم میخواهد قلم و کاغذی باشد تا فقط بنویسم و بنویسم… از نامههای نانوشته و نیمهنوشته به یارِ بیکران، تا داستانهای کوتاه… بیان احساسات اغلب برایم دشوار بوده است. نمیتوانم بگویم دلتنگ وطن شدهام، و وقتی به عکسهای خانوادگیمان نگاه میکنم، نمیتوانم به اشکهایم بگویم «نیا»… گاهی حتی از آنها خواهش میکنم «بیا»، تا بتوانم با چشمانِ تر به خودم نگاه کنم. همیشه گمان میکنم ناتوان بودهام… میدانی امروز در اتوبوس، وقتی به آهنگ ساربان گوش میدادم، اصلاً نفهمیدم مسیر چگونه گذشت. در اعماق زمان گم شده بودم. همین که آهنگ تمام شد و تبلیغ چندثانیهای یوتیوب ظاهر شد، ناگهان از دهه شصت ــ از زمانی که ساربان خودش این ترانه را سروده بود ــ بیرون کشیده شدم: «امشب به خدا خمار بودم، سرگرم دو چشم یار بودم…» شب نبود؛ صبح بود. داخل اتوبوس، در راه دانشگاه… اما کدام واژهها را کنار هم بگذارم تا بتوانند آن موجِ احساس را از دریای خاطرات روزمره بیرون بکشند؟ آنگاه که در هیاهوی مکان و زمان، در اتوبوس نشسته بودم و شهر پیشِ چشمانم از پنجرهی آن میگذرد، ناگهان صدایی به گوشم رسید؛ صدای ساربان از دههی شصت. آهنگ دستم را میگیرد و میبرتم به جایی که نه میتوان نامش را مکان گذاشت و نه زمان. به گذشتهای که هرگز نزیستهام اما با خود میگویم: مهوش! ممکن تو سالیان پیش از همانجا مهاجر شدهای... وقتی آهنگ تمام میشود و صدای سردِ تبلیغات یوتیوب بلند میشود، ناگهان متوجه میشوم هنوز در اتوبوسم و کیلومترها از مقصد دانشگاه دور افتادهام دوباره منم و همان اتوبوس، و مردمانی غریبه که قرار است برای اولین و آخرین بار ببینمشان. #مهوش_نوشت:)
این ویدو را میخام بگذارم اینجا تا مثل گالری ذخیره کند، و میدانم چندین سال بعد وقتی سری میزنم و بازش میکنم یادی این دوران دوباره برایم زنده میشود. آری، نویسنده شدن در این دنیای امروزی با سلسلهی از مصروفیت های روزمره خیلی زمانگیر است. بعضا حتی طاقتفرساست. و روز های است که نه حس نوشتن است و نه حس بودن و حتی حس ماندن. ولی از هاروکی موراکامی یاد گرفتم که اغلب آن روز های که هیچ ایدهی ندارم برای نوشتن، فقط چند لحظه پشت میز تحریر بنشینم و فقط خیره شوم با کاغذ سفید. از خود یکم بگم، من نویسندهی استم که میدود.(دویدن) ههه! جالب اینجاست که این دقیق حرف موراکامی است، او نویسندهی اهل جاپان است. چند روز قبل پادکست از او گوش کردم، به عنوان؛ وقتی از دو حرف میزنم از چی حرف میزنم! در این پادکست ماجرای نویسنده شدن خود را بیان کرده بود. پادکست اطراف دو ساعت و ۴۷ دقیقه بود، که من را برای بار پنج و یا ششم اگر اشتباه نکنم گوش دادم. خوب، بگذریم، آری این دختری که اینجا حرف میزنه پهلوی استاد، اون منم! چند روز قبل در کلاس فلسفه ارائه داشتم، راستش نمره کامل را نیز گرفتم:) پ.ن. خیلی میخام زیاد بنویسم اما فعلا ببای! 9/2/2026
اسم اینجا را تبدیل کردم، از دختری آسمان به نویسنده.. چون من خود خیلی با واژه نویسنده آرامش میگیرم، نویسنده شدن رویای همیشهگی من بوده. و تا آن زمانی که بتوانم روزی به صورت رسمی این افتخار را بگیرم، مینویسم حتی اگر واژه هایم مرا گم کنند. ولی دنیای به این قشنگی هر روز موضوعی دست من میدهد که بتوانم در مورد آن تأمل کرده و بعدی یک جنگی داخلی افکار، آن را ابراز کنم. اسمش را گذاشتم جنگ داخلی افکار، بعضا این جنگ مرز را میشکند و با بیرون نیز درگیر میشوند. هههه!
روزهایی میرسد که واژهها از من کنارهگیری میکنند. هیچ دستی دراز نمیشود تا بتوانم آنچه را میخواهم، بر صفحه جاری کنم. نه میتوانم بگویم مشغولم، و نه بیکار. افکارم بیش از حد درگیرند و گاهی راه را گم میکنم. نمیدانم چه میتوانم انجام دهم. وقتی اینها را به دوستی میگفتم، گفت: «خیلی آشناست؛ این عقبنشینی واژهها، این معلقماندن میان مشغول و بیکار، و این گشتنِ پیِ مفهوم و معنا…» با اینهمه، هر صبح با هزار امید برمیخیزم، تا ـ هر طور که میشود ـ برای این زندگی، زندگی کنم. خیلیها گفتهاند زندگی یعنی لذت بردن؛ دیگری میگفت: «لحظه را دریاب». اما پرسش من این است: معنای دقیق لذت چیست؟ وقتی میگویند لذت، چه تصویری در ذهن افراد شکل میگیرد؟ خنده؟ آرامش؟ و لحظه چیست؟ چگونه میتوان آن را دریافت؟ مدتهاست که جستوجوی معنای لذت و لحظه را رها کردهام. هر بار که به این مفاهیم فکر میکنم، به یاد میآورم که جهان مشکلاتی بزرگتر از یافتن این معناها دارد…
چشم به راه روزی بود که از سوی او پیامی برسد و فقط بنویسد: «خوبم.» همین برایش تمامِ دنیا کافی بود. آن روزها برایش خیلی سخت میگذشت آنها در میانهی جنگ، چه اشتباهی مرتکب شده بودند که اینگونه، مثل دو سرزمینِ دورافتاده، از هم جدا افتاده بودند؟ صفحه چت را باز کرد و نوشت: -"عزیزم..." جوابی دریافت نکرد. -"دلیار شیرینم! بدان این روزها بدونِ تو برای من بسیار سخت گذشت. لحظهای نبود که نامت را بر زبان نیاورم. برای من، تمامِ دنیا یک طرف است و تو یک طرف. کاش زودتر بتوانیم دوباره با هم ارتباط بگیریم. وقتی پیامم را دیدی، میخواهم ساعتها پای موبایل بنشینم و فقط با تو حرف بزنم. کاش من هم پیشِ تو بودم؛ آنوقت شبها با خیال راحت میخوابیدم، چون میدانستم کنارِ منی. اما این دوری… این دور بودن، خیلی آزاردهنده است. صبرم لبریز شده. دلتنگِ حرفهایت هستم، دلتنگِ شنیدنِ نامم از دهانِ شیرینِ تو…"
قلم از شوقِ لبت، رقصکنان میگرید، کین چه شوریست که در واژهی خندت جاریست؟
-گفت چگونه ای؟ +گفتم: در من امیدی بسیار همراه با نَمی اَشک کَمی رنج و بی حوصلگی پیدا میشود..
#شما_فرستادید:)
وقتی عاشق ادبیات جهانی میشوی، وقتی داستایفسکی میخوانی، وقتی دلباختهی زندگیِ کلاسیک هستی، احساس میکنی آنجایی… انگار سالها در همان کوچهها زندگی کردهای، انگار با خودِ داستایفسکی چای نوشیدهای، و انگار لباسهای کلاسیک در کمدت آویزان بودهاند. اما بعد میبینی نه… آنها سالها پیش رفتهاند، قبل از آنکه تو قدم به این جهان بگذاری. با این حال، وجودت طوری با آنها گره خورده که انگار روحت در همان زمان زندگی کرده است. #مننوشتم 🫠
برای تو، عزیز دل، این روزها مصروف چی کاری هستی؟ یا همین حالا کجا نشستهای؟ حدس میزنم همین لحظه هم مشغول خواندن کتابی هستی… تو عاشق کتابی و بعدش با شوق هرچه یاد میگیری با من شریک میسازی. من هم حسابی خوشحال میشوم وقتی میبینم کتاب تازهای را شروع میکنی. راستی میدانی… این روزها بیشتر از همیشه به تو فکر میکنم، حتی وقتی سر کلاس باشم. به قول خودت… لطفا وقتی امتحانهای ترم است، کمی از افکارم برو بیرون. ازم دلخور نشو، فقط برای مدتی که بتوانم تمرکزم را از چشمان دریاییات بردارم و بگذارم روی صحبتهای استاد. هرچند میدانم حرفهایشان خیلی وقتگیر و خستهکنندهاند، اما خب، این روزهای دانشجویی هم میگذرند. یادت هست آخرین نامهات را که برایم فرستادی؟ ۱۶ آگست بود. از کتابی که میخواندی برایم نوشته بودی و گفته بودی میخواهی از همان نویسندگانی بخوانی که من مطالعه میکنم. این حرفت را چندین بار خواندم… خیلی ذوقبرانگیز بود. راستش این اواخر برایت نامه ننوشتم و حالا جواب نامهی ۱۶ آگستت را در اول دسامبر میدهم. این بار واقعاً پوزش میخواهم، روزگار قلم را از دستم گرفته بود… ولی بدان هیچ روزی بدون فکر کردن به تو نگذشت. ممنون که هستی. راستی گفته بودی از این امضا خیلی خوشت آمده: «مهوشِ تو» این را در آخر اولین نامهام گذاشته بودم. حالا که دوستش داری، همیشه همین را مینویسم. با یاد همیشگی تو، مهوشِ تو
عزیزِ دلم! برای نامهای که برایم نوشتی، بسیار هیجانزده شدم. نامهات ساده بود، اما در دلِ همان سادگی، معناهای عمیقی پنهان شده بود. واژهها را با چنان شیرینی و روانی برگزیده بودی که دل آدم را میبرد. و همین سادگیاش بود که نامهات را برایم به زیباترین نامه تبدیل کرد. آری، من هم میخواهم با تو از کهکشانها بگویم، از سیارههای دوردست، از ستارههایی که هر شب به سوی ما چشم دوختهاند و شاهد این فاصلهاند. دوست دارم روزی با تو آش کرهای بخورم، و چون بلد نیستم چوبکها را چطور بگیرم، اول باید روشش را تو یادم بدهی. میخواهم نمایشنامهی زندگیام را با تو بنویسم، نمایشی که روزی، شاهکار جاویدان ادبیات فارسی شود... دوستت دارم خیلی... با عشق پاک، مهوشِ تو
ساعت پنج بیدار شدن فقط شروع یک صبح نیست، آغاز یک جریان تازه در زندگی است. وقتی چشمهایم را باز میکنم، اولین کاری که انجام میدهم عبادت صبح است؛ همان لحظهای که آرامش از میان همهٔ سکوتها عبور میکند و مینشیند روی دلم. بعد از آن، شکرگزاری. چند ثانیه مکث میکنم و یادم میافتد زندگی چقدر میتواند پر از نعمتهای کوچک و بزرگ باشد. جرعهای آب مینوشم تا بدنم بیدار شود، بعد تمرین میکنم؛ هر حرکت مثل یک یادآوری است که هنوز توان ادامه دادن دارم. صبحانهام را با آرامش میخورم، نه با عجله. بعد مینشینم و درس میخوانم؛ ذهنم مثل یک صفحهٔ تازه آمادهٔ نو شدن است. در آخر قدم میزنم و نفسهای عمیق میکشم، آنقدر که ریههایم قلقلک میشوند و حس میکنم زندگی دوباره از نو شروع شده. این روتینِ ساده، اما واقعی، هر روز من را یک قدم به نسخهٔ بهتر خودم نزدیکتر میکند. تو چگونه صبح ها را میسازی؟🫠❤️